پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۵ مطلب با موضوع «چت و وبلاگ» ثبت شده است

بعد از کاکتوس بهار، نوبت وبلاگ بعدی بود که فعلا درباره ش صحبت نمی کنم. نمی دونم نوشتن درباره اون یه دختر دیگه و صحبت کردن درباره وبلاگی که درست کردیم و کارهایی که با همدیگه انجام دادیم چقدر درست باشه و به چند دلیل ـ فعلاً ـ چیزی درباره اون یه دختر دیگه نمی نویسم: اول این که نوشتن و فکر کردن درباره اون دختر باعث می شه اضطراب داشته باشم. دوم این که ماجراش هنوز ادامه داره و من دوست دارم بیشتر درباره ماجراهایی بنویسم که حداقل به یک انجامی رسیده باشه. سوم این که ماجراش بسیار طولانی و مفصله و من نمی دونم حتا اگه داستانشو بنویسم کسی حوصله می کنه بخونه یا نه. چهارم این که ماجراش یه جوریه که شاید لازم باشه برای مطرح کردنش از خودش اجازه بگیرم... لامصّب... هنوز از مدرسه راهنمایی خارج نشده بودم که باهاش آشنا شدم....

بهار یکی از خواننده های خرگوش سفید بود. ارتباط من و بهار فقط به پیام های وبلاگی محدود نشد و کار به چت اینترنتی کشید. اون زمان از نرم افزار یاهو مسنجر استفاده می شد. بعد از مدتی که باهاش چت کرده بودم به یه شناخت نسبی ازش رسیده بودم: به نظر می رسید که دختر خوبی باشه؛ بهار اون موقع دانشجوی یکی از رشته های مهندسی دانشگاه امیرکبیر بود و خیلی خوب نقاشی می کشید (طراحی با مداد)؛ عاشق خونواده ش بود؛ پدرش راننده اتوبوس شرکت واحد بود و بهار به این موضوع افتخار می کرد؛ تک دختر خونواده بود و همیشه شوخ و سر حال بود؛ به نظرم هیچ چیزی توی دنیا نمی تونست ناراحتش کنه؛ خیلی سرخوش بود و بزرگ ترین سؤال زندگیش این بود که چرا بعضی از آدما به جای بهار، بهاره صداش می کنن؟
هر دو عاشق وبلاگامون بودیم، اما یه روز همین طوری از سر شکم سیری هر دوتامون تصمیم گرفتیم وبلاگ هامون رو حذف کنیم (برای دریافت اطلاعات بیشتر درباره این بیماری، این جا کلیک کنید) و با همدیگه یه وبلاگ مشترک بسازیم؛ اسم وبلاگ رو گذاشتیم کاکتوس بهار و اصلا درباره این که قراراه چی توش بنویسیم هیچ بحثی نکردیم! 
برای این که بهار رو غافلگیر کنم با مداد رنگی یه نقاشی از یه کاکتوس خیالی کشیدم و براش فرستادم؛ بهش گفتم می خوام این تصویر رو بذارم بالای صفحه اصلی وبلاگ. خیلی راحت بهم گفت که نقاشی به نظرش خیلی زشت میاد و فردای اون روز با طرحی از پسرکی که از کوله پشتیش یه کاکتوس بزرگ زده بود بیرون غافلگیرم کرد. نقاشی، خیلی قشنگ و رؤیایی بود. چون هیچ عکسی از خودمون بین ما رد و بدل نشده بود، با خودم فک کردم حتما تصویری که از من توی ذهنش داره این شکلیه؛ ازش پرسیدم این تصویریه که از من توی ذهنش داره؟
بهار تعجب کرد: «چی؟ ینی به نظرت این پسره؟» متوجه شدم که اون تصویر خودشه که داره کاکتوس رو حمل می کنه. برای این که همه ابهامات رو برطرف کنه، عکس خودش هم برام فرستاد....
البته این حرفا مال خیلی سال قبله؛ من اون موقع یه بچه دبیرستانی بودم و چندبرابر الان حرفی برای گفتن نداشتم! عمر وبلاگ کاکتوس بهار هم به یک سال نکشید. سر بهار شلوغ شده بود و نمی رسید چیزی توی وبلاگ بنویسه؛ منم دقیقا یادم نمیاد چی می نوشتم توی اون وبلاگ. فقط یادمه سبز رنگ بود و طرح خیلی ساده ای داشت. بهار برنامه نویسی تحت وب بلد بود و قالب وبلاگ رو خودش طراحی کرده بود. به هر حال کمتر از یک سال شد که تصمیم گرفتیم وبلاگ رو حذف کنیم. تصویری که بهار از خودش برام فرستاده بود رو به صورت ناواضحی توی ذهنم نگه داشتم: چاق بود و موهای چتری داشت... دوست مؤدب و مهربونی بود و احتمالن الان یه مادر صبور و مهربونه!
بعد از وبلاگ کاکتوس بهار، من دو وبلاگ دیگه هم تأسیس کردم (به غیر از این که الان دارید می خونید). یکی از وبلاگ ها رو با یه دختر دیگه (که توی مطلب یکم بهش اشاره ای داشتم) و اون یکی رو خودم تنهایی.