پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

ماری: انگار آدم‌بزرگا مخلوطی از غم‌ها و ترس‌ها هستن...

تابش ابدی ذهن بی‌آلایش (۲۰۰۴)



آروم آروم داره ازش خوشم میاد: صادق از اون آدماییه که طول می‌کشه بشناسی‌شون و تو دلت جا باز کنن؛ آدم مرتب و تمیزیه؛ سی و چند سالشه و حتا یه دندون خراب نداره؛ ورزش‌کاره و روحیه خیلی شادی داره؛ یه دخترکوچولوی یه ساله داره که به نظر من برعکس خودش خیلی زشته؛ خیلی مرتب و اتوکشیده‌س، خوش‌اخلاق و آرومه و معمولاً موقع صحبت کردن نیشش بازه و در حال خنده‌س؛ دقیقن توی موقعیت‌های خیلی جدی که اصلن انتظار نداری، شروع می‌کنه به خندیدن و ریسه رفتن. مثلن وقتی توی خیابون می‌خواد از یه نفر آدرس بپرسه، بعد از این که با طرف سلام و احوال‌پرسی می‌کنه شروع می‌کنه به خندیدن و قهقهه زدن و این قدر می‌خنده که طرف فکر می‌کنه داره مسخره‌ش می‌کنه و عصبانی می‌شه. یا وقتی بهش می‌گم شماره کارتتو بخون تا پولی که بهت بده‌کار بودمو کارت‌به‌کارت کنم.... می‌گم لامصّب به چی می‌خندی آخه؟ که در حالی که از خنده سرخ شده و اشکاش جاری شدن، دستش رو می‌ذاره روی زانوش و توی حالتی شبیه به رکوع به طرف زمین خم می‌شه؛ در کنار همه ویژگی‌های خوبی که اشاره کردم، صادق یه ویژگی عجیب هم داره: دروغ زیاد می‌گه و هرگز از دروغ گفتن دست برنمی‌داره.

الان چن ساله که صادق رو می‌شناسم و یه جورایی عادت کردم که ازش دروغ بشنوم و به روی خودم نیارم؛ نمی‌فهمم چرا این همه دروغ می‌گه؛ البته اوایل نمی‌تونستم تشخیص بدم کدوم حرفش راسته و کدوم دروغ؛ بعدتر کشف کردم موقع دروغ گفتن کاملاً جدی می‌شه و به هیچ وجه نمی‌خنده؛ یه جورایی انگار همه تمرکزش رو می‌ذاره که دروغش باورپذیرتر باشه؛ به طور کلی وقتی درباره یه موضوعی باهات صحبت می‌کنه و نمی‌خنده، با ضریب اطمینان خیلی بالایی می‌تونی ادعا کنی که داره دروغ می‌گه؛ با جدّیت دروغ می‌گه و مردمو می‌ذاره سر کار و حرفای جدیشو با خنده و قهقهه بهت منتقل می‌کنه و من آروم آروم داره ازش خوشم میاد.

عبدالله لاغر و کوتاه بود، پوست تیره و صورت استخونی داشت و وقتی ماشینش رو استارت می‌زد، هزار تا مرغ و خروس از زیرش به این طرف و اون طرف فرار می‌کردن. عبدالله روی ابرها زندگی می‌کرد؛ نه به شکل استعاری، واقعن خونه‌ش یه جایی بالای ابرها بود: روستای فیلبند؛ فکر می‌کردم چون روستاییه شب‌ها زود می‌خوابه و صبح‌ها قبل از طلوع از خواب بیدار می‌شه تا از روشنایی روز استفاده کنه و کارها رو رتق‌وفتق کنه.... تقریبن همه چیز درباره عبدالله، خلاف اون چیزی بود که من تصور می‌کردم: تا دیروقت توی طویله بود، هر روز تا نزدیکای ظهر می‌خوابید، از اینترنت پرسرعت استفاده می‌کرد، اخبار سیاسی کشور رو رصد می‌کرد، از آخرین تحولات منطقه و جهان با خبر بود و در آخر این که ماشین آف‌رود داشت و زمستون‌ها هر روز با ماشینش جاده فیلبند رو بالاپایین می‌کرد (عبدالله یکی از معدود نفراتیه که زمستونا هم داخل فیلبند زندگی می‌کنه؛ اگه سرمای تابستون فیلبند رو تجربه کنید می‌فهمید که چقدر این مسأله جدیه). 

وسط هفته بود و روستا خلوتِ خلوت. فک می‌کنم هر قیمتی می‌گفتم عبدالله قبول می‌کرد؛ از طرفی منم از ویلا خوشم اومده‌بود و اگه عبدالله روی هر قیمت دیگه‌ای پافشاری می‌کرد، می‌پذیرفتم. دیواره‌های ویلا با گچ سفید پوشیده شده بود و سقف سفالی و تزیینات چوبی داشت؛ حیاطش بزرگ بود و باغچه‌‌های اطراف، که مشخص بود به خوبی بهشون رسیدگی می‌شه، پر از پروانه بودن. عبدالله کلیدای ویلا رو بهم داد: «علی آقا... آخه با دویست‌هزار تومن چی کار می‌شه کرد؟» یه لحظه هم یه جا بند نمی‌شد: سنگ و کلوخ از وسط جاده برمی‌داشت و به سمت اطراف جاده پرتاب می‌کرد و از اطراف جاده زباله‌ها رو داخل مشمای بزرگی که همراهش بود می‌ریخت؛ کلیدای ویلا رو بهم داد و به در ویلا اشاره کرد: «علی آقا... دل من بزرگه، اندازه چارچوب این در... به پولی که داری می‌دی فک نکن؛ بعد چن روز از این جا که بری یه رفیق داری که همیشه تو فیلبند زندگی می‌کنه و همیشه منتظره که رفیقاش بیان بهش سر بزنن....»

تو یه آدم معمولی هستی، با یه عالمه راز... یکی مثل آدمای دیگه... یکی مثل صدهزار نفر دیگه. پدر و مادرت، مثل همه پدر مادرا، از موادی که بهشون می‌رسه تغذیه می‌شن و تو رو به دنیا میارن. فراموش نکن که تو همون طوری به دنیا میای که همه آدما به دنیا اومدن. تا یه زمانی ناتوان و متعجبی، به هر جایی سرک می‌کشی و هر مسیری رو امتحان می‌کنی (یا نمی‌کنی)، هزار بار امیدوار و هزار بار ناامید می‌شی و بعد، تبدیل می‌شی به یک «چیز».

هر «چیز»ی ممکنه بشی، هر چیزی. شاید هر روز یه پارچه خیلی خیلی درازو تا کنی و دور سرت ببندی تا بهت بگن روحانی. شاید احساس نقص داشته باشی و همیشه دنبال یه چیز کامل بگردی تا بهت بگن کمال‌گرا. شاید یه کارمند معمولی باشی که هر روز به یه مستطیل نورانی خیره می‌شه، بیشتر از بقیه هم‌کاراش کار می‌کنه و زودتر از بقیه همکاراش موهاش سفید می‌شه تا بالاخره بشنوی که یه روزی بهت بگن آقای رییس (حتا می‌تونی یکی از همین حیوونایی باشی که عکسشونو به عنوان پس‌زمینه این وبلاگ انتخاب کردم، که در این صورت کسی باهات کاری نداره و هیچ وقت قرار نیست کسی چیزی بهت بگه).

شاید طوفان شدی. شاید مجموعه‌ای از چیزای عجیب و متضاد شدی که دائم با همدیگه در حال برخورد باشن: بقیه بهت نگاه می‌کنن و نمی‌فهمن چی هستی یا داری چی‌کار می‌کنی (شبیه ماجرایی که توی این تصویر داره اتفاق می‌افته) اما خودت که از نزدیک بهش نگاه می‌کنی می‌فهمی چه سرعتی داره این طوفان و می‌ترسی و از خودت، به تنها سؤالی پناه می‌بری که مطمئنی جوابشو می‌دونی: هیچ وقت قرار هست تموم بشه؟