پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

به تجربه فهمیدم که آدم ها بیش از این که شبیه پدر و مادرشون بشن، شبیه پدربزرگ ها و مادربزرگ هاشون می شن؛ احتمالن اگه یه دانشمند یا متفکر بزرگ بودم می تونستم با دلایل علمی یا منطقی این پدیده رو توضیح بدم، اما الان که روی تختِ خوابم - که بخش هایی از محور ایکس و وای و زد از مکان هندسی اتاق رو اشغال کرده - طاق باز دراز کشیدم و تلفن همراهم رو در محور فرضی عمودمنصّف صورتم، در فاصله ایکس - برابر با قدر مطلق وای به توان دو، اگر دامنه وای همه اعداد صحیح مثبت و منفی بین چهار و هفت باشد - سانتیمتر قرار دادم و در حال تایپ کردن این جملات هستم و دانشمند یا متفکر بزرگی نیستم، دوست دارم یه مسأله دیگه رو مطرح کنم:

سؤال: در صورتی که در زندگی نکبت بار خود، پس از رها شدن از منجلاب درس و دانشگاه، تبدیل به دانشمند یا متفکر بزرگی نشدید و به این نتیجه رسیدید که قادر به استفاده سودمند از زمان و سایر امکاناتی که در اختیار دارید نیستید، دوست دارید به چه چیزی بدل شوید؟ با ذکر مثال توضیح دهید.

جواب: الان حوصله دری‌وری نوشتن ندارم وگرنه ممکن بود همون جوابی رو تایپ کنم که شما طراح محترم سؤال دوست داشتید؛ بنویسم که دوست داشتم یه تیکه نون باشم و هدف غایی وجودم این باشه که از دستای نازک خانم میانسالی که هر روز بعد از ظهر، به پنجره یکی از واحدهای بزرگِ بلوکِ چهاردهِ شهرکِ اکباتان (تطابع اضافات، نیم نمره) تکیه می ده و با تلفن صحبت می کنه، پرتاب شم به سمت گربه های گرسنه محله و تمام مدت زمانی که طول می کشه که این یه تیکه نون فرود بیاد رو تبدیل به یه کتاب کنم که توش همه احساسات زیبا که در طول زندگی از دیدن اتفاقات کوچیک و زیبا در درونم به وجود اومده رو با جزییات به دردنخور و بی معنی توصیف کنم و پشت سر هم حرف‌تو‌حرف بیارم و جمله ها و پاراگراف های طولانی و گیج کننده ای بنویسم که از نظر دستوری صحیح باشن، تصادفی شروع بشن و بالاخره، یه جایی که احساس کنم دیگه خواننده حسابی کلافه شده، به پایان برسن.

به نظر شما ممکنه مسخره و بی اساس باشه، اما من فکر می کنم که آدم ها شبیه پدربزرگ ها و مادربزرگ هاشون می شن: می تونم پدربزرگ ابوالفضل رو توی کتابخونه شخصیِ کوچیکش تصور کنم که دسته عینکش روی لبشه و داره به مطلبی که تازه خونده فکر می کنه. می تونم تصور کنم که پدربزرگ امین روی سطح آب دراز کشیده و همون جوری که لبخند روی لبشه، داره به صدای موج های آروم دریاچه گوش می ده. تصور می کنم پدربزرگ بازنشسته فرهاد رو که زیرپیرهنی کهنه و کثیفی تنشه و روزها تا ساعت دوازده ظهر می خوابه، یا پدربزرگ بنیامین رو که برهنه جلوی آینه ایستاده و همونطور که نگاهش به حنای داخل ظرفه، دست‌هاشو برده پشت سرش و داره موهاشو باز می کنه؛ یا پدربزرگ حسن معرکه که توی گوده و داره میل می‌زنه و الکی سر و صدا راه انداخته و بین همه پدربزرگ های دیگه، پدربزرگ خودمه که با کت و شلوار و کراوات، وایساده بین بقیه و با این که به ما پشت کرده، می‌شه از دور تشخیص داد که مثل همیشه سر خودشو با یه چیزی - که از این فاصله مشخص نیست چیه - گرم کرده.... بهش نزدیک می شم. بوی سیگار بهمن و آدامس موزی اوریون، با هم قاطی شده و با هر قدمی که برمی‌دارم بیشتر می شه تا این که می رم کنارش می ایستم و متوجه می شم که بالای منقل ایستاده و داره برای بقیه کباب درست می کنه و نگران می شم که الان همه لباساش بوی دود می گیره؛ چشمش که به من می افته سیگارش رو توی منقل، کنار سیخ های کباب، خاموش می کنه و یه دونه آدامس موزی بهم تعارف می کنه. سلام باباجون...! کی دوست نداره توی این دنیا چشمای مهربون تو رو داشته باشه؟

یکی از مهم ترین دلایلی که شب ها نمی تونم درست بخوابم اینه که کابوس می بینم (یا می ترسم که کابوس ببینم؟) و از پرتکرارترین کابوس هام - بدون شوخی - اینه که صبح از خواب بیدار شدم و دوباره باید برم پشت میزهای کلاس درس بشینم. رفتن به مدرسه برای من، فارغ از اتفاقات بامزه و خنده داری که توی مدرسه می افتاد، فاجعه ای بود که طی یک دوره طولانی به تکرار شدنش عادت کرده بودم و این تازه من بودم که این قابلیت رو داشتم که همه جا خوش بگذرونم و حالا که درس و دانشگاه تموم شده، فاجعه به شکل رؤیاها و کابوس های شبانه تعقیبم می کنه: هر اتفاق مهمی که قراره توی خواب رخ بده، قطعن توی مدرسه رخ می ده: توی مدرسه های مختلف حبس می شم، توی مدرسه های مختلف زندگی می کنم و مبدأ و مقصد همه حرکت ها توی خواب های من، احتمالن یه مدرسه‌س؛ بعد از این که وارد دانشگاه شدم، سعی کردم یه جوری این مسأله رو حل کنم و تصویر دیستورت شده ای که از مدرسه توی ذهنم به وجود اومده رو اصلاح کنم: با تلاش و پیگیری، مدت زیادی معلم مدارس خوب تهران شدم و توی پنج شیش تا از بهترین مدارس تهران تدریس کردم. رشته تحصیلی من معماریه و الان می تونید حدس بزنید که موضوع پایان نامه م چی بوده: طراحی مدرسه با تأکید بر بازی دانش آموزان در فضای باز... اما ظاهرن دنیا این طوری کار نمی کنه: هرچقدر فیلمای بامزه و رنگارنگ درباره مدرسه ببینی، هرچقدر مدارس روشن و رنگارنگ طراحی کنی یا هرچقدر وارد مدارس خوب بشی و به دانش آموزای خوب و بامزه درس یاد بدی مهم نیست، شب که بخوابی، چیزی که از مدرسه توی خوابت می بینی، تصاویری از راهروهای گوتیک و تنگ و تاریک مدرسه هاگوارتزه.

فاضل همکلاسی دوره دبیرستانم بود؛ یه مقدار زیادی شجاع بود و یه مقداری عصبانی، که مجموعاً به نظرم ترکیب خطرناکی بود؛ پدرش راننده تاکسی بود و توی یه محله دورتر از ما زندگی می کردن؛ باهوش بود و معمولن نمرات خوب کلاس رو می گرفت؛ چند بار توی مدرسه با سال بالایی ها دعوا درست کرد و جمیعِ تصمیماتی که گرفت باعث شد چندین بار حسابی کتک بخوریم و با سر و صورت خونی - از باغ وحشی که توش درس می خوندیم - برگردیم خونه؛ معمولن بعد از دعواها زود از هم جدا می شدیم و فرداش با اعصاب داغون رویدادهای مهم دعوای روز قبل رو بررسی می کردیم، تا آخرش که به این سؤال می رسیدیم که اگه ما، یا دقیق تر بگم: اگه فاضل، زد و خورد رو شروع نکرده بود چی می شد؟ فاضل هم این جور موقع ها همیشه اون جمله مسخره رو واگویه می کرد: «ببینید بچه ها! برنده دعوا کسیه که مشت اولو بزنه پای چشم طرفش...» و چه آثار و کبودی هایی که تحت تأثیر این مکتب هنری گوتیکی خلق نشده بودن... فاضل از این قبیل تئوری ها در زمینه دعوا کردن زیاد داشت که از جمله اون ها می شه به: پنهان کردن بطری در آستین و شکستن آن در صورت نیاز و زدن لگد در ناحیه شکم حین صحبت کردن با طرف دعوا اشاره کرد؛ الان که مدت زیادی گذشته و دقیق تر فکر می کنم، واقعن به نظرم فاضل تو این زمینه ها مثل یه هنرمند متفکر، آوانگارد و پیشرو عمل می کرد و ما هم به عنوان پیروان مکتبش دنبالش می کردیم.

مثل هر کابوس دیگه ای، بالاخره دبیرستان هم تموم شد و فاضل برای ادامه تحصیل به یکی از شهرستانای دور رفت؛ قبل از این که بره، می دونستم که قراره برای مدت زیادی نبینمش و برای همین بهش مناسب ترین هدیه ای رو دادم که فکر می کردم یه آدم عصبانی ‍‍‌و علاقه مند به هنر (!) ممکنه دریافت کنه: یه ویالون. فاضل الان نوازندگی ویالون رو به شکل حرفه ای انجام می ده.

نرگس آدم متفاوتی بود؛ به گمونم فقط به خاطر این از همدیگه خوشمون میومد که با همدیگه خوب حرف می زدیم و خوب به حرف همدیگه گوش می دادیم، وگرنه این طوری نبود که از نظر اخلاقی خیلی شبیه همدیگه باشیم؛ می تونستم باهاش درباره چیزایی حرف بزنم که با خیلیای دیگه نمی تونستم؛ آدم شفافی بود احساسات و عقایدشو راحت ابراز می کرد؛ خیالت راحت بود چیزی که داره بهت می گه دقیقن همون چیزیه که ته دلشه؛ از همکلاسی های دوره کارشناسی‌مون بود و با دوستش، فاطمه و دوست من، امیر، یه اکیپ چهارنفره دوستانه بودیم که هر وقت حوصله کلاس ها رو نداشتیم آویزون کافه های انقلاب و ولی‌عصر بودیم. کافه هایی که تاریک تر بودن رو بیشتر دوست داشتیم و با این که سیگاری نبودیم، طرف‌دار کافه هایی بودیم که به مشتریاشون اجازه سیگار کشیدن می دادن. از همون اول با همدیگه شرط کرده بودیم که هر کسی باید پول چیزی که می خوره رو خودش حساب کنه که یادمه به نظر من خیلی مسخره بود و خیلی سر این موضوع بحث داشتیم؛ موضوعات دیگه ای که معمولن درباره شون توی کافه صحبت می کردیم شامل این موارد بودن: قراره بعد از این که درسمون تموم شد چی‌کار کنیم یا چی‌کاره بشیم، نحوه لباس پوشیدن آدما همین طوری خوبه یا باید یه جور دیگه باشه و در نهایت، با این بلایی که شبکه های اجتماعی داره سرمون میاره چی گار کنیم (اون موقع فیس بوک تازه مد شده بود بین بچه ها).

اگه نرگس رو توی خیابون یا دانشگاه می دیدی فکر می کردی اتفاقن خیلی هم متفاوت نیست و خیلی هم معمولیه: معمولی لباس می پوشید و سر کلاس ها هم یه دانشجوی معمولی بود با نمرات معمولی، اما کافی بود چند دقیقه باهاش صحبت کنی تا ببینی چقدر با آدم های دیگه متفاوته... حالا بگذریم.... بعد از دوره کارشناسی ازدواج کرد و دیگه ادامه تحصیل نداد؛ وقتی ازدواج کرد تصمیم گرفت که از صفر تا صدِ محیط داخل خونه ای که خریده بودن رو طراحی و دکوراسیون کنه؛ همه چیز رو خودش طراحی کرده بود و به طرح جزیی ترین فضاهای خونه، مثل طاقچه‌ی حمام و کشوهای آشپزخونه هم فکر کرده بود؛ وقتی همه چیزهایی که طراحی کرده بود اجرا شدن، از اون ها با دقت عکاسی کرد (اون موقع اینستاگرام تازه مد شده بود بین بچه ها) و عکس های ویرایش شده رو توی اینستاگرامش پست کرد؛ صفحه اینستاگرام یکی از مجله های معتبر ایرانی در زمینه دکوراسیون که عکس ها رو دیده بود و خوشش اومده بود، باهاش تماس گرفت و کارشناسش رو برای تهیه گزارش و عکاسی به خونه نرگس فرستاد؛ مطلبی که توی اون مجله چاپ شد، باعث شد که خواننده های مشتاق، برای مشاوره طراحی داخلی و دکوراسیون با نرگس تماس بگیرن و در ازای پرداخت هزینه ای، از راهنمایی و طراحی نرگس برای دکور کردن خونه استفاده کن؛ همین ماجرا باعث شده که سر نرگس تا همین الان که من دارم درباره ش می نویسم شلوغ باشه و کار و بارش هم خدا رو شکر، سکه باشه.