پومودوروهای شبانه

درباره نوعِ بشر

جان میلتون: عشق؟ زیادی گنده‌ش کردن؛ از نظر شیمیایی فرقی با خوردنِ مقدارِ زیادی شکلات نداره.

وکیلِ شیطان (۱۹۹۷)


خانم‌بشارتی همسایه طبقه پایینیه؛ یه زمانی هر روز کیس قدیمی‌شو ورمی‌داشت میاورد این جا که یا یه جاییشو درست کنم، یا یه برنامه‌ای چیزی روش نصب کنم. گفتم اگه بخوای منم می‌تونم بیام پایین، لازم نیست همیشه حمایلش کنی تا بالا... که گفت این طوری راحت‌تره؛ بیشتر بازی می‌کنه با کامپیوترش که شاید یه خرده عجیب به نظر بیاد، اما وقتی فهمید منم با کامپیوتر بازی می‌کنم خیلی خوشحال شد و درباره چن تا از بازیای مورد علاقه‌ش باهام صحبت کرد؛ یه بار بهش گفتم سیستمت دیگه قدیمی شده، برنامه‌ها و بازی‌های جدید سخت اجرا می‌شن روش، که ناراحت شد و از اون روز دیگه کامپیوترشو نیاورد و فقط تلفنی سؤالاشو پرسید؛ بعدن از صحبتاش متوجه شدم که قبل از این که دوقلوها رو به دنیا بیاره می‌رفته سر کار، این کامپیوترم با اولین حقوقای خودش خریده. 

خانم‌بشارتی که فکر می‌کنه زیادی داره چاق می‌شه، رژیم سبزیجات گرفته و صبحونه فقط یه لیوان قهوه تلخ می‌خوره، عاشق اینه که دختراشو برداره بره پارک باهاشون بدمینتون بازی کنه؛ شوهرش کمتر باهاشون بیرون می‌ره و اگه بره هم بچه‌ها شاکی‌ان که چرا بابا اینقدر محکم به توپ ضربه می‌زنه. من دوقلوها رو بیشتر می‌بینم: ترلان و باران، ده‌دوازده سالشونه و همیشه توی حیاط ول می‌گردن و با هم صحبت می‌کنن. اگه خانم‌بشارتی شیرینی یا غذایی چیزی درست کنه که بخواد بفرسته بالا یا بخواد پیامی برسونه، یکی از دخترا یا جفتشون میان بالا... منم ظرف رو می‌گیرم، مقدارِ زیادی شکلات می‌ذارم توش و تحویلِ دخترا می‌دم؛ بعد در رو میبندم و از توی چشمی نگاه می‌کنم می‌کنم که دخترا چطوری نصف شکلات‌ها رو از توی ظرف برمی‌دارن و بین خودشون تقسیم می‌کنن. خانم‌بشارتی الویه رو از بقیه غذاها بهتر درست می‌کنه؛ یه بار به شوخی بهش گفتم از سایر غذاها بکاه و به الویه بیفزا، که از اون روز دیگه الویه نفرستاد بالا... شکایتی ندارم چون به هر حال غذاهاش خوش‌مزه‌س؛ وقتایی که با شوهرش دعواش بشه و کار به برزن‌بزن بکشه جفت‌دوقلوها میان بالا؛ قدیم‌ترا تشخیص دادنشون برام خیلی آسون بود چون باران همیشه گریه می‌کرد و ترلان هیچ وقت عین خیالش نبود؛ الان که بزرگ‌تر شدن و باران هم دیگه گریه نمی‌کنه، فهمیدم که باران یه خرده تپل‌تر از ترلانه و تنها راه تشخیصشون همینه. همیشه فکر می‌کردم شوهر خانم‌بشارتی دستِ بزن داره، تا این که یه بار صورت زخمی و کبود آقای بشارتی رو بعد از دعوا دیدم، فهمیدم که هر دوشون همدیگه رو کتک می‌زنن و خانم بشارتی هم بچه‌ها رو کتک می‌زنه. اوایل دوقلوها زیر کتکای خانم بشارتی گریه می‌کردن، الان دیگه یاد گرفتن که فرار کنن تو یه اتاق و در اتاق رو قفل کنن؛ خانم بشارتی با مشت و لگد به در می‌کوبه و به بچه‌ها فحش و بدوبی‌راه می‌گه، دوقلوها هم با خونسردی بهش فحش می‌دن و می‌گن تو چرا اینقدر دیوونه‌ای مامان؟ به نظرم دخترا خیلی خوب کنار اومدن با قضیه و موقعیت‌ها رو خوب هندل می‌کنن.

اگه قرار باشه فامیلای آقای بشارتی بیان مهمونی، خانم‌بشارتی چند روز قبلش با دخترا می‌ره آرایشگاه و موهای مشکی خودش و دخترا رو قرمز یا طلایی می‌کنه، به باغچه رسیدگی می‌کنه و یه دستی هم به سر تا پای ساختمون می‌کشه؛ بعد از مهمونی هم حتمن همون شب یا روز بعدش دعواس: اول صدای داد و فریاد خانم‌بشارتی میاد و گرومپ‌گرومپ، همین وقتاس که دخترا میان بالا، بعد آقای بشارتی شروع می‌کنه به داد و فریاد و باز صدای گرومپ‌گرومپ؛ قبلن من و دخترا همین‌طوری همدیگه رو نگاه می‌کردیم و منتظر می‌موندیم تا دعوا تموم شه، الان دیگه یه فیلمی انیمیشنی چیزی می‌ذاریم تا دعوا و سروصدا رو فراموش کنیم.

چند ساعت، چند روز یا چند ماه ممکنه گیر کنی توی یه اتاق نمور که هیچ در و پنجره‌ای نداره و هیچ چیز دیگه‌ای هم توی خوابت نیست که باهاش سرگرم شی، به غیر از تخت خواب و خاطره و جنازه آدمی که فکر نمی‌کردی به این زودی بمیره: مادرت. طولانی بودن بعضی از کابوسا باعث می‌شه ترسناک‌تر به نظر بیان؛ بعد بیدار می‌شم: این خواب رو برای کی می‌تونم تعریف کنم؟ چطوره برای آب تعریف کنم که اثر بدش رو بشوره و از بین ببره؟ شیر آب رو باز می‌کنم و قرصامو می‌خورم، بعد عین زنای پابه‌ماه می‌رم یه گوشه می‌شینم به کتاب خوندن تا سرگیجه بیاد و زمین‌گیرم کنه. از اون وقتی که با شهرام رفتیم تست صداپیشگی بدیم برای رادیو ده‌دوازده سالی می‌گذره؛ اون روز ابی هم باهامون اومد، البته اون برای تست دادن نیومده‌بود، اومده بود که همراهمون باشه؛ اما به هر حال تست داد و قبول شد؛ من و شهرام قبول نشدیم؛ بگی‌نگی برورویی داشت، چشماش سبز بود و ابروهای قشنگی هم داشت، اما قدش نسبتن کوتاه بود؛ صداپیشه که نشد، اما رفت دنبال بازیگری و الان اون طوری که خودش می‌گه آکتور شده و داره با بهرام رادان کار تئاترِ ملودرام انجام می‌ده؛ نمی‌دونم باباش چی‌کاره بود اما اوضاشون بدک نبود؛ قدیما توی یه خونه بزرگ و قدیمی زندگی می‌کرد با مامان‌باباش و آبجیش که از خودش بزرگتر بود، الان اما خودش خونه خریده و مستقل زندگی می‌کنه. 

با مامان‌باباش و آبجیش توی یه خونه بزرگ و قدیمی زندگی می‌کرد که چند تا سالن بزرگ داشت. وسط یکی از سالنا یه کتابخونه چوبی بزرگ ساخته بودن که مثلن این طرفش اتاق خودش بود و اون طرفش اتاق آبجیش. قفسه‌های کتابخونه پر از فیلمای اورجینال قدیمی بود و کتاب و گلدون؛ ابی هم قدیما زیاد میومد خونه ما؛ چند وقتپیش خیلی اتفاقی و غافلگیرانه توی یه مهمونی دیدمش بعد از کلی وقت؛ هر دو خیلی خوشحال بودیم و کلی خاطره‌بازی کردیم. تک‌وتوک و دورادور از احوال بچه‌های ورودی خبر داشتیم اما به دلیل نامعلومی هیچ وقت همگی دور هم جمع نشده‌بودیم. وقتی فهمیدیم که جفتمون مستقل زندگی می‌کنیم، قرار بر این شد که یه روز دونفری بریم خونه‌های مامان‌بابامون و خاطرات ده سال پیش رو زنده کنیم. 

یه دستی به سر و روی خونه کشیده بودن که ظاهرن بیشتر به اصرار ابی بوده؛ خوشحال بودم که خونه رو نکوبیده‌بودن، اما دنیا رو سرم خراب شد وقتی دیدم مادرش توی اتاق روی تخته و پرستار ازش مراقبت می‌کنه؛ به زحمت چند دقیقه‌ای کنار ما نشست و سلام‌احوال‌پرسی کرد. ابی گفت چند وقت پیشا به مامانم گفتم حالا که بی‌کاری خاطراتتو برام بنویس و متنی که بعد از یک ماه تحویل گرفتم مهم‌ترین ملودرامیه که خوندم.

از آدمایی که واسه ارتش و سپاه کار می‌کنن خوشم نمیاد. بابای خدابیامرز اصغر مثل خودش همیشه شوخیای بی‌مزه می‌کرد... آخرم نفهمیدیم چی‌کاره بود، فقط می‌دونستیم واسه سپاه کار می‌کنه؛ داشت با اصغر و دو تا دختر دیگه‌ش از تهران می‌رفت اصفهان که سری به اقوام بزنه، پشت فرمون سکته زد و با پرایدش تو خاکی چپ کرد. بابای اصغر که در دم با سکته از دنیا رفته بود، دو تا آبجیای اصغر ـ که هر دو ازش بزرگتر هستن ـ بستری شدن بیمارستان، دنده‌ها و دست‌‌وپاشون شکسته بود و صورتشونو شیشه پاره‌پوره کرده بود. خودِ اصغر اما هیچیش نشده بود؛ توی اردوی قبلِ کنکور بودم که خبرش بهم رسید، وقتی شنیدم چند دقیقه‌ای گریه کردم؛ بعد اصغر و آبجیاشو توی تشییع جنازه دیدم که خیلی خرتوخر و شلوغ بود: شاید صد تا سردار و نظامی اومده بودن با لباس فرم. من یه گوشه نشسته بودم و گریه می‌کردم، اما اصغر بهت‌زده بود، گریه نمی‌کرد و حرفی نمی‌زد؛ گهگاهی چند نفر دورش جمع می‌شدن و باهاش صحبت می‌کردن، اونم سر تکون می‌داد و یه چیزایی می‌گفت که صداش بهم نمی‌رسید؛ اون موقع اون دانشجو بود؛ چند سال بعد، وقتی عروسی یکی از فامیلا بود و با همدیگه سر یه میز نشسته بودیم، ازش پرسیدم که چطوریه اوضاع؟ که برام تعریف کرد: «سر مراسم تشییع بابا یه سرداری اومد ازم پرسید چیزی هست که لازم باشه برات فراهم کنیم؟ منم بهش گفتم دوست دارم راه پدرمو ادامه بدم و کار اونو انجام بدم؛ دیگه یه قراری باهام گذاشتن و استخدامم کردن.» اون موقعی که فرستادنش یمن یادمه که من اصلن نمی‌دونستم یمن توی کدوم قاره هست؛ چند ماهی رفت و اومد و خیلی شاکی و ناراحت بود از کاری که داشت انجام می‌داد؛ این قدر شکایت و اصرار کرد که محل مأموریتش رو تغییر دادن و منتقلش کردن به سوریه، اما می‌گفت سوریه از یمن هم بدتره؛ بهش گفته بودن که خیالش راحت باشه... که اگه از دستورات پیروی کنه و همه چی رو بر اساس برنامه ازپیش‌تعیین‌شده انجام بده، هیچ اتفاق بدی براش نمی‌افته؛ اونم فحش می‌داد به برنامه ازپیش‌تعیین‌شده... دوباره شکایت و اصرار و التماس، تا این که منتقلش کردن به لبنان؛ یه چند ماهی هم اون جا بود تا بالاخره برگشت ایران؛ بهش قول داده‌بودن که دیگه هیچ وقت مأموریت خارج از کشور نخواهد داشت. به هر حال اصغر پول خوبی به جیب زده بود از اون همه حق مأموریت: برای هر کدوم از آبجیاش یه دناپلاس خرید و انداخت زیر پاشون. به نظر می‌رسید همه چی داره خوب پیش می‌ره که خبردار شدیم مادر اصغر و آبجیاش، چند روزی رو توی هتل زندگی کردن از ترس کارای عجیب‌وغریب اصغر؛ مادرش به همکارای اصغر زنگ زده بود و همکاراش با هزار حیله و ترفند برده بودنش بیمارستان و بستریش کرده بودن بخش اعصاب و روان؛ من یه چیزایی شنیدم و یه حدسایی هم می‌زنم، اما فقط خدا می‌دونه که اصل ماجرا چی بوده و اصولن ما خرِ کی باشیم که بخوایم کسی رو قضاوت کنیم؟ اصغر وقتی یمن بوده اوقات خیلی بدی رو سپری می‌کرده؛ با یه عده از همکاراش، که از قضا خیلی هم با همدیگه صمیمی بودن، اون جا از یه فلک‌زده‌ای یه مقداری ماده مخدر ضبط می‌کنن؛ اما به جای این که مواد رو ثبت‌وضبط کنن و تحویل بدن، تصمیم می‌گیرن خودشون مصرف کنن که توی اون اوضاعِ داغون یه کیف‌وحالی هم بکنن. اصغر دیگه درگیر ماجرا می‌شه و تا چند سالی نمی‌تونه ترک کنه؛ الان البته پاکِ پاکه و از بیمارستان هم مرخص شده؛ یه بار داشت یه خوابی که دیده بود رو برام تعریف می‌کرد: «خوابم سیاه‌سفید بود علی: وسط یه بیابون بودم و با کوله و اسلحه کنار جاده وایساده بودم منتظر ماشین، که بابام با همون پرایده... که باهاش چپ کرده بود... اومد دنبالم و جلوی پام ترمز کرد؛ شیشه‌هاش دودی بودن و چیزی از داخل ماشین معلوم نبود. من ذوق‌زده شدم و رفتم در شاگردو باز کردم، اما دیدم یه شیر بزرگ نشسته پشت فرمون و داره نعره می‌کشه؛ اسلحه رو بیرون کشیدم که بکشمش اما پاشو گذاشت روی پدال و فرار کرد.»