پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پشیمانی یکی از معمولی‌ترین، دردناک‌ترین و کشنده‌ترین احساساتی است که می‌توانی داشته باشی. پتانسیل به وجود آمدن پشیمانی، در تک‌تک تصمیم‌هایی که اتخاذ می‌کنی وجود دارد، حتا زمانی که مطمئنی در حال انجام کار درست هستی. مهم نیست چقدر تلاش کنی، پشیمانی راهی برای دنبال کردن تو پیدا می‌کند.... ریسک می‌کنی و کاری را انجام می‌دهی و آرزو می‌کنی ای کاش آن را انجام نمی‌دادی. ممکن است از خریدن چیزی پشیمان شوی، یا از گفتن حرف اشتباهی، یا از زیاده‌گویی کردن... ممکن است کاری که به عنوان تفریح انجام می‌دهی، نتایج پشیمان‌کننده‌ای داشته باشد. ممکن است از آرایشگاه رفتن پشیمان شوی، حتا اگر آرایشگر اعتقاد داشته باشد که نباید پشیمان باشی؛ این تصمیم‌های کوچک، می‌تواند پشیمانی‌های کوچکی داشته باشد که در انتها به یک پشیمانی بزرگ تبدیل شود؛ آن گاه تو تمام اوقات فراغتت را صرف فکر کردن به این موضوع می‌کنی که در زندگی چه مسیرهای دیگری را می‌توانستی پیش بگیری؛ چون بیشتر وقت‌ها فقط چیزهای شیرین در خاطرت می‌ماند و واقعیت از ذهنت پاک می‌شود و تو پشیمانی را می‌بینی، در حالی که پشیمانی اصلن وجود ندارد... و با وجود این که نمی‌توانی مسیر خود را انتخاب کنی، همچنان باید به پیش رفتن ادامه دهی. حتا ممکن است تلاش کنی تا همه تجارب از دست رفته را، به نحوی دوباره به دست بیاوری؛ اما این بار دیگر آن احساس خوب را نداری... به همین دلیل «نوستالژی» پدیده خطرناکی است که رابطه کمی با واقعیت دارد... پس اجازه نده که فیلم‌ها تو را فریب دهند. 

 چگونه با پشیمانی زندگی کنیم؟ (۲۰۱۸)


دنیایی داره واسه خودش حاج‌آقا؛ چهل‌پنجاه سالشه، کچله، سیاهه، چاقه، لب و دهن بزرگ و بینی پهنی داره و چهره‌ش خیلی شبیه دنزل واشنگتونه؛ خوب صحبت می‌کنه و وقتی باهاش هم‌صحبت بشی می‌فهمی که داری با آدم بسیار باهوشی صحبت می‌کنی؛ اگه به هیکل خارج از فُرم و کت‌شلوار گرون‌قیمتش دقت کنید (و البته نوچه‌هایی که همیشه خدا اطرافش هستن و حاج‌آقا حاج‌آقا از دهنشون نمی‌افته)، متوجه می‌شید که حاج‌آقا یه مدیر نفتیه و طبیعتن اوضاع مالی خوبی داره؛ سه‌چهار تا بچه قد و نیم‌قد داره و چند تا ماشین خوب و حداقل یه خونه وسیع، که همگی از نعمات خداوند هستن؛ همیشه در طول روز یا مسافرتِ کاریه، یا جلسه مهم داره و یا داره درباره خدمات مهمی که خودش و تیمش به این مملکت ارایه می‌دن سخنرانی می‌کنه. بیش از پنج ساله حاج‌آقا رو می‌شناسم، مدت زیادی پیشش بودم و کارای زیادی براش انجام دادم؛ خودش می‌گه اگه هم‌سن‌وسال بودیم حتمن با هم‌دیگه رفیقِ صمیمی می‌شدیم؛ چند سال پیش براش یه نامه پنج‌شش صفحه‌ای نوشتم و توی نامه خیلی صریح بهش توضیح دادم که چرا به نظرم خیلی از کارایی که می‌کنه اشتباهه؛ باهام تماس گرفت... قرار شد همدیگه رو ملاقات کنیم؛ فکر می‌کردم به خاطر نامه تندی که نوشته بودم از دستم عصبانی باشه، اما نبود؛ درباره چیزایی که نوشته بودم باهام صحبت کرد و درباره این که نامه من چقدر خوشحالش کرده.... در کل توی این مدت با این سه تا ویژگی شناختمش: 

۱. خوب صحبت می‌کنه؛ به نظرم هیچ کار دیگه‌ای رو به اندازه صحبت کردن و ارتباط برقرار کردن خوب انجام نمی‌ده، از این راه ارتزاق می‌کنه و جالب‌تر این که حداقل دویست‌سی‌صد نفر دیگه هستن که توی اون دم‌ودستگاه دولتی، از صدقه‌سر همین خوب حرف زدن حاج‌آقا دارن نون می‌برن سر سفره زن و بچه‌شون (توضیح دادنش یه مقداری سخته).

۲. خیلی کم می‌خوابه؛ خودش می‌گه سه تا پنج ساعت در شبانه‌روز، من فکر می‌کنم کم‌تر باشه؛ کم‌خوابی براش مشکلات زیادی به وجود آورده، ولی اهمیت نمی‌ده؛ یه بار خانومش ساعت دوازده شب بهم زنگ زد و پرسید که ازش خبر دارم یا نه؟ چند روز بعدش فهمیدم که اون شب برای مطالعه رفته بوده پارک محله‌شون تا هوای سرد باعث بشه خواب از سرش بپره و بعد، جوری غرق مطالعه شده که زمان از دستش رفته و تا پاسی از شب توی پارک در حال مطالعه بوده.

۳. همه چی رو می‌دونه؛ نه سطحی و الکی، تقریبن هر وقت که دیدمش فکرش به یه چیزی مشغول بوده یا داشته با یه مسأله‌ای دست و پنجه نرم می‌کرده؛ همیشه و در رابطه با هر موضوعی، بیش از اون چیزی که توقع داشتم می‌دونسته و همیشه چیزایی که درباره خود من می‌دونسته، متعجبم کرده؛ مثلن بدون این که بهش گفته باشم، می‌دونه که توی یه وبلاگی به اسم پومودوروها، درباره آدما می‌نویسم... سلام حاج‌آقا!

سینا از همه نظر آدم آرومیه: آروم صحبت می‌کنه، آروم حرکت می‌کنه، شمرده شمرده حرف می‌زنه و تلاش می‌کنه که همه کلمات رو درست تلفظ کنه؛ از پیش‌دانشگاهی با هم‌دیگه رفیق شدیم؛ خوش اخلاق و مؤدبه و اگه ازت خوشش بیاد، زیاد باهات شوخی می‌کنه؛ از بچگی توی قنادی پدرش کار کرده و بلده که چه‌طوری شیرینی‌های خوش‌مزه‌ درست کنه؛ از بعد از پیش‌دانشگاهی، هر چند هفته یه بار همدیگه رو می‌بینیم، توی پاتوق عجیب و غریبش: چای‌خونه عموحسن، کنار اتوبان آزادگان؛ جای داغونیه و کثافت از همه جاش بالا می‌ره؛ داخلش که ده دقیقه هم نمی‌شه نشست، اما عموحسن چند تا میز و صندلی بیرون گذاشته که سینا توی گرما و سرما، توی بهار و تابستون و توی برف و بارون، فلاسک چایش رو از خونه بیاره و بشینه اون جا تا شیرینی‌هایی که درست کرده رو بخوره و به راننده‌های تریلی و کامیون تعارف کنه و درباره خوردنی‌های شهرای مختلف باهاشون صحبت کنه و بگوبخند راه بندازه؛ چایی که درست می‌کنه طعم تندی داره؛ هیچ وقت بهم نمی‌گه چی توش ریخته؛ وقتی می‌خوریش سرت سنگین می‌شه و بدنت داغ می‌کنه، ولی لعنتی خیلی خوشمزه درستش می‌کنه؛ شایدم از همین راننده‌های تریلی زهرماری می‌گیره می‌ریزه توش، بعید نیست... با خنده ازش می‌پرسم: «آخه چی داره این خراب‌شده که بی‌خیالش نمی‌شی سینا؟» می‌خواد جواب بده که تریلی پشت سرمون روشن می‌شه. هم‌زمان با شروع شدن سروصدای تریلی، سینا سیگارشو روشن می‌کنه، برمی‌گرده و برای راننده تریلی که داره براش بوق می‌زنه، دست تکون می‌ده و با لبخندِ کاریزماتیکش، آروم جواب می‌ده: «چرا که نه علی‌جون؟ نزدیکه... غذاهاش ارزونه... آدمای باحالی رفت و آمد می‌کنن... اتفاقای زیادی می‌افته... ماشینای سنگین میان و می‌رن... این طوری نگاش نکن، بین راننده‌ها خیلی جای معروفیه... کلی کتاب خوندم این جا... عموحسنم که خیلی مهربونه، کاری نداره به کارم...» یه بارم بهش گفتم با این ریش و موی بلند و مشکی تو، بایدم عموحسن باهات مهربون باشه (البته بعدن به خاطر سربازی کچل کرد و عموحسن همچنان باهاش مهربون بود).

بیشتر درباره سینما و کتاب حرف می‌زنیم و گاهی درباره اوضاع سیاسی و اقتصادی جامعه و خلاصه دری‌وریای این طوری؛ گاهی این قدر کند و آهسته حرف می‌زنه که وقتی وسط جمله می‌رسه، انتهای جمله رو حدس می‌زنم و طوری که بشنوه زمزمه می‌کنم؛ وقتی من صحبت می‌کنم اون از توی فلاسکِ مشکوکش برامون چایی می‌ریزه و تا وقتی که حرفام تموم شه سیگار می‌کشه؛ بهش می‌گم ببینم نکنه موادی چیزی می‌ریزی تو این فلاسکه که مزه‌ش این طوری می‌شه؟ چشماشو درشت می‌کنه، سرشو می‌گیره پایین و آروم آروم می‌خنده.

با بچه‌ها چند تا ماشین شدیم و اومدیم سفر. فک کنم اگه امیرعباس در حال رانندگی روی فرمون ضرب نگیره و شعرای دری‌وریِ سیاوش و هایده رو زمزمه نکنه، بیشتر بتونه روی رانندگی تمرکز کنه و دیگه لازم نباشه این‌قدر ترمزِ این لندرُوِرِ قراضه رو محکم و یه‌هویی فشار بده که هر چی تو معده‌مونه بیاد تو دهنمون؛ شایدم کالباس مزخرف دیشب حالمو بد کرده باشه... پیشنهاد همین امیرعباس بود؛ گفت بهترین غذای سفر، سوسیس خام و کالباس سرده: «ارزون و بی‌دردسر!» خودش هم ورق به ورق همه کالباسارو خورد؛ صبح که بیدار شدیم گفتم امیرعباس! اگه این معده بدبختتو این طوری دچار چالش نکنی شاید مشکل خُر و پُفِتم از بین بره؛ بهش گفتم چرا فک می‌کنی شقایق توی زندگی از خودگذشتگی نمی‌کنه؟ با این سر و صدایی که من دیشب توی خواب از تو شنیدم، همین که راضی می‌شه شبا کنارت بخوابه خودش بزرگ‌ترین فداکاریه به خدا... بچه‌ها که داشتن گوش می‌دادن خندیدن؛ احساس کردم از تشری که بهش زدم ناراحت شد؛ سریع گفتم: «سیبیل می‌ذاری که مثلن شخصیت درست کنی واسه خودت؟» دوباره همه خندیدن. امیرعباس و شقایق به هم نگاه می‌کردن و قهقهه می‌زدن... روز چندم این سفر طولانیه و گوشِ بچه‌ها دیگه به ارجاعات یخمکیِ من عادت کرده. اگه امیرعباس خودش افسر راهنمایی رانندگی نبود الانم به رانندگی و ماشین داغونش یه گیری می‌دادم و نشستن توی ماشینشم از چندمین مصادیق فداکاری شقایق عنوان می‌کردم. 

شقایق توی همه زمینه‌ها نقطه مقابل امیرعباسه؛ برعکس امیرعباس لاغر و نحیفه و از نظر فکری اندازه امیرعباس، سطحی و بی‌خیال نیست. معمولن وقتی امیرعباس شوخیای بی‌مزه می‌کنه، شقایق مسخره‌ش می‌کنه و می‌زنه تو بال و پرش؛ امیرعباسم معمولن به روی خودش نمیاره و بی‌تفاوت نشون می‌ده، اما چند ثانیه بعد زیر لب یه چیزی بهش می‌گه. شقایق فوق‌لیسانس داره و فکر می‌کنم امیرعباس، چون مدرکش لیسانسه، یه خرده دچار سرخوردگی شده؛ قبلن توی خونه‌شون وقتی مدرک قاب شده امیرعباس رو روی دیوار پذیرایی دیده بودم، برام توضیح داده بود که چون توی دانشگاه افسری درس خونده، مدرکش آزاد شده و شقایق چون دانشگاه سراسری درس خونده، مدرکش رو آزاد نمی‌کنن و به جاش فقط بهش یه مدرک موقت دادن؛ بهش گفتم امیرعباس! من که می‌دونم برا چی اون سرباز بی‌چاره‌تو مجبور کردی روزی چند ساعت باهات زبان کار کنه، من که می‌دونم داری درس می‌خونی برا کنکورِ ارشد که دل شقایقو به دست بیاری، من که می‌دونم چقد شقایقو دوس داری، این قدر لج به لجش نذار امیرعباس! این تابلو رو هم از این جا بردار....

روزی که با لندرور اومدن دنبالمون که با هم بریم سفر، متوجه شدم که شقایق داره گریه می‌کنه؛ یه خرده که گذشت و گریه‌ش تموم شد، شروع کرد غُر زدن سر امیرعباس؛ داشت به همه چی اعتراض می‌کرد و همه رفتارهای امیرعباس رو زیر سؤال می‌برد. امیرعباس همون جوری که هرازچندگاهی توی آینه به من نگاه می‌کرد، سعی می‌کرد همه اعتراض‌ها رو توجیه کنه تا این که شقایق، یه جایی وسط جاده ساوه و یه جایی وسط حرفاش بهش گفت: «الان سیبیل گذاشتی که مثلن شخصیت درست کنی واسه خودت؟» امیرعباس محکم ترمز کرد و به شقایق خیره شد؛ چشم‌زخمی که به آینه پهنِ لندرور آویزون بود تلوتلو می‌خورد. امیرعباس از ماشین پیاده شد و همون جا با تریمری که توی چمدونش بود سیبیلاشو زد؛ سوار ماشین شد و توی آینه صورت جدیدش رو چک کرد، لبخند زد و به حرکت ادامه داد.

روز چندم این سفر طولانیه. جاده خلوته. خورشید پایین رفته و زرد و نارنجی و قرمزش غلیظ‌تر شده. هاله بنفش و قرمز نور غروب، مثل یه فیلتر رنگی روی لنز دوربین عکاسی، سبزی چمنزار اطراف جاده و درختای روی کوهپایه رو به سمت ستون‌های گرم‌ترِ جدولِ رنگ، حرکت داده. می‌دونم که باید روی جاده و اکالیپتوس‌های اطرافش تمرکز کنم، اما مجبورم به امیرعباس درباره دایره رنگ توضیح بدم؛ درباره راز عجیبی که توی ترکیب‌بندی رنگ‌های مکمل وجود داره و این که چطوری می‌شه که زیباترین آثار هنری دنیا از ترکیب رنگ‌هایی به وجود میاد که توی دایره رنگ، مقابل همدیگه هستن؛ خودش می‌گه آدمایی که لندرور دارن آدمای خاصی هستن، اما من می‌دونم چقدر آدم ساده‌ایه و چقدر شغل ساده‌ای داره: تقریبن هر روز، دوربین کنترل سرعتو یه جایی وسطای اتوبان آزادگان می‌کاره و بقیه کارها رو سربازش انجام می‌ده، در حالی که خودش داخل ماشین نشسته و نرم‌افزار وِیز رو باز کرده و منتظره ببینه که چه زمانی مردم موقعیت دوربین رو اعلام می‌کنن که بعدش جای دوربین رو چند کیلومتر جابجا کنه؛ خودش می‌گه تا حالا هیچ وقت هیچ لندروری رو جریمه نکردم.