پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

دم‌دمای غروب بود، الیگودرز بودم و برای انجام یه پروژه‌ای باید می‌رفتم یه منطقه‌ای خارج از شهر. راننده توضیح داد که جاده‌ای که قراره ازش عبور کنیم، یه جاده خاکی و بدمسیره؛ فکر کردم با این حرفا حتمن می‌خواد نرخ کرایه رو ببره بالا؛ آدم سرحالی بود و یه پیکان درب‌وداغون داشت؛ گفت سه ساعت طول می‌کشه که برسیم... سر یه مبلغی توافق کردیم، مشخصات ماشین و راننده رو برای چند نفر پیامک کردم و راه افتادیم.

دوربین و لپتاپ رو گذاشته بودم صندلی عقب و خودم جلو نشسته بودم که با راننده یه گپی بزنم. هوا کاملن تاریک شده بود. راننده با نور بالا و سرعت پایین حرکت می‌کرد، توی جاده خرابی که هیچ چراغی روشن نبود؛ دل پُری داشت و از هر دری صحبت می‌کرد، تا این که یه نفر کنار جاده روبروی ما ظاهر شد: یه مسافر تنها. در حالی که مسافر دستش رو به علامت مستقیم حرکت می‌داد، راننده بهم توضیح داد که از این جاده ماشین خیلی کم رد می‌شه و اگه ما این بنده خدا رو سوار نکنیم ممکنه امشب دیگه ماشین گیرش نیاد. منم موافقت کردم و وسایلم رو از صندلی عقب به جلوی پام منتقل کردم. 

مسافر، میانسال بود، موهای کم‌پشت و کوتاهی داشت و لباس و شلوار گشادی تنش بود؛ سلاممون رو جواب نداد، یک کلمه هم صحبت نکرد و دقیقن پشت سر من نشست؛ با توجه به این که هیچ وسیله یا کیفی همراهش نبود حدس می‌زدم که باید مال همون حوالی باشه. نگران شده بودم و داشتم خودم رو برای بدترین سناریو آماده می‌کردم: اگه از پشت با یه جور اسلحه سرد بهم حمله کنه، چه جور عکس‌العملی باید نشون بدم؟ اگه یه طناب انداخت دور گردنم چی؟ اگه یه آجری سنگی چیزی داشته باشه چی‌کار کنم؟ چرا این راننده‌هه لال شده حالا؟ ینی ممکنه با همدیگه هم‌دست باشن؟

هوا کاملن تاریک بود. ماشین توی ناهمواری افتاد و چند تا تکون محکم خورد. من به پهلو نشستم تا بتونم هر دوتاشونو ببینم. مسافر سعی می‌کرد از پنجره کنارش بیرون رو نگاه کنه، انگار دنبال یه چیزی می‌گشت؛ بالاخره راننده ازش پرسید: «خب آقاجون! بگو ببینم تا کجا می‌خوای بری؟» مسافر، محکم و بلند جواب داد: «هو!» و دوباره به بیرون خیره شد. راننده چند بار دیگه سؤالش رو تکرار کرد و مسافر هر بار بلندتر از بار قبل جواب داد: «هو!» راننده سکوت کرد. 

هنوز به مقصدمون نرسیده‌بودیم، راننده گفت راه زیادی نمونده و بعد زیر لب زمزمه کرد که نمی‌دونم با این بنده خدا چی‌کار کنم؟ یک ساعتی بود که سوار ماشین شده بود و ما همچنان نمی‌دونستیم که قراره تا کجا همراهمون باشه؛ راننده از توی آینه نگاهش کرد و بهش گفت که اگه نگه کجا می‌خواد بره باید از ماشین پیاده بشه. مسافر گفت: «نه... نه... هو!» راننده از من پرسید: «تو می‌فهمی چی می‌گه؟ چی‌کار کنیم باهاش؟» و قبل از این که جوابی بدم ماشین رو نگه داشت و بهش گفت که از ماشین پیاده شه. مسافر سعی داشت با حرکات دستش یه چیزی رو به ما بفهمونه و مدام تکرار می‌کرد: «نه... هو... هو!» 

راننده پیاده شد و به زور مسافر رو از ماشین پیاده کرد. مسافر چسبیده بود به ماشین و محکم ماشین رو گرفته بود؛ تقریبن با همدیگه گلاویز شده بودن. من داشتم از پنجره نگاهشون می‌کردم و نگران بودم که اگه یه بلایی سر یه کدومشون بیاد، توی این سیاهی شب و توی این جاده خراب، باید چه خاکی به سرم بریزم؟ در نهایت راننده موفق شد مسافر رو از خودش و ماشین دور کنه. مسافر چند لحظه به ما دو تا خیره شد و بعد، آروم و ساکت، به سمت تاریکی‌های اطراف جاده گسیل شده.


سالار تپل و بور بود، به نظر من آدم لات‌ولوت و بددهنی بود و هزار جور خلاف و کثافت‌کاری داشت؛ اوایل دبیرستان با هم آشنا شدیم و همیشه یه سلام‌احوال‌پرسی مختصری داشتیم، اما تا بعد از دبیرستان خیلی با هم‌دیگه صمیمی نشدیم؛ ماجرای با هم بودنمونم این طوری بود که سالار بعد از این که از دانشگاه فارغ‌التحصیل شد، با پارتی یکی از فامیلاشون توی سپاه استخدام رسمی شد، چند سالی اون جا کار کرد و مدیرمسئولی چیزی شد (آخرشم دقیقن نفهمیدم چی کار داشت می‌کرد، فک نکنم خودشم فهمیده‌ باشه، ولی یه جورایی با شرکتای پیمان‌کاری لینک می‌زد و پروژه‌های عمرانی انجام می‌داد برای سپاه)؛ یادمه وقتی استخدام شده بود کلی تعجب کرده بودم: «آخه مرد حسابی! تو رو چه به کار کردن تو سپاه؟ کجای تو به سپاهیا می‌خوره آخه؟ اصن چطوری قبولت کردن تو سپاه؟» جواب داد: «چیه حسودیت می‌شه خودت عاطل و باطل و دربه‌در می‌گردی دنبال پروژه که آخرش چندرغاز بندازن کف دستت؟» گفتم خاک بر سرِ من اگه یه روز به آدمِ نظامی و کارمندجماعت حسادت کنم (توهین نباشه به دوستان نظامی و کارمندان محترم).

سر بعضی از پروژه‌هاش کارش به من می‌افتاد و ازم کمک می‌خواست؛ توی انجام دادن کارا تند و تیز بود و آروم و قرار نداشت؛ خیلی به سر و وضع خودش نمی‌رسید و همیشه بوی گند سیگار می‌داد. بیشتر پروژه‌ها خارج از تهران بودن، سالار فقط با هواپیما از شهر خارج می‌شد و از چرندیاتی که معمولن قبل از تیک‌آف تحویلم می‌داد فهمیده‌بودم که همیشه موقع پرواز اضطراب داره: «علی نمی‌دونم چرا همه‌ش یادم می‌ره اون شلوار بدون کمربندمو بپوشم که سر گیت کوفتی سپاه این همه علاف نشیم... راستی اون جا رسیدیم تو خیلی صحبت نکنیا، سؤال‌مؤالم نپرس، اگه چیزی رو نفهمیدی خودم بعدن بت توضیح می‌دم... من فقط خودم زبون اینارو حالیمه... تو اصن هیچی نمی‌خواد بگی...» بعدتر البته فهمیدم که از سر دلالی کار من هم داره یه پولی برمی‌داره... که به نظرم خیلی هم غیرمنصفانه نبود؛ اما همیشه نگران این بود که نکنه ارتباط من با شرکتا باعث بشه من دست بالاتر رو داشته باشم و احیانن درخواست دستمزد بیشتری بکنم.

الان دیگه سالار از سپاه اومده بیرون و توی مغازه یکی از اقوامشون فروشندگی می‌کنه؛ دیگه رابطه‌مون خیلی با هم کم‌تر شده؛ یه بار اون اواخر که هنوز همدیگه رو می‌دیدیم برام تعریف کرد که به خاطر بدهی صد میلیون تومنی پدرش، بر خلاف میلش مجبور شده ‌بوده پنج‌شیش سال توی سپاه کار کنه تا صد میلیون تومن جمع بشه، تا بالاخره طلب‌کارا دست از سرشون بردارن.


عمه یاسمن، عمه یکی از دوستای نزدیکمه و خیلی گردن من حق داره؛ خیلی کم‌سن‌وسال‌تر از چیزی که هست نشون می‌ده، خیلی شادوشنگوله و همیشه بوی شکلات می‌ده؛ همیشه مانتوی بلند و مشکیِ گشاد می‌پوشه با کتونی‌های رنگ‌ووارنگ و یه کیف زنونه بزرگ؛ به نظرم حتمن یه نفر باید بهش بگه که چقدر ترکیب اون نوع کتونی و مانتو مسخره به نظر می‌رسه؛ هر سالی که می‌بینمش از سال قبلش چاق‌تر و گنده‌تر شده و البته پخته‌تر و سنگین‌تر؛ خیلی خوش‌اخلاقه و خیلی به من محبت می‌کنه، اما من هیچ وقت نتونستم باهاش راحت باشم و بدون استرس باهاش صحبت کنم؛ هنوز که هنوزه نمی‌دونم چی باید صداش کنم؛ گاهی یاسمن‌خانوم، گاهی عمه‌خانوم و گاهی به اسم فامیلش صداش می‌کنم؛ فی‌المجلس توی این پومودورو بهش می‌گم عمه یاسمن که به نظرم راحت‌تر و قشنگ‌تره. 

عمه یاسمن اوایل انقلاب با یه روحانی ازدواج می‌کنه و به خاطر شغل همسرش می‌ره به دیار غربت: لندن؛ همسرش بیشتر ساعتای روز، خارج از خونه، توی دفترش بوده. چند سال که می‌گذره و بچه‌ها که از آب و گل درمیان، عمه یاسمن می‌فهمه که احساس غربت قرار نیست دست از سرش برداره و مجبوره وارد اجتماع بشه و خودش رو با شرایط وفق بده؛ خیلی دوست داشته که سرش رو با یه کاری گرم کنه و از طرفی کمک‌خرج خونواده هم باشه و در عین حال می‌دونسته که واکنش همسرش به این موضوع خیلی مثبت نخواهد بود و این که اگه قرار باشه کاری انجام بده مجبوره مخفیانه و بی‌سروصدا انجام بده؛ خیلی از روزها فقط توی کوچه‌ها و خیابونای محله‌شون پرسه می‌زده و فکر می‌کرده تا این که بالاخره یه نقشه‌هایی به ذهنش می‌رسه: می‌ره به دانشگاهی که نزدیک محله‌شون بوده و ازشون می‌پرسه که به آشپزخونه و تهیه غذا نیاز دارن یا نه؟ دانشگاه بهش جواب می‌ده که خودشون قبلن مشکل غذا رو حل کردن، اما با توجه به این که دانشجوهای خارجی دانشگاه زیاد بودن، به یه خوابگاه دانشجویی که نزدیک دانشگاه باشه نیاز داشتن. 

عمه یاسمن با پولایی که توی چند سال اقامتشون پس‌انداز کرده بوده، بدون این که به همسرش اطلاع بده یکی از ساختمونای محله‌شون رو که قبلن مرده‌شورخونه بوده، توی مزایده دولتی می‌خره، اما دیگه پولی برای ارتقای شرایط ساختمون و تبدیلش به خوابگاه باقی نمی‌مونه. عمه یاسمن ناامید نمی‌شه، یه مرده‌شورخونه دیگه پیدا می‌کنه و وسایل و تجهیزاتی که از قبل داخل ساختمون مونده بوده رو با قیمت خوبی به اون‌ها می‌فروشه؛ بعد یه خانم رو به صورت تمام‌وقت برای مدیریت امور داخلی خوابگاه استخدام می‌کنه و حین آماده‌سازی خوابگاه، به دانشگاه اعلام می‌کنه که آماده پذیرش دانشجوهای دختره و به این ترتیب اولین خوابگاه دخترانه اون منطقه از لندن رو تأسیس می‌کنه. 

برای منم خیلی عجیبه ولی مدت زیادی می‌گذره و عمه یاسمن از مدیریت خوابگاه پول خوبی درمیاره، اما همچنان شوهرش از ماجرا بی‌خبر می‌مونه؛ ظاهرن ترس از این که همسرش ناراحت یا حتا عصبانی بشه، باعث می‌شه همه ماجرا مثل یه راز پیش خودش باقی بمونه؛ بعد میاد ایران با مقدار زیادی پول، برای سرمایه‌گذاری توی ایران؛ نمی‌تونسته مدت زیادی ایران بمونه، پس مجبور بوده پولارو بده به یه نفر که براش یه جای خوب خونه بخره؛ چون می‌ترسیده که برادراش ماجرا رو با همسرش در میون بذارن، به پسرعموش اعتماد می‌کنه و ازش می‌خواد که این راز بین خودشون باقی بمونه: قرار می‌شه تا وقتی عمه یاسمن دوباره برمی‌گرده ایران، پسرعموش دنبال یه خونه خوب بگرده و با سرمایه‌ای که عمه یاسمن در اختیارش گذاشته، خونه رو معامله کنه و از همه مهم‌تر این که به هیچ عنوان درباره این موضوع با کسی صحبت نکنه.

پسرعمو هم همین کارو می‌کنه؛ تا حدودی البته... وقتی دوباره عمه یاسمن به ایران میاد، متعجب می‌شه که چرا پسرعمو داره توی همون خونه‌ای که برای عمه یاسمن خریده زندگی می‌کنه؛ بعد پسرعمو بالکل منکر گرفتن پول از عمه یاسمن می‌شه و خودش رو به صورت رسمی و قانونی صاحب خونه می‌دونه و به عبارت دیگه، سر عمه یاسمن بی‌کلاه می‌مونه. عمه یاسمن بی‌خیال ماجرای پسرعمو می‌شه و البته چند وقت بعد دوباره میاد ایران و این بار خودش بی‌سروصدا چند تا ساختمون معامله می‌کنه و همون کسب‌وکاری که توی لندن اداره می‌کرد رو توی ایران هم شروع می‌کنه.

به غیر از من خیلیای دیگه هم هستن که می‌دونن چرا عمه یاسمن این قدر زودبه‌زود دلش برای ایران تنگ می‌شه، اما به شکل مرموزی تقریبن هیچ کدوم از اعضای خونواده‌ش، از جمله همسرش، هنوز هم خبر ندارن که توی ایران و خارج از کشور چه کسب و کاری رو داره اداره می‌کنه.