پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

بِگبی: یه بار دیگه با من شوخی کنی از وسط نصفت می کنم! فهمیدی؟

رگ‌یابی (۱۹۹۶)


هزار جور ماجرا داشتیم با فرامرز؛ بچه محلمون بود، اما پدرش اجازه نمی داد که توی مدرسه های معمولی محله درس بخونه؛ فرامرز همه پایه های تحصیلی رو توی مدارس خوب مرکز شهر درس خوند؛ ما تا مدت ها فکر می کردیم که فرامرز قراره از نظر تحصیلی از همه ماها موفق تر باشه و یه جورایی تبدیل شه به یه آدم حسابی که سرش تو درس و کتاب و تحقیقه و ایناس؛ تا این که رفت دانشگاه و دو سه سال درس خوند و انصراف داد.

خیلی وقته فرامرز رو می شناسم، از بچگی‌. رابطه مون از اون رابطه هاس که هیچ جوره قطع نمی شه: همزمان که با همدیگه ندار و رُک هستیم، هیچ وقت وارد حریم همدیگه نشدیم و از خط قرمزها عبور نکردیم؛ از نظر ظاهری شبیه راسل کرو توی فیلم گلادیاتوره (که اگه همین الان کانالای تلویزیون رو عوض کنید، احتمالن یکی از شبکه ها داره نشونش می ده) و از نظر اخلاقی شبیه ترین مردمان به شخصیت بگبی توی شاهکار سینمایی رگ‌یابیه: عاشق بیلیارد و کارتینگه و تقریبن مطمئنم که هر ساعتی از روز و هر روزی از هفته که بهش زنگ بزنم، همون لحظه وقتش رو برای بیلیارد یا کارتینگ خالی می کنه (به سن من که برسید متوجه می شید که داشتن همچین رفیقی چقدر برای ادامه حیات لازمه)، مخصوصن سر بیلیارد که خیلی با همدیگه کل‌کل داریم. فرامرز هیکل درشت و روحیه جنگنده ای داره؛ وقتی سنمون کمتر بود، بیرون از خونه ماجرا زیاد برامون درست می کرد؛ الان خیلی بهتر شده چون تقریبن یاد گرفتیم که چطوری باید آروم نگهش داریم؛ مخصوصن وقتی چن نفر سر میز ایستادن و دارن بازیمون رو نگاه می کنن، باید حتمن حواست جمع باشه که بازی رو ببازی....

اوایل دانشگاه که پیش آقا امیرعلی کار می کردم یه روز بهم زنگ زد گفت دنبال کار می گردم؛ رو انداختم به آقا امیرعلی که بیاد چاپخونه پیش من، اونم قبول کرد که فرامرز هم اون جا استخدام شه؛ چون خیلی قبل تر از فرامرز اون جا استخدام شده بودم و نسبت به فرامرز خیلی به کارها مسلط تر بودم، سر هر کاری که اون جا بود فرامرز رو به چالش می کشیدم و به رقابت دعوتش می کردم (اون موقع هنوز بلد نبودم که چطوری باید باهاش رفتار کنم)؛ فرامرز هم وقتی خودش رو در مقام شکست می دید، معمولن وارد فاز درگیری فیزیکی می شد؛ هر روز یه خسارتی به چاپخونه وارد می کردیم؛ اگه تو انبار کاغذ یا کنار دستگاه های چاپ و برش درگیر می شدیم، بعد از ظهرش باید می رفتیم بهارستان یا ملت، تا بتونیم قبل از این که آقا امیرعلی بفهمه، اقلام صدمه دیده رو جایگزین کنیم؛ بعدن که بیشتر تجربه کسب کردم، فهمیدم وقتایی که کنار کامپیوترای چاپخونه درگیر می شدیم، فرامرز بیشتر از این که بزنه، کتک می خوره، دلیلشم این بود که زیاد از قطعات کامپیوتری سر در نمی آورد و بعد از دعوا مجبور می شد حسابی منت منو بکشه که بریم چارراه ولیعصر واسه تعمیرات؛ البته بدون شک سخت ترین روزا، روزایی بودن که توی آشپزخونه درگیر می شدیم: آشپزخونه پر از ظرفای قدیمی و خوش دست بود که معمولن برای شروع درگیری به سمت همدیگه پرتاب می کردیم، گیر آوردنشون توی بازار خیلی مشکل بود و معمولن به شکل تکی فروش نمی رفتن. القصه این که همون یه قرون دوزاری هم که آقا امیرعلی آخر هر ماه مینداخت کف دستمون هم برای این روزا پس انداز می کردیم. فرامرز البته اوضاعش بهتر از من بود و اون طوری که خودش می گفت، فقط برای این که به خودش و خونواده ثابت کنه که عرضه پول دراوردن داره اومده بود چاپخونه و بعد از این که یه سرمایه گزاف برای شروع کار از پدرش گرفت، دیگه چاپخونه کار نکرد و خب، دیگه دانشگاه هم نرفت؛ توی یه کاری سرمایه گذاری کرد و خیلی زود ورشکست شد؛ البته روحیه خودشو از دست نداد و دوباره با کمک خونواده و رفقاش توی کار قطعات یدکی خودرو سرمایه گذاری کرد....

سال های زیادی از اون دوران گذشته. فرامرز به غیر از تهران توی چند تا شهر دیگه هم خونه و مغازه خریده؛ اخیرن یه رستوران افتتاح کرده و پروژه بعدیش سرمایه گذاری برای ساختن یه مجتمع اداری تجاری بزرگه؛ هنوز هر چند هفته یه بار با همدیگه بیلیارد می ریم و هنوز همه تلاشم رو می کنم که برنده نشم!

زندگی رو انتخاب کن. یه شغل انتخاب کن. یه مهارت انتخاب کن. یه خونواده انتخاب کن. یه تلویزیون لعنتیِ بزرگ انتخاب کن. لباس شویی، اتومبیل و دربازکنِ برقی انتخاب کن. سلامتی، کلسترول پایین و بیمه دندون پزشکی انتخاب کن. یه خونه انتخاب کن. دوست انتخاب کن. نشستن روی اون صندلی، تماشای نمایش های مسخره و پر کردن دهنت از آشغال‌غذاهای لعنتی رو انتخاب کن. آینده‌ت رو انتخاب کن. زندگی رو انتخاب کن... ولی چرا من باید این انتخاب ها رو انجام بدم؟ انتخاب من اینه که زندگی رو انتخاب نکنم! من یه چیز دیگه می خوام؛ دلیلم چیه؟ هیچ دلیلی ندارم! وقتی هروئین هست، کسی نیاز به دلیل داره؟

رگ‌یابی (۱۹۹۶)


مُنیره مادربزرگمه و با وجود این که فقط من و اون توی ماشین هستیم، ترجیح می ده که صندلی عقب بشینه تا هر وقت که آفتاب روش افتاد، جابجا بشه و زیر سایه بشینه (جلوتر علتش رو توضیح می دم). چون تلفظ مامان منیره از بچگی برام سخت بود، از همون موقع مامان بزرگ خطابش می کردم؛ اگه اشتباه نکنم، پیرترین آدم زنده ایه که این جا درباره ش می نویسم؛ خوش اخلاق و پُرحرفه و از خاطراتی که تعریف می کنه مشخصه که بیشتر از همه دلش واسه باباجون تنگ شده: «پس چرا تو یه بچه نمیاری علی آقا؟ الان تا حوصله شو داری چن تا بچه بیار مامان جون.... باباجونت خیلی بچه دوست می داشت. من وقتی بیست سالم بود پنج تا شیکم زاییده بودم؛ اون موقع دکتر بهم گفت که دیگه خطرناکه بسه دیگه؛ منم شونزده هیفده سال قرص خوردم که بچه نیارم؛ بعدش خسته شدم، گفتم قرص بسه دیگه، حتمن بچه نمیارم دیگه... همون سالی که دیگه قرص نخوردم عمه ت به دنیا اومد.... گفتی زنت چن سالشه الان؟»

جثه نحیف و ضعیفی داره و موقع صحبت کردن صداش می لرزه، اما موقع روبوسی که می شه غافلگیرت می کنه و محکم و دو دستی اطراف سر و صورتت رو فشار می ده؛ به غیر از پوکی استخوان، الحمدلله بدنش مشکل دیگه ای نداره و به طرز عجیبی از سلامتیش مراقبت می کنه؛ هر وقت که صحبتی از اوضاع و احوالش می شه همه بچه ها و عروس ها و دامادها به اتفاق اذعان می کنن که لازم نیست کسی نگران سلامتی مامان منیره باشه....

مامان بزرگ موهای طلایی و بلندی داره که از وقتی یادم میاد توی همین حالتیه که الان هست؛ پوست سفیدی داره و چون پونزده سال پیش دکتر بهش گفته که ایستادن بیش از اندازه زیر نور آفتاب ممکنه برای پوستش مضر باشه، از همون موقع مثل دراکولاها از آفتاب فراریه: اگه لازم باشه از خونه بره بیرون، معمولن شب ها می ره و اگه مجبور باشه بره زیر آفتاب، همه نقاط بدنش رو با کرم ضد آفتاب می پوشونه و از عینک آفتابی استفاده می کنه. اگه یه روز توی خیابون یه پیرزن سفید قدکوتاه دیدید که عینک دودی درشتی زده و بدون این که شما رو بشناسه داره به شما لبخند می زنه و سر تکون می ده، خیلی تعجب نکنید، چون مامان بزرگ اعتقاد داره که با لبخند می شه به راحتی با مردم، ارتباط خوب، دوستانه و کوتاه برقرار کرد. 

مامان بزرگ توی شهرای مختلف زندگی کرده و به لطف حافظه خوبش، خاطرات زیادی برای تعریف کردن داره؛ به نظرم توی ذهنش یه جور سیستم رتبه بندی خودکار وجود داره که خاطرات رو بر اساس محتوا دسته بندی می کنه و با توجه به سن و ظرفیت مخاطبش، خاطره مناسب رو برای تعریف کردن انتخاب می کنه؛ مثلن برای خود من، هر چی سِنّم بیشتر می شه، خاطراتی که برام تعریف می کنه سکسی تر می شن! تازگیا که مامان بزرگ آلبوم تصاویر قدیمیشون رو برام ورق می زنه (عطف به جزییات حیرت انگیزی که درباره رابطه خودش و باباجون توی داستان های اخیرش برام تعریف کرده) و عکسای جوونیای خودش و باباجون رو بهم نشون می ده، می تونم به ترتیب مراحل مغازله، ملاعبه و معاشقه مامان بزرگ و باباجون رو توی ذهنم مصورسازی کنم!

موضوعی که درباره مامان بزرگ همیشه اذیتم می کنه و هر وقت می بینمش بهش فکر می کنم، اینه که به غیر از تماشای شبکه سلامت از تلویزیون، رفتن به دکتر و تلفن زدن به اقوام، تقریبن هیچ کار دیگه ای توی زندگیش انجام نمی ده؛ معمولن بعد از این فکر، یاد مونولوگ شروع کننده فیلم رگ‌یابی می افتم و با خودم می گم که مگه خود خَرَم که تازه هنوز پیر و کم حوصله نشدم چه کار مهمی دارم می کنم تو این زندگی؟ و خلاصه این که ماجرا بالکل حل و فصل می شه.

به تجربه فهمیدم که آدم ها بیش از این که شبیه پدر و مادرشون بشن، شبیه پدربزرگ ها و مادربزرگ هاشون می شن؛ احتمالن اگه یه دانشمند یا متفکر بزرگ بودم می تونستم با دلایل علمی یا منطقی این پدیده رو توضیح بدم، اما الان که روی تختِ خوابم - که بخش هایی از محور ایکس و وای و زد از مکان هندسی اتاق رو اشغال کرده - طاق باز دراز کشیدم و تلفن همراهم رو در محور فرضی عمودمنصّف صورتم، در فاصله ایکس - برابر با قدر مطلق وای به توان دو، اگر دامنه وای همه اعداد صحیح مثبت و منفی بین چهار و هفت باشد - سانتیمتر قرار دادم و در حال تایپ کردن این جملات هستم و دانشمند یا متفکر بزرگی نیستم، دوست دارم یه مسأله دیگه رو مطرح کنم:

سؤال: در صورتی که در زندگی نکبت بار خود، پس از رها شدن از منجلاب درس و دانشگاه، تبدیل به دانشمند یا متفکر بزرگی نشدید و به این نتیجه رسیدید که قادر به استفاده سودمند از زمان و سایر امکاناتی که در اختیار دارید نیستید، دوست دارید به چه چیزی بدل شوید؟ با ذکر مثال توضیح دهید.

جواب: الان حوصله دری‌وری نوشتن ندارم وگرنه ممکن بود همون جوابی رو تایپ کنم که شما طراح محترم سؤال دوست داشتید؛ بنویسم که دوست داشتم یه تیکه نون باشم و هدف غایی وجودم این باشه که از دستای نازک خانم میانسالی که هر روز بعد از ظهر، به پنجره یکی از واحدهای بزرگِ بلوکِ چهاردهِ شهرکِ اکباتان (تطابع اضافات، نیم نمره) تکیه می ده و با تلفن صحبت می کنه، پرتاب شم به سمت گربه های گرسنه محله و تمام مدت زمانی که طول می کشه که این یه تیکه نون فرود بیاد رو تبدیل به یه کتاب کنم که توش همه احساسات زیبا که در طول زندگی از دیدن اتفاقات کوچیک و زیبا در درونم به وجود اومده رو با جزییات به دردنخور و بی معنی توصیف کنم و پشت سر هم حرف‌تو‌حرف بیارم و جمله ها و پاراگراف های طولانی و گیج کننده ای بنویسم که از نظر دستوری صحیح باشن، تصادفی شروع بشن و بالاخره، یه جایی که احساس کنم دیگه خواننده حسابی کلافه شده، به پایان برسن.

به نظر شما ممکنه مسخره و بی اساس باشه، اما من فکر می کنم که آدم ها شبیه پدربزرگ ها و مادربزرگ هاشون می شن: می تونم پدربزرگ ابوالفضل رو توی کتابخونه شخصیِ کوچیکش تصور کنم که دسته عینکش روی لبشه و داره به مطلبی که تازه خونده فکر می کنه. می تونم تصور کنم که پدربزرگ امین روی سطح آب دراز کشیده و همون جوری که لبخند روی لبشه، داره به صدای موج های آروم دریاچه گوش می ده. تصور می کنم پدربزرگ بازنشسته فرهاد رو که زیرپیرهنی کهنه و کثیفی تنشه و روزها تا ساعت دوازده ظهر می خوابه، یا پدربزرگ بنیامین رو که برهنه جلوی آینه ایستاده و همونطور که نگاهش به حنای داخل ظرفه، دست‌هاشو برده پشت سرش و داره موهاشو باز می کنه؛ یا پدربزرگ حسن معرکه که توی گوده و داره میل می‌زنه و الکی سر و صدا راه انداخته و بین همه پدربزرگ های دیگه، پدربزرگ خودمه که با کت و شلوار و کراوات، وایساده بین بقیه و با این که به ما پشت کرده، می‌شه از دور تشخیص داد که مثل همیشه سر خودشو با یه چیزی - که از این فاصله مشخص نیست چیه - گرم کرده.... بهش نزدیک می شم. بوی سیگار بهمن و آدامس موزی اوریون، با هم قاطی شده و با هر قدمی که برمی‌دارم بیشتر می شه تا این که می رم کنارش می ایستم و متوجه می شم که بالای منقل ایستاده و داره برای بقیه کباب درست می کنه و نگران می شم که الان همه لباساش بوی دود می گیره؛ چشمش که به من می افته سیگارش رو توی منقل، کنار سیخ های کباب، خاموش می کنه و یه دونه آدامس موزی بهم تعارف می کنه. سلام باباجون...! کی دوست نداره توی این دنیا چشمای مهربون تو رو داشته باشه؟