پومودوروهای شبانه

درباره نوعِ بشر

از آدمایی که واسه ارتش و سپاه کار می‌کنن خوشم نمیاد. بابای خدابیامرز اصغر مثل خودش همیشه شوخیای بی‌مزه می‌کرد... آخرم نفهمیدیم چی‌کاره بود، فقط می‌دونستیم واسه سپاه کار می‌کنه؛ داشت با اصغر و دو تا دختر دیگه‌ش از تهران می‌رفت اصفهان که سری به اقوام بزنه، پشت فرمون سکته زد و با پرایدش تو خاکی چپ کرد. بابای اصغر که در دم با سکته از دنیا رفته بود، دو تا آبجیای اصغر ـ که هر دو ازش بزرگتر هستن ـ بستری شدن بیمارستان، دنده‌ها و دست‌‌وپاشون شکسته بود و صورتشونو شیشه پاره‌پوره کرده بود. خودِ اصغر اما هیچیش نشده بود؛ توی اردوی قبلِ کنکور بودم که خبرش بهم رسید، وقتی شنیدم چند دقیقه‌ای گریه کردم؛ بعد اصغر و آبجیاشو توی تشییع جنازه دیدم که خیلی خرتوخر و شلوغ بود: شاید صد تا سردار و نظامی اومده بودن با لباس فرم. من یه گوشه نشسته بودم و گریه می‌کردم، اما اصغر بهت‌زده بود، گریه نمی‌کرد و حرفی نمی‌زد؛ گهگاهی چند نفر دورش جمع می‌شدن و باهاش صحبت می‌کردن، اونم سر تکون می‌داد و یه چیزایی می‌گفت که صداش بهم نمی‌رسید؛ اون موقع اون دانشجو بود؛ چند سال بعد، وقتی عروسی یکی از فامیلا بود و با همدیگه سر یه میز نشسته بودیم، ازش پرسیدم که چطوریه اوضاع؟ که برام تعریف کرد: «سر مراسم تشییع بابا یه سرداری اومد ازم پرسید چیزی هست که لازم باشه برات فراهم کنیم؟ منم بهش گفتم دوست دارم راه پدرمو ادامه بدم و کار اونو انجام بدم؛ دیگه یه قراری باهام گذاشتن و استخدامم کردن.» اون موقعی که فرستادنش یمن یادمه که من اصلن نمی‌دونستم یمن توی کدوم قاره هست؛ چند ماهی رفت و اومد و خیلی شاکی و ناراحت بود از کاری که داشت انجام می‌داد؛ این قدر شکایت و اصرار کرد که محل مأموریتش رو تغییر دادن و منتقلش کردن به سوریه، اما می‌گفت سوریه از یمن هم بدتره؛ بهش گفته بودن که خیالش راحت باشه... که اگه از دستورات پیروی کنه و همه چی رو بر اساس برنامه ازپیش‌تعیین‌شده انجام بده، هیچ اتفاق بدی براش نمی‌افته؛ اونم فحش می‌داد به برنامه ازپیش‌تعیین‌شده... دوباره شکایت و اصرار و التماس، تا این که منتقلش کردن به لبنان؛ یه چند ماهی هم اون جا بود تا بالاخره برگشت ایران؛ بهش قول داده‌بودن که دیگه هیچ وقت مأموریت خارج از کشور نخواهد داشت. به هر حال اصغر پول خوبی به جیب زده بود از اون همه حق مأموریت: برای هر کدوم از آبجیاش یه دناپلاس خرید و انداخت زیر پاشون. به نظر می‌رسید همه چی داره خوب پیش می‌ره که خبردار شدیم مادر اصغر و آبجیاش، چند روزی رو توی هتل زندگی کردن از ترس کارای عجیب‌وغریب اصغر؛ مادرش به همکارای اصغر زنگ زده بود و همکاراش با هزار حیله و ترفند برده بودنش بیمارستان و بستریش کرده بودن بخش اعصاب و روان؛ من یه چیزایی شنیدم و یه حدسایی هم می‌زنم، اما فقط خدا می‌دونه که اصل ماجرا چی بوده و اصولن ما خرِ کی باشیم که بخوایم کسی رو قضاوت کنیم؟ اصغر وقتی یمن بوده اوقات خیلی بدی رو سپری می‌کرده؛ با یه عده از همکاراش، که از قضا خیلی هم با همدیگه صمیمی بودن، اون جا از یه فلک‌زده‌ای یه مقداری ماده مخدر ضبط می‌کنن؛ اما به جای این که مواد رو ثبت‌وضبط کنن و تحویل بدن، تصمیم می‌گیرن خودشون مصرف کنن که توی اون اوضاعِ داغون یه کیف‌وحالی هم بکنن. اصغر دیگه درگیر ماجرا می‌شه و تا چند سالی نمی‌تونه ترک کنه؛ الان البته پاکِ پاکه و از بیمارستان هم مرخص شده؛ یه بار داشت یه خوابی که دیده بود رو برام تعریف می‌کرد: «خوابم سیاه‌سفید بود علی: وسط یه بیابون بودم و با کوله و اسلحه کنار جاده وایساده بودم منتظر ماشین، که بابام با همون پرایده... که باهاش چپ کرده بود... اومد دنبالم و جلوی پام ترمز کرد؛ شیشه‌هاش دودی بودن و چیزی از داخل ماشین معلوم نبود. من ذوق‌زده شدم و رفتم در شاگردو باز کردم، اما دیدم یه شیر بزرگ نشسته پشت فرمون و داره نعره می‌کشه؛ اسلحه رو بیرون کشیدم که بکشمش اما پاشو گذاشت روی پدال و فرار کرد.»

بعد اومدم یه طور دیگه به ماجرا نگا کردم: من که شبا نمی‌خوابم و دیگه کنار اومدم با این وضعیت، باید یه کارایی بکنم که فقط اونایی که شبا بیدارن می‌تونن انجام بدن. یکی از ایده‌هام این بود که راه بیفتم توی شهر و از زندگی شبانه مردم یه مستندی فیلمی چیزی بسازم. خودم البته تو خونه موندن رو به هر چیزی ترجیح می‌دم، مگه این که دعوت شم به یه مهمونی شبانه و غیرخونوادگی، تا اگه بشه یه چند ساعتی همه چی رو فراموش کنم و از خودم فاصله بگیرم، که معمولن هم نمی‌شه. 

ستاره رو همیشه تو مهمونیا می‌بینم، اما چون رانندگی بلد نیست و هم‌محله هستیم، خیلی وقتا با هم مهمونی رو ترک می‌کنیم و هم‌مسیر می‌شیم؛ اهل شلوغ‌بازی و جلب توجه نیست اما اگه توی مهمونی نباشه جای خالیش معلومه و هر چند دقیقه یه‌بار یه نفر می‌پرسه که به ستاره هم زنگ زدید یا نه؟ چند سالی از من کوچیک‌تره، لباسای گشاد و راحت می‌پوشه و همیشه با یه شال مشکی، گردن لاغرشو می‌پوشونه؛ صورت و بدن لاغر و استخونی داره و اهل آرایش و طلاجواهر و زیورآلات نیست، فقط یه دست‌بند نارنجی داره که همیشه دستشه و روش با رنگ سفید حک شده: «حامی حیوانات». یه بار که توی جمع، بحث این بود که کدوم یکی از بچه‌ها شبیه کدومی یکی از آدمای معروفه، فرشاد برگشت به ستاره گفت تو شبیه آنجلینا جولی هستی، که من متعجب به فرشاد نگاه کردم و اومدم یه چیزی بهش بگم که ستاره بهش گفت: «چرت نگو بابا....» همیشه برگشتنی، موقعی که نزدیکای خونه‌شونیم بهش می‌گم اگه بیداری و حوصله داری بریم یه چرخی بزنیم، اونم شونه‌ها و ابروهاشو بالا می‌ندازه و می‌گه بریم حاج‌علی؛ همیشه می‌ریم سمت جاده امام‌زاده داوود و تا اون‌جایی می‌ریم که ستاره‌ها معلوم بشن. ستاره به نظرم خیلی احساساتیه، اما واقعن از هیچ پسری خوشش نمیاد؛ قدیما یه بار از یکی خوشش اومده بود، بعد که باهاش وارد رابطه شد فهمید اون قدرا هم از طرف خوشش نمیاد و باهاش قطع کرد؛ حتا از اول از پیمان - برادر بزرگترش - هم متنفر بود. قبلن با پیمان بیشتر رابطه داشتم، باباهه دید پیمان خیلی اهل درس خوندن و کار کردن نیست، فرستادش آلمان که مثلن درس بخونه؛ باباشون زمین و باغ داره و اوضاعش خوبه خدا روشکر... توی محله که گاهی باهاش صحبت می‌کنم فقط از پیمان و ستاره حرف می‌زنه؛ غُر می‌زنه که چقدر خرج پیمان کرده، اما این پسر اهل درس‌وکتاب نیست و فقط ولخرجی می‌کنه. ستاره برعکس پیمان درس‌خون بود؛ داشت شریف ارشد می‌خوند، اما آخرای درسش یه‌دفعه بیخیال شد و دیگه دانشگاه نرفت؛ خودش می‌گفت خسته شده از درس خوندن و فقط می‌خواد خوش بگذرونه، اما بعدتر باباش برام تعریف کرد که استادراهنمای چهل‌پنجاه ساله‌ش بهش پیشنهاد رابطه داده؛ یادم بود که خودشم چند بار با شوخی و خنده درباره این استاده باهام صحبت کرده‌بود و داستانش رو تعریف کرده بود، اما حقیقتش فکر می‌کردم که بیشتر می‌خواد بگه من چقدر از نظر استادم جذابم و این حرفا و هیچ وقت نفهمیده‌بودم که واقعن چقدر اذیت شده و به خاطر همین بی‌خیال دانشگاه و مدرکش شده. ستاره می‌گه فقط توی جمع شما راحتم و فکر می‌کنه که از طرف خونواده و بابا مامانش طرد شده؛ باباش اما یه بار بهم گفت: «این دختر افسرده شده؛ من بهش می‌گم می‌فرستمت هر جای دنیا که خواستی بری با پول خودم درس بخونی... فقط غصه نخور، ولی می‌گه هیچ جای دنیا دوست نداره بره...»

ستاره‌ها رو نگاه می‌کنیم کنارِ جوبِ آب، درباره بچه‌ها صحبت می‌کنیم و خودمون، تا وقتی که مامان‌بزرگش زنگ بزنه و ستاره با اکراه و معذرت‌خواهی گوشی رو بده به من؛ مامان‌بزرگش می‌گه: «علی‌جان، مامان و بابای این دختره که فکر و خیالی ندارن، اما من از نگرانی خواب ندارم... بیارش خونه قربونت برم... دیگه دیروقته....» قطع می‌کنم و گوشی رو بهش پس می‌دم؛ یاد حرفای باباش می‌افتم و بهش می‌گم ینی هیچ جای دنیا نیست که دوست داشته باشی بری؟ می‌گه: «چرا هست، دوست دارم برم اتریش... اون جا یه مؤسسه‌ای هست که به کسایی که می‌خوان خودکشی کنن کمک می‌کنه که مرگ راحتی رو تجربه کنن...» بعد درباره قانونی شدن خودکشی توی اتریش صحبت می‌کنه و من به صدای نگران مادربزرگش فکر می‌کنم.

یه نوافن چهارصد خوردم، یه زاناکس، یه لیوان شیر و چند قاشق مربای توت‌فرنگی، پس خیلی فرصت فکر کردن و نوشتن ندارم. کاش همه آدما مثل تبلیغات تلویزیونی عاشق همدیگه بودن و همیشه در حال بگوبخند و خوش‌گذرونی و ولخرجی و مثبت‌اندیشی، اما بچه‌های مردم دارن مواد می‌گیرن از این آقا احمدپور تو محله ما؛ مأمورا داداشِشو سر همین مواد کشتن وقتی ما کوچیک‌تر بودیم؛ مامانش تا همین قبل از کرونا برمی‌داشت این پیرزن‌مسجدیای بیکارو می‌برد تورِ قم‌جمکران‌کاشان، حالا کاری با اون ندارم فعلن، خودش جنس جاساز می‌کنه تو درختای محله برا مشتریاش، چن تا شبه‌انسانِ سیبیل‌ازبناگوش‌دررفته رو هم می‌ذاره به عنوان بپای جنس تا مشتری بیاد برش‌داره بره، انگار که دارن میوه‌ای چیزی از درخت می‌چینن؛ بعدم که مصرف می‌کنه و فیلم ازش می‌گیرن، وایرال می‌شه تو اینترنت که «معتادانمی‌گیرن» و یه جماعتی بهش می‌خندن؛ به آگاهی که زنگ می‌زنیم بیشتر درباره خود ماها سؤال می‌کنه تا از احمدپور. هر وقت حرفش می‌شه به شهرام می‌گم نمی‌دونم پول خوشبختی میاره یا نه، اما آدمایی مثل احمدپور اگه بلد بودن عین آدم پول دربیارن شاید این طوری بقیه رو بدبخت نمی‌کردن؛ شهرام می‌گه یه روز از زندگیم مونده باشه می‌رم دو تا قمه می‌زنم به گردنش و فرار: «فقط یه طوری باید مطمئن شم مرده وگرنه تا آخر عمرم باید فرار کنم...»