پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

تو یه آدم معمولی هستی، با یه عالمه راز... یکی مثل آدمای دیگه... یکی مثل صدهزار نفر دیگه. پدر و مادرت، مثل همه پدر مادرا، از موادی که بهشون می‌رسه تغذیه می‌شن و تو رو به دنیا میارن. فراموش نکن که تو همون طوری به دنیا میای که همه آدما به دنیا اومدن. تا یه زمانی ناتوان و متعجبی، به هر جایی سرک می‌کشی و هر مسیری رو امتحان می‌کنی (یا نمی‌کنی)، هزار بار امیدوار و هزار بار ناامید می‌شی و بعد، تبدیل می‌شی به یک «چیز».

هر «چیز»ی ممکنه بشی، هر چیزی. شاید هر روز یه پارچه خیلی خیلی درازو تا کنی و دور سرت ببندی تا بهت بگن روحانی. شاید احساس نقص داشته باشی و همیشه دنبال یه چیز کامل بگردی تا بهت بگن کمال‌گرا. شاید یه کارمند معمولی باشی که هر روز به یه مستطیل نورانی خیره می‌شه، بیشتر از بقیه هم‌کاراش کار می‌کنه و زودتر از بقیه همکاراش موهاش سفید می‌شه تا بالاخره بشنوی که یه روزی بهت بگن آقای رییس (حتا می‌تونی یکی از همین حیوونایی باشی که عکسشونو به عنوان پس‌زمینه این وبلاگ انتخاب کردم، که در این صورت کسی باهات کاری نداره و هیچ وقت قرار نیست کسی چیزی بهت بگه).

شاید طوفان شدی. شاید مجموعه‌ای از چیزای عجیب و متضاد شدی که دائم با همدیگه در حال برخورد باشن: بقیه بهت نگاه می‌کنن و نمی‌فهمن چی هستی یا داری چی‌کار می‌کنی (شبیه ماجرایی که توی این تصویر داره اتفاق می‌افته) اما خودت که از نزدیک بهش نگاه می‌کنی می‌فهمی چه سرعتی داره این طوفان و می‌ترسی و از خودت، به تنها سؤالی پناه می‌بری که مطمئنی جوابشو می‌دونی: هیچ وقت قرار هست تموم بشه؟

امیرمحمد دانشجوی همون خراب‌شده‌ای بود که توش درس خوندم، خیلی قبل‌تر از من وارد دانشگاه شده بود و هم‌دوره‌ای‌هاش همه فارغ‌التحصیل شده بودن؛ من اواسط دوره باهاش آشنا شدم؛ به غیر از وقتایی که سر کلاسا با استادا جروبحث می‌کرد، هیچ وقت در حال صحبت کردن با کس دیگه‌ای ندیده بودمش؛ اوایل چن تا کلاس با همدیگه داشتیم و یه سلام‌علیک مختصری بینمون ردوبدل می‌شد؛ بعدتر، یه وقتایی اگه توی محوطه دانشگاه با هم برخورد می‌کردیم، سفره دلش باز می‌شد و تا وقتی که پیشش می‌موندم از هر دری صحبت می‌کرد؛ گاهی پنج دقیقه، گاهی یه ربع، گاهی نیم ساعت، خوبیش این بود که همیشه خودش یه چیزی واسه گفتن داشت؛ یه بند حرف می‌زد و گاهی بین حرفاش نظر منم می‌پرسید؛ اگه کسی از اطرافمون عبور می‌کرد بهمون خیره می‌شد و به وضوح تعجب می‌کرد که امیرمحمد داره با یه نفر دیگه صحبت می‌کنه.

امیرمحمد زمان شرکت در اعتراضات سال ۸۸ دستگیر و زندانی می‌شه؛ به خاطر همین یه مدت از ادامه تحصیل توی دانشگاه محروم می‌مونه و دوباره با پی‌گیری‌های زیاد بعد از چند سال با ادامه تحصیلش موافقت می‌شه؛ یه داستان معروفی هم درباره‌ش شنیده بودم که روز تحویل یکی از پروژه‌های دانشگاهیش، چون امیرمحمد هنوز آزاد نشده بوده، هم‌دوره‌ای‌هاش وقتی داشتن شیتای خودشون رو به دیوارای آتلیه می‌چسبوندن، چن تا شیت سفید و بزرگ هم به دیوار می‌چسبونن تا وقتی اساتید ماجرای شیت‌های سفید رو پرسیدن، نماینده کلاس جواب بده که اگه امیرمحمد بود اون شیت‌ها هرگز خالی نمی‌موندن؛ اساتید هم تحت تأثیر این ماجرا قرار می‌گیرن، بالاترین نمره کلاس رو به امیرمحمد می‌دن و همون شیت‌های سفید رو به عنوان پروژه برتر اون ترم انتخاب می‌کنن.

یه جورایی شلخته و نچسب بود امیرمحمد، اما خوشم میومد که همیشه حرفشو می‌زد؛ می‌گفت همه جور کاری تو زندگیم کردم و هیچ وقت خودمو محدود نکردم؛ اصلیتش کرمونی بود و تنهایی توی تهران زندگی می‌کرد؛ اون اواخر عاشق یکی از بچه‌های دانشگاه شد که اونم کرمونی بود و اتفاقن شبیه خودش نچسب و عجیب بود؛ خیلی زود با همدیگه ازدواج کردن؛ وقتی من از دانشگاه اومدم بیرون بهم خبر داد که بچه‌شون به دنیا اومده و عکس بچه رو هم برام فرستاد؛ بعد از دانشگاه دیگه آروم آروم رابطه‌مون کمرنگ شد تا این که چند وقت ‌پیش بعد از چند سال بهم زنگ زد؛ خوشحال بودم که باهام تماس گرفته: «کجاهایی امیرمحمد؟» اون مضطرب و نگران بود: «علی یه گیره سر گیر کرده تو گلوی بچه‌م نمی‌تونه نفس بکشه باید چی‌کار کنم؟» گفتم خب روانی واسه چی به من زنگ زدی الان؟ گفت نمی‌دونم... فک کنم تو اولین نفر بودی تو لیست کانتکتام! گفتم سریع زنگ بزن اورژانس. گفت: «آها! راس می‌گی...» و قطع کرد؛ تا چند ساعت بعدش جواب تلفن نمی‌داد تا این که بالاخره خودش زنگ زد و تعریف کرد که اورژانس تلفنی بهش توضیح داده که باید چی‌کار کنه و مشکلش رو حل کرده، بعد هم برام تعریف کرد که بعد از تموم شدن درسش با خانومش برگشته کرمون، یه فلافلی زده و همون جا مشغول کاره.

ماهان رو با موها و ریش بلند و به‌هم‌ریخته‌ش تصور کنید: فک کنم حداقل سه‌چهار ساله سلمونی نرفته، هرازچندگاهی البته یه دستی به صورتش می‌کشه؛ همون کت سیاهی رو پوشیده که همیشه برای رفتن به جلسه‌هاش می‌پوشید و موهاش با یه ترکیب نامنظمی از اطراف کلاه سیاهش بیرون ریخته؛ از آخرین باری که دیدمش سرحال‌تر و شاداب‌تر به نظر می‌رسه؛ تصور کنید که پشتِ یه میز دراز توی دفتر مدیریت، روبروی مدیر شرکتی نشسته که یه زمانی سی میلیون تومن به ماهان بده‌کار بوده. ماهان همون طوری که داره صحبت می‌کنه از توی جیبای کتش، دونه‌دونه فاکتور و قبض درمیاره و زیر لب اعداد رو می‌خونه؛ بعضی‌ها رو می‌ذاره روی میز و بعضی‌ها رو پاره می‌کنه و دور‌ می‌ندازه؛ آخرِ حرفاش بالاخره تو چشمای مدیر شرکت نگاه می‌کنه و می‌گه: «... تمام... اگه لازمه چیزی رو امضا کنم هم بیارید امضا کنم....»

اگه ندونی که مهندس معماره و فارغ‌التحصیل دانشگاه تهرانه و فقط بخوای از ظواهرش قضاوت کنی، حتمن می‌گی کارتن‌خوابی چیزیه؛ کار اصلیش پیمان‌کاریه و خیلی هم سرش شلوغه؛ همیشه خدا یا تو کارگاه‌ها با کارگرا سروکله می‌زنه یا تو شرکتا با کارفرماها؛ من باهاش زیاد رفت و آمد داشتم اما هیچ کدوم از اعضای خونواده‌شو ندیدم؛ می‌گن باباش خیلی پولداره اما ماهان خودش یه پراید داره و تنها توی یه آپارتمان کوچیک زندگی می‌کنه؛ تا الان برای چهارپنج تا از پروژه‌هاش تصویرسازی کردم؛ معمولن اگه برای ارایه کارش عجله داشته باشه به من زنگ می‌زنه وگرنه خودش هزار جور آدم می‌شناسه و برای هر کاری که مربوط به ساختمون باشه، تیم درست‌حسابی و حرفه‌ای سراغ داره؛ توی کار آدم خوش‌اخلاق و خوش‌حسابیه، منم بدون چک‌وچونه و حرف پس‌وپیش باهاش کار می‌کنم؛ وقتی پیشش هستم و دارم پای کامپیوتر یه کاری براش انجام می‌دم، کنارم دست‌به‌سینه می‌شینه روی صندلی، با موبایلش ور می‌ره و زیر لب آواز می‌خونه؛ هر وقت به نشونه این که آواز خوندنش تمرکزمو از بین می‌بره دست از کار می‌کشم و مستقیم نگاهش می‌کنم، بدون این که چشم از موبایلش برداره صورتش رو به طرفم برمی‌گردونه و البته آوازش رو قطع می‌کنه.

روبروی مدیر شرکت نشسته؛ شرکتی که یه زمانی سی میلیون تومن به ماهان بده‌کار بوده؛ شرکتی که یه زمانی منم کارمندش بودم. تصور کنید، وقتی مدیر شرکت از ماهان می‌پرسه که چرا می‌خواد این کارو بکنه، ماهان جواب می‌ده: «شما اگه قرار بود پرداختش کنید، بعد از این همه وقت حداقل یه بخشش رو پرداخت کرده‌بودید... لااقل این‌طوری توی توهمات خودم روی این پول حساب نمی‌کنم... شما هم دیگه شب‌ها بدون فکر کردن به پرداخت پول من، با خیال راحت می‌خوابید! واقعن فقط اومدم بگم دیگه نمی‌خوامش... تمام... اگه لازمه چیزی رو امضا کنم هم بیارید امضا کنم....»