پومودوروهای شبانه

درباره نوعِ بشر

آقای دشوود: به دوستت بگو داستانش باید کوتاه باشه و سریع پیش بره و اگه شخصیت اولش دختره، حتمن باید آخرش ازدواج کنه یا بمیره.

زنان کوچک (۲۰۱۹)


گنجشکا دونه‌دونه از پنجره آشپزخونه میان تو. شک دارم بتونم ادامه بدم، امروز باید زودتر تموم شه. پرانول و زاناکس می‌خورم با یه لیوان شیر. نباید گریه کنم. پنجره‌ که باز باشه اولین چیزی که به ذهنم می‌رسه اینه که فقط باید جرأت کنی ازش بپری و تمام: می‌خوابی. یه خواب طولانی و راحت. همه دردها تموم می‌شه. از چی می‌ترسی علی‌گردالی؟ چرا کلافه‌ای؟ چرا اضافه‌ای؟ نگران چی هستی؟ ده دقیقه آینده؟ ده سال آینده؟ چی باعث شده بمونی این جا؟ پسر خوبی هستی؟ همسر خوبی هستی؟ شهروند مفیدی هستی؟ انسان خوبی هستی؟ چرا همیشه یه چیزی داری که نگرانش باشی؟ گریه کنم به بدنم فشار میاد و سردردم تشدید می‌شه. درسته که آدم ترسویی هستم، اما نباید بذارم کسی بفهمه چقدر از همه چی می‌ترسم. باید آروم باشم. نباید بذارم کسی سؤال‌پیچم کنه یا بهم گیر بده: فقط خودم اجازه دارم خودمو خفت کنم. خودم اجازه دارم به خودم آسیب بزنم. شاید یه روزی واقعن چاقو زدم به خودم، خونم دربیاد ببینم واقعن اون قدری که این آزمایشا می‌گن غلیظه؟ به هر حال قراره یه روزی بمیرم. 

گنجشکا دونه‌دونه از پنجره آشپزخونه میان تو، روی کابینت چسبیده به پنجره می‌شینن، چند تا نوک می‌زنن به نون‌خشکا و می‌رن. خاله‌حاجی هم مثل خیلیای دیگه نظرش اینه که خیلی از کارای من اشتباهه؛ می‌گه این کرونا درد و بلای خداس که نازل شده سر آدما و سیب‌ها رو وارد دستگاه آبمیوه‌گیری می‌کنه؛ بعد ظرف پر از انگور سیاه و خرمالو رو می‌ذاره جلوم و پیشونیمو می‌بوسه: «میوه برای علی‌گردالی.» با کف دستش گردنمو ماساژ می‌ده؛ سرمای حلقه ازدواجش رو روی گردنم حس می‌کنم. می‌گم خاله مراقب خودت باش جان عزیزت، بی‌خیال ماچ‌وبوسه شو یه مدتی؛ پسرش که طلاق گرفته‌بود دوباره ازدواج کرده؛ چند ماه پیش که خبردار شدم بهش پیام دادم و تبریک گفتم؛ اسم عروسشون لیلاس؛ قبلن چند باری دیده بودم لیلا رو، خودشم مثل اسمش قشنگه، خاله‌حاجی ازش خوشش نمیاد. خاله‌حاجی زیر چشماش چروک شده، پوست تیره‌ای داره برعکس مامانم و دندونای تمیز و مرتبی داره؛ روسریش دور گردنشه و رفته سر سبزی پاک کردن: «قدیما دخترا بیشتر خونه شوهرشون زندگی می‌کردن؛ هفده هجده سال خونه باباشون بودن، بعدم یه سی‌چهل سال خونه شوهر؛ حالا برعکس شده.» بعد از ازدواجش شوهرش معتاد می‌شه اما خاله‌حاجی تصمیم می‌گیره باهاش زندگی کنه؛ خودشو سرگرم بزرگ کردن بچه‌هاش می‌کنه: یه پسر و یه دختر؛ خونه بزرگ و خوبی داره و سال‌های زیادیه توش زندگی می‌کنه. بچه بودیم گاهی با بچه‌های فامیل شبا خونه خاله‌حاجی می‌خوابیدیم. اگه شب کسی تو جاش می‌شاشید می‌گفتیم تو خواب گردالی کرده. من این قدر می‌شاشیدم که بچه‌های خاله‌حاجی بهم می‌گفتن علی‌گردالی. از چی می‌ترسیدی علی‌گردالی؟

دنیا پُر از چیزای ناشناخته و ترسناکه. خاور میانه، تهران، ایستگاه تئاتر شهر: باید خط عوض کنم. مردم کنار هم حرکت می‌کنن و با ریتم آهسته‌ای بالاپایین می‌رن، شبیه امواج دریا، یا ارتعاش سیم‌های یه ساز. مردمِ شوربخت و غمگینی که مثل من دلخوشیای کوچیک دارن. پله‌برقی؟ نه، به جاش از پله‌ها استفاده می‌کنم تا موقع بالارفتن نفس‌نفس بزنم. پله‌ها بهم یادآوری می‌کنن که هنوز زنده‌ام.

کریم موهای سرش ریخته و کمی چاقه، همیشه شیش‌تیغه و کت‌وشلوار سورمه‌ای و کفش چرمی گرون‌قیمت می‌پوشه؛ یه بار که آیفون خونه رو جواب دادم بهم گفت که اشتباهی زنگ رو زده و وقتی متوجه شد تنها هستم دعوتم کرد تا با خانومش بریم پشت بوم و سه‌تایی «جوج بزنیم». از جوجه کباب کردن توی پارک‌وبوستان ودشت‌ودمن و دود راه انداختن و بو درست کردن متنفرم، چه برسه برم پشت بوم ساختمونمون که هزار جور ماجرا و حرف‌وحدیثم پشتشه، از طرفی کریم رو نسبت به بقیه همسایه‌ها خیلی کمتر می‌دیدم و خیلی کمتر می‌شناختم و برای همین بدم نمیومد باهاش وقت بگذرونم، رابطه‌مون هم از همون روز بیشتر شد؛ دیده بودم با زنش زیاد می‌ره پشت بوم و می‌دونستم اهل دخانیات نیست، اما بساط جوجه کباب کردنشو ندیده بودم اون بالا؛ قدیم‌تر که مدیر ساختمون بودم یه بار قبضاشو بردم دم در واحدشون، اما خودش خونه نبود و پدرش که از کرمانشاه مهمون خونه‌شون بود و لهجه کرمانشاهی داشت بهم توضیح داد که کریم هفته دیگه میاد تهران؛ گفتم یه موضوعی درباره ساختمون هست که بهتره به خودش یا خانومش بگم که توی ساختمون ساکن هستن، که پدرش با تعجب ازم پرسید: «خانومش؟ خانومش این جا زندگی نمی‌کنه. اصن زن کریم تا حالا تهران نیامده...» بعد از اون بارِ اول، چهار پنج بار دیگه هم رفتیم پشت‌بوم کباب خوردیم؛ یه بار جیگر کباب کرد و سایر دفعات جوجه. انصافن خوب جوجه درست می‌کنه کریم؛ آخرین بار که رفتیم پشت‌بوم به شوخی بهش گفتم حالا که دوسه ماه دیگه داری بازنشسته می‌شی بیا یه کبابی بزن تو محله، که خیلی جدی گرفت و نیم ساعت توضیح داد چرا کبابی زدن توی محله‌مون ایده خوبی نیست؛ اون بار پسر کوچیک‌ترش بود و زنش نبود. دو تا زن داره کریم که زن اولش با دو تا بچه‌هاش کرمانشاه زندگی می‌کنن؛ شغل جالبی هم داره: مدیریت املاک و مستقلات بانکی؛ ینی کارمند بانکه اما نه از اینا که پشت باجه می‌شینن، این طوریه که بانک یه ملکی رو تصرف می‌کنه یا برای سرمایه‌گذاری یه ملکی رو می‌خره و تصمیم می‌گیره مثلن ده‌دوازده سال نگهش داره تا گرون شه و بعد بفروشدش، ایشون وظیفه داره از این مایملک نگه‌داری کنه و بهشون رسیدگی کنه تا همیشه سالم و تمیز باشن و به خاطر شغلشه که زیاد سفر می‌کنه و معمولن هم مقصدش تهرانه؛ اینارو آخر هفته‌ها که برای دویدن میاد پارک محله برام تعریف می‌کنه؛ بچه‌هاش اگه همراهش باشن زنه دیگه تا یه مدتی پیداش نیست؛ از حرفای زنش فهمیدم که این جور موقع‌ها می‌فرسته‌ش چند روز بره تو یکی از ویلاهای بانک، زنش درباره ویلاها - ویلاهای چند میلیارد تومنی - که صحبت می‌کنه چشماش برق می‌زنه و هر وقت صدای بلند پاشنه‌های کفشش توی ساختمون بپیچه می‌فهمم کریم این هفته یه طوری بچه‌ها رو دک کرده. 

به نظرِ کریم پارک محله خیلی باصفاس و محیطش حدود یک کیلومتره و خوراک دویدنه و این چیزا؛ یه بار بهم گفت که می‌تونه ده‌دوازده بار دور پارک رو بدون استراحت دوندگی کنه. من خودم یه بار امتحان کردم دیدم سه دور هم نمی‌تونم راه برم دورش اما پارک محله رو به خاطر کلاغ‌های زیادش دوست دارم و پله‌هاش: پله‌ها ایزومتریک هستن و وقتی ازشون پایین می‌رم می‌فهمم که بیدارم؛ به هر حال آخر هفته‌ها اگه تو پارک ببینمش یه گپی با هم می‌زنیم؛ به مردم سلام می‌کنه و برای بعضیا دست تکون می‌ده؛ فک کنم خیلی براش مهمه که من درباره‌ش چه قضاوتی دارم چون معمولن درباره اهمیت خونواده و ارزش‌های خانوادگی برام صحبت می‌کنه؛ مثلن می‌گه مرد باید آتیش بزنه خودشو برای تأمین خونواده‌ش و نباید خواب و خوراک داشته باشه؛ این طوری تعریف می‌کنه: «لاتِ واقعی پدر منه که دست‌تنها منو بزرگ کرد... منم یه روزکت‌وشلوارمو پوشیدم رفتم بانک ملی برای استخدام؛ اون موقع نوزده سالم بود، جنگ تازه تموم شده بود و هر کسی رو می‌دیدی یه متر تسبیح دستش بود و پیرهنشو انداخته بود روی شلوارش، من شیش‌تیغ کرده بودم و کت و شلوار و شیک و مرتب، خلاصه رفتم استخدام شدم اومدم گفتم بابا من زن می‌خوام؛ بابا گفت آخه پسرجان، زن هزار تا سولاخ داره، تو فوقش بتونی یکیشو پُر کنی... زن مگه می‌تونی اداره کنی تو بچه؟ آسونم نیست خب راست می‌گفت... ببین علی‌آقا نصفِ رفیقای من توجوبای محله‌مون مردن... معتاد شدن مردن... مگه آسونه سالم زندگی کردن؟»

آخرای شب بود. عمه‌زهرا که تازه خونه‌شو عوض کرده بود بهم زنگ زد که یه مشکلی دارم با خونه جدید؛ پا شدم رفتم اون جا، دیدم خونه‌ش پر از کفتره: «علی! اینارو می‌بری بیرون؟» پریدم یکی از کفترا رو محکم گرفتم، دو دستی... اما کفتره هیچ تقلایی نمی‌کرد؛ انگار از بس محکم گرفته‌بودمش سکته کرده‌بود یا یه همچین‌چیزی و خلاصه مرده بود؛ ولش کردم تا از بین دستام بیفته روی قالیِ هزارنقشِ پذیرایی. عمه‌زهرا ترسید و عصبانی شد: «علی؟! من گفتم بندازش بیرون، نگفتم بکشش که...» گفتم نگران نباش عمه، می‌ندازمش بیرون... و روی زانو نشستم که کبوتر مرده رو بردارم، اما کبوتر مرده بخشی از نقشِ فرش شده بود و دست من دیگه بهش نمی‌رسید. عمه‌زهرا هر لحظه عصبانی‌تر می‌شد. بدون این که حرفی بزنم و عذرخواهی کنم از خونه رفتم بیرون و پراید رو استارت زدم.... هر مشکلی که یه ماشین می‌تونه داشته باشه پراید من داره: شمعا خرابن، انژکتور کثیفه و یکی از چراغای جلو سوخته... حتمن کامیونی که با اون سرعت باهام شاخ‌به‌شاخ شد هم فکر کرده من موتوری‌ام و می‌خواسته از کنارم رد شه. بیدار که شدم تو کافه یه هتل بودم. متصدی کافه برام شیرقهوه آورد و روبه‌روم ایستاد؛ هیکل درشتی داشت و صورت استخونی و پهن... جزییات چهره‌ش یادم نمیاد؛ بهش خیره شدم و ازش پرسیدم: «این جا کجاس؟» یه دستی روی سرش کشید، یه‌وری نشست روی صندلی و پا انداخت روی پاش: «تومُردی، این جا یه سکونت‌گاه موقته... بین جایی که بودی و جایی که قراره بری...» لابی هتل سقف بلندی داشت و پنجره‌های دراز چوبی؛ اطراف تاریک بود و چیز زیادی معلوم نبود؛ از پنجره‌ها یه چیزی مثل نور سیاه، مثل سایه به داخل می‌تابید. هیچ کس اطرافم نبود، نه توی کافه، نه توی لابی هتل. هزار تا سؤال داشتم: «پدر و مادرم، اونایی که دوستشون دارم چی می‌شن؟» گفت: «لازم نیست نگرانشون باشی، خودتم می‌دونی چقدر اذیتشون می‌کردی، حالا می‌تونن یه نفس راحت بکشن بدون تو...» به شیرقهوه نگاه کردم. دلم برای نقاشی کشیدن تنگ می‌شه و فیلم نگاه کردن؛ دلم تنگ می‌شه برای دیدن مامانم و الکی پای لپتاپ نشستن. پرسیدم: «حالا قراره برم جهنم؟ یا بهشت؟» گفت: «من برای تو یه دنیای واقعی ساختم با قوانین محکم و منظم... تو دوباره اومدی این جا و از من درباره چیزی سؤال می‌کنی که هیچ وقت مطمئن نبودی وجود داره یا نه... به هر حال، جهنم یا بهشتی وجود نداره، قراره بری یه جایی شبیه همون جایی که بودی و در قالب یک انسان دیگه زندگی کنی.» پرسیدم: «پس تو خالق جهانی هستی که توش زندگی می‌کردم؟» جواب داد: «بله... و البته هنوزم توی همون جهان زندگی می‌کنی، هنوز به تجربه‌های بیشتری نیاز داری و هنوز باید رشد کنی...» پرسیدم: «ینی هدف خلقت این بود که انسان رشد کنه؟» بهم خیره شد: «نه. هدف اینه که تو رشد کنی، کس دیگه‌ای وجود نداره. من همه این جهان رو برای تو ساختم. همه آدمای دیگه‌ای که تا الان روی زمین دیدی نسخه‌های مختلفی از تو بودن و من و تو تا الان میلیون‌ها بار همدیگه رو ملاقات کردیم... اما تو موجود فراموشکاری هستی...» بعد دوباره سوار پراید شدم و از جاده‌ای که شیب تندی داشت برگشتم، زیر لب ترانه‌ای رو زمزمه می‌کردم که معنی‌شو نمی‌دونستم. هوا تاریک بود، بارون گرفته بود و مجبور بودم با سرعت پایین حرکت کنم. داشتم برمی‌گشتم، اما به کجا؟ جاده برام آشنا نبود. به رانندگی ادامه دادم تا خورشید بالا اومد: یه قرص سفید نورانی بود، اما غیر از ماشین من هیچ چی رو روشن نمی‌کرد. تنهایی به رانندگی ادامه دادم و ادامه دادم تا روزها و ماه‌ها و سال‌ها... تا وقتی ابرها رفتن و بارون قطع شد؛ همه چی مرطوب بود و صندلیای پراید کاملن خیس شده بودن. زدم دنده سه و دنده چهار و دستم رو از روی دنده برداشتم و گذاشتم روی پام؛ سنگین بود: به دستم نگاه کردم و دیدم که محکم پارو رو نگه داشتم، قایق تکون می‌خورد و با سرعت حرکت می‌کرد و خرده خرده آب می‌پاشید توش: وسط یه اقیانوس بودم و گهگاهی پارو می‌زدم تا سرعتم رو حفظ کنم. قرص نورانی خورشید توی آسمون بود، اما همه چی تاریک بود. قایق دیده می‌شد و کف دریا که انگار چندین متر بامن فاصله داشت: «چطور می‌تونم بیام بیرون از این کابوس؟ مگه چقدر گناه کردم؟» برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم: از شکستگی شیشه پراید دلفین‌ها رو دیدم که پشت سرم حرکت می‌کردن و بالا پایین می‌پریدن. به رانندگی ادامه دادم.