پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

یه زمانی بود که فربد هنوز ایران بود، هر روز با هم از دبیرستان برمی‌گشتیم خونه، بستنی می‌خوردیم و صحبت می‌کردیم؛ از همون قدیما بابای فربد توی محله سلمونی داشت؛ فربد هر روز می‌رفت اون جا، کیفشو می‌انداخت گوشه مغازه، با باباش سلام‌علیکی می‌کرد و کف مغازه رو طی می‌کشید. حالا که فربد رفته خارج، هرازچندگاهی با رفقا جمع می‌شیم و به بهونه‌های مختلف سر می‌زنیم به باباش؛ موهاش کاملن سفید شده، هنوز روزنامه و مجله می‌خونه و هنوز عشق بحثای سیاسیه؛ به تئوری هم داره که همیشه آخر همه بحثای سیاسی مطرح می‌کنه: «اگه این جا دستت به جایی بند نباشه و اهل کلاه گذاشتن سر کسی نباشی، بهترین کار اینه که بری از ایران... بد که نمی‌گم علی آقا؟» خوش‌حاله که اون ورِ آب به فربد داره خوش می‌گذره ولی فک کنم خیلی دلش واسه‌ش تنگ شده: هر کی واسه اصلاح می‌ره پیشش شبیه فربد می‌شه؛ فرقی نمی‌کنه چی بهش بگیم، موهامونو یه جوری اصلاح می‌کنه که شبیه فربد بشیم. فربد موهای صاف و پرپشت داشت. اون موقعی که یکی از رفقامون که موهای فرفری داشت، وارد آرایشگاه بابای فربد شد و شبیه فربد از آرایشگاه بیرون اومد فهمیدیم که قضیه داره جدی می‌شه.

آقاکیوان سی و چهارپنج سالشه، موهای جوگندمی داره و دماغش، اون طوری که خودش می‌گه، عقابیه! هیکل متناسبی داره، اما معمولن شلخته‌س و خیلی به ظاهر و سر و وضعش نمی‌رسه: همیشه ریش بلند و نامرتب داره و با توجه به موهای سفید و جوگندمی سر و صورتش، به نظرم چند سال بیش‌تر از سنش نشون می‌ده؛ اگه یکی‌دو ساعت کارِت گیرش باشه و رابطه‌ش رو با بقیه مشتری‌ها یا دوستاش ببینی، می‌فهمی که چقدر مهربون و خوش‌برخورده و در عین حال چقدر می‌تونه پُرحرف و شوخ و فضول باشه؛ اصالتن اهل کاشانه و با همسر و سه تا پسر کوچیکش توی تهران زندگی می‌کنه، البته خانومش اهوازیه و بیشتر ماه‌های سال با بچه‌ها می‌ره اهواز؛ کیوان می‌گه: «منم به خاطر کاره که مجبورم تو این خراب‌شده بمونم. یه خرده دیگه پول جمع کنم می‌رم از این شهر.... می‌رم چن تا مغازه تو شهرستان می‌خرم و اجاره می‌دم... خانومم بیشتر دوست داره پیش مامانش باشه، پسرا رو بهونه می‌کنه، وگرنه اگه تهران باشه من صبحا نمیام مغازه، تا بعد از ناهار می‌مونم خونه کمکش می‌کنم.... الان که می‌بینی صبح تا شب اینجام به خاطر اینه که خونه حوصله‌م سر می‌ره.... یه خرده دیگه پول جمع کنم می‌رم از این شهر....»

«کجا می‌خوای بری؟ اهواز؟»

«نه.»

«پس می‌ری کاشان...»

«نه بابا... یه جایی همین اطراف تهران خوبه!»

ظاهرن پدر و مادر ثروتمندی داره و اوضاع خودش هم روبه‌راهه؛ قبلن مکانیک بوده اما الان رفته تو کار سیستم‌های پخش و باند و سایر ملحقات صوتی و تصویری اتومبیل؛ می‌گه مکانیک که بودم بیشتر مشتری‌هام کارمندای خسیس و بی‌اعصاب بودن، الان مشتری‌هام جوجه‌فُکُلی‌های بی‌غم و بی‌خیالن: پولش بیشتره، کارش راحت‌تره، دلارم که گرون بشه سودش می‌ره بالاتر.... معمولن روزا سرش خلوته و داخل مغازه داره با تبلتش سریال خارجی می‌بینه یا جنس سفارش می‌ده، اما بعدازظهر و شب سرش شلوغ می‌شه؛ من اگه باهاش کار داشته باشم مجبورم روزا برم پیشش.

یه بار ماشینم نزدیک تونل رسالت بی‌دلیل خاموش شد. حسابی مستأصل بودم. توی کیفم همه کارت ویزیتا رو نگاه کردم. مرتبط‌ترین کارتی که دیدم همون کارت مغازه کیوان‌سیستم بود که چند روز قبلش برام یه دستگاه پخش نصب کرده بود؛ وقتی با ناامیدی باهاش تماس گرفتم، چند تا سؤال پرسید و بعد از چند دقیقه مشکلم رو حل کرد؛ از اون روز هر وقت مشکلی برای ماشینم پیش میاد یا اگه بخوام یه مسافرت با ماشین برم، قبل از هر کاری می‌رم پیش کیوان که یه نگاهی بهش بندازه و ایراداشو پیدا کنه؛ اونم با این که خیلی وقته دیگه کار مکانیکی انجام نمی‌ده، با حوصله بهم توضیح می‌ده که چه اتفاقایی برای ماشین افتاده و اگه بتونه خودش درستش می‌کنه؛ همیشه خیلی اصرار داره که من کاملا بفهمم که از نظر مکانیکی، دقیقن چه بلایی سر ماشین اومده؛ مثلن فرض کنید بیست دقیقه طول می‌کشه که با مثال و آزمایش، دلایل به وجود اومدن مشکل رو بهم بفهمونه و پنج دقیقه طول می‌کشه که مسأله رو حل کنه! معمولن وقتی داره روی ماشین کار می‌کنه، با ماشین صحبت می‌کنه و ازش سؤال می‌پرسه: «برف‌پاکن‌هات که باید عوض شه ولی چرا برق پشت فرمونت نمیاد؟ خسته شدی؟ زیاد ازت کار کشیدن؟ شاید اگه باتری‌تو عوض کنم حالت بهتر شه ها؟ چی می‌گی...؟ علی‌آقا یه بار دیگه سوییچو روشن می‌کنی؟» می‌گه باید با ماشینا مهربون باشی و بتونی باهاشون حرف بزنی... با این که زیاد پیشش می‌رفتم و درباره همه چی با هم صحبت کرده بودیم، اما هیچ وقت به عنوان یه رفیق بهش نگاه نمی‌کردم، تا این که یه روز وسط کار کردن روی ماشینم پرسید: «حالا چرا نمی‌فروشی‌ش و یه ماشینِ کارکرده‌ی خوب نمی‌خری؟» جواب دادم: «می‌ترسم ماشین دست‌دوم بخرم، مثل همین هر روز خراب شه از کار و زندگی بی‌افتم...» اینو که شنید دست از کار کشید و سریع و جدی نگاهم کرد: «تا وقتی من رفیقتم واسه چی باید از خراب شدن ماشینت بترسی؟» شونه بالا انداختم، چشمامو گرد کردم و به اطراف نگاه کردم. همیشه وقتی می‌خوام بفهمم یه نفرو چقدر دوست دارم، روزی رو تصور می‌کنم که خبر مرگ اون شخصو بهم دادن و سعی می‌کنم بفهمم که چقدر ممکنه از شنیدن خبر مرگش ناراحت بشم. مثلن چن وقت پیش وقتی خبر فوت یکی از اقوام به گوشم رسید با خودم گفتم: «سنش زیاد بود و چون بازنشسته شده بود، به غیر از شعر خوندن توی خونه و غر زدن سر زنش کار دیگه‌ای نداشت و تا اون جایی که من خبر دارم افسرده و بدخُلق بود و بچه‌هاش ازش فراری بودن؛ الان که از دنیا رفته خدا رحمتش کنه، اما شاید واقعن بهتر بود زودتر بمیره.» به کیوان نگاه کردم که دوباره داشت با ماشین حرف می‌زد و سعی کردم شنیدن خبر مرگ کیوان رو تخیل کنم؛ گاهی دیدم که با آدمایی که از جلوی مغازه‌ش رد می‌شن خوش‌وبش می‌کنه؛ اگه یه خانم بدلباس یا بدحجاب از جلوی مغازه‌ش رد بشه، صداش می‌کنه و جلوش می‌ایسته، سرشو می‌ندازه پایین، چند کلمه‌ای باهاش صحبت می‌کنه، با لبخند ازش خداحافظی می‌کنه و برمی‌گرده داخل مغازه؛ چند بار دیدم که این کارو کرده و همیشه برام عجیب بوده، چون این جور کارا اصلن به روحیات و شخصیتش نمی‌خوره؛ وقتی با خانوما صحبت می‌کنه، مغازه‌دارای دیگه‌ی راسته از مغازه‌ها بیرون میان و منتظر نتیجه مکالمه می‌شن؛ بعدن کیوان برام تعریف کرد که گاهی بعضی از خانوما عصبانی می‌شن و بدوبی‌راه می‌گن، مغازه‌دارا هم واسه همین حواسشون جمع می‌شه که اگه احیانن یه خانمی دادوبی‌داد راه انداخت توی محله، هیچ صحنه‌ای رو از دست نداده باشن و به اصطلاح، دعوا رو تخمه‌خور کنن. البته اون طوری که متوجه شدم اهالی خوش‌حالن که کیوان اون جا مغازه داره. خیلی‌ها فکر می‌کنن که به خاطر تذکرهای محترمانه کیوانه که بچه‌ دبیرستانیا اون جا جرأت سیگار کشیدن ندارن و در مجموع حضور اراذل و اوباش توی محله کمتر شده (تعریف کردن داستانایی که از اهالی درباره این ماجراها شنیدم، خودش چند تا پومودوروی دیگه نیاز داره)؛ یه بار ازش پرسیدم مگه چی می‌گی به خانوما که عصبانی می‌شن؟ گفت بهشون می‌گم از نظر من وضعیت پوشش شما با عرف این محله تناسب نداره و باعث جلب توجه می‌شه، همین؛ بعدشم گفت: «علی‌آقا به نظرم آدما باید با هم مهربون باشن و بتونن با هم حرف بزنن!» من ازش نپرسیدم چرا، ولی ظاهرن چند ساله که با اعضای خونواده‌ش قهره و اون‌ها رو ندیده؛ می‌گه با پدر و مادر و برادرهام خیلی اختلاف دارم؛ معلومه که خیلی از این ماجرا ناراحته، دائماً سعی می‌کنه درباره‌ش صحبت کنه، اما من دوست ندارم درباره اختلافای خونوادگیش چیزی بدونم، واسه همین همیشه این جور موقع‌ها بحث رو می‌برم سمت خانومش و پسراش که می‌دونم همیشه خیلی دلتنگشونه؛ البته معمولن چیز زیادی درباره خانوم‌بچه‌هاش نمی‌گه، فقط می‌دونم که سن خانومش از خودش بیشتره و پدرش رو توی جنگ تحمیلی از دست داده؛ در واقع خانومش فرزندِ شهیده.


... تلفن رو برداشتم تا شماره‌ای بگیرم، اما هیچ کس رو نداشتم. دفترچه تلفن من پر از اسم‌های جورواجوره، اما وقتی دنبال کسی می‌گردم تا بتونم چند کلمه‌ای باهاش حرف بزنم، می‌بینم که به صورت مفتضحانه‌ای هیچ کس رو ندارم و اون اعدادی که جلوی اسم‌ها نوشته شده، مثل اعدادی که روی یه چک بی‌محل نوشته شده باشه، بی‌ارزش و مسخره‌س. 

 قهوه سرد آقای نویسنده (۲۰۱۶)


امیدوارم خوب و سلامت باشی مرتضا. توی دبیرستان، به خاطر قد بلندت، همیشه آخرین میزای کلاس بودی و با من زیاد فاصله داشتی. بدون موالات، هر چی به ذهنم برسه می‌نویسم، ببخشید که این نامه هیچ وقت به دستت نمی‌رسه.

تو خوش‌تیپ و خوش‌قیافه هستی، هر وقت می‌بینمت یاد ادوارد نورتون می‌افتم. لباس‌های خوب بپوش و از قد بلند و اندام متناسبی که داری لذت ببر. تکلیفت رو با زگیلی که روی صورتته مشخص کن؛ یا از شرش خلاص شو یا دست از مخفی کردنش توی عکسا بردار و موقع سلفی گرفتن صورتتو کج‌وکوله و یه‌وری نکن. در کل شرمندگی هیچ وقت فایده‌ای نداره و فقط بهت آسیب می‌رسونه. چرا باید به خاطر این که چند سال پشت کنکور موندی که تلاش کنی پزشکی قبول شی و دست آخر نشد و حساب‌داری خوندی شرمنده باشی؟

حالا که فارغ‌التحصیل شدی و سربازی هم تموم شد، هر وقت تونستی مسافرت برو؛ اول جاهای نزدیک‌تر، بعد جاهای دورتر. توی دوره‌ای که زندگی می‌کنیم، سفر کردن، خالص‌ترین تجربه‌ایه که یه آدم می‌تونه داشته باشه. اگه به هر دلیلی توی مسافرت نبودی، کتاب بخون. نه این که همین جوری تند و تند کتاب بخونی... بخشی از کتاب شو... بخشی از دنیای نویسنده... در واقع کتاب وسیله‌ایه برای آشنا شدن با دنیای آدمای دیگه‌ای که از ما دور هستن یا توی زمان دیگه‌ای زندگی می‌کردن؛ این طوریه که کتاب خوندن هم خودش یه جور مسافرته.

جاودانگی افسانه‌س، دنیای واقعی همه چیز رو از بین می‌بره: وسایلی که داری، خاطرات قشنگت و تلخ‌تر از همه، اعضای خونواده‌ت. از یه جایی به بعد، هر سالی که از زندگی‌ت بگذره تنهاتر می‌شی. فکرتو مشغول به دست آوردن چیزها و آدم‌های بی‌ارزش نکن. خیلی‌ها بهت می‌گن که تنها بودن خوب نیست؛ البته نه این قدر زُمُخت که من الان گفتم، یه طوری قشنگ‌تر می‌گن: «تمام معنای زندگی شریک شدن و رابطه داشتن است. در تنهایی که بگذرانید انگار واقعن زندگی نکرده‌اید. اگر کسی نباشد که خود را در آینه او ببینید، انگار وجودتان متوقف شده است...»؛ خب واقعن هم تنهایی چیز خوبی نیست. تنهایی مثل یه چاه عمیق می‌مونه، یه خلأ بی‌انتها؛ اما مرتضا، گاهی بعد از بودن و ارتباط برقرار کردن با یه نفر می‌فهمی که تنهاتر شدی و آروم آروم احساس می‌کنی با هیچ کس جور نیستی، احساس می‌کنی شبیه انسان‌های دیگه نیستی و یه روزی به اعجاب ثروت پی می‌بری: اگه فقیر و بی‌پول باشی آدما ازت فرار می‌کنن و اگه ثروتمند و توانا باشی خودت از آدما فرار می‌کنی.... مرتضا جان! می‌دونم که توی اینستاگرام سه کا فالور داری و پست‌هات هزار تا لایک می‌خوره، اما بین من و تو یه نقطه مشترک قدرتمند وجود داره: هر دو احساس تنهایی می‌کنیم. هر دو حس می‌کنیم یه چیزی که وجود نداره، داره خفه‌مون می‌کنه. من آدم درون‌گرایی هستم و تنهایی رو تحمل می‌کنم؛ تنهایی فیلم دیدن، تنهایی رستوران رفتن و تنهایی کار کردن. به نظرم تنهایی، با همه زجری که همراهش هست، مزایای خودشو داره. بنویس مرتضا. می‌دونم تو آدم جمع‌دوستی هستی... تنهایی برای تو چه حسی داره؟