پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

من شخصن تا حالا آقا حلیمی رو ندیدم و خیلی هم واسه دیدنش مشتاق نیستم، اما اسمش رو خیلی زیاد تو محله شنیدم؛ خیلی قبل از ما توی این محله بوده و این جا ملک و املاک زیادی داره؛ شغلش خرید و فروش ملک و زمینه، ظاهرن خیلی ثروتمنده و یکی از معتبرترین و بانفوذترین آدمای این محله محسوب می شه؛ توی محله چند تا «دفتر مشاور املاک» داره و یه جورایی سایر دفاتر محله هم زیر سایه آقا حلیمی کار می کنن. 

یه روز خونه آقا حلیمی رو دزد می زنه. آقا حلیمی دستور می ده همه دزدای محله جمع شن توی محل کمپ ترک اعتیاد (هر وقت به کمپ ترک اعتیاد محله‎‌مون فکر می کنم یاد «هتل کانتیننتال» توی فیلم «جان ویک» می افتم. اگه نمی دونید جان ویک چه جور فیلمیه و هتل کانتیننتال چه جور جاییه، پیشنهاد می کنم این مطلب رو بخونید). آقا حلیمی اون جا همه رو به صف می کنه و طی یک نطق کوبنده تهدیدشون می کنه که کاری نداره که دزدی کار کدومشون بوده، اما اگه ظرف سه روز آینده همه اقلام سرقتی رو برنگردونن، کاری می کنه که تا ابد کار و کاسبی همه دزدای محله تخته بشه! همون جا بین دزدا همهمه می شه که کدوم دزدی بوده که جرأت کرده خونه آقا حلیمی رو بزنه؟ البته دزدا بعد از چند روز می فهمن که کار یه دزد دیگه‌س که از یکی از محله های اطراف اومده و بی‌خبر از همه جا، از خونه آقا حلیمی سرقت کرده.

خلاصه این که نماینده دزدای محله، قبل از تموم شدن فرصتشون، به آقا حلیمی گزارش می ده که فهمیدن دزده کیه ولی چون خارج از حیطه استحفاظیِ دزدای محله‌س، کاری از دستشون برنمیاد؛ آقا حلیمی گوشش به این حرفا بده کار نبود؛ در نهایت دزدای محله مجبور شدن با اون دزد کذایی مذاکره کنن و اقلام سرقتی رو ازش خریداری کنن که بتونن برگردونن به آقا حلیمی؛ این بود ماجرای آقا حلیمی که با استفاده از الگوهای آنارشیستیِ مهندسی اجتماعی و بدون تماس با پلیس یا هر مقام ذی‌‌ربط دیگه، تونست اقلامی که از منزلش سرقت شده بود رو طی کمتر از سه روز و بدون هزینه کردن حتا هزار تومن، سر جاهاشون برگردونه.

حالا چی‌کار کنیم؟

واسه چی؟ 

داریم زندگی می کنیم دیگه

ینی همین جوری تموم کنم داستانو؟

مگه تموم شده که تمومش کنی؟

چطوری تموم می شه این داستان؟

تموم نمی شه

باید بگذره

تو می گی الان بی عقلیم

دوباره چن سال دیگه به الان فک کنیم، می گیم چقدر بی عقل بودیم

چی‌کار کنیم که چن سال دیگه نگیم بی عقل بودیم؟

حالا چرا اصرار داری که بی عقل نباشیم؟

چه فایده داره الان این کارا؟

وبلاگو می گی؟

همه چی؛ این که برگشتیم عقب داریم مرور می کنیم...

دوس دارم یه روایتی داشته باشم از اتفاقایی که افتاد و از زندگیم کلا؛ گفتم اگه دوس نداری این قسمتایی که مربوط به تو می شه حذف می کنم... من منتظر موندم که ازت اجازه بگیرم

اجازه گرفتنش که چرته

مثل فیلم و داستانه دیگه

من و تو می دونیم واقعیه

اما می گم مثل اون شب که می گفتی کسی نبود راهنماییمون کنه، همین الان هم کارمون مث همون موقه‌س دیگه... تازه الان مثلن عاقل شدیم

خب چی کار کنم به نظرت؟ ننویسم؟

باشه نمی نویسم

خب الان بگو چی کار کنم؟

فقط هر چی می گی نگو نمی دونم

من نمی گم اینارو ننویسی

می گم اون شب یه جوری حرف می زدی که دیگه حالا انگار از کار الانت مطمئنی

انگار همه چی تقصیر گذشته‌س

تقصیر مامان منه و بابای تو

ینی شک داری که هیچ کسی واسه‌مون کاری نکرده؟

من دارم می گم الان تو به این سن رسیدی

منم به این سن رسیدم

عقل تو کله‌مون هست؟

نه

نیست دیگه

اگه بود تو پیام نمی دادی، منم جواب نمی دادم

روایت زندگی توی این شرایطی که داری به چه دردت می خوره؟

واسه من مهم نیست؛ خیلی هم فانه واسه من

فقط می گم می خوای چی کار کی؟