پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۵ مطلب با موضوع «چت و وبلاگ» ثبت شده است

تا اون جایی نوشتم که مهدیه گفت: «واقعاً من رو با یکی از دوستات آشنا کن! دارم می میرم از تنهایی!» منم فکر کردم فرید (هم محلی و همکلاسی دوران دبستانم) می تونه گزینه خوبی باشه و شماره فرید رو دادم به مهدیه؛ با هم دیگه دوست شدن تا این که چند ماه بعد، فرناز، دوست صمیمی و همکلاسی مهدیه، با تلفن من تماس گرفت و خودش رو معرفی کرد.

فرناز دختر خوب و ساده ای بود و صدای خیلی نازکی داشت. آدم احساس می کرد داره با یه دختر یازده ساله صحبت می کنه؛ قبلاً توی چت روم با فرناز آشنا شده بودم ولی خیلی سطحی و تا اون موقع حتا پیام خصوصی هم برای هم نفرستاده بودیم؛ اما از اون روز تقریبا هر روز با من تماس می گرفت و میانگین یک ساعت از خیانت هایی که فرید در حق مهدیه کرده برای من تعریف می کرد: ظاهرن فرید از مهدیه مبلغ زیادی رو به عنوان قرض گرفته بود و چند روز بعدش به مهدیه گفته بود دیگه نمی خواد رابطه رو ادامه بده و دیگه تلفن هاشو جواب نمی داده. مهدیه هم اون پول رو از مادرش قرض گرفته بود و می خواست که بهش پس بده. من متوجه شدم که اوضاع خیلی به هم ریخته شده با فرید تماس گرفتم. فرید می گفت دیگه از مهدیه خوشش نمیاد و پولش رو به زودی برمی گردونه؛ به من می گفت فعلن جواب تماسشونو ندم تا چند وقت بگذره.

فرناز ولی هر روز تماس می گرفت. به نظرم جواب ندادن به تماسش خیلی راه حل درستی نبود. فرناز می گفت: «مهدیه هر کاری که فکرشو بکنی واسه فرید می کرد... می فهمی؟ ینی نمی دونم چطوری بگم... هر کاری!» می گفتم: «متوجه می شم... من خودم رو توی این ماجرا مسئول می دونم و هر کاری که بتونم انجام می دم. اون پول هم یه جوری جورش می کنم خودم...» می گفت: «نه اون پول که وظیفه شما نیست... خود فرید باید بده...»

اصل ماجرا این بود که مهدیه تهدید کرده بود که اگه فرید جواب درست حسابی برای توجیه رفتارش نداشته باشه، می ره توی محله فرید اینا و داد و بیداد می کنه که فرید باهاش چه کارهایی کرده و آبروی فرید و خونواده شو می بره؛ این ها رو به فرید گفته بودم. فرید بی خیال بی خیال بود؛ می گفت جواب تماساشونو ندم، چند وقت که بگذره خودشون بی خیال می شن؛ خودش هم جواب تلفناشونو نمی داد... من ولی نگران بودم. به فرید گفتم که شاید تهدیدش جدی باشه؛ شاید بهتر باشه حداقل باهاش صحبت کنه و با حرف زدن موضوع رو حل کنه... از طرفی با فرناز صحبت می کردم که مهدیه رو راضی کنه که فعلا وارد عملیات انتحاری نشه؛ می گفتم این طوری فقط خودشو کوچیک می کنه؛ می گفتم فرید دیر یا زود می فهمه که چه اشتباهی کرده و خودش پشیمون می شه و برمی گرده. همزمان با مهدیه هم به صورت اینترنتی در ارتباط بودم؛ خیلی عصبانی بود و این من رو بیشتر نگران می کرد.  

یه روز فرناز تماس گرفت و گفت که با مهدیه صحبت کرده و آرومش کرده و مهدیه هم تصمیم گرفته کلا بی خیال فرید بشه. خیلی خوشحال شدم. فرناز از من تشکر کرد که توی این مدت با حوصله به حرفاش گوش دادم و بهش مشورت دادم که چه کاری درست تره. فرناز که قطع کرد فرید پیامک داد که نگران شده و نمی دونه چی کار کنه. منم فکر می کردم که ممکنه توی این مدت مهدیه بازم باهاش تماس بگیره و فرید به خاطر مشورتایی که بهش دادم جواب بده و دوباره همه چی به هم بریزه. داشتم جواب پیامک لعنتی فرید رو می دادم: «نگران نباش فرید... حلش کردم... حتا اگه مهدیه باهات تماس گرفت جوابشو نده...» قبل از این که این پیامک لعنتی رو بفرستم، فرناز پیامک داد: «ببینم فلانی... تو در حال حاضر توی رابطه ای هستی؟ منظورم اینه که... دوست دختر داری؟» این پیامک فکرم رو مشغول کرد؛ گفتم اول جواب پیامک فرید رو بدم... اما اشتباهی پیامکی که می خواستم به فرید بدم رو فرستادم به فرناز! 

فرناز زنگ زد؛ خیلی عصبانی بود: «از اول هم دستت با فرید توی یه کاسه بوده... با هم دیگه پولای مهدیه رو کشیدید بالا... شما پسرا همه تون مثل همید....» من ساکت موندم و به توهیناش گوش کردم؛ وقتی که قطع کرد همه شماره هایی که مربوط به این دو نفر بود رو بلاک کردم؛ توی یاهو مسنجر هم آی دی هاشونو بلاک کردم. به فرید هم توضیح دادم که چه گندی بالا اومده و پای خودم رو از کل ماجرا کشیدم بیرون. 

از مهدیه و فرناز دیگه خبردار نشدم. داستان فرید هم توی یه پمومودوروی دیگه می نویسم.

از دوران راهنمایی مدرسه یادمه که چَت می کردم. چَت کردن رو از عقیل، که حتما بعدا درباره ش می نویسم، یاد گرفته بودم. آدم ها توی زندگی هاشون، یه چیزایی یاد می گیرن، یه کارایی انجام می دن و یه تجربه هایی به دست میارن. مهدیه تجربه ای بود که دوست داشتم هیچ وقت اتفاق نمی افتاد؛ قبل از داستان مهدیه چند تا مقدمه لازم هست بگم و فضای داستان رو آماده کنم:
اول این که من توی سال های دبیرستان، به شکل خیلی حرفه ای چت می کردم؛ یعنی به غیر از چت، با مسائل مربوط به چت، مثل انواع روش های هک و نفوذ و حتا برنامه نویسی تحت وب هم آشنا شده بودم و تقریبا بعد از جلب اعتماد قربانی، کاری نبود که نتونم با رایانه ش انجام بدم. 
دوم این که دوستای اینترنتی خیلی زیادی پیدا کرده بودم؛ شاید صد تا؛ شایدم بیشتر؛ خیلی ها رو اصلن یادم نمی اومد که چطوری باهاشون آشنا شدم...
سوم این که دبیرستان که بودم به پیشنهاد یکی از دوستان، کلاس قایق رانی توی رشته دراگون بوت ثبت نام کرده بودم؛ همون جلسات اول بود که روی قایق با بردیا آشنا شدم. بردیا جثه کوچیکی داشت و کوتاه قد بود، اما از نظر فیزیکی خیلی سر حال و آماده بود و چند سالی بود که دراگون کار می کرد (چند سال پشت سر هم دراگون کار کردن کار ساده ای نیست). بردیا خیلی خون گرم بود و شخصیت کاریزماتیکی داشت؛ همه باهاش شوخی می کردن، اون به شوخی همه می خندید و با همه با احترام برخورد می کرد؛ چند سال از من بزرگ تر بود و من بین اون همه آدم روی قایق، فقط می تونستم با اون ارتباط برقرار کنم.
اما مهدیه.... مهدیه هم جزو اون دسته از کسایی بود که توی فهرست دوست های اینترنتی من قرار داشت و من اصلن یادم نمی اومد که چه وقتی و توسط چه کسی با هم دیگه آشنا شدیم. هر از چندگاهی من رو دعوت می کرد به چت روم هایی که دوست هاش اون جا بودن و با هم دیگه صحبت می کردیم... درباره چی صحبت می کردیم؟ قطعاً «هیچی»! من روزی چند ساعت از وقتم رو بدون هدف پای چت کردن می گذروندم و کاری که بدون هدف انجام بشه، حد اقلش اینه که بدون نتیجه تموم می شه و همون طور که در ادامه داستان متوجه می شید، این حد اقلشه!
یه روز حال مهدیه خراب بود؛ به من پیام خصوصی داد که از وقتی دوست پسرش ولش کرده احساس تنهایی شدیدی داره؛ بهش دلداری دادم و گفتم اگه بخواد می تونم با یکی از دوستام آشناش کنم؛ اونم قبول کرد؛ بهش گفتم که اسمش بردیاس و از همه خوبی هایی که داشت براش تعریف کردم. مهدیه شماره بردیا رو از من می خواست، اما من روم نمی شد به بردیا بگم که یه نفرو براش پیدا کردم برای دوستی؛ نمی دونستم واکنش بردیا چیه و حال مهدیه هم خیلی خراب بود. با عقل ناقصم تصمیم گرفتم فعلا شماره خودم رو بهش بدم که بتونم به شکل پیامکی و به نام بردیا باهاش ارتباط برقرار کنم تا شاید آروم بشه؛ با خودم گفتم فعلا آروم می شه، بعدا یه کاریش می کنم.... 
یه چهار پنج روزی گذشته بود و من ـ بردیا ـ از طریق موبایل خودم با مهدیه پیامک بازی می کردم و جواب تلفن هاشو می دادم؛ فقط وقتی که با بردیا می رفتم روی قایق می تونستم خودم باشم و بعد از کلاس قایقرانی، باید دوباره بردیا می شدم و جواب تلفن های مهدیه رو می دادم! نمی دونستم قراره چطوری این رابطه رو تموم کنم و سر و ته قضیه رو هم بیارم. یواش یواش، به خاطر سر کار گذاشتن یه دختر ساده، عذاب وجدان هم اومد سراغم. 
بعد از اون چند روز، یه روز یه مریضی بد گرفتم؛ یه چیزی شبیه سرماخوردگی. حالم خیلی بد شد در حدی که به اورژانس و آمپول دیازپام کشید. توی حالت خماری بعد از دیازپام (اگه زده باشید می فهمید خماری بعد از آمپول دیازپام واقعاً ینی چی!)، عذاب وجدان کار خودشو کرد: با مهدیه تماس گرفتم که بیشتر از این سر کار نذارمش. خونه ای که مهدیه توش زندگی می کرد برای من خیلی عجیب بود: یه خونه دو طبقه توی شرق تهران که طبقه دوم رو پدر و مادر مهدیه فقط برای مهدیه آماده کرده بودن؛ یعنی فقط شب ها برای خواب برمی گشت به اتاق خواب خودش که طبقه پایین بود و بقیه روز رو تنهایی توی طبقه بالای خونه ـ بیشتر اوقات پای ماهواره ـ می گذروند. 
توی حالت خماری بعد از دیازپام بهش زنگ زدم. مهدیه مثل همیشه سریع شروع کرد به صحبت کردن؛ خیلی پرحرف بود. دقیقا یادمه اون موقعی بود که اون دوقولوهایی که از سر به هم چسبیده بودن ـ لاله و لادن ـ قرار بود عمل بشن و اتفاقاً همون روز عمل شده بودن و متأسفانه از دنیا رفته بودن؛ مهدیه داشت می گفت که همین الان خبرش رو از صدای امریکا شنیده و حسابی ناراحت شده که من پریدم وسط حرفش که باید یه موضوعی رو خیلی زود بهش بگم. ترسیده بود و از این چرت و پرتا می گفت که نکنه سرطان داری و اینا... گفتم چیزی که قراره بشنوی خیلی ناراحتت می کنه؛ گفت هر چی باشه می خواد دوستیشو با من ادامه بده؛ وقتی اینو گفت تازه فهمیدم در چه ابعادی گند بالا آوردم و متوجه شدم که قطعا نمی تونم تلفنی بهش بگم و همون طوری که تلفن دستم بود با موبایلم بهش پیامک دادم که من واقعا کی هستم.
به وضوح جا خورده بود؛ اصلا نمی دونست چی باید بگه. بعد از حدود یه دقیقه سکوت تلفن رو قطع کرد؛ چند ثانیه بعد زنگ زد و همون جوری که بغض کرده بود گفت: «من خودم فهمیده بودم که خیلی از حرفایی که می زنی دروغه... اصلا فهمیده بودم واقعا کی هستی ولی شک داشتم... تو مگه عقده داری که این کارارو می کنی؟ عقده دوست دختر داری؟» بین جمله هاش قطع می کرد و دوباره زنگ می زد و ادامه می داد؛ خیلی از چیزایی که گفت رو فراموش کردم ولی همه ش با همین مضمون بود که من عقده ای هستم؛ اصلن اجازه نمی داد که بهش توضیح بدم هدفم چی بوده و از طرفی منم خودم رو مقصر می دونستم و از نظر فیزیکی هم حالم واقعن خراب بود. پدر و مادرم مسافرت بودن و خواهرم بزرگم ازم مراقبت می کرد؛ شاید یه مقداری عجیب به نظر بیاد ولی واقعاً بزرگ ترین خوش حالی اون شبم این بود که خواهرم علاقه ای به چت کردن با غریبه ها توی اینترنت نداره و در نتیجه آدم مریضی مثل من پیدا نمی شه که بخواد این طوری اذیتش کنه.
چند روز بعد که حالم بهتر شد توی یاهو مسنجر بهش پیام خصوصی دادم و دوباره ازش معذرت خواهی کردم، ولی جوابی نداد؛ چند بار توی روزهای مختلف ازش معذرت خواهی کردم. بالاخره بعد از چند روز جواب داد و گفت که خیلی از دستم ناراحته؛ ازش پرسیدم چی کار می تونم بکنم که منو ببخشه؟ گفت: «واقعاً من رو با یکی از دوستات آشنا کن! دارم می میرم از تنهایی!»
داستان مهدیه این جا تموم نمی شه... ولی این پومودورو تموم شد.

سال ۸۹ وارد دانشگاه شدم. فضای دانشگاه ها در سال ۸۹ فضای جالبی بود: جنجال های ۸۸ تمام شده بود اما آتش گرمی زیر حجم وسیعی از خاکستر فعالیت سیاسی دانش جویان وجود داشت و خود را در همه وجوه و روابط دانشگاه نمایان می کرد. سخنرانی های مختلف در دانشگاه های مختلف به تشریح فتنه ۸۸ می پرداختند؛ در کل فضای جالبی بود. من وارد دنیای جدیدی شده بودم و فضای فکری و اعتقادی ام دستخوش تزلزل شده بود. 
در اثنای همان تغییرات مصمم شدم که وبلاگ جدیدی تأسیس کنم و تفکراتم را در آن استخوان بندی کنم! آن زمان اعتقاد داشتم که خداوند انسان ها را این قدر قوی خلق نکرده که بتوانند به راحتی به خودشان یا به یکدیگر آسیب برسانند و بنابراین خطاهای کوچکی که مرتکب می شوند، توسط خودشان یا اطرافیانشان به سادگی قابل شناسایی و تشخیص نیستند؛ اما در طولانی مدت ماجرا جدی تر می شود: انسان ها در فهمیدن این که چه کاری برای انجام دادن واجب تر است و چه راهی برای پیمودن درست تر است، به شدت ضعیف هستند و این به خاطر درگیر شدن بیش از حد آن ها در مسائل کم اهمیت زندگی و نگرانی های سطحی مثل خوراک و پوشاک و مسکن است؛ قطعا نَفَسِ حقیر از جای گرم بلند می شد. 
آن زمان به این باور رسیده بودم که برای بهتر زندگی کردن، اصولا باید از زندگی فاصله گرفت، اما نه آن قدر که دراویش و عرفا فاصله گرفته اند: اعتقاد داشتم که برای بهتر زندگی کردن، باید فقط، کمی از زندگی فاصله گرفت... مثلا سه متر! نام وبلاگ جدید را سه متر تا زندگی گذاشتم. هر وقت احساس می کردم که زیاد به زندگی چسبیده ام، فاصله می گرفتم و چیزی در سه متر تا زندگی می نوشتم؛ بیشتر درباره آدم ها و کارهایشان می نوشتم؛ البته آدم هایی که از درگیری های سطحی زندگی فاصله گرفته بودند. 
آن زمان به موضوع دفاع مقدس و به طور کلی «جنگ» علاقه پیدا کرده بودم؛ شهدا و جانبازان را قهرمانانی می پنداشتم که به راحتی فاصله خود را از زندگی مدیریت کرده اند. وارد کتاب خانه و کتاب فروشی که می شدم اول به سمت قفسه ادبیات دفاع مقدس می رفتم: آشنایی من با رضا امیرخانی، علی مؤذنی، احمد دهقان، مصطفا مستور و مهم تر از همه، مرتضا آوینی، از همان دوران آغاز شد. علاقه ای که به این دست از نوشته ها داشتم، صرفا به علت موضوع مدیریت فاصله از زندگی بود و نه پس زمینه مذهبی و سیاسی نویسندگان این نوشته ها؛ باری... در خیلی از مطالب سه متر تا زندگی، فاصله شهدا و جانبازان را از زندگی تشریح می کردم. خوانندگان سه متر تا زندگی، قشر مذهبی خاصی بودند که به شدت از نظر باورهای سیاسی و مذهبی با من احساس هم خویشی می کردند، گرچه برعکس این موضوع، صادق نبود. 
سه متر تا زندگی، طراحی ساده ای داشت. تصویری از مردی که سوار بر اسب بود و در دشت می تازید، بالای صفحه اصلی قرار داده بودم؛ چند سال از عمرش گذشته بود و خواننده های زیادی داشت؛ حدودا بیست نفر خواننده ثابت داشت که از میان آن ها دو خواننده وجود داشتند که به شدت پیگیر مطالب من بودند: یکی به نام آزاده که خبرنگار یکی از سایت های خبری وابسته به سپاه بود و برای من واضح بود که پسر است و در پوشش یک دختر حذب اللهی به فعالیت ـ به اصطلاح ـ فرهنگی در قالب وبلاگ پرداخته بود و دیگری سحر
سحر یک وبلاگ نویس ساده بود که زیر مطالبی که می نوشتم نظر می نوشت؛ ابتدا به موضوعاتی که در وبلاگ می نوشتم ابراز علاقه کرد و بعد، رفته رفته سؤالاتی که از من می پرسید شخصی تر می شد؛ پیگیر احوال من بود و اگر غیبتم در وبلاگ طولانی می شد، ابراز نگرانی می کرد. رفتار سحر باعث نگرانی من شده بود و از طرفی تغییرات جدیدی در زندگی شغلی من رخ داده بود. تصمیم گرفتم سه متر تا زندگی را حذف کنم؛ خودم را قانع کرده بودم که این تصمیم، ارتباطی به رفتار سحر ندارد؛ اما داشت.
سحر! تو با رفتار عجیبت باعث شدی وبلاگ گران بهایم را به همراه همه خواننده های مهربان و حذب اللهی اش از دست بدهم؛ ای کاش در ادامه زندگی خود توانسته باشی کمی بیشتر بر احساسات خود مسلط شوی. من تو را نمی شناسم و به همین دلیل قضاوت من درباره تو اعتباری ندارد؛ اما دل خوشی هم از رفتارت ندارم.