پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۱ مطلب با موضوع «موقت و متفرقه» ثبت شده است

دم‌دمای غروب بود، الیگودرز بودم و برای انجام یه پروژه‌ای باید می‌رفتم یه منطقه‌ای خارج از شهر. راننده توضیح داد که جاده‌ای که قراره ازش عبور کنیم، یه جاده خاکی و بدمسیره؛ فکر کردم با این حرفا حتمن می‌خواد نرخ کرایه رو ببره بالا؛ آدم سرحالی بود و یه پیکان درب‌وداغون داشت؛ گفت سه ساعت طول می‌کشه که برسیم... سر یه مبلغی توافق کردیم، مشخصات ماشین و راننده رو برای چند نفر پیامک کردم و راه افتادیم.

دوربین و لپتاپ رو گذاشته بودم صندلی عقب و خودم جلو نشسته بودم که با راننده یه گپی بزنم. هوا کاملن تاریک شده بود. راننده با نور بالا و سرعت پایین حرکت می‌کرد، توی جاده خرابی که هیچ چراغی روشن نبود؛ دل پُری داشت و از هر دری صحبت می‌کرد، تا این که یه نفر کنار جاده روبروی ما ظاهر شد: یه مسافر تنها. در حالی که مسافر دستش رو به علامت مستقیم حرکت می‌داد، راننده بهم توضیح داد که از این جاده ماشین خیلی کم رد می‌شه و اگه ما این بنده خدا رو سوار نکنیم ممکنه امشب دیگه ماشین گیرش نیاد. منم موافقت کردم و وسایلم رو از صندلی عقب به جلوی پام منتقل کردم. 

مسافر، میانسال بود، موهای کم‌پشت و کوتاهی داشت و لباس و شلوار گشادی تنش بود؛ سلاممون رو جواب نداد، یک کلمه هم صحبت نکرد و دقیقن پشت سر من نشست؛ با توجه به این که هیچ وسیله یا کیفی همراهش نبود حدس می‌زدم که باید مال همون حوالی باشه. نگران شده بودم و داشتم خودم رو برای بدترین سناریو آماده می‌کردم: اگه از پشت با یه جور اسلحه سرد بهم حمله کنه، چه جور عکس‌العملی باید نشون بدم؟ اگه یه طناب انداخت دور گردنم چی؟ اگه یه آجری سنگی چیزی داشته باشه چی‌کار کنم؟ چرا این راننده‌هه لال شده حالا؟ ینی ممکنه با همدیگه هم‌دست باشن؟

هوا کاملن تاریک بود. ماشین توی ناهمواری افتاد و چند تا تکون محکم خورد. من به پهلو نشستم تا بتونم هر دوتاشونو ببینم. مسافر سعی می‌کرد از پنجره کنارش بیرون رو نگاه کنه، انگار دنبال یه چیزی می‌گشت؛ بالاخره راننده ازش پرسید: «خب آقاجون! بگو ببینم تا کجا می‌خوای بری؟» مسافر، محکم و بلند جواب داد: «هو!» و دوباره به بیرون خیره شد. راننده چند بار دیگه سؤالش رو تکرار کرد و مسافر هر بار بلندتر از بار قبل جواب داد: «هو!» راننده سکوت کرد. 

هنوز به مقصدمون نرسیده‌بودیم، راننده گفت راه زیادی نمونده و بعد زیر لب زمزمه کرد که نمی‌دونم با این بنده خدا چی‌کار کنم؟ یک ساعتی بود که سوار ماشین شده بود و ما همچنان نمی‌دونستیم که قراره تا کجا همراهمون باشه؛ راننده از توی آینه نگاهش کرد و بهش گفت که اگه نگه کجا می‌خواد بره باید از ماشین پیاده بشه. مسافر گفت: «نه... نه... هو!» راننده از من پرسید: «تو می‌فهمی چی می‌گه؟ چی‌کار کنیم باهاش؟» و قبل از این که جوابی بدم ماشین رو نگه داشت و بهش گفت که از ماشین پیاده شه. مسافر سعی داشت با حرکات دستش یه چیزی رو به ما بفهمونه و مدام تکرار می‌کرد: «نه... هو... هو!» 

راننده پیاده شد و به زور مسافر رو از ماشین پیاده کرد. مسافر چسبیده بود به ماشین و محکم ماشین رو گرفته بود؛ تقریبن با همدیگه گلاویز شده بودن. من داشتم از پنجره نگاهشون می‌کردم و نگران بودم که اگه یه بلایی سر یه کدومشون بیاد، توی این سیاهی شب و توی این جاده خراب، باید چه خاکی به سرم بریزم؟ در نهایت راننده موفق شد مسافر رو از خودش و ماشین دور کنه. مسافر چند لحظه به ما دو تا خیره شد و بعد، آروم و ساکت، به سمت تاریکی‌های اطراف جاده گسیل شده.


عبدالله لاغر و کوتاه بود، پوست تیره و صورت استخونی داشت و وقتی ماشینش رو استارت می‌زد، هزار تا مرغ و خروس از زیرش به این طرف و اون طرف فرار می‌کردن. عبدالله روی ابرها زندگی می‌کرد؛ نه به شکل استعاری، واقعن خونه‌ش یه جایی بالای ابرها بود: روستای فیلبند؛ فکر می‌کردم چون روستاییه شب‌ها زود می‌خوابه و صبح‌ها قبل از طلوع از خواب بیدار می‌شه تا از روشنایی روز استفاده کنه و کارها رو رتق‌وفتق کنه.... تقریبن همه چیز درباره عبدالله، خلاف اون چیزی بود که من تصور می‌کردم: تا دیروقت توی طویله بود، هر روز تا نزدیکای ظهر می‌خوابید، از اینترنت پرسرعت استفاده می‌کرد، اخبار سیاسی کشور رو رصد می‌کرد، از آخرین تحولات منطقه و جهان با خبر بود و در آخر این که ماشین آف‌رود داشت و زمستون‌ها هر روز با ماشینش جاده فیلبند رو بالاپایین می‌کرد (عبدالله یکی از معدود نفراتیه که زمستونا هم داخل فیلبند زندگی می‌کنه؛ اگه سرمای تابستون فیلبند رو تجربه کنید می‌فهمید که چقدر این مسأله جدیه). 

وسط هفته بود و روستا خلوتِ خلوت. فک می‌کنم هر قیمتی می‌گفتم عبدالله قبول می‌کرد؛ از طرفی منم از ویلا خوشم اومده‌بود و اگه عبدالله روی هر قیمت دیگه‌ای پافشاری می‌کرد، می‌پذیرفتم. دیواره‌های ویلا با گچ سفید پوشیده شده بود و سقف سفالی و تزیینات چوبی داشت؛ حیاطش بزرگ بود و باغچه‌‌های اطراف، که مشخص بود به خوبی بهشون رسیدگی می‌شه، پر از پروانه بودن. عبدالله کلیدای ویلا رو بهم داد: «علی آقا... آخه با دویست‌هزار تومن چی کار می‌شه کرد؟» یه لحظه هم یه جا بند نمی‌شد: سنگ و کلوخ از وسط جاده برمی‌داشت و به سمت اطراف جاده پرتاب می‌کرد و از اطراف جاده زباله‌ها رو داخل مشمای بزرگی که همراهش بود می‌ریخت؛ کلیدای ویلا رو بهم داد و به در ویلا اشاره کرد: «علی آقا... دل من بزرگه، اندازه چارچوب این در... به پولی که داری می‌دی فک نکن؛ بعد چن روز از این جا که بری یه رفیق داری که همیشه تو فیلبند زندگی می‌کنه و همیشه منتظره که رفیقاش بیان بهش سر بزنن....»

تو یه آدم معمولی هستی، با یه عالمه راز... یکی مثل آدمای دیگه... یکی مثل صدهزار نفر دیگه. پدر و مادرت، مثل همه پدر مادرا، از موادی که بهشون می‌رسه تغذیه می‌شن و تو رو به دنیا میارن. فراموش نکن که تو همون طوری به دنیا میای که همه آدما به دنیا اومدن. تا یه زمانی ناتوان و متعجبی، به هر جایی سرک می‌کشی و هر مسیری رو امتحان می‌کنی (یا نمی‌کنی)، هزار بار امیدوار و هزار بار ناامید می‌شی و بعد، تبدیل می‌شی به یک «چیز».

هر «چیز»ی ممکنه بشی، هر چیزی. شاید هر روز یه پارچه خیلی خیلی درازو تا کنی و دور سرت ببندی تا بهت بگن روحانی. شاید احساس نقص داشته باشی و همیشه دنبال یه چیز کامل بگردی تا بهت بگن کمال‌گرا. شاید یه کارمند معمولی باشی که هر روز به یه مستطیل نورانی خیره می‌شه، بیشتر از بقیه هم‌کاراش کار می‌کنه و زودتر از بقیه همکاراش موهاش سفید می‌شه تا بالاخره بشنوی که یه روزی بهت بگن آقای رییس (حتا می‌تونی یکی از همین حیوونایی باشی که عکسشونو به عنوان پس‌زمینه این وبلاگ انتخاب کردم، که در این صورت کسی باهات کاری نداره و هیچ وقت قرار نیست کسی چیزی بهت بگه).

شاید طوفان شدی. شاید مجموعه‌ای از چیزای عجیب و متضاد شدی که دائم با همدیگه در حال برخورد باشن: بقیه بهت نگاه می‌کنن و نمی‌فهمن چی هستی یا داری چی‌کار می‌کنی (شبیه ماجرایی که توی این تصویر داره اتفاق می‌افته) اما خودت که از نزدیک بهش نگاه می‌کنی می‌فهمی چه سرعتی داره این طوفان و می‌ترسی و از خودت، به تنها سؤالی پناه می‌بری که مطمئنی جوابشو می‌دونی: هیچ وقت قرار هست تموم بشه؟