پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۰ مطلب با موضوع «موقت و متفرقه» ثبت شده است

عبدالله لاغر و کوتاه بود، پوست تیره و صورت استخونی داشت و وقتی ماشینش رو استارت می‌زد، هزار تا مرغ و خروس از زیرش به این طرف و اون طرف فرار می‌کردن. عبدالله روی ابرها زندگی می‌کرد؛ نه به شکل استعاری، واقعن خونه‌ش یه جایی بالای ابرها بود: روستای فیلبند؛ فکر می‌کردم چون روستاییه شب‌ها زود می‌خوابه و صبح‌ها قبل از طلوع از خواب بیدار می‌شه تا از روشنایی روز استفاده کنه و کارها رو رتق‌وفتق کنه.... تقریبن همه چیز درباره عبدالله، خلاف اون چیزی بود که من تصور می‌کردم: تا دیروقت توی طویله بود، هر روز تا نزدیکای ظهر می‌خوابید، از اینترنت پرسرعت استفاده می‌کرد، اخبار سیاسی کشور رو رصد می‌کرد، از آخرین تحولات منطقه و جهان با خبر بود و در آخر این که ماشین آف‌رود داشت و زمستون‌ها هر روز با ماشینش جاده فیلبند رو بالاپایین می‌کرد (عبدالله یکی از معدود نفراتیه که زمستونا هم داخل فیلبند زندگی می‌کنه؛ اگه سرمای تابستون فیلبند رو تجربه کنید می‌فهمید که چقدر این مسأله جدیه). 

وسط هفته بود و روستا خلوتِ خلوت. فک می‌کنم هر قیمتی می‌گفتم عبدالله قبول می‌کرد؛ از طرفی منم از ویلا خوشم اومده‌بود و اگه عبدالله روی هر قیمت دیگه‌ای پافشاری می‌کرد، می‌پذیرفتم. دیواره‌های ویلا با گچ سفید پوشیده شده بود و سقف سفالی و تزیینات چوبی داشت؛ حیاطش بزرگ بود و باغچه‌‌های اطراف، که مشخص بود به خوبی بهشون رسیدگی می‌شه، پر از پروانه بودن. عبدالله کلیدای ویلا رو بهم داد: «علی آقا... آخه با دویست‌هزار تومن چی کار می‌شه کرد؟» یه لحظه هم یه جا بند نمی‌شد: سنگ و کلوخ از وسط جاده برمی‌داشت و به سمت اطراف جاده پرتاب می‌کرد و از اطراف جاده زباله‌ها رو داخل مشمای بزرگی که همراهش بود می‌ریخت؛ کلیدای ویلا رو بهم داد و به در ویلا اشاره کرد: «علی آقا... دل من بزرگه، اندازه چارچوب این در... به پولی که داری می‌دی فک نکن؛ بعد چن روز از این جا که بری یه رفیق داری که همیشه تو فیلبند زندگی می‌کنه و همیشه منتظره که رفیقاش بیان بهش سر بزنن....»

تو یه آدم معمولی هستی، با یه عالمه راز... یکی مثل آدمای دیگه... یکی مثل صدهزار نفر دیگه. پدر و مادرت، مثل همه پدر مادرا، از موادی که بهشون می‌رسه تغذیه می‌شن و تو رو به دنیا میارن. فراموش نکن که تو همون طوری به دنیا میای که همه آدما به دنیا اومدن. تا یه زمانی ناتوان و متعجبی، به هر جایی سرک می‌کشی و هر مسیری رو امتحان می‌کنی (یا نمی‌کنی)، هزار بار امیدوار و هزار بار ناامید می‌شی و بعد، تبدیل می‌شی به یک «چیز».

هر «چیز»ی ممکنه بشی، هر چیزی. شاید هر روز یه پارچه خیلی خیلی درازو تا کنی و دور سرت ببندی تا بهت بگن روحانی. شاید احساس نقص داشته باشی و همیشه دنبال یه چیز کامل بگردی تا بهت بگن کمال‌گرا. شاید یه کارمند معمولی باشی که هر روز به یه مستطیل نورانی خیره می‌شه، بیشتر از بقیه هم‌کاراش کار می‌کنه و زودتر از بقیه همکاراش موهاش سفید می‌شه تا بالاخره بشنوی که یه روزی بهت بگن آقای رییس (حتا می‌تونی یکی از همین حیوونایی باشی که عکسشونو به عنوان پس‌زمینه این وبلاگ انتخاب کردم، که در این صورت کسی باهات کاری نداره و هیچ وقت قرار نیست کسی چیزی بهت بگه).

شاید طوفان شدی. شاید مجموعه‌ای از چیزای عجیب و متضاد شدی که دائم با همدیگه در حال برخورد باشن: بقیه بهت نگاه می‌کنن و نمی‌فهمن چی هستی یا داری چی‌کار می‌کنی (شبیه ماجرایی که توی این تصویر داره اتفاق می‌افته) اما خودت که از نزدیک بهش نگاه می‌کنی می‌فهمی چه سرعتی داره این طوفان و می‌ترسی و از خودت، به تنها سؤالی پناه می‌بری که مطمئنی جوابشو می‌دونی: هیچ وقت قرار هست تموم بشه؟

از اون موقعی که یادم میاد توی زندگیم با مفهوم شادی مشکل داشتم و همیشه درباره فلسفه شاد بودن و معنی شادی فکر می کردم. هیچ وقت شاد بودن برام ارزش نبوده و هیچ تلاشی نکردم که شاد یا شادتر بشم. وقتی به فهرست شاد کننده ها نگاه می کنم، به نظرم چیزهایی که باعث شاد شدن آدم ها می شن بسیار گذرا هستن و پرداختن به این شادی های زودگذر باعث می شه مشکلات زندگی بزرگتر و طولانی تر از اون چیزی که هستن به نظر برسن؛ به همین خاطر از معاشرت و رفاقت با آدم های غمگین، دیدن فیلم های تلخ و خوندن داستان های تراژدی خیلی لذت می برم.

بر خلاف باورهای عمومی، جامعه ای که من توش زندگی می کنم مملو از آدم هایه که «شاد» هستن؛ یعنی من فکر می کنم که بیشتر آدمایی که اطرافم هستن، بیشتر وقتا مشغول انجام دادن کارهای «شاد کننده» هستن: توی خونه، توی خیابون، توی پاساژ، توی اداره، توی مغازه و محل کار، توی مدرسه و دانشگاه و خلاصه این که فضاها با کاربری های مختلف، مملو از آدم هاییه که مترصد فرصتی برای شاد شدن هستن. آدما عاشق فیلما و نقشای کمدی سینما هستن: فقط کافیه یه نگاهی به عنوان فیلم هایی که همین الان روی پرده سینما هستن و فروششون هم کم نیست، بندازید: «گشت دو»، «خوب بد جلف»، «سه بیگانه»، «سلام بمبئی»، «جنجال در عروسی»، «جشن تولد»، «شاباش» و تازه این‌ها به غیر از نمایش‌های موزیکاله که توی هر آمفی تئاتری حداقل یکی‌شون هست. آدما توی تلویزیون سریال ها و فیلم های خنده دار می بینن، مسابقه فوتبال تماشا می کنن، توی کانال های طنز تلگرام ثبت نام می کنن، درباره مناظره های سیاسی صحبت می کنن و حتا از جدی ترین مسائل سیاسی مملکت، در جهت «شاد بودن» استفاده می کنن.

خوب یا بد، مجموعا گرایشم توی زندگی به مفاهیمی مقابل مفهوم شادی بوده و بر خلاف اون چیزی که حدس می زنید، توی ادبیات و دنیای مفاهیم من، نقطه مقابل شادی، غم و افسردگی نیست، بلکه تنهاییه. وقتی نتونی از ترس مسائل مهم و نگران کننده پناه ببری به شوخی و خنده، وقتی بالاخره جرأت پیدا کنی که با خودت و اعتقادات خودت روبرو و درگیر بشی و از رفتار آدم های پرسر و صدای اطرافت که جزیی از جامعه ای هستن که داری توش رشد می کنی منزجر بشی، از تنهایی لذت می‌بری و آه از افسون تنهایی و صد آه از افسون تنهایی که ماجراها و آدم هایی مثل کریستوفر مک کندلز می سازه.