پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۸ مطلب با موضوع «موقت و متفرقه» ثبت شده است

از اون موقعی که یادم میاد توی زندگیم با مفهوم شادی مشکل داشتم و همیشه درباره فلسفه شاد بودن و معنی شادی فکر می کردم. هیچ وقت شاد بودن برام ارزش نبوده و هیچ تلاشی نکردم که شاد یا شادتر بشم. وقتی به فهرست شاد کننده ها نگاه می کنم، به نظرم چیزهایی که باعث شاد شدن آدم ها می شن بسیار گذرا هستن و پرداختن به این شادی های زودگذر باعث می شه مشکلات زندگی بزرگتر و طولانی تر از اون چیزی که هستن به نظر برسن؛ به همین خاطر از معاشرت و رفاقت با آدم های غمگین، دیدن فیلم های تلخ و خوندن داستان های تراژدی خیلی لذت می برم.

بر خلاف باورهای عمومی، جامعه ای که من توش زندگی می کنم مملو از آدم هایه که «شاد» هستن؛ یعنی من فکر می کنم که بیشتر آدمایی که اطرافم هستن، بیشتر وقتا مشغول انجام دادن کارهای «شاد کننده» هستن: توی خونه، توی خیابون، توی پاساژ، توی اداره، توی مغازه و محل کار، توی مدرسه و دانشگاه و خلاصه این که فضاها با کاربری های مختلف، مملو از آدم هاییه که مترصد فرصتی برای شاد شدن هستن. آدما عاشق فیلما و نقشای کمدی سینما هستن: فقط کافیه یه نگاهی به عنوان فیلم هایی که همین الان روی پرده سینما هستن و فروششون هم کم نیست، بندازید: «گشت دو»، «خوب بد جلف»، «سه بیگانه»، «سلام بمبئی»، «جنجال در عروسی»، «جشن تولد»، «شاباش» و قطعا این قدر آدم منصف و معتدلی هستم که به نمایش های موزیکال که توی هر آمفی تئاتری حداقل یکی شون هست، اشاره ای نکنم. آدما توی تلویزیون سریال ها و فیلم های خنده دار می بینن، مسابقه فوتبال تماشا می کنن، توی کانال های طنز تلگرام ثبت نام می کنن، درباره مناظره های سیاسی صحبت می کنن و حتا از جدی ترین مسائل سیاسی مملکت، در جهت «شاد بودن» استفاده می کنن و من باید سعی کنم با منطق خودم، این همه آدم رو درک کنم...

خوب یا بد، مجموعا گرایشم توی زندگی به مفاهیمی مقابل مفهوم شادی بوده و بر خلاف اون چیزی که حدس می زنید، توی ادبیات و دنیای مفاهیم من، نقطه مقابل شادی، غم و افسردگی نیست، بلکه تنهاییه. وقتی نتونی از ترس مسائل مهم و نگران کننده پناه ببری به شوخی و خنده، وقتی بالاخره جرأت پیدا کنی که با خودت و اعتقادات خودت روبرو و درگیر بشی و از رفتار آدم های پرسر و صدای اطرافت که جزیی از جامعه ای هستن که داری توش رشد می کنی منزجر بشی، اون وقته که جبراً از تنهایی لذت می بری و آه از افسون تنهایی و صد آه از افسون تنهایی که ماجراها و آدم هایی مثل کریستوفر مک کندلز می سازه.

شب از نیمه گذشته و من با این که دیشب هم اصلاً نخوابیدم، امشب هم ظاهرن خواب نخواهم داشت. مه، همه محله ما رو فرا گرفته و فضای مرموزی به وجود آورده: توی این پومودورو (بیست و پنج دقیقه) درباره یکی از دخترای مرموزی که توی زندگیم باهاش آشنا شدم می نویسم؛ فائزه.

با فائزه سه جلسه صحبت کردم که هر کدوم دو ساعت طول کشید؛ دو بار خونه اونا و یه بار خونه ما؛ پدرش تپل و قدکوتاه بود و البته به غیر از اخلاق و شخصیت کاریزماتیک و خاص، ظاهر خیلی جذاب و شیکی داشت؛ از مادرش چیز زیادی یادم نمیاد، گمونم آدم ساکتی بوده که اصلن به چشم من نیومده. فائزه دو تا خواهر بزرگتر داشت که هر دو ازدواج کرده بودن: یکی از خواهرهاش یه بچه هم داشت و خواهر دیگه ش که تازه هم عروسی کرده بود، همراه همسرش برنامه ریزی کرده بودن که برای ادامه تحصیل به خارج از کشور سفر کنن. مشخص بود که فضای داخلی خونه شون توسط طراح دکوراسیون طراحی و اجرا شده و به نظر من در حد یه شاهکار معماری عصر امروز می تونست مورد بررسی و تحلیل قرار بگیره! توی همه اجزای خونه به شکل هنرمندانه ای از چوب استفاده شده بود، یه راه پله بزرگ چوبی آشپزخونه رو از فضاهای اصلی خونه جدا کرده بود و به طبقه بالا که اتاق های خواب اون جا بودن متصل می شد. طبقه بالا جایی بود که من برای صحبت کردن با فائزه باید اون جا می رفتم.

فائزه خانوم، خیلی ساکت بود و صحبت کردن باهاش بسیار کار سختی بود. در ازای هر ده تا سؤال من که به همه شون هم بدون هیچ توضیح اضافه ای جواب بله یا خیر می داد، اون شاید یه سؤال می پرسید؛ من هم که متوجه شده بودم خیلی اهل صحبت کردن نیست، سعی می کردم خودم زیاد صحبت کنم که شاید اون هم یخش باز شه؛ از صورتش هیچ چی نمی شد فهمید: عین سنگ می موند و هیچ حالتی به خودش نمی گرفت. اصلن نمی خندید، اصلن ناراحت نمی شد و اخم نمی کرد و چشم و ابرو و لب و دهنش، اصلا و ابدا تحت هیچ شرایطی هیچ تغییری نمی کردن. سؤال ها رو خیلی کوتاه و خیلی مطمئن جواب می داد و دقیقا جواب همون سؤالی رو می داد که من می پرسیدم.

از حرفایی که فائزه زد متوجه شدم که خیلی اهل حیرت کردن، تعجب کردن و دل بستن به چیزایی که اساس علمی نداره نیست؛ به خاطر همین هم خیلی اهل نماز و روزه و دین و ایمون نبود؛ برعکس من خیلی مرتب و منظم بود و بر خلاف انتظارم، قبلاً درباره همه موضوعاتی که ازش پرسیدم فکر کرده بود؛ زندگیش حول اهداف مشخصی می چرخید و از پرداختن به فرهنگ و هنر و حتا سیاست هم غافل نبود؛ ساکت و متفکر بود و اهل زبون بازی و شوخی های لوس نبود. جلسه اول که تموم شد هر دو مایل به ادامه جلسات بودیم. جلسه بعد هم همون جا برگزار شد. 

فائزه چند برگ کاغذ آچهار با خودش آورده بود که کلی هم چیز روش نوشته بود و من خیلی خوشحال بودم که قراره سؤال بپرسه و صحبت کنه. بهش گفتم که چقدر خوشحالم که فکر کرده و تفکراتش رو یادداشت کرده؛ با چهره خالی از احساس بهم نگاه کرد؛ منم نگاهش کردم؛ چند تا پلک زد و سؤال اول رو خوند. جواب دادم؛ سؤال دوم رو خوند. جواب دادم؛ ساکت شد. درباره جواب هایی که دادم و حرف هایی که زده بودم یه مقدار دیگه توضیح دادم و بعد با یه سؤال دیگه ادامه دادم. همون جوری که به دیوار خیره شده بود توی چند تا کلمه جواب داد و بعد به فکر فرو رفت. بهش گفتم به نظرم مکالمه خیلی خوبیه و با اشتیاق ازش خواستم که یه سؤال دیگه از چیزهایی که توی کاغذ نوشته ازم بپرسه.

بهم گفت چیزایی که توی کاغذ نوشته اصلن مهم نیستن و بیشتر برای این که حرفی برای گفتن داشته باشه اون ها رو نوشته و همراه خودش آورده، ولی واقعاً به جواب هایی که من می دم اهمیتی نمی داده. سعی کردم یه مقدار دیگه مکالمه رو ادامه بدم ولی متوجه شدم که فائزه یه حالتی داره که انگار داره اذیت می شه به خاطر صحبت کردن با من. با خودم فکر می کردم حتما وسط مکالمه به هر دلیلی متوجه شده که از من خوشش نمیاد و احتمالا دوست داره هر چی زودتر از خونه شون بریم؛ همین کار رو کردیم. 

فکر نمی کردم دیگه قبول کنن که جلسه دیگه ای هم در کار باشه اما نه تنها قبول کردن، بلکه دعوتمون رو هم پذیرفتن و اومدن خونه ما؛ ظاهرن خونواده ها هم خیلی با هم جور شده بودن و از همدیگه خوششون اومده بود. حسابی اتاقم رو مرتب کرده بودم و به ظاهرم رسیده بودم. با این که از ته دل دوست نداشتم دیگه زیاد با فائزه خانوم صحبت کنم اما دوباره صحبتمون خیلی طول کشید. 

فائزه با همه ویژگی های خوبی که داشت چند تا ویژگی بد داشت که نمی تونستم نادیده بگیرم؛ به شدت درونگرا بود و اعتقاد داشت که هر آدمی باید همه مشکلات زندگیش رو خودش بدون کمک گرفتن از کسی حل کنه؛ برای هر مسأله ای که توی دنیا وجود داشت یه دلیلی در نظر گرفته بود، هیچ سؤالی براش بدون جواب نبود و به همه مسائل زندگی صفر و یکی نگاه می کرد؛ خیلی به عقلش میدون داده بود و همه این ویژگی ها باعث شده بود که احساساتش در مقابل عقلش حرفی برای گفتن نداشته باشن؛ نسبت به ازدواج بدبین بود و نگرانی های بی مورد زیادی درباره زندگی مشترک داشت.

شب از نیمه گذشته و من دیشب هم اصلاً نخوابیدم. مه، همه محله رو فرا گرفته و من درباره یکی از دخترای مرموزی که توی زندگیم باهاش آشنا شدم می نویسم؛ فائزه....

داستان مریم داستان عجیبی بود؛ این بار یه داستان عجیب تر می نویسم: داستان مطهره.
مادر مطهره همسر شهید بود، بعد از شهادت شوهرش دوباره ازدواج کرده بود و مطهره تنها فرزندی بود که از ازدواج دومش داشت؛ مطهره یه خواهر و یه برادر بزرگ تر هم داشت که هر دو پزشک و متأهل بودن. جلسه اول، صحبتم با مطهره بیش تر از دو ساعت طول کشید و تقریبن توی همه زمینه ها همدیگه رو پسندیده بودیم، حتا از نظر ظاهری. درباره جزیی ترین علایقمون توی بی ربط ترین زمینه ها هم صحبت کرده بودیم؛ مثلاً یکی از علایق مشترکمون ژانر غرب وحشی در موضوع سینما بود! مطهره پرحرف و الکی خوش بود بزرگترین تفریحاتش رانندگی با سرعت زیاد، گوش دادن به موسیقی و دیدن سریالای امریکایی بود. تپل و شلخته بود و اتاق به هم ریخته ای داشت؛ موقع انتخاب رشته دوست داشته توی دانشگاه وارد رشته عکاسی بشه ولی به خاطر تعاریفی که خونواده ش از دانشگاه هنر شنیده بودن، بهش اجازه نداده بودن هنر بخونه. مطهره به نصیحتای پدر و مادرش احترام گذاشته بود و با قبول کردن هدیه های ناقابل اون ها، یعنی یک دوربین عکاسی دی. اس. ال. آر، یک لپتاپ و یک اتوموبیل، قبول کرده بود که افتخار بده و سرش مبارکش رو توی رشته های مهندسی مشغول کنه. آخر صحبتمون ازش پرسیدم: «حالا کلاً نظر شما چیه؟ نظر من که مثبته.» خنده از رو صورتش محو نمی شد: «نظر من هم... کلاً... مثبته!»
توی راه برگشت به بابام گفتم که هم اون پسندیده هم من؛ با پدرش تماس گرفت که برای جلسه بعدی قرار بذاره؛ پدرش گفته بود که دختر من نپسندیده و تمام! واقعن فکر می کردم بابام داره سر به سرم می ذاره؛ مطمئن که شدم بابام شوخی نمی کنه شماره پدرش رو گرفتم و خودم باهاش صحبت کردم و خواهش کردم که یه جلسه دیگه اجازه بده صحبت کنیم؛ پدرش بهم توضیح داد که وقتی موضوع به دست بزرگترا سپرده شده دیگه صحیح نیست که کوچکترها دخالت کنن؛ وقتی متوجه شد که من بیخیال نمی شم قبول کرد و قرار شد یه جلسه دیگه خدمتشون برسیم.
بابای من خیلی ناراحت بود از این که من دوباره باهاش تماس گرفتم و به همین دلیل، جلسه دوم همراهمون نیومد: من و مامانم رفتیم. بزرگترین سؤالم این بود که مطهره چرا نپسندیده؟ فکر می کردم حتماً خونواده ش از من خوششون نیومده و خیلی برام مهم بود که حتماً دلیلشو بفهمم و اگه مشکلی هست حلش کنم.
دوباره لبخند روی صورتش بود. می گفت شما خونواده خیلی محترمی هستید و من نمی خوام باعث ناراحتی شما بشم؛ نمی دونم... شاید منظورش این بوده که از خونواده ت خوشم نیومده! بهش توضیح دادم که هیچ ناراحتی خاصی به وجود نمیاد و ازش پرسیدم که با توجه به این که ما با هم صحبت کرده بودیم و درباره همه مسائل اشتراک نظر خیلی خوبی داشتیم، چرا این جوابو به ما دادن؟ دوباره همون جمله عجیبشو تکرار می کرد: شما خونواده خیلی محترمی هستید و من نمی خوام شما رو ناراحت کنم!
دوباره صحبتمون حدود دو ساعت طول کشید؛ وقتی دیدم دلیلشو نمی گه، خودم شروع کردم ازش موارد رو پرسیدم: خونواده؟ ظاهر؟ وضع مادی؟ وضع فرهنگی؟ شغل؟ و ازش خواستم که جواب بله یا خیر بده. می خندید و منتظر بود که زودتر جلسه تموم بشه. بهش توضیح دادم که من فقط با شنیدن جواب از ادامه جلسات صرف نظر می کنم. ازش خواستم بیشتر فکر کنه و اجازه بده که یه جلسه دیگه با هم صحبت کنیم؛ بهم گفت فکر می کنم و توی جلسه بعدی یه راهی برای توضیح دادن مسأله پیدا می کنم؛ ازش قول گرفتم که فقط به صورت حضوری جواب منفی شو اعلام کنه نه تلفنی؛ اون هم قبول کرد و قول داد. 
چند روز بعد، با اصرارهای من، دوباره بابام تماس گرفت؛ پدرش گفته بود که مطهره نمی خواد دیگه جلسه ای داشته باشه! به خاطر این که به قولش عمل نکرده بود احساس کردم دیگه این ماجرا ارزش انرژی گذاشتن نداره.... هنوز که هنوزه و چند سال از اون ماجرا گذشته، گاهی فکرم مشغولش می شه که چرا این طوری برخورد کرد با من؛ شاید از خونواده من خوشش نیومده؛ شاید خونواده ش از من خوششون نیومده به هر دلیلی و شاید اصلاً نمی خواسته ازدواج کنه و همه رو سر کار گذاشته!
داستان عجیبی بود ماجرای مطهره؛ اما از اون عجیب تر ماجرای فائزه بود....