پومودوروهای شبانه

درباره نوعِ بشر

۱۴ مطلب با موضوع «موقت و متفرقه» ثبت شده است

آخرای شب بود. عمه‌زهرا که تازه خونه‌شو عوض کرده بود بهم زنگ زد که یه مشکلی دارم با خونه جدید؛ پا شدم رفتم اون جا، دیدم خونه‌ش پر از کفتره: «علی! اینارو می‌بری بیرون؟» پریدم یکی از کفترا رو محکم گرفتم، دو دستی... اما کفتره هیچ تقلایی نمی‌کرد؛ انگار از بس محکم گرفته‌بودمش سکته کرده‌بود یا یه همچین‌چیزی و خلاصه مرده بود؛ ولش کردم تا از بین دستام بیفته روی قالیِ هزارنقشِ پذیرایی. عمه‌زهرا ترسید و عصبانی شد: «علی؟! من گفتم بندازش بیرون، نگفتم بکشش که...» گفتم نگران نباش عمه، می‌ندازمش بیرون... و روی زانو نشستم که کبوتر مرده رو بردارم، اما کبوتر مرده بخشی از نقشِ فرش شده بود و دست من دیگه بهش نمی‌رسید. عمه‌زهرا هر لحظه عصبانی‌تر می‌شد. بدون این که حرفی بزنم و عذرخواهی کنم از خونه رفتم بیرون و پراید رو استارت زدم.... هر مشکلی که یه ماشین می‌تونه داشته باشه پراید من داره: شمعا خرابن، انژکتور کثیفه و یکی از چراغای جلو سوخته... حتمن کامیونی که با اون سرعت باهام شاخ‌به‌شاخ شد هم فکر کرده من موتوری‌ام و می‌خواسته از کنارم رد شه. بیدار که شدم تو کافه یه هتل بودم. متصدی کافه برام شیرقهوه آورد و روبه‌روم ایستاد؛ هیکل درشتی داشت و صورت استخونی و پهن... جزییات چهره‌ش یادم نمیاد؛ بهش خیره شدم و ازش پرسیدم: «این جا کجاس؟» یه دستی روی سرش کشید، یه‌وری نشست روی صندلی و پا انداخت روی پاش: «تومُردی، این جا یه سکونت‌گاه موقته... بین جایی که بودی و جایی که قراره بری...» لابی هتل سقف بلندی داشت و پنجره‌های دراز چوبی؛ اطراف تاریک بود و چیز زیادی معلوم نبود؛ از پنجره‌ها یه چیزی مثل نور سیاه، مثل سایه به داخل می‌تابید. هیچ کس اطرافم نبود، نه توی کافه، نه توی لابی هتل. هزار تا سؤال داشتم: «پدر و مادرم، اونایی که دوستشون دارم چی می‌شن؟» گفت: «لازم نیست نگرانشون باشی، خودتم می‌دونی چقدر اذیتشون می‌کردی، حالا می‌تونن یه نفس راحت بکشن بدون تو...» به شیرقهوه نگاه کردم. دلم برای نقاشی کشیدن تنگ می‌شه و فیلم نگاه کردن؛ دلم تنگ می‌شه برای دیدن مامانم و الکی پای لپتاپ نشستن. پرسیدم: «حالا قراره برم جهنم؟ یا بهشت؟» گفت: «من برای تو یه دنیای واقعی ساختم با قوانین محکم و منظم... تو دوباره اومدی این جا و از من درباره چیزی سؤال می‌کنی که هیچ وقت مطمئن نبودی وجود داره یا نه... به هر حال، جهنم یا بهشتی وجود نداره، قراره بری یه جایی شبیه همون جایی که بودی و در قالب یک انسان دیگه زندگی کنی.» پرسیدم: «پس تو خالق جهانی هستی که توش زندگی می‌کردم؟» جواب داد: «بله... و البته هنوزم توی همون جهان زندگی می‌کنی، هنوز به تجربه‌های بیشتری نیاز داری و هنوز باید رشد کنی...» پرسیدم: «ینی هدف خلقت این بود که انسان رشد کنه؟» بهم خیره شد: «نه. هدف اینه که تو رشد کنی، کس دیگه‌ای وجود نداره. من همه این جهان رو برای تو ساختم. همه آدمای دیگه‌ای که تا الان روی زمین دیدی نسخه‌های مختلفی از تو بودن و من و تو تا الان میلیون‌ها بار همدیگه رو ملاقات کردیم... اما تو موجود فراموشکاری هستی...» بعد دوباره سوار پراید شدم و از جاده‌ای که شیب تندی داشت برگشتم، زیر لب ترانه‌ای رو زمزمه می‌کردم که معنی‌شو نمی‌دونستم. هوا تاریک بود، بارون گرفته بود و مجبور بودم با سرعت پایین حرکت کنم. داشتم برمی‌گشتم، اما به کجا؟ جاده برام آشنا نبود. به رانندگی ادامه دادم تا خورشید بالا اومد: یه قرص سفید نورانی بود، اما غیر از ماشین من هیچ چی رو روشن نمی‌کرد. تنهایی به رانندگی ادامه دادم و ادامه دادم تا روزها و ماه‌ها و سال‌ها... تا وقتی ابرها رفتن و بارون قطع شد؛ همه چی مرطوب بود و صندلیای پراید کاملن خیس شده بودن. زدم دنده سه و دنده چهار و دستم رو از روی دنده برداشتم و گذاشتم روی پام؛ سنگین بود: به دستم نگاه کردم و دیدم که محکم پارو رو نگه داشتم، قایق تکون می‌خورد و با سرعت حرکت می‌کرد و خرده خرده آب می‌پاشید توش: وسط یه اقیانوس بودم و گهگاهی پارو می‌زدم تا سرعتم رو حفظ کنم. قرص نورانی خورشید توی آسمون بود، اما همه چی تاریک بود. قایق دیده می‌شد و کف دریا که انگار چندین متر بامن فاصله داشت: «چطور می‌تونم بیام بیرون از این کابوس؟ مگه چقدر گناه کردم؟» برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم: از شکستگی شیشه پراید دلفین‌ها رو دیدم که پشت سرم حرکت می‌کردن و بالا پایین می‌پریدن. به رانندگی ادامه دادم.

چنس: گذشته‌، آدم رو زمین‌گیر می‌کنه. گذشته‌ی آدم تبدیل به یه مرداب می‌شه که باید موشکافی بشه.

حضور (۱۹۷۹)


ورداورد جای خاص و عجیبی بود؛ یه جایی مث بهزیستی داشت که توش معلولارو با یه روشایی تربیت می‌کردن تا بتونن توی جامعه فعال باشن و خرج‌ومخارج خودشونو دربیارن؛ این ماجرا رو از تجربه برخورد با یه دخترخانوم معلولی که توی بزرگترین فروش‌گاه ورداورد کار می‌کرد متوجه شدم: کارش راهنمایی کردن و کمک کردن به کسایی بود که اومده بودن فروش‌گاه خرید کنن؛ توی فروش‌گاه همه کار می‌کرد، سلام و احوال‌پرسی می‌کرد، درباره کیفیت اجناس مشاوره می‌داد، خریدارو توی کیسه‌ها جاسازی می‌کرد و حتا توی جابجا کردن خریدا تا ماشین کمکت می‌کرد؛ مؤدب و مهربون بود و مردم عاشقش بودن. اوضاع مالی مردمِ ورداورد خوب بود، خیابونا پر از ماشینای خارجی بودن و بازارش (که هر چی که فک کنی توش داشت) پر از جنسای باکیفیت و خوب بود. یه بار رفتم از شیشه‌بُری یه آینه قدی خریدم که یه نفر با وانت آوردش درِ خونه و با کمک فرشاد وصلش کردم داخلِ حمام. گاهی قبل از این که دوش بگیرم از پایین تا بالا خودم رو برانداز می‌کردم و به خودم فکر می‌کردم (وقتی لخت بودم راحت‌تر می‌تونستم به خودم فکر کنم)؛ همیشه برام کار سختی بود. 

درباره بدنم فکر می‌کردم و درباره حالت‌ها و احساساتی که دارم: همیشه فکر می‌کردم بدنم زیاد مو داره ولی هیچ وقت درباره‌ش کاری نکردم؛ شاید پاهام نسبت به حالت طبیعی بیشتر به سمت بیرون منحرف شده باشه که احتمالن موقع راه رفتن بیشتر خودشو نشون می‌ده... چیز خیلی مهمی نیست. باید کمتر غذا بخورم، چون اصلن دوست ندارم چاق بشم و با مشکلات بعدش دست‌وپنجه نرم کنم، مخصوصن که هیچ تحرکی توی زندگیم ندارم. دوس ندارم دندونای سفید داشته باشم که باعث جلب توجه بشه، ولی دوست دارم سالم باشن. نمی‌تونم هیچ وقت با خیال راحت ریش و سبیلِ بلند داشته باشم چون فکر می‌کنم هیچ وقت با بینی بزرگم هماهنگ نمی‌شه و شاید باید ابروهام رو هم بدم بابای فربد اصلاح کنه.... مگه چن سالمه که روی پیشونیم چین‌وچروک افتاده؟

خودم رو برانداز می‌کردم: انگار هیچ وقت حوصله نصیحت شدن و موعظه شنیدن نداشتم و آدمی هم نبودم که الکی به خودم سرکوفت بزنم یا اجازه بدم کسی بی‌دلیل بهم سرکوفت بزنه؛ شاید به خاطر همینه که الانم خیلی اهل عذرخواهی کردن نیستم. هوشم بد نیست، اما خیلی هم باهوش و تندوتیز نیستم، خیلی متوسط. گاهی زود ناراحت می‌شم و از چند نفر هم کینه به دل دارم، پس احتمالن آدم مهربونی نیستم و این چیزی نیست که به خاطرش شرمنده یا ناراحت باشم یا تصمیم داشته باشم عوضش کنم. برعکس دری‌وریایی که توی کتابای موفقیت درباره اعتمادبه‌نفس و مزخرفات دیگه می‌نویسن، می‌دونم تواناییم توی تغییر دادن خودم به شدت محدوده، پس شاید بهتر باشه چیزی که هستم رو دوست داشته باشم. می‌دونم آدما عمومن نگران هستن، نگرانِ چیزای مختلف؛ خیلی از رفتارای آدما رو می‌تونم از طریق نگرانی‌ها و ترس‌هاشون توجیه کنم. بیشترِ آدما (از جمله پدر و مادرم) مثل خودم خام هستن، ترسیدن و مثل من توی این دنیا احساس سردرگمی می‌کنن؛ به خاطر همین همیشه حواسم هست که تحت تأثیر نظرِ بقیه قرار نگیرم. دوست دارم یه تجربه اصیل از زندگی داشته باشم... هر چند ناقص. دوست دارم اگه بشه از چیزای خیلی کوچیک و معمولی لذت ببرم: کشفِ یه حقیقتِ ساده، انجامِ یه کارِ روتین، نگاه کردن به یه تابلوی نقاشی، زیرِ سؤال بردن هر چیزی که حس می‌کنم بهش مطمئنم، مرور کردن خاطراتم و همون طور که می‌دونید، فکر کردن درباره آدما و برقرار کردن رابطه.

هیچ وقت نمی‌تونم تشخیص بدم کدوم صدا برای کدوم پرنده‌س، به غیر از کلاغ که البته الان دیگه صداشون رو خیلی کم می‌شنوم؛ فکر کنم خیلی‌هاشون از این خراب‌شده رفته باشن. می‌گن توی شهر ما زندگی کردن برای کلاغ‌ها سخت شده. با خودم گفتم ای کاش به جای این همه پروانه یه دسته کلاغ میومدن این جا؛ ای کاش به جای این که برن از این شهر، می‌موندن و عین مزرعه حیوانات متحد می‌شدن و حقشون رو از ما آدما می‌گرفتن؛ حتمن باید مثل پشه‌ها یه آزاری بهمون برسونن تا بهشون توجه کنیم؟ با خودم گفتم افسوس که مزرعه حیوانات، فقط یه فانتزی بی‌خاصیته. 

صدای پرنده‌های مختلف میومد؛ روبروی در سالن فوتبال ایستاده بودم در حالی که کیفم روی دوشم بود، با دست چپم سازم رو نگه داشته بودم و با دست راستم، دفترچه طراحی رو: «کدوم صدا برای کدوم پرنده‌س؟» یه ساعتی زودتر از موعد رسیده بودم، کتونی‌های فوتبالم رو پوشیده بودم و تا بچه‌ها برسن کلی وقت داشتم که تو کوچه پس‌کوچه‌ها دنبال خونه‌های قدیمی بگردم و پنجره‌هاشون رو توی دفترم نقاشی کنم؛ توی همون خیابون یه ساختمون پیدا کردم با پنجره‌های قدیمی، که طرح حفاظش پیچیده‌تر از اونی بود که بتونم زیر آفتاب و در حالت ایستاده بکشمش؛ دقت کردم که رفت و آمد توی ساختمون زیاده، همراه بقیه از نگهبانی رد شدم و تا طبقه سوم از پله‌ها بالا رفتم. وارد یکی از کلاس‌های خالی شدم، سازم رو تکیه دادم، راپید پنج‌دهم رو از کیفم درآوردم، به سمت پنجره ایستادم و سریع مشغول نقاشی شدم؛ خیلی نگذشته بود که یه پسری که هم‌سن‌وسال خودم بود و مثل من سازش همراهش بود وارد اتاق شد و سلام و احوال‌پرسی کرد: «شما جدید اضافه شدی؟» بعد سازش رو از کیفش درآورد و از من خواست که همراهش ساز بزنم؛ سازامون هم‌کوک نبودن و در حالی که دیروز بیتلز رو می‌زدیم، سعی می‌کردیم سازامون رو با هم هماهنگ کنیم؛ به خودم اومدم و دیدم هفت‌هشت تا دختر، اطراف کلاس نشستن؛ چند تاشون داشتن همراه ما ترانه رو زمزمه می‌کردن و سر تکون می‌دادن. 

به نظرم داشتم خوب اجرا می‌کردم. به سازم نگاه کردم و سعی کردم بیشتر روی نت‌ها تمرکز کنم که دست یک نفر دور گردن سازم حلقه شد و صداش رو خفه کرد؛ نگاهش کردم؛ خانم لاغر و میانسالی بود با مقنعه سرمه‌ای و مانتوی سیاه: «حضور شما به عنوان مهمان برای ما ارزشمنده اما واسه جلسه اول، به نظرم بهتره که فقط به اشعار بچه‌ها گوش بدی.» بعد دستش رو از روی ساز برداشت، صاف ایستاد و به بچه‌ها اشاره کرد: «این جا کارگاه شعر و ترانه ‌آموزشگاهه. ما هفته‌ای یه بار دور هم جمع می‌شیم و شعرها و ترانه‌هامون رو برای هم می‌خونیم و درباره‌شون صحبت می‌کنیم.»

لبخند زدم و رفتم به سمت پنجره که سازم رو جمع کنم. روی درخت روبه‌روی پنجره یه کلاغ نشسته بود که داشت اطراف رو نگاه می‌کرد. کلاغ گفت قار و از روی درخت پرید. احساس کردم خانم مربی رفتارش تهاجمی بود. پیش خودم آروم آروم داشتم عصبانی می‌شدم و فکر می‌کردم یه طوری باید عصبانیتم رو بروز بدم؛ برگشتم و مسخره‌ترین چیزی که به ذهنم می‌رسید رو بهش گفتم: «امیدوارم امروز درباره رفتار مؤدبانه داشتن هم شعر بخونید.» خانم مربی هیچ  عکس‌العملی نشون نداد و فقط نگاهم کرد؛ بچه‌ها هم مشغول کار خودشون بودن و حتا نگاه هم نکردن. بیشتر عصبانی شدم. به خانم نزدیک شدم و روبروی میزی که پشتش ایستاده بود، ایستادم. یه دفتر بزرگ روی میز باز بود؛ از شکل نوشته‌های داخلش متوجه شدم که باید دفتر شعرش باشه. کف دست راستم رو روی دفترچه گذاشتم، طوری که مطمئن باشم یه اثری از دستم روی دفترچه می‌مونه فشارش دادم و بهش تکیه کردم و به صورت خانم مربی خیره شدم: «بچه‌ها خودشون ازم خواستن باهاشون همنوازی کنم، فکر کردم بی‌ادبی باشه جواب رد بهشون بدم.» بعد سریع دستم رو از روی دفترچه‌ش بلند کردم، اما به خاطر رطوبت دستم یه بخشی از کاغذ به دستم چسبید و موقع کشیده شدن پاره شد. صفحه از دفترچه جدا شده بود و روی میز افتاده بود. من ناراحت بودم و نگران عکس‌العمل خانم مربی، اما از فیگور عصبانی خودم خارج نشدم و به سمت در حرکت کردم. بستن بندای کتونی خیلی وقت‌گیر بود، بیخیالش شدم و یه جفت صندل که جلوی در جفت شده بود و احتمالن برای پسره بود رو پوشیدم و بدون این که پشت سرم رو نگاه کنم به سمت راه‌پله حرکت کردم. موقع پایین اومدن از پله‌‌ها که رسید از خودم پرسیدم: «ممکنه الان خواب باشم؟ چرا این قدر رفتارم عجیبه؟» و مثل یک روح، به جای این که پله‌پله به سمت پایین حرکت کنم، از بین چشم پله و نرده‌ها به سمت طبقه همکف شناور شدم و پرواز کردم. 

اون شب پابرهنه فوتبال بازی کردم و تمام طول بازی به این فکر کردم که چرا هیچ وقت دیروزِ بیتلز رو یاد نگرفتم.