پومودوروهای شبانه

درباره نوعِ بشر

۱۵ مطلب با موضوع «موقت و متفرقه» ثبت شده است

روی تخت قدیمی خونه مامان و بابام می‌خوابم، چون این جا راحت‌تر خوابم می‌بره؛ این جا رو ترجیح می‌دم برای هر کاری؛ شاید چون پایینش شوفاژ داره و گرمه. صدای اذان میاد از تلویزیون پذیرایی که همیشه روشنه و هیچ وقت کسی بهش توجه نمی‌کنه. کجا رو اشتباه رفتم؟ هر روز جداتر می‌شم، مثل دندونی که از بدن جدا می‌شه و تبدیل می‌شه به جسد.... عجب چیزی ساختم از این زندگی. فکر خودکشی مثل سایه کنارمه، همه جا. از اتاق می‌رم بیرون و می‌بینم که بابام یه کت و شلوار قهوه‌ای تنش کرده و کلاه کهنه‌شو گذاشته سرش؛ از آخرین باری که دیدمش صورتش یه کمی لاغرتر شده؛ یه لیوان آب دستشه و تکیه داده به لبه میز غذاخوری. یکی دیگه از دندونام هم خرد شده و ریخته، زبونمو می‌ذارم رو لبه تیزش و آروم فشار می‌دم. صدای تلویزیون بلنده و اذیتم می‌کنه، همیشه صداش بلنده. دست و پام درد می‌کنه و خسته‌ام. مامانم سر ذوقه، می‌گه بریم بیرون از رستوران غذا بگیریم بیاریم خونه. بابام پشت کفشای چرمی‌شو می‌خوابونه و از پله‌ها می‌ره پایین؛ دنبالش از پله‌ها می‌رم پایین تا بفهمم هنوز بیدار شدم یا نه.

عقب می‌شینم، مامانم می‌ره جلو. بابام صدای رادیو رو زیاد کرده و همزمان داره به مامانم توضیح می‌ده که ماشینای جدید چطوری بدون سوییچ روشن می‌شن؛ وارد اتوبان که می‌شه و تخت‌گاز می‌ره به این فکر می‌کنم باید جایی باشه که جسدمو پیدا نکنن؛ دوست ندارم با دستای خودشون خاکم کنن... یا بالاسرِ قبرم گریه‌زاری کنن؛ بعد فک می‌کنم که نگرانیِ مسخره‌ایه: من که دیگه نباشم چه فرقی داره کسی خوشحال باشه یا ناراحت؟ چه فرقی داره کسی گریه بکنه یا نکنه؟ اون روز که توی شرکت با بچه‌ها بحثای دری‌وری می‌کردیم گفتم خوش به حالتون، چون کارِ من با گُل و سیگار و مجیک‌ماشروم درست نمی‌شه، فرض کنید یه جایی رو اشتباه رفتم و الانم گیر کردم توی یه حائل شفاف: همه چی رو می‌بینم و به چیزی وصل نمی‌شم. فرض کنید گیر کرده باشم یه جایی. می‌دونید منظورم چیه از گیر کردن؟ مثل تصویری که بین دو تا آینه گیر می‌کنه و تا ابد تکرار می‌شه. مثل هزارتوی خرابی که نمی‌تونی ازش بیای بیرون، یا بی‌نهایت مسیری که به هیچ جا نمی‌رسن. می‌تونید منظورمو بفهمید؟ مثل بینهایت زندان. 

از دندون‌پزشکی که برمی‌گشتم با خودم فکر کردم که خب همه آدما بعد از رفتن به دندون‌پزشکی قرص می‌خورن؛ چیز عجیبی نیست. آدما قرص می‌خورن تا نوتیفیکیشنای مغزشونو خاموش کنن. منم باید کمتر کار کنم و بیشتر به خودم برسم، مثلاً باید بیشتر بخوابم. آدم مریض به خواب نیاز داره و یه جای گرم که توش استراحت کنه. باید برم روی حالتِ پرواز. گفته‌بودم که عاشق قرصای اعصابم، نه؟ صورتیاش و نارنجیاش... خوشگل نیستن؟ دوس دارم یه استخر از قرصای اعصاب رنگ و وارنگ داشته باشم، برم روی حالتِ پرواز. می‌دونید منظورم چیه؟ شیرجه بزنم و کرال پشت برم روی قرصای قرمز و صورتی نارنجی. یه سِدالام می‌خورم، یه زاناکس و دو تا پرانول. بعد گفتم باید برگردم پیش مامانم. باید بیشتر برگردم پیش مامانم؛ مثلاً برگردم توی شکمش، همون جایی که یه روزی ازش اومدم بیرون. بعدِ خودن قرصا یه جاهایی اطراف معده‌م سرد می‌شه، انگار یه چیزی داره توش منجمد می‌شه، بعد درد ملایمی می‌پیچه اطراف سینه و قلبم، بعد پانسمانای دندونم میاد زیر زبونم، بعد سرم سنگین می‌شه و از این جا به بعدش خوش می‌گذره. چشمام سخت حرکت می‌کنن، بلند شدن و نشستن خیلی سخت و کند می‌شه و موقع راه رفتن و ایستادن تلوتلو می‌خورم. مردم توجه نمی‌کنن، مثل یه معتاد یا کارتن‌خوابی که هست، ولی کسی بهش توجه نمی‌کنه. سوار شیارای پله‌برقی می‌شم و می‌رم به اعماق زمین. به دکتر فکر می‌کنم که کارش خوبه، خارج‌مارج درس خونده و سنی ازش گذشته؛ دستش می‌لرزه و موقع کار کردن فکش به سمت چپ و راست تکون می‌خوره؛ خیلی وقته می‌رم پیشش اما هنوز شماره دندونا رو یاد نگرفتم؛ دکتر می‌گه تو مشتری ثابت منی و یکی‌دو بارم بهم تخفیف داد؛ هر وقتم می‌رم پیشش با ناراحتی ازم می‌پرسه چرا انقدر دندونای تو ضعیف و خرابن؟ خیلی مشتری براش پیدا کردم و خیلیا رو فرستادم پیشش، اما همه می‌ترسن از لرزش دستش؛ یه بار یکی از دندونامو درآورد و از دستش سقوط کرد ته حلقم، اما نسبت به اون موقعی که خودش کنار یونیت لرزید و از هوش رفت چیز خاصی نبود؛ همیشه شوخیای بامزه می‌کنه و مریضاشو خوب می‌شناسه؛ آمپول بی‌حسی رو که می‌زنه می‌ره یه موسیقی ملایم پخش می‌کنه و روزنامه همشهری‌شو می‌خونه تا دارو اثر کنه. اگه خواستی بری پیشش باید بگم از بالای سهروردی، چند قدم که از بستنی پالیزی بیای پایین، دست چپت یه بن‌بسته که انتهاش یه ساختمون پزشکانه، اون جا می‌تونی پیداش کنی. یه بستنی از بستنی پالیزی بخر تا دندونت خراب شه و بپوسه، بعد برو همون پایین پیش دکتر احمد سخایی تا برات درستش کنه... من شش‌هفت ساله کارم همینه؛ دکتر خوبیه؛ این بار که پیشش بودم دستش کمتر می‌لرزید و بیشتر شوخی می‌کرد. باید برگردم توی شکم مامانم، اون جا حتمن گرمه و راحت می‌شه خوابید. تقریباً دارم بی‌هوش می‌شم. به مامانم می‌گم امسال سال‌تحویل میام پیشت تا با هم باشیم. 

آخرای شب بود. عمه‌زهرا که تازه خونه‌شو عوض کرده بود بهم زنگ زد که یه مشکلی دارم با خونه جدید؛ پا شدم رفتم اون جا، دیدم خونه‌ش پر از کفتره: «علی! اینارو می‌بری بیرون؟» پریدم یکی از کفترا رو محکم گرفتم، دو دستی... اما کفتره هیچ تقلایی نمی‌کرد؛ انگار از بس محکم گرفته‌بودمش سکته کرده‌بود یا یه همچین‌چیزی و خلاصه مرده بود؛ ولش کردم تا از بین دستام بیفته روی قالیِ هزارنقشِ پذیرایی. عمه‌زهرا ترسید و عصبانی شد: «علی؟! من گفتم بندازش بیرون، نگفتم بکشش که...» گفتم نگران نباش عمه، می‌ندازمش بیرون... و روی زانو نشستم که کبوتر مرده رو بردارم، اما کبوتر مرده بخشی از نقشِ فرش شده بود و دست من دیگه بهش نمی‌رسید.

چنس: گذشته‌، آدم رو زمین‌گیر می‌کنه. گذشته‌ی آدم تبدیل به یه مرداب می‌شه که باید موشکافی بشه.

حضور (۱۹۷۹)


ورداورد جای خاص و عجیبی بود؛ یه جایی مث بهزیستی داشت که توش معلولارو با یه روشایی تربیت می‌کردن تا بتونن توی جامعه فعال باشن و خرج‌ومخارج خودشونو دربیارن؛ این ماجرا رو از تجربه برخورد با یه دخترخانوم معلولی که توی بزرگترین فروش‌گاه ورداورد کار می‌کرد متوجه شدم: کارش راهنمایی کردن و کمک کردن به کسایی بود که اومده بودن فروش‌گاه خرید کنن؛ توی فروش‌گاه همه کار می‌کرد، سلام و احوال‌پرسی می‌کرد، درباره کیفیت اجناس مشاوره می‌داد، خریدارو توی کیسه‌ها جاسازی می‌کرد و حتا توی جابجا کردن خریدا تا ماشین کمکت می‌کرد؛ مؤدب و مهربون بود و مردم عاشقش بودن. اوضاع مالی مردمِ ورداورد خوب بود، خیابونا پر از ماشینای خارجی بودن و بازارش (که هر چی که فک کنی توش داشت) پر از جنسای باکیفیت و خوب بود. یه بار رفتم از شیشه‌بُری یه آینه قدی خریدم که یه نفر با وانت آوردش درِ خونه و با کمک فرشاد وصلش کردم داخلِ حمام. گاهی قبل از این که دوش بگیرم از پایین تا بالا خودم رو برانداز می‌کردم و به خودم فکر می‌کردم (وقتی لخت بودم راحت‌تر می‌تونستم به خودم فکر کنم)؛ همیشه برام کار سختی بود. 

درباره بدنم فکر می‌کردم و درباره حالت‌ها و احساساتی که دارم: همیشه فکر می‌کردم بدنم زیاد مو داره ولی هیچ وقت درباره‌ش کاری نکردم؛ شاید پاهام نسبت به حالت طبیعی بیشتر به سمت بیرون منحرف شده باشه که احتمالن موقع راه رفتن بیشتر خودشو نشون می‌ده... چیز خیلی مهمی نیست. باید کمتر غذا بخورم، چون اصلن دوست ندارم چاق بشم و با مشکلات بعدش دست‌وپنجه نرم کنم، مخصوصن که هیچ تحرکی توی زندگیم ندارم. دوس ندارم دندونای سفید داشته باشم که باعث جلب توجه بشه، ولی دوست دارم سالم باشن. نمی‌تونم هیچ وقت با خیال راحت ریش و سبیلِ بلند داشته باشم چون فکر می‌کنم هیچ وقت با بینی بزرگم هماهنگ نمی‌شه و شاید باید ابروهام رو هم بدم بابای فربد اصلاح کنه.... مگه چن سالمه که روی پیشونیم چین‌وچروک افتاده؟

خودم رو برانداز می‌کردم: انگار هیچ وقت حوصله نصیحت شدن و موعظه شنیدن نداشتم و آدمی هم نبودم که الکی به خودم سرکوفت بزنم یا اجازه بدم کسی بی‌دلیل بهم سرکوفت بزنه؛ شاید به خاطر همینه که الانم خیلی اهل عذرخواهی کردن نیستم. هوشم بد نیست، اما خیلی هم باهوش و تندوتیز نیستم، خیلی متوسط. گاهی زود ناراحت می‌شم و از چند نفر هم کینه به دل دارم، پس احتمالن آدم مهربونی نیستم و این چیزی نیست که به خاطرش شرمنده یا ناراحت باشم یا تصمیم داشته باشم عوضش کنم. برعکس دری‌وریایی که توی کتابای موفقیت درباره اعتمادبه‌نفس و مزخرفات دیگه می‌نویسن، می‌دونم تواناییم توی تغییر دادن خودم به شدت محدوده، پس شاید بهتر باشه چیزی که هستم رو دوست داشته باشم. می‌دونم آدما عمومن نگران هستن، نگرانِ چیزای مختلف؛ خیلی از رفتارای آدما رو می‌تونم از طریق نگرانی‌ها و ترس‌هاشون توجیه کنم. بیشترِ آدما (از جمله پدر و مادرم) مثل خودم خام هستن، ترسیدن و مثل من توی این دنیا احساس سردرگمی می‌کنن؛ به خاطر همین همیشه حواسم هست که تحت تأثیر نظرِ بقیه قرار نگیرم. دوست دارم یه تجربه اصیل از زندگی داشته باشم... هر چند ناقص. دوست دارم اگه بشه از چیزای خیلی کوچیک و معمولی لذت ببرم: کشفِ یه حقیقتِ ساده، انجامِ یه کارِ روتین، نگاه کردن به یه تابلوی نقاشی، زیرِ سؤال بردن هر چیزی که حس می‌کنم بهش مطمئنم، مرور کردن خاطراتم و همون طور که می‌دونید، فکر کردن درباره آدما و برقرار کردن رابطه.