پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۹ مطلب با موضوع «موقت و متفرقه» ثبت شده است

تو یه آدم معمولی هستی، با یه عالمه راز... یکی مثل آدمای دیگه... یکی مثل صدهزار نفر دیگه. پدر و مادرت، مثل همه پدر مادرا، از موادی که بهشون می‌رسه تغذیه می‌شن و تو رو به دنیا میارن. فراموش نکن که تو همون طوری به دنیا میای که همه آدما به دنیا اومدن. تا یه زمانی ناتوان و متعجبی، به هر جایی سرک می‌کشی و هر مسیری رو امتحان می‌کنی (یا نمی‌کنی)، هزار بار امیدوار و هزار بار ناامید می‌شی و بعد، تبدیل می‌شی به یک «چیز».

هر «چیز»ی ممکنه بشی، هر چیزی. شاید هر روز یه پارچه خیلی خیلی درازو تا کنی و دور سرت ببندی تا بهت بگن روحانی. شاید احساس نقص داشته باشی و همیشه دنبال یه چیز کامل بگردی تا بهت بگن کمال‌گرا. شاید یه کارمند معمولی باشی که هر روز به یه مستطیل نورانی خیره می‌شه، بیشتر از بقیه هم‌کاراش کار می‌کنه و زودتر از بقیه همکاراش موهاش سفید می‌شه تا بالاخره بشنوی که یه روزی بهت بگن آقای رییس (حتا می‌تونی یکی از همین حیوونایی باشی که عکسشونو به عنوان پس‌زمینه این وبلاگ انتخاب کردم، که در این صورت کسی باهات کاری نداره و هیچ وقت قرار نیست کسی چیزی بهت بگه).

شاید طوفان شدی. شاید مجموعه‌ای از چیزای عجیب و متضاد شدی که دائم با همدیگه در حال برخورد باشن: بقیه بهت نگاه می‌کنن و نمی‌فهمن چی هستی یا داری چی‌کار می‌کنی (شبیه ماجرایی که توی این تصویر داره اتفاق می‌افته) اما خودت که از نزدیک بهش نگاه می‌کنی می‌فهمی چه سرعتی داره این طوفان و می‌ترسی و از خودت، به تنها سؤالی پناه می‌بری که مطمئنی جوابشو می‌دونی: هیچ وقت قرار هست تموم بشه؟

از اون موقعی که یادم میاد توی زندگیم با مفهوم شادی مشکل داشتم و همیشه درباره فلسفه شاد بودن و معنی شادی فکر می کردم. هیچ وقت شاد بودن برام ارزش نبوده و هیچ تلاشی نکردم که شاد یا شادتر بشم. وقتی به فهرست شاد کننده ها نگاه می کنم، به نظرم چیزهایی که باعث شاد شدن آدم ها می شن بسیار گذرا هستن و پرداختن به این شادی های زودگذر باعث می شه مشکلات زندگی بزرگتر و طولانی تر از اون چیزی که هستن به نظر برسن؛ به همین خاطر از معاشرت و رفاقت با آدم های غمگین، دیدن فیلم های تلخ و خوندن داستان های تراژدی خیلی لذت می برم.

بر خلاف باورهای عمومی، جامعه ای که من توش زندگی می کنم مملو از آدم هایه که «شاد» هستن؛ یعنی من فکر می کنم که بیشتر آدمایی که اطرافم هستن، بیشتر وقتا مشغول انجام دادن کارهای «شاد کننده» هستن: توی خونه، توی خیابون، توی پاساژ، توی اداره، توی مغازه و محل کار، توی مدرسه و دانشگاه و خلاصه این که فضاها با کاربری های مختلف، مملو از آدم هاییه که مترصد فرصتی برای شاد شدن هستن. آدما عاشق فیلما و نقشای کمدی سینما هستن: فقط کافیه یه نگاهی به عنوان فیلم هایی که همین الان روی پرده سینما هستن و فروششون هم کم نیست، بندازید: «گشت دو»، «خوب بد جلف»، «سه بیگانه»، «سلام بمبئی»، «جنجال در عروسی»، «جشن تولد»، «شاباش» و تازه این‌ها به غیر از نمایش‌های موزیکاله که توی هر آمفی تئاتری حداقل یکی‌شون هست. آدما توی تلویزیون سریال ها و فیلم های خنده دار می بینن، مسابقه فوتبال تماشا می کنن، توی کانال های طنز تلگرام ثبت نام می کنن، درباره مناظره های سیاسی صحبت می کنن و حتا از جدی ترین مسائل سیاسی مملکت، در جهت «شاد بودن» استفاده می کنن.

خوب یا بد، مجموعا گرایشم توی زندگی به مفاهیمی مقابل مفهوم شادی بوده و بر خلاف اون چیزی که حدس می زنید، توی ادبیات و دنیای مفاهیم من، نقطه مقابل شادی، غم و افسردگی نیست، بلکه تنهاییه. وقتی نتونی از ترس مسائل مهم و نگران کننده پناه ببری به شوخی و خنده، وقتی بالاخره جرأت پیدا کنی که با خودت و اعتقادات خودت روبرو و درگیر بشی و از رفتار آدم های پرسر و صدای اطرافت که جزیی از جامعه ای هستن که داری توش رشد می کنی منزجر بشی، از تنهایی لذت می‌بری و آه از افسون تنهایی و صد آه از افسون تنهایی که ماجراها و آدم هایی مثل کریستوفر مک کندلز می سازه.

شب از نیمه گذشته و من با این که دیشب هم اصلاً نخوابیدم، امشب هم ظاهرن خواب نخواهم داشت. مه، همه محله ما رو فرا گرفته و فضای مرموزی به وجود آورده: توی این پومودورو (بیست و پنج دقیقه) درباره یکی از دخترای مرموزی که توی زندگیم باهاش آشنا شدم می نویسم؛ فائزه.

با فائزه سه جلسه صحبت کردم که هر کدوم دو ساعت طول کشید؛ دو بار خونه اونا و یه بار خونه ما؛ پدرش تپل و قدکوتاه بود و البته به غیر از اخلاق و شخصیت کاریزماتیک و خاص، ظاهر خیلی جذاب و شیکی داشت؛ از مادرش چیز زیادی یادم نمیاد، گمونم آدم ساکتی بوده که اصلن به چشم من نیومده. فائزه دو تا خواهر بزرگتر داشت که هر دو ازدواج کرده بودن: یکی از خواهرهاش یه بچه هم داشت و خواهر دیگه ش که تازه هم عروسی کرده بود، همراه همسرش برنامه ریزی کرده بودن که برای ادامه تحصیل به خارج از کشور سفر کنن. مشخص بود که فضای داخلی خونه شون توسط طراح دکوراسیون طراحی و اجرا شده و به نظر من در حد یه شاهکار معماری عصر امروز می تونست مورد بررسی و تحلیل قرار بگیره! توی همه اجزای خونه به شکل هنرمندانه ای از چوب استفاده شده بود، یه راه پله بزرگ چوبی آشپزخونه رو از فضاهای اصلی خونه جدا کرده بود و به طبقه بالا که اتاق های خواب اون جا بودن متصل می شد. طبقه بالا جایی بود که من برای صحبت کردن با فائزه باید اون جا می رفتم.

فائزه خانوم، خیلی ساکت بود و صحبت کردن باهاش بسیار کار سختی بود. در ازای هر ده تا سؤال من که به همه شون هم بدون هیچ توضیح اضافه ای جواب بله یا خیر می داد، اون شاید یه سؤال می پرسید؛ من هم که متوجه شده بودم خیلی اهل صحبت کردن نیست، سعی می کردم خودم زیاد صحبت کنم که شاید اون هم یخش باز شه؛ از صورتش هیچ چی نمی شد فهمید: عین سنگ می موند و هیچ حالتی به خودش نمی گرفت. اصلن نمی خندید، اصلن ناراحت نمی شد و اخم نمی کرد و چشم و ابرو و لب و دهنش، اصلا و ابدا تحت هیچ شرایطی هیچ تغییری نمی کردن. سؤال ها رو خیلی کوتاه و خیلی مطمئن جواب می داد و دقیقا جواب همون سؤالی رو می داد که من می پرسیدم.

از حرفایی که فائزه زد متوجه شدم که خیلی اهل حیرت کردن، تعجب کردن و دل بستن به چیزایی که اساس علمی نداره نیست؛ به خاطر همین هم خیلی اهل نماز و روزه و دین و ایمون نبود؛ برعکس من خیلی مرتب و منظم بود و بر خلاف انتظارم، قبلاً درباره همه موضوعاتی که ازش پرسیدم فکر کرده بود؛ زندگیش حول اهداف مشخصی می چرخید و از پرداختن به فرهنگ و هنر و حتا سیاست هم غافل نبود؛ ساکت و متفکر بود و اهل زبون بازی و شوخی های لوس نبود. جلسه اول که تموم شد هر دو مایل به ادامه جلسات بودیم. جلسه بعد هم همون جا برگزار شد. 

فائزه چند برگ کاغذ آچهار با خودش آورده بود که کلی هم چیز روش نوشته بود و من خیلی خوشحال بودم که قراره سؤال بپرسه و صحبت کنه. بهش گفتم که چقدر خوشحالم که فکر کرده و تفکراتش رو یادداشت کرده؛ با چهره خالی از احساس بهم نگاه کرد؛ منم نگاهش کردم؛ چند تا پلک زد و سؤال اول رو خوند. جواب دادم؛ سؤال دوم رو خوند. جواب دادم؛ ساکت شد. درباره جواب هایی که دادم و حرف هایی که زده بودم یه مقدار دیگه توضیح دادم و بعد با یه سؤال دیگه ادامه دادم. همون جوری که به دیوار خیره شده بود توی چند تا کلمه جواب داد و بعد به فکر فرو رفت. بهش گفتم به نظرم مکالمه خیلی خوبیه و با اشتیاق ازش خواستم که یه سؤال دیگه از چیزهایی که توی کاغذ نوشته ازم بپرسه.

بهم گفت چیزایی که توی کاغذ نوشته اصلن مهم نیستن و بیشتر برای این که حرفی برای گفتن داشته باشه اون ها رو نوشته و همراه خودش آورده، ولی واقعاً به جواب هایی که من می دم اهمیتی نمی داده. سعی کردم یه مقدار دیگه مکالمه رو ادامه بدم ولی متوجه شدم که فائزه یه حالتی داره که انگار داره اذیت می شه به خاطر صحبت کردن با من. با خودم فکر می کردم حتما وسط مکالمه به هر دلیلی متوجه شده که از من خوشش نمیاد و احتمالا دوست داره هر چی زودتر از خونه شون بریم؛ همین کار رو کردیم. 

فکر نمی کردم دیگه قبول کنن که جلسه دیگه ای هم در کار باشه اما نه تنها قبول کردن، بلکه دعوتمون رو هم پذیرفتن و اومدن خونه ما؛ ظاهرن خونواده ها هم خیلی با هم جور شده بودن و از همدیگه خوششون اومده بود. حسابی اتاقم رو مرتب کرده بودم و به ظاهرم رسیده بودم. با این که از ته دل دوست نداشتم دیگه زیاد با فائزه خانوم صحبت کنم اما دوباره صحبتمون خیلی طول کشید. 

فائزه با همه ویژگی های خوبی که داشت چند تا ویژگی بد داشت که نمی تونستم نادیده بگیرم؛ به شدت درونگرا بود و اعتقاد داشت که هر آدمی باید همه مشکلات زندگیش رو خودش بدون کمک گرفتن از کسی حل کنه؛ برای هر مسأله ای که توی دنیا وجود داشت یه دلیلی در نظر گرفته بود، هیچ سؤالی براش بدون جواب نبود و به همه مسائل زندگی صفر و یکی نگاه می کرد؛ خیلی به عقلش میدون داده بود و همه این ویژگی ها باعث شده بود که احساساتش در مقابل عقلش حرفی برای گفتن نداشته باشن؛ نسبت به ازدواج بدبین بود و نگرانی های بی مورد زیادی درباره زندگی مشترک داشت.

شب از نیمه گذشته و من دیشب هم اصلاً نخوابیدم. مه، همه محله رو فرا گرفته و من درباره یکی از دخترای مرموزی که توی زندگیم باهاش آشنا شدم می نویسم؛ فائزه....