پومودوروهای شبانه

درباره نوعِ بشر

۵۵ مطلب با موضوع «محله و مدرسه» ثبت شده است

از چند هفته پیش که فربد برگشت سوییس هر روز حالم بدتر شد، اما سعی می‌کنم خیلی ناراحت نباشم که حال بقیه رو خراب نکنم؛ هر روز می‌رم سلمونیِ باباش اما هیچی‌به‌هیچی، می‌شینیم دری‌وری می‌گیم درباره محله و اتفاقای دیگه. 

امروز یازده صبح از خواب بیدار شدم. انگار حالم بهتر بود اما محض احتیاط دو تا زاناکس دیگه هم خوردم و نشستم روی مبل و فکر کردم چرا پس زمستون امسال این‌قدر نفرین‌شده و سگ‌طولانی بود و بعد از چند دقیقه از کف پا حس کردم دارم با یه مایع سرد و سنگین پُر می‌شم، مثل سرب... سرم که سنگین شد و عضلات صورتم گزگز کرد فهمیدم که دارو داره اثر می‌کنه؛ از این جا به بعد این طوریه که اعضای بدنم به هر چیزی با تأخیر واکنش نشون می‌ده، سوزش چشمام شروع می‌شه و می‌رم به سمت تخت‌خواب و خاطره‌بازی و خیال‌پردازی.

جواد چند سالی جهشی خونده‌بود و از اول عشق خلبانی بود؛ زیاد شیطونی می‌کرد و سرِ نترسی داشت؛ ما می‌گفتیم این جواد خلبان ازش درنمیاد، اما با لیس و بدبختی خلبان شد؛ خیلی اهل بیرون رفتن و گشت‌وگذار و خوش‌گذرونی بود؛ مادرش مدیر یه مدرسه بود یا یه‌همچین‌چیزی؛ بابای خدابیامرزشم نمایندگی زیمنس داشت و آدم باهوش و مصمّمی بود که وقتی دبیرستانی بودیم، متأسفانه سرطان گرفت و از دنیا رفت؛ هر وقت جایی می‌شنوم یا می‌خونم که برای خلبان شدن باید سالم باشی و خیلی قوی، یاد روز ختم باباش می‌افتم که چقدر محکم توی بغلش فشارم می‌داد و گریه می‌کرد، چند ثانیه ازم فاصله می‌گرفت و دوباره فشارم می‌داد: «هر وقت تو رو می‌دید باهات انگلیسی حرف می‌زد علی... یادته چقدر خوشش میومد بریم کلاس زبان؟» یه داداشم داشت که از خودش خیلی بزرگ‌تر بود، اون موقع خب دانشجو بود و هر وقت می‌دیدمش سرش با دختربازی گرم بود؛ به جواد پول می‌داد که بعد از مدرسه با دوستاش بره هر رستورانی که دوس داره غذا بخوره و بگرده تا خودش بتونه یکی از دوس‌دختراشو با خیال راحت و بدون مزاحمت ببره خونه، برا من و جواد بد نبود البته: بعد از مدرسه کارمون این بود که بریم رستوران. همه رستورانا و کافه‌های محله رو گشته بودیم؛ گاهی وقتا هم جواد دوس داشت سربه‌سر داداشش بذاره، این جور موقع‌ها بعد از مدرسه سریع و سرزده می‌دوییدیم می‌رفتیم خونه‌شون و مزاحم داداشش و دوس‌دختر فلک‌زده‌ش می‌شدیم؛ داداشش هول می‌شد و بهش می‌توپید: «جواد مگه قرار نبود دیرتر بیای؟ من امروز مهمون دارم...» جوادم تکالیف مدرسه رو بهونه می‌کرد وبا زبون‌بازی از دل داداشش درمیاورد؛ عاشق داداشش بود، اما ازش دلخور بود که پولاشو خرج دخترایی می‌کنه که خیلی زود از زندگیش می‌رن بیرون؛ بعدتر داداشش ازدواج کرد و رفت پاریس برای زندگی، خیلی هم اصرار داشت که جواد و مامانش هم برن پیشش، اما اونا راضی نشدن از ایران برن. 

جواد از اول عشق خلبانی بود؛ اوایل که رفته بود تو تیم پرواز عاشق یه نفر شده بود که هر روز درباره‌ش باهام حرف می‌زد و خیلی هم روش تعصب داشت، اما سر یه ماجراهایی بیخیال عشقش شد و با یه مهماندار ازدواج کرد که اون طوری که خودش می‌گفت، عاشق حیا و جدّیتش توی کار شده بود: ملیحه. ملیحه به زندگی کردن توی خونه کوچیکی که مادر جواد توی محله براشون تهیه کرده بود راضی نمی‌شد، پس مادر جواد بی‌خیال شأن و منزلتش شد: «خب... من تنهایی توی این خونه دَرَندشت چی‌کار کنم جواد جان؟» و قرار بر این شد که جواد و ملیحه برن توی خونه بزرگِ مامانِ جواد و مامان جواد بره توی خونه کوچیکی که برای جواد خریده بود زندگی کنه.

جواد و ملیحه به خوبی و خوشی دارن توی یه خونه درندشت زندگی می‌کنن، اما داستان و ماجرا زیاد داشته زندگی‌شون؛ همیشه یه اختلافات و دلخوریایی بین‌شون بوده و الانم هست؛ مثلن جواد دوست داره زودتر بچه‌دار شه و ملیحه همیشه مخالفه؛ یه بار جواد گفت می‌خوام طلاقش بدم، گفتم چرا؟ گفت: «تو ماشین دعوامون شد، از ماشین پیاده شد رفت چند متر جلوتر و جلوی چشمای من سوار اولین شاسی‌بلندی شد که براش بوق زد.» گفتم: «خب تو چیکار کردی؟» گفت: «بهش زنگ زدم گفتم همین الان از اون ماشین پیاده شو، اونم پیاده شد، رفتم سوارش کردم.» بعد اون ماجرا البته خیلی زود آشتی کردن.

دبیرستان که بودیم شایان بچه‌ی شادوشنگولی بود، کاری به کار کسی نداشت و درسش افتضاح بود؛ جاش اون طرفِ کلاس، روی نیمکتِ چسبیده به پنجره‌ی رو به خیابون بود؛ روزایی که می‌خواستیم زنگ آخر از مدرسه فرار کنیم، یه بهونه‌ای برای دربونِ مدرسه جور می‌کردیم (مثل خریدن نون‌بربری برای معلم فیزیک)، می‌رفتیم بیرون و زیر اون پنجره منتظر می‌موندیم تا شایان کیفامونو از پنجره بندازه پایین؛ یه بار باباش اومده‌بود مدرسه و از بیشتر معلما خواسته‌بود که معلم خصوصی شایان بشن؛ اما معلما (که از اوضاع درسی شایان باخبر بودن) هیچ کدومشون نپذیرفتن، به غیر از معلم ریاضی‌مون؛ چند جلسه‌ای از کلاس خصوصی‌ش نگذشته‌بود که همون معلم ریاضی بردش پای تخته و بهش گفت یکی از مسائل رو از روش اس‌وپی حل کنه؛ شایان هم خیلی مسلط حلش کرد و با غرور نشست روی نیمکتش و مورد تشویق معلم هم قرار گرفت. خوشحال بودیم که شایان داره توی درساش پیشرفت می‌کنه، اما شایان دیگه بیخیال روش اس‌وپی نشد: همه مسائل و درسای بعدی رو می‌خواست با روش اس‌وپی حل کنه و حتا مسائلِ درسای دیگه مثل شیمی و هندسه رو هم یه جوری به راه‌حل اس‌وپی مرتبط می‌کرد؛ هر وقت یه معلمی یه سؤال از کل کلاس می‌پرسید، شایان بدون معطلی دستش رو می‌برد بالا: «آقا نمی‌شه از روش اس‌وپه حلش کرد؟» و بعد از شنیدن خنده بچه‌ها زیر لب غُر می‌زد: «ای بابا... ینی اس‌وپه فقط به درد همون یه درس می‌خورد؟»

اوایل (همون موقع که تو دبیرستان بودیم) توی یه آتلیه عکاسی کار می‌کرد؛ یه روز بعدازظهر با شهرام و نصفِ هم‌کلاسیای دیگه رفتیم آتلیه‌ای که کار می‌گرد گفتیم ما می‌خوایم عکس دسته‌جمعی بندازیم و چه دلقک‌بازیایی که توی آتلیه درنیاوردیم.... بنده خدا شایان همه‌ش نگران بود که الان صاحب آتلیه میاد و ماجرا می‌شه... بعدتر رفت سر یکی از ساختمونای باباش وایساد و کار ساخت‌وساز انجام داد. یه بار با شهرام داشتیم عکسای قدیمی رو مرور می‌کردیم که رسیدیم به عکسایی که اون روز توی آتلیه گرفته‌بودیم و متوجه شدیم به غیر از من و شهرام و دوسه تا از بچه‌های دیگه، همه بچه‌هایی که تو عکس بودن از ایران رفتن.... شهرام می‌گه علی حالا این شایان با این آی‌کیوش این همه ملک‌واملاک از کجا آورد آخه؟ می‌گم باباش ملّاکه و کلی بساز‌بنداز داره؛ می‌گه باباش از کجا این همه آورده خب؟ اصن کدوم بابایی این همه پول و سرمایه می‌ده دست این بچه؟

یادمه گاهی وسطای کلاسا اگه حوصله‌ش سر می‌رفت گوشی رو از جامیزی درمیاورد و به دوس‌دخترش یه پیامی می‌داد... آخر با همونم ازدواج کرد؛ زنشم عین خودش بود، چند باری دیده‌بودمش؛ بعد که از هم جدا شدن یه بار بهم گفت عجیب‌ترین قسمتش اینه که تو همیشه داری بهش فکر می‌کنی، اما کمتر کسی جرأت داره درموردش باهات حرف بزنه؛ ازش پرسیدم ینی دلت می‌خواد دوباره برگردید پیش هم؟ گفت: «بعضی وقتا دلم براش تنگ می‌شه اما وقتی یاد عوضی‌بازیاش می‌افتم به دلم می‌گم زر نزنه و دوباره سعی می‌کنم فراموشش کنم و سیگار می‌کشم و آه؛ هنوزم نتونستم عکسا و فیلماشو پاک کنم... بعضی وقتا هم می‌رم اینستاشو چک می‌کنم و به خودم فحش ناموس می‌دم که چرا از دست دادمش.» به نظرم شایان همیشه بلده چطوری سر خودشو گرم کنه؛ الانم اومده تا نقشه ویلای جدیدشو براش بکشم؛ می‌گم شایان من تا حالا ویلا طراحی نکردم ولی می‌دونم اون جایی که داری ویلا می‌سازی زمینش مرطوبه و تا می‌تونی باید از زمین فاصله بگیری؛ تأکید می‌کنه که ویلا رو برا خودش نمی‌خواد و می‌خواد سی‌صد تومن بسازه و یه تومن بفروشه؛ می‌گه پونزده تا تیبا خریده از سایپا و داره می‌فروشدشون و پولشونو سرمایه‌گذاری می‌کنه توی ویلا و آپارتمانای اطراف شهر و فلان؛ یه شاسی‌بلند چینی هم خریده که دست‌نخورده گذاشته تو پارکینگ و منتظره گرون‌تر بشه بعد براش مشتری پیدا کنه. می‌گم همین شماهایید قیمت ماشینو جابه‌جا می‌کنید تو بازار؛ می‌گه علی یکی رو می‌شناسم پونصد تا ماشین یه‌جا خریده از سایپا... دیگه این که اعتقاد داره سلیمانی رو خودشون فدا کردن؛ می‌گه تو یه مستند حیات وحش دیده وقتی بوفالوها دارن از حمله شیرا فرار می‌کنن، همیشه یه بوفالو هست که از گله دورتره، بوفالو‌ها خودشون به سمت اون حمله می‌کنن و زخمی و زمین‌گیرش می‌کنن. شیرها مشغول خوردن بوفالوی قربانی می‌شن و سایر بوفالوها در امان می‌مونن. می‌گم ینی تو فک می‌کنی خودی زده سلیمانی رو؟ می‌گه: «خودی نزده، خودی گرا داده. همه چی هم داشت خوب پیش می‌رفت تا این گند آخری که بالا آوردن.» 

مستقل که شدم باز چند بار خونه عوض کردم. از شیخ‌فضل‌الله که بندازی به سمت غرب و یه بیست‌دقیقه نیم‌ساعتی به سمت کرج رانندگی کنی می‌رسی به یه محله‌ای به اسم «ورداورد» که خارج از تهران و کنار جاده کرجه. دو سال ورداورد زندگی کردم؛ اون جا یه خونه بزرگ اجاره کرده بودم و ماهانه یه‌میلیون تومن اجاره می‌دادم. خونه نوساز بود، دو تا اتاق خواب بزرگ داشت و یه حال‌وپذیرایی خیلی بزرگ. زیاد کار می‌کردم: مدرسه درس می‌دادم، طراحی و تصویرسازی معماری انجام می‌دادم و صفحه‌بندی مجلات و کارای مختلف گرافیک و طراحی و برنامه‌نویسی سایت؛ هم‌زمان مجبور بودم کارای پایان‌نامه رو هم انجام بدم تا فارغ‌التحصیل بشم (و این وبلاگ رو هم توی همون خونه ساختم). افتخار می‌کردم که دستم جلوی کسی دراز نبود و افتخار می‌کردم که تونستم با پول خودم یه پراید بخرم (اون موقع خریدمش ده تومن، الان می‌گن شده سی تومن؛ وای که چقدر سود کردم).

بر خلاف بیشتر محله‌های اطراف تهران، ورداورد قدمت خیلی زیادی داره که مربوط می‌شه به روستاهای معدودی که توی اون منطقه وجود دارن (مثل وِردیج و آدم‌سنگی). زندگی کردن توی ورداورد برای من تجربه عجیبی بود. هوای ورداورد خیلی بهتر از تهران بود و جمعیت کمی که توش زندگی می‌کردن، عموماً بومی همون منطقه بودن. با این که ورداورد از نظر شهرداری بخشی از تهران محسوب می‌شه، اما اگه یه مدتی توش وقت بگذرونید متوجه می‌شید که اصلن هیچ ربطی به تهران نداره. تابستوناش خیلی خنک‌تر از تهران بود، بیشتر مردم توی تابستون کولرها رو اصلن روشن نمی‌کردن؛ پاییزش پر از مِه بود و زمستونش بسیار سرد. روزای برفی رو توی خونه می‌موندم چون خیابونای ورداورد پر از تصادف می‌شد و خارج شدن از خیابونای محله و رسیدن به اتوبان تقریبن غیرممکن بود.

از اتوبان که وارد ورداورد می‌شدی اول از یه ساختمون خیلی بزرگِ متروکه عبور می‌کردی که حصارهای فلزی بلند داشت و نمی‌دونم چرا همیشه چند نفر اطرافش نگهبانی می‌دادن (حتا خود ورداوردیا هم نمی‌دونستن از اول چی بوده)، بعد قبرستون و گلزار شهدا بود که پنج‌شنبه ها و موقع سال‌تحویل همه محله می‌رفتن اون جا؛ جلوتر می‌رسیدی به چهارراه مرکزی که بازار اصلی ورداورد هم همون جا بود؛ آقای تابش یه مدت زیادی سر همین چهارراه ورداورد آکاردئون می‌زد. بعدازظهرا می‌دیدمش؛ آهنگاش خیلی غمگین بود. هر وقت از خونه میومدم بیرون حواسم بود که که اگه بشه براش یه ساندویچ یا لقمه‌ای چیزی درست کنم ببرم اگه بود بدم بهش؛ لقمه رو که ازم می‌گرفت چیزی نمی‌گفت، دیگه آهنگ نمی‌زد و همون لحظه می‌رفت لبِ جدول و شروع می‌کرد به خوردن؛ دیده‌بودم که گاهی مغازه‌دارای اطراف چهارراه صداش می‌کنن: «تابش! بیا.» و بهش یه کاری می‌دن و یه مقداری پول و شنیده بودم که ساقی مواده و هیچ وقت باور نکردم. با هر کسی توی ورداورد آشنا می‌شدم، ازش درباره تابش می‌پرسیدم؛ این قدر شایعه و اطلاعات ازش داشتم که می‌تونستم یه مستند درباره‌ش بسازم: می‌دونستم که یه دختر ده‌دوازده ساله داره و همسرش، بر اساسِ شایعات، توی تصادف از دنیا رفته؛ بعدتر از یه نفرِ مطمئن شنیدم که همسرش یه شب خودکشی کرده و تابش به خاطر این که دخترش از ماجرا باخبر نشه، رفته توی اتوبان و ماشینو زده به یه ماشین دیگه و درب‌وداغونش کرده که یعنی زنش موقع رانندگی مرده.