پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۲۶ مطلب با موضوع «محله و مدرسه» ثبت شده است

چهارمین گروهی که من توش ساز می زدم، یه گروه سه نفره بود که به اصرار من تشکیل شد. اول فقط من و یاسین بودیم و دوئت کار می کردیم؛ پارسا بعدن بهمون اضافه شد که توی یه پومودوروی دیگه می‌نویسمش. یاسین سبزه بود و موهای صاف و چهره جذابی داشت، خیلی خوب ساز می زد و صدای خوبی هم داشت؛ چند سال از من بزرگتر بود و آدم خوش اخلاق و با مرامی بود؛ توی دنیای رفاقت، خیلی چیزا یاد من داد و خیلی جاها کمکم کرد؛ شغلش نصب و تعمیر آسانسور بود و وضعش بدک نبود؛ پدر و مادرش پیر بودن و بیش از هر چیز توی این دنیا آرزو داشتن که عروسی تک‌پسر شاخ شمشادشون رو ببینن؛ برای این که همه‌ش جلوی چشم مامان باباش نباشه، روی پشت بوم خونه‌شون یه اتاق بزرگ درست کرده بود و بیشتر وقتایی که خونه بود، اون تو بود. 

البته یاسین روی پشت بوم تنها نبود: یه سری مرغ و خروس و سگ و گربه و غاز و قرقاول و کفتر هم داشت که اون جا ازشون مراقبت می کرد؛ واقعن پشت بومشون شبیه باغ وحش شده بود و پدر و مادرش سر این موضوع از دستش شاکی بودن؛ خودش اما، صندلی چوبی رو می ذاشت وسط همه جک و جونورا و همه عصرهای زندگیش رو وقف ساز زدن و چُس‌دود کردن سیگار می کرد؛ عوضی خیلی هم قشنگ و با استیل سیگار می کشید! توی همه زندگیم هیچ چیزی مثل سیگار کشیدن یاسین من رو به سیگار کشیدن تشویق نکرده و نخواهد کرد! حتا کفترا هم موقع سیگار کشیدنش بهش خیره می شدن؛ مطمئنم برای زدن مخ دخترا هم بیش از این که از گیتارش استفاده کنه، از سیگارش استفاده می کرد...

با چند تا دختر رابطه داشت؛ خودش می گفت هیچ کدومشون جدی نیستن و فقط برا تفریح و وقت گذرونی باهاشون بیرون می ره؛ خیلی دوست داشت منو ببره توی اکیپ‌های عجیب و غریبی که باهاشون بیرون می رفت؛ بهش می گفتم: «احتمالن یه روزی اولین سیگاری که می کشم رو از دست تو بگیرم و یه وقتی بذارم برای این که ازت یاد بگیرم چطوری سیگار می کشی، اما قطعن تا آخر عمرم برا تفریح کردن با ناموس مردم وقت ندارم.» بدون این که سیگار از بین لبهاش جابه‌جا بشه می خندید و می گفت: «بابا تو دیگه خیلی خری!» نمی خوام الکی شعار بدم و آخر داستان رو به سمتی ببرم که رفیق به این خوبی به فنا بره، از طرفی یاسین هم آدم حواس‌جمع و باهوشی بود؛ واقعن نمی دونم چطوری بی‌هوا در رادیاتور ماشینش رو باز کرده بود و آب داغ پاشیده بود توی صورتش؛ به کلی از ریخت و قیافه افتاد؛ افسرده شده بود، اصلن از خونه بیرون نمیومد و حتا اجازه نمی داد کسی بره دیدنش؛ بعد از یه مدتی مثل فیلم چشمانت را باز کن شد و به هر دری زد که صورتش مثل قبل بشه و بر خلاف اون فیلم، خیلی هم شبیه قبلش شد، اما نمی دونم چرا بعد از اون ماجرا، غمی که همراهش بود هیچ وقت از بین نرفت؛ تقریبن همین ماجرا باعث شد که گروه خوبی که داشتیم از هم بپاشه.

اون موقعی که یه بچه دبیرستانی بودم و چند سال مونده بود که به سن قانونی برای گواهینامه گرفتن برسم، بعضی وقتا که بابام زودتر از روزای دیگه میومد خونه، در اتاقم رو می زد، وارد می شد و می گفت: «بچه جان! تو نمی خوای این ماشین رو ببری بیرون و با چند تا از رفیقات بری گردش؟!» خُب... بابای شیطونِ من بدش نمیومد چند ساعتی خونه نباشم...! بدیهاً من هم از این معامله بُرد ـ بُرد خوش‌حال می شدم، سوییچ رو ورمی‌داشتم، گیتار رو می‌ذاشتم روی صندلی عقب و همیشه می رفتم در خونه حسین که بچه محلمون بود و یکی دو سال از من بزرگتر بود. اما چرا همیشه می رفتم در خونه حسین؟
به دلایل مختلف: اول این که همیشه در دسترس بود و به قول یه بزرگواری «چُس‌کنش، بیست و چهاری تو برق نبود!»، دوم این که بر خلاف من، آدرس همه جا رو خیلی خوب بلد بود و مطمئن بودم هر جا باهاش برم گم نمی شم (دوره ماقبل اندروید بود) و سوم و مهمتر از همه این که هر جایی که من می گفتم می رفتیم و هر کاری که من می خواستم می کردیم (واقعن نمی دونم چرا حسین این قدر مهربون بود و این قدر به من لطف داشت)! اما کجا می رفتیم و چی کار می کردیم؟ 
می رفتم این جا (کلیک کنید) که منظره عجیبی داشت (نقشه رو دقت کنید: از شمال، ترافیکِ اتوبانِ تهران کرج و از جنوب، پارکینگ اتومبیل‌های ایران‌خودرو زیر پاهامون بود. ماشین‌هایی که توسط ایران‌خودرو تولید می‌شن، مستقیما توی اون پارکینگ پارک می‌شن. توی پارکینگ ایران‌خودرو همیشه هزار تا ماشین مختلف بود که از اون فاصله، عین اسباب‌بازی‌هایی بودن که کنار هم چیده شده بودن و تقریباً هر روز هم عوض می شدن؛ سر همین با حسین یه شوخی درست کرده بودیم که می گفتیم: «نگاه کن! ماشین هایی که دیروز توی پارکینگ بودن، امروز توی ترافیکن!») و من کنار شلوغیِ اتوبان، موزیک اون صحنه رو به عهده می گرفتم و ساز می زدم؛ حسین هم به پارکینگ ایران خودرو خیره می شد، ترانه‌ها رو گوش می داد و می رفت توی فکر: مشکلات زیادی تو زندگیش داشت؛ همیشه با پدرش دعوا داشت؛ توی همون دوره دچار پُرخوری عصبی شده بود و اضافه وزن شدیدی پیدا کرده بود؛ یادمه اواخر دبیرستانمون بود که یه رژیم شدید و ناجور گرفت و حسابی لاغر کرد، اما بعد از یه مدتی، به خاطر فشار زیادی که به بدنش آورده بود کاملا به هم ریخت: رنگ پوستش عوض شده بود، صورتش پُر از جوش شده بود و نصف موهای سرش ریخته بود؛ یا عصبی و پرخاشگر بود، یا افسرده و ساکت، اما همیشه از ترانه خوندن من کنار اتوبان لذت می برد... یادمه یه شب تابستون متوجه شدم که حالش خیلی خرابه؛ چند تا ترانه براش خوندم که فایده‌ای نداشت؛ بهش گفتم برو تشک و ملافه از خونه بیار امشب همین جا کنار اتوبان بخوابیم؛ گفته بودم که، هر چی بهش می گفتم گوش می کرد؛ فکر نمی کنم کسی پیدا بشه که بتونه کنار اتوبان، اون قدر عمیق بخوابه که ما اون شب خوابیدیم و مطمئن باشید که اگه بی‌خوابی رو تجربه نکرده باشید، نمی‌فهمید دارم درباره چه لذتی صحبت می کنم....
توی چهار تا گروه ساز می زدم و تا الان به گروه اول و دوم یه اشاره هایی کردم. گروه سوم هم همون گروهی بود که با چند تا از بچه محلای دیگه مون راه انداخته بودیم: همون گروهی که نیما توش بود؛ اما گروه چهارم گروهی بود که من راه انداختم، با دو نفر دیگه که اگه عمری بود، توی پومودوروهای بعدی درباره شون می نویسم. راستی اگه عمری نباشه، عاقبت این وبلاگ چی می شه؟
یونس به طرز احمقانه ای سعی کرد سر من کلاه بذاره، من البته مچش رو گرفتم و بعد باهاش قطع رابطه کردم، به هر حال دوست داشتم اون کارا رو نکرده بود و از ایران نرفته بود؛ خیلی درباره‌ش نمی‌نویسم چون وقتی بهش فکر می کنم خونم به جوش میاد؛ با هم صمیمی بودیم و چهار پنج سال از رفاقتمون گذشته بود؛ آدم خوش‌مشربی بود و با خیلی از رفقای دیگه من هم دوست شده بود؛ نمی دونم چرا عاشق کارای هنری بود: توی هر زمینه ای که به هنر ربط داشته باشه فعالیت می کرد و در کل توی هیچ زمینه ای هوش و استعداد نداشت؛ با این که هیچ چی از ساز و موسیقی بارش نبود ولی همیشه دوست داشت عضو یه گروه موسیقی باشه؛ اما چیزی که به خاطرش این پومودورو رو نوشتم اینه که بالاخره با پشت‌کار مضحکی که داشت موفق شد مخ من و چند نفر دیگه از دوستاش که ساز بلد بودن رو بزنه و یه جورایی یه گروه موسیقی تأسیس کنه (دومین گروهی که توش ساز می زدم)؛ سر این ماجرا خیلی بدو بدو کرد؛ با پارتی بازی تونست توی سرای محله یه اتاقی رزرو کنه که هفته‌ای یکی دو ساعت بریم توش تمرین کنیم؛ خودش همه هماهنگی ها رو انجام می داد و من از منظم بودنش و پیگیری‌هایی که می کرد خوشم میومد. گروه ساده‌ای بودیم و چند تا ترانه تنظیم کردیم که خود یونس خوانندگی می کرد؛ نمی دونم الان داره تو آلمان چه غلطی می کنه و واقعن برام مهم نیست، ولی اگه این جا بود شاید بالاخره می تونست تو خوانندگی یه چیزی بشه. یونس که رفت من هم از گروه اومدم بیرون و دیگه نه از گروه خبری دارم نه از یونس؛ هنوز نمی فهمم چرا فکر می کرد من احمقم و راستش یه خرده اذیتم می کنه این ماجرا... شاید بهتر بود عصبانیت رو می ذاشتم کنار و قبل از رفتنش یه بار دیگه باهاش صحبت می کردم.