پومودوروهای شبانه

درباره نوعِ بشر

۵۵ مطلب با موضوع «محله و مدرسه» ثبت شده است

یه نوافن چهارصد خوردم، یه زاناکس، یه لیوان شیر و چند قاشق مربای توت‌فرنگی، پس خیلی فرصت فکر کردن و نوشتن ندارم. کاش همه آدما مثل تبلیغات تلویزیونی عاشق همدیگه بودن و همیشه در حال بگوبخند و خوش‌گذرونی و ولخرجی و مثبت‌اندیشی، اما بچه‌های مردم دارن مواد می‌گیرن از این آقا احمدپور تو محله ما؛ مأمورا داداشِشو سر همین مواد کشتن وقتی ما کوچیک‌تر بودیم؛ مامانش تا همین قبل از کرونا برمی‌داشت این پیرزن‌مسجدیای بیکارو می‌برد تورِ قم‌جمکران‌کاشان، حالا کاری با اون ندارم فعلن، خودش جنس جاساز می‌کنه تو درختای محله برا مشتریاش، چن تا شبه‌انسانِ سیبیل‌ازبناگوش‌دررفته رو هم می‌ذاره به عنوان بپای جنس تا مشتری بیاد برش‌داره بره، انگار که دارن میوه‌ای چیزی از درخت می‌چینن؛ بعدم که مصرف می‌کنه و فیلم ازش می‌گیرن، وایرال می‌شه تو اینترنت که «معتادانمی‌گیرن» و یه جماعتی بهش می‌خندن؛ به آگاهی که زنگ می‌زنیم بیشتر درباره خود ماها سؤال می‌کنه تا از احمدپور. هر وقت حرفش می‌شه به شهرام می‌گم نمی‌دونم پول خوشبختی میاره یا نه، اما آدمایی مثل احمدپور اگه بلد بودن عین آدم پول دربیارن شاید این طوری بقیه رو بدبخت نمی‌کردن؛ شهرام می‌گه یه روز از زندگیم مونده باشه می‌رم دو تا قمه می‌زنم به گردنش و فرار: «فقط یه طوری باید مطمئن شم مرده وگرنه تا آخر عمرم باید فرار کنم...»

تایلر داردن: فقط وقتی همه چیزمونو از دست داده باشیم، آزادیم که هر کاری دوست داریم بکنیم.

باشگاه مشت‌زنی (۱۹۹۹)


آدمای زیادی رو دیدم که برده خواسته‌های دیگران هستن: رییس و مرئوس، دوست و خوانواده، زن و شوهر... ولی مگه ما آدما به غیر از اراده چی داریم برای از دست دادن؟ تا دلتون بخواد آدم دیوانه دیدم و روانی؛ از بین این همه آدم، دارم درباره یه آدم آگاه می‌نویسم: رضا رحمانی.

همه قبول دارن که آدم خوبیه؛ موهای فرفری سیاه و پرپشت داره؛ وقتی ما بچه بودیم یه مؤسسه زبان تو محله‌مون تأسیس کرد، که من و عقیل رفتیم ثبت نام کردیم؛ یه خانم خوش‌برورو و خوش‌اندامی هم معلم کلاسمون بود که از ابتدا یکی از جاذبه‌های اون مؤسسه به حساب میومد؛ همون اول که وارد کلاس می‌شد، درو می‌بست و مانتو و مقنعه رو درمیاورد و آویزون می‌کرد؛ عقیل حاضر بود هر کاری بکنه که بتونه باهاش صمیمی‌تر بشه و یه جوری بهش نزدیک بشه؛ از اول تا آخر کلاسم در گوش من درباره‌ش دری‌وری می‌گفت. یه بار که خانم معلم وسط کلاس رفت توالت، عقیل برگشت گفت: «علی مگه این با این کونِ خوشگلش توالت هم می‌ره؟» منم در گوشش گفتم: «توالت که می‌ره هیچی... تازه از تو کونشم همونی میاد بیرون که از تو مال ماها میاد بیرون...» بعد که با رضا رحمانی رفت تانزانیا، تازه فهمیدیم که اینا زن‌وشوهرن؛ از مسافرت که برگشته بود، سر کلاسا از خاطرات افریقا تعریف می‌کرد؛ از این که درکِ آدمای اون‌جا از زندگی نسبت به ما چقدر متفاوته و از غروبای رؤیایی و جذابش می‌گفت؛ بچه که نداشتن... یه شب توی خواب سکته کرد و رضا رحمانی تنها شد، اما کارشو ادامه داد؛ طبق معمول میومد مؤسسه... به جای زنش میومد سر کلاسا بهمون درس می‌داد... بیشتر خاطره تعریف می‌کرد البته؛ هر هفته که گذشت موهاش سفیدتر شد؛ کمتر از سه ماه نگذشته بود که حتا یه موی سیاه روی سرش نمونده بود؛ صداش دورگه بود و آروم و واضح صحبت می‌کرد: «توی جبهه آروم‌وقرار نداشتم... رو زمین که بودم دنبال این بودم که یه طوری برم تو هواپیما... از هواپیما با چتر می‌پریدم پایین... بعد گذاشتنم پشت تیربار و بعد هم راننده تانک شدم... این حالمو نگا نکنید الان، من با چتر از هواپیما می‌پریدم پایین... الان پا به سن گذاشتم دیگه...» و سکوت. ترم بعد که دیدم دوباره موهاش سیاهِ سیاه شده، فهمیدم که غم‌وغصه با آدم چه کارای عجیبی می‌تونه بکنه.

الان دیگه مؤسسه‌ای در کار نیست، به جاش یه مهد کودک ساختن. رضا رحمانی دیگه کار نمی‌کنه؛ پاتوقش میدون دهخداس... که یه میدون کوچیکه توی محله‌مون که قبلن وسطش یه مجسمه فلزی از دهخدا بود، با لغت‌نامه قطور و بزرگش، که بین دستاش نگه داشته بود و بهش نگاه می‌کرد: یه کتاب فلزی بزرگ و سنگین... که بعد از چند وقت دزدیدنش؛ دهخدا صبح تا شب به فضای خالی بین دستاش نگاه می‌کرد؛ چند هفته‌ای گذشت تا این که در نهایت خودش رو هم دزدیدن؛ چند روز بعد یه مجسمه گچی بزرگ به جاش گذاشتن که یه «عَلیاً وَلیُّ الله» بدقواره بود که هرگز دزدیده نشد. رضا رحمانی معمولن لباس بارسلونا می‌پوشه که هیچ جوره بهش نمیاد، هر پنج دقیقه یه سیگار می‌کشه و بعدازظهرا برای گربه‌ها شیر می‌خره؛ بعد تا وقتی که خورشید غروب کنه به انتهای بلوار خیره می‌شه و سیگار دود می‌کنه.

چند بار پشت سر هم پلک می‌زنم و به طبقه‌های کتابخونه نگاه می‌کنم. هر چیزی که روی قفسه‌ها هست چپ‌وراست می‌شه... مثل زلزله، اما یه خرده نرم‌تر و آروم‌تر. مثل اون دفعه که سنگین‌ترین کتابی که رو قفسه‌ها بود رو ورداشتم، محکم کوبیدم تو صورتم و نگاه کردم که چطوری قطره‌های خون از دماغم روی جلد کتاب می‌ریزن: «طراحان چگونه می‌اندیشند؟ برایان لاسون» چشمام پر از اشکه و می‌سوزه. ژلوفن مصرف می‌کنم، چون سه روزه که سردردم خوب نمی‌شه.... یه تابستونی بود که بچه‌دبستانی بودم، هیچ مسئولیتی توی زندگی نداشتم و هنوز داداشم به دنیا نیومده بود. بابام یه قفلی عجیب زده بود: فقط در صورتی اجازه داشتم با بچه‌ها برم دوچرخه‌سواری که هر روز یه نقاشی از یه چیز واقعی بکشم. وقتی چند بار بچه‌محلا اومدن دنبالم و هرچقدر گریه کردم مامان و بابام اجازه ندادن از خونه برم بیرون، فهمیدم قضیه جدیه. هر روز صبح یکی‌دو ساعت قبل از مامان و بابام از خواب بیدار می‌شدم و قبل از این که اونا بیدار شن یه چیزی می‌کشیدم؛ دوست داشتم نقاشی کشیدنو، اما اون موقع فقط می‌کشیدم که شرش کنده شه؛ بعدها وقتی تو خونه آقای امیری با آبجی و داداشم تو یه اتاق زندگی می‌کردیم، شبا قبل از خواب، خاطرات روزایی که هنوز به دنیا نیومده‌بود رو برای داداشم تعریف می‌کردم... کلی می‌خندیدیم؛ چند ساعت طول می‌کشید که بفهمم دیگه خوابیده و باید ساکت شم. 

خسرو بچه‌محلمون بود؛ اون موقع که بچه‌ش تازه به دنیا اومده بود خیلی پول‌لازم بود و هر وقت می‌دیدمش یه ماجرای طولانی تعریف می‌کرد و آخرش می‌گفت: «خلاصه علی‌جان... می‌خوام وام بگیرم سر این قضیه... یه پولی داری که سه‌چهار ماه لازم نداشته باشی؟ نمی‌خوام خرجش کنم فقط می‌خوام امتیاز وامم جور شه... اگه نداری هم تعارف نکن....» معمولن بعدازظهرا بچه‌ش بغلش بود و تو محله چرخ می‌زد؛ بچه‌ش سفیدمفید و تپل بود و مثل خودش الکی می‌خندید؛ الان حتمن خیلی بزرگ شده. خودِ خسرو هم دماغ پت‌وپهنی داشت و همیشه ریش می‌ذاشت. تو دلم می‌گفتم تو این اوضاع خرابت دیگه بچه‌دار شدنت چی بود. یادمه تو راه مدرسه از تو پارک که رد می‌شدیم، یه گلی رو ورمی‌داشت و تهش رو می‌مکید و می‌گفت خیلی خوش‌مزه‌س، علی بیا به دونه بچین و امتحان کن؛ من خوشم نمیومد مثل خسرو با باغبونای پارک دهن‌به‌دهن بذارم.... فیلم می‌بینم تا یه کم از خودم و خاطراتم فاصله بگیرم. شاید بد نباشه برم بیرون و یه نفرو ببینم. به خسرو پیام می‌دم و سال نو رو بهش تبریک می‌گم.