پومودوروهای شبانه

درباره نوعِ بشر

۵۴ مطلب با موضوع «محله و مدرسه» ثبت شده است

تایلر داردن: فقط وقتی همه چیزمونو از دست داده باشیم، آزادیم که هر کاری دوست داریم بکنیم.

باشگاه مشت‌زنی (۱۹۹۹)


آدمای زیادی رو دیدم که برده خواسته‌های دیگران هستن: رییس و مرئوس، دوست و خوانواده، زن و شوهر... ولی مگه ما آدما به غیر از اراده چی داریم برای از دست دادن؟ تا دلتون بخواد آدم دیوانه دیدم و روانی؛ از بین این همه آدم، دارم درباره یه آدم آگاه می‌نویسم: رضا رحمانی.

همه قبول دارن که آدم خوبیه؛ موهای فرفری سیاه و پرپشت داره؛ وقتی ما بچه بودیم یه مؤسسه زبان تو محله‌مون تأسیس کرد، که من و عقیل رفتیم ثبت نام کردیم؛ یه خانم خوش‌برورو و خوش‌اندامی هم معلم کلاسمون بود که از ابتدا یکی از جاذبه‌های اون مؤسسه به حساب میومد؛ همون اول که وارد کلاس می‌شد، درو می‌بست و مانتو و مقنعه رو درمیاورد و آویزون می‌کرد؛ عقیل حاضر بود هر کاری بکنه که بتونه باهاش صمیمی‌تر بشه و یه جوری بهش نزدیک بشه؛ از اول تا آخر کلاسم در گوش من درباره‌ش دری‌وری می‌گفت. یه بار که خانم معلم وسط کلاس رفت توالت، عقیل برگشت گفت: «علی مگه این با این کونِ خوشگلش توالت هم می‌ره؟» منم در گوشش گفتم: «توالت که می‌ره هیچی... تازه از تو کونشم همونی میاد بیرون که از تو مال ماها میاد بیرون...» بعد که با رضا رحمانی رفت تانزانیا، تازه فهمیدیم که اینا زن‌وشوهرن؛ از مسافرت که برگشته بود، سر کلاسا از خاطرات افریقا تعریف می‌کرد؛ از این که درکِ آدمای اون‌جا از زندگی نسبت به ما چقدر متفاوته و از غروبای رؤیایی و جذابش می‌گفت؛ بچه که نداشتن... یه شب توی خواب سکته کرد و رضا رحمانی تنها شد، اما کارشو ادامه داد؛ طبق معمول میومد مؤسسه... به جای زنش میومد سر کلاسا بهمون درس می‌داد... بیشتر خاطره تعریف می‌کرد البته؛ هر هفته که گذشت موهاش سفیدتر شد؛ کمتر از سه ماه نگذشته بود که حتا یه موی سیاه روی سرش نمونده بود؛ صداش دورگه بود و آروم و واضح صحبت می‌کرد: «توی جبهه آروم‌وقرار نداشتم... رو زمین که بودم دنبال این بودم که یه طوری برم تو هواپیما... از هواپیما با چتر می‌پریدم پایین... بعد گذاشتنم پشت تیربار و بعد هم راننده تانک شدم... این حالمو نگا نکنید الان، من با چتر از هواپیما می‌پریدم پایین... الان پا به سن گذاشتم دیگه...» و سکوت. ترم بعد که دیدم دوباره موهاش سیاهِ سیاه شده، فهمیدم که غم‌وغصه با آدم چه کارای عجیبی می‌تونه بکنه.

الان دیگه مؤسسه‌ای در کار نیست، به جاش یه مهد کودک ساختن. رضا رحمانی دیگه کار نمی‌کنه؛ پاتوقش میدون دهخداس... که یه میدون کوچیکه توی محله‌مون که قبلن وسطش یه مجسمه فلزی از دهخدا بود، با لغت‌نامه قطور و بزرگش، که بین دستاش نگه داشته بود و بهش نگاه می‌کرد: یه کتاب فلزی بزرگ و سنگین... که بعد از چند وقت دزدیدنش؛ دهخدا صبح تا شب به فضای خالی بین دستاش نگاه می‌کرد؛ چند هفته‌ای گذشت تا این که در نهایت خودش رو هم دزدیدن؛ چند روز بعد یه مجسمه گچی بزرگ به جاش گذاشتن که یه «عَلیاً وَلیُّ الله» بدقواره بود که هرگز دزدیده نشد. رضا رحمانی معمولن لباس بارسلونا می‌پوشه که هیچ جوره بهش نمیاد، هر پنج دقیقه یه سیگار می‌کشه و بعدازظهرا برای گربه‌ها شیر می‌خره؛ بعد تا وقتی که خورشید غروب کنه به انتهای بلوار خیره می‌شه و سیگار دود می‌کنه.

چند بار پشت سر هم پلک می‌زنم و به طبقه‌های کتابخونه نگاه می‌کنم. هر چیزی که روی قفسه‌ها هست چپ‌وراست می‌شه... مثل زلزله، اما یه خرده نرم‌تر و آروم‌تر. مثل اون دفعه که سنگین‌ترین کتابی که رو قفسه‌ها بود رو ورداشتم، محکم کوبیدم تو صورتم و نگاه کردم که چطوری قطره‌های خون از دماغم روی جلد کتاب می‌ریزن: «طراحان چگونه می‌اندیشند؟ برایان لاسون» چشمام پر از اشکه و می‌سوزه. ژلوفن مصرف می‌کنم، چون سه روزه که سردردم خوب نمی‌شه.... یه تابستونی بود که بچه‌دبستانی بودم، هیچ مسئولیتی توی زندگی نداشتم و هنوز داداشم به دنیا نیومده بود. بابام یه قفلی عجیب زده بود: فقط در صورتی اجازه داشتم با بچه‌ها برم دوچرخه‌سواری که هر روز یه نقاشی از یه چیز واقعی بکشم. وقتی چند بار بچه‌محلا اومدن دنبالم و هرچقدر گریه کردم مامان و بابام اجازه ندادن از خونه برم بیرون، فهمیدم قضیه جدیه. هر روز صبح یکی‌دو ساعت قبل از مامان و بابام از خواب بیدار می‌شدم و قبل از این که اونا بیدار شن یه چیزی می‌کشیدم؛ دوست داشتم نقاشی کشیدنو، اما اون موقع فقط می‌کشیدم که شرش کنده شه؛ بعدها وقتی تو خونه آقای امیری با آبجی و داداشم تو یه اتاق زندگی می‌کردیم، شبا قبل از خواب، خاطرات روزایی که هنوز به دنیا نیومده‌بود رو برای داداشم تعریف می‌کردم... کلی می‌خندیدیم؛ چند ساعت طول می‌کشید که بفهمم دیگه خوابیده و باید ساکت شم. 

خسرو بچه‌محلمون بود؛ اون موقع که بچه‌ش تازه به دنیا اومده بود خیلی پول‌لازم بود و هر وقت می‌دیدمش یه ماجرای طولانی تعریف می‌کرد و آخرش می‌گفت: «خلاصه علی‌جان... می‌خوام وام بگیرم سر این قضیه... یه پولی داری که سه‌چهار ماه لازم نداشته باشی؟ نمی‌خوام خرجش کنم فقط می‌خوام امتیاز وامم جور شه... اگه نداری هم تعارف نکن....» معمولن بعدازظهرا بچه‌ش بغلش بود و تو محله چرخ می‌زد؛ بچه‌ش سفیدمفید و تپل بود و مثل خودش الکی می‌خندید؛ الان حتمن خیلی بزرگ شده. خودِ خسرو هم دماغ پت‌وپهنی داشت و همیشه ریش می‌ذاشت. تو دلم می‌گفتم تو این اوضاع خرابت دیگه بچه‌دار شدنت چی بود. یادمه تو راه مدرسه از تو پارک که رد می‌شدیم، یه گلی رو ورمی‌داشت و تهش رو می‌مکید و می‌گفت خیلی خوش‌مزه‌س، علی بیا به دونه بچین و امتحان کن؛ من خوشم نمیومد مثل خسرو با باغبونای پارک دهن‌به‌دهن بذارم.... فیلم می‌بینم تا یه کم از خودم و خاطراتم فاصله بگیرم. شاید بد نباشه برم بیرون و یه نفرو ببینم. به خسرو پیام می‌دم و سال نو رو بهش تبریک می‌گم.

از چند هفته پیش که فربد برگشت سوییس هر روز حالم بدتر شد، اما سعی می‌کنم خیلی ناراحت نباشم که حال بقیه رو خراب نکنم؛ هر روز می‌رم سلمونیِ باباش اما هیچی‌به‌هیچی، می‌شینیم دری‌وری می‌گیم درباره محله و اتفاقای دیگه. 

امروز یازده صبح از خواب بیدار شدم. انگار حالم بهتر بود اما محض احتیاط دو تا زاناکس دیگه هم خوردم و نشستم روی مبل و فکر کردم چرا پس زمستون امسال این‌قدر نفرین‌شده و سگ‌طولانی بود و بعد از چند دقیقه از کف پا حس کردم دارم با یه مایع سرد و سنگین پُر می‌شم، مثل سرب... سرم که سنگین شد و عضلات صورتم گزگز کرد فهمیدم که دارو داره اثر می‌کنه؛ از این جا به بعد این طوریه که اعضای بدنم به هر چیزی با تأخیر واکنش نشون می‌ده، سوزش چشمام شروع می‌شه و می‌رم به سمت تخت‌خواب و خاطره‌بازی و خیال‌پردازی.

جواد چند سالی جهشی خونده‌بود و از اول عشق خلبانی بود؛ زیاد شیطونی می‌کرد و سرِ نترسی داشت؛ ما می‌گفتیم این جواد خلبان ازش درنمیاد، اما با لیس و بدبختی خلبان شد؛ خیلی اهل بیرون رفتن و گشت‌وگذار و خوش‌گذرونی بود؛ مادرش مدیر یه مدرسه بود یا یه‌همچین‌چیزی؛ بابای خدابیامرزشم نمایندگی زیمنس داشت و آدم باهوش و مصمّمی بود که وقتی دبیرستانی بودیم، متأسفانه سرطان گرفت و از دنیا رفت؛ هر وقت جایی می‌شنوم یا می‌خونم که برای خلبان شدن باید سالم باشی و خیلی قوی، یاد روز ختم باباش می‌افتم که چقدر محکم توی بغلش فشارم می‌داد و گریه می‌کرد، چند ثانیه ازم فاصله می‌گرفت و دوباره فشارم می‌داد: «هر وقت تو رو می‌دید باهات انگلیسی حرف می‌زد علی... یادته چقدر خوشش میومد بریم کلاس زبان؟» یه داداشم داشت که از خودش خیلی بزرگ‌تر بود، اون موقع خب دانشجو بود و هر وقت می‌دیدمش سرش با دختربازی گرم بود؛ به جواد پول می‌داد که بعد از مدرسه با دوستاش بره هر رستورانی که دوس داره غذا بخوره و بگرده تا خودش بتونه یکی از دوس‌دختراشو با خیال راحت و بدون مزاحمت ببره خونه، برا من و جواد بد نبود البته: بعد از مدرسه کارمون این بود که بریم رستوران. همه رستورانا و کافه‌های محله رو گشته بودیم؛ گاهی وقتا هم جواد دوس داشت سربه‌سر داداشش بذاره، این جور موقع‌ها بعد از مدرسه سریع و سرزده می‌دوییدیم می‌رفتیم خونه‌شون و مزاحم داداشش و دوس‌دختر فلک‌زده‌ش می‌شدیم؛ داداشش هول می‌شد و بهش می‌توپید: «جواد مگه قرار نبود دیرتر بیای؟ من امروز مهمون دارم...» جوادم تکالیف مدرسه رو بهونه می‌کرد وبا زبون‌بازی از دل داداشش درمیاورد؛ عاشق داداشش بود، اما ازش دلخور بود که پولاشو خرج دخترایی می‌کنه که خیلی زود از زندگیش می‌رن بیرون؛ بعدتر داداشش ازدواج کرد و رفت پاریس برای زندگی، خیلی هم اصرار داشت که جواد و مامانش هم برن پیشش، اما اونا راضی نشدن از ایران برن. 

جواد از اول عشق خلبانی بود؛ اوایل که رفته بود تو تیم پرواز عاشق یه نفر شده بود که هر روز درباره‌ش باهام حرف می‌زد و خیلی هم روش تعصب داشت، اما سر یه ماجراهایی بیخیال عشقش شد و با یه مهماندار ازدواج کرد که اون طوری که خودش می‌گفت، عاشق حیا و جدّیتش توی کار شده بود: ملیحه. ملیحه به زندگی کردن توی خونه کوچیکی که مادر جواد توی محله براشون تهیه کرده بود راضی نمی‌شد، پس مادر جواد بی‌خیال شأن و منزلتش شد: «خب... من تنهایی توی این خونه دَرَندشت چی‌کار کنم جواد جان؟» و قرار بر این شد که جواد و ملیحه برن توی خونه بزرگِ مامانِ جواد و مامان جواد بره توی خونه کوچیکی که برای جواد خریده بود زندگی کنه.

جواد و ملیحه به خوبی و خوشی دارن توی یه خونه درندشت زندگی می‌کنن، اما داستان و ماجرا زیاد داشته زندگی‌شون؛ همیشه یه اختلافات و دلخوریایی بین‌شون بوده و الانم هست؛ مثلن جواد دوست داره زودتر بچه‌دار شه و ملیحه همیشه مخالفه؛ یه بار جواد گفت می‌خوام طلاقش بدم، گفتم چرا؟ گفت: «تو ماشین دعوامون شد، از ماشین پیاده شد رفت چند متر جلوتر و جلوی چشمای من سوار اولین شاسی‌بلندی شد که براش بوق زد.» گفتم: «خب تو چیکار کردی؟» گفت: «بهش زنگ زدم گفتم همین الان از اون ماشین پیاده شو، اونم پیاده شد، رفتم سوارش کردم.» بعد اون ماجرا البته خیلی زود آشتی کردن.