پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۳۸ مطلب با موضوع «محله و مدرسه» ثبت شده است

با بچه‌ها چند تا ماشین شدیم و اومدیم سفر. فک کنم اگه امیرعباس در حال رانندگی روی فرمون ضرب نگیره و شعرای دری‌وریِ سیاوش و هایده رو زمزمه نکنه، بیشتر بتونه روی رانندگی تمرکز کنه و دیگه لازم نباشه این‌قدر ترمزِ این لندرُوِرِ قراضه رو محکم و یه‌هویی فشار بده که هر چی تو معده‌مونه بیاد تو دهنمون؛ شایدم کالباس مزخرف دیشب حالمو بد کرده باشه... پیشنهاد همین امیرعباس بود؛ گفت بهترین غذای سفر، سوسیس خام و کالباس سرده: «ارزون و بی‌دردسر!» خودش هم ورق به ورق همه کالباسارو خورد؛ صبح که بیدار شدیم گفتم امیرعباس! اگه این معده بدبختتو این طوری دچار چالش نکنی شاید مشکل خُر و پُفِتم از بین بره؛ بهش گفتم چرا فک می‌کنی شقایق توی زندگی از خودگذشتگی نمی‌کنه؟ با این سر و صدایی که من دیشب توی خواب از تو شنیدم، همین که راضی می‌شه شبا کنارت بخوابه خودش بزرگ‌ترین فداکاریه به خدا... بچه‌ها که داشتن گوش می‌دادن خندیدن؛ احساس کردم از تشری که بهش زدم ناراحت شد؛ سریع گفتم: «سیبیل می‌ذاری که مثلن شخصیت درست کنی واسه خودت؟» دوباره همه خندیدن. امیرعباس و شقایق به هم نگاه می‌کردن و قهقهه می‌زدن... روز چندم این سفر طولانیه و گوشِ بچه‌ها دیگه به ارجاعات یخمکیِ من عادت کرده. اگه امیرعباس خودش افسر راهنمایی رانندگی نبود الانم به رانندگی و ماشین داغونش یه گیری می‌دادم و نشستن توی ماشینشم از چندمین مصادیق فداکاری شقایق عنوان می‌کردم. 

شقایق توی همه زمینه‌ها نقطه مقابل امیرعباسه؛ برعکس امیرعباس لاغر و نحیفه و از نظر فکری اندازه امیرعباس، سطحی و بی‌خیال نیست. معمولن وقتی امیرعباس شوخیای بی‌مزه می‌کنه، شقایق مسخره‌ش می‌کنه و می‌زنه تو بال و پرش؛ امیرعباسم معمولن به روی خودش نمیاره و بی‌تفاوت نشون می‌ده، اما چند ثانیه بعد زیر لب یه چیزی بهش می‌گه. شقایق فوق‌لیسانس داره و فکر می‌کنم امیرعباس، چون مدرکش لیسانسه، یه خرده دچار سرخوردگی شده؛ قبلن توی خونه‌شون وقتی مدرک قاب شده امیرعباس رو روی دیوار پذیرایی دیده بودم، برام توضیح داده بود که چون توی دانشگاه افسری درس خونده، مدرکش آزاد شده و شقایق چون دانشگاه سراسری درس خونده، مدرکش رو آزاد نمی‌کنن و به جاش فقط بهش یه مدرک موقت دادن؛ بهش گفتم امیرعباس! من که می‌دونم برا چی اون سرباز بی‌چاره‌تو مجبور کردی روزی چند ساعت باهات زبان کار کنه، من که می‌دونم داری درس می‌خونی برا کنکورِ ارشد که دل شقایقو به دست بیاری، من که می‌دونم چقد شقایقو دوس داری، این قدر لج به لجش نذار امیرعباس! این تابلو رو هم از این جا بردار....

روزی که با لندرور اومدن دنبالمون که با هم بریم سفر، متوجه شدم که شقایق داره گریه می‌کنه؛ یه خرده که گذشت و گریه‌ش تموم شد، شروع کرد غُر زدن سر امیرعباس؛ داشت به همه چی اعتراض می‌کرد و همه رفتارهای امیرعباس رو زیر سؤال می‌برد. امیرعباس همون جوری که هرازچندگاهی توی آینه به من نگاه می‌کرد، سعی می‌کرد همه اعتراض‌ها رو توجیه کنه تا این که شقایق، یه جایی وسط جاده ساوه و یه جایی وسط حرفاش بهش گفت: «الان سیبیل گذاشتی که مثلن شخصیت درست کنی واسه خودت؟» امیرعباس محکم ترمز کرد و به شقایق خیره شد؛ چشم‌زخمی که به آینه پهنِ لندرور آویزون بود تلوتلو می‌خورد. امیرعباس از ماشین پیاده شد و همون جا با تریمری که توی چمدونش بود سیبیلاشو زد؛ سوار ماشین شد و توی آینه صورت جدیدش رو چک کرد، لبخند زد و به حرکت ادامه داد.

روز چندم این سفر طولانیه. جاده خلوته. خورشید پایین رفته و زرد و نارنجی و قرمزش غلیظ‌تر شده. هاله بنفش و قرمز نور غروب، مثل یه فیلتر رنگی روی لنز دوربین عکاسی، سبزی چمنزار اطراف جاده و درختای روی کوهپایه رو به سمت ستون‌های گرم‌ترِ جدولِ رنگ، حرکت داده. می‌دونم که باید روی جاده و اکالیپتوس‌های اطرافش تمرکز کنم، اما مجبورم به امیرعباس درباره دایره رنگ توضیح بدم؛ درباره راز عجیبی که توی ترکیب‌بندی رنگ‌های مکمل وجود داره و این که چطوری می‌شه که زیباترین آثار هنری دنیا از ترکیب رنگ‌هایی به وجود میاد که توی دایره رنگ، مقابل همدیگه هستن؛ خودش می‌گه آدمایی که لندرور دارن آدمای خاصی هستن، اما من می‌دونم چقدر آدم ساده‌ایه و چقدر شغل ساده‌ای داره: تقریبن هر روز، دوربین کنترل سرعتو یه جایی وسطای اتوبان آزادگان می‌کاره و بقیه کارها رو سربازش انجام می‌ده، در حالی که خودش داخل ماشین نشسته و نرم‌افزار وِیز رو باز کرده و منتظره ببینه که چه زمانی مردم موقعیت دوربین رو اعلام می‌کنن که بعدش جای دوربین رو چند کیلومتر جابجا کنه؛ خودش می‌گه تا حالا هیچ وقت هیچ لندروری رو جریمه نکردم.

ورونیکا: من از داستانات خوشم میاد؛ به نظرم باید بنویسی‌شون... فقط حواست باشه، باید همون جوری که تعریف می‌کنی بنویسی‌شون... داستانای بامزه‌ای داری، اگه بنویسی من می‌خونمشون....

رگ‌یابی ۲ (۲۰۱۷)



ایلیا بچه‌محلمونه؛ توی یه دبیرستان درس خوندیم، البته سر یه کلاس نبودیم؛ قدش کوتاه بود و اندام لاغر و صورت پُرمویی داشت؛ خیلی کم غذا می‌خورد و به غیر از نون‌پنیری که مامانش براش لقمه می‌کرد، هیچ وقت توی مدرسه چیز دیگه‌ای نمی‌خورد؛ توی مدرسه حرفای عجیب غریب زیاد می‌زد و مجموع ویژگی‌هایی که داشت باعث می‌شد بچه‌های کلاسشون زیاد اذیتش کنن؛ البته خودش خیلی مهربون و مؤدب بود و همیشه به همه احترام می‌ذاشت، اما به هر حال خیلی دل خوشی از بچه‌های کلاس خودشون نداشت و برای همین، خیلی وقتا موقع زنگ‌های تفریح، سعی می‌کرد خودش رو قاطی بچه‌های کلاس ما جا کنه؛ یادمه بچه‌های اکیپ ما زیاد ازش می‌پرسیدن که چطوری موهای صورتش این قدر خوب رشد کرده؛ اونم می‌گفت که اگه دوست دارید سریع ریش دربیارید، هر روز صورتتون رو با تیغ بتراشید و بهش پوستِ مرغِ پخته بمالید! 
گاهی اوقات از مدرسه با ایلیا برمی‌گشتم خونه؛ بچه آخر خونواده بود و چند تا داداش بزرگ‌تر از خودش داشت. برای من جالب‌ترین چیز درباره خونواده ایلیا این بود که ـ نمی‌دوم به چه دلیلی ـ اینا توی محله ما دو تا خونه داشتن که یکی سر محله بود و اون یکی انتهای محله و هر چند هفته یه بار محل زندگی‌شون رو از این خونه به اون خونه تغییر می‌دادن! هر دو تا خونه اساس‌های خیلی کمی داخلشون بود و اتاق‌ها سرتاسر با فرش و موکت پوشیده شده بودن؛ هر چند وقت یه بار دلیل این مسأله رو از ایلیا می‌پرسم و ایلیا در جواب این پرسش، فقط نیشش رو باز می‌کنه! 
پیش‌دانشگاهی با ایلیا سر یه کلاس بودیم؛ اوایل همون سال تحصیلی بود که پدرش سکته کرد و به رحمت خدا رفت؛ ختم پدرش که دیدمش، یه قسمتی از موهای صورتش، یه جایی زیر چونه‌ش، اندازه یه سکه ریخته بود و سفیدِ سفید شده بود؛ بعد از اون ماجرا خیلی رفت دکتر پوست که اون مسأله رو حل کنه ولی نشد؛ هزار تا آمپول کوفتی بهش داده بودن که به شکل موضعی زیر چونه‌ش تزریق می‌کرد اما اصلا جواب نمی‌گرفت؛ چند ماه گذشته بود اما همچنان غمگین و افسرده بود و همچنان اون قسمت از زیر چونه‌ش هیچ مویی رشد نمی‌کرد؛ یه روز رفته بودم خونه‌شون که احوالشو بپرسم، داشت درباره مشکل ریزش سکه‌ای ریشش صحبت می‌کرد که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بیخیال حال خرابش شدم و احمقانه‌ترین حرفایی که می‌شد بزنم رو زدم: «از بس که غصه می‌خوری ایلیا؛ می‌دونم سخته ولی به هر حال دیگه از دنیا رفته... منم یه روزی می‌میرم، خودتم یه روزی می‌میری... همه یه روزی می‌میرن!» ایلیا گریه کرد.
هرچی زمان گذشت از گریه‌های ایلیا کم نشد؛ خونواده‌ش نمی‌دونستن چی‌کار کنن؛ به ما بچه‌های محل سپرده بودن که زیاد باهاش در تماس باشیم و باهاش بیرون بریم، اما نمی‌دونستن که ایلیا وقتی پیش ما هست هم زیاد گریه می‌کنه؛ کنکورو خراب کرد و هیچ دانشگاهی قبول نشد؛ خیلی بعدها برام تعریف کرد که بعدازظهرها، وقتی همه فکر می‌کردن توی کتاب‌خونه داره برای کنکور درس می‌خونه، می‌رفته یه محله خلوت نزدیک فرودگاه و منتظر می‎‌شده که بیست‌دقیقه یک بار یه هواپیما با صدای بلند عبور کنه تا بتونه با خیال راحت، هِق‌هق کنه....
وضعیت ایلیا ادامه پیدا کرد تا این که خونواده‌ش تصمیم گرفتن هر دو تا خونه رو بفروشن و به یه خونه جدید اساس‌کشی کنن، به این امید که بعضی از خاطراتش محو بشه یا از بین بره و مؤثر هم بود؛ البته هنوز که هنوزه زیر چونه‌ش اندازه یه سکه کچلی داره، ولی بعد از اساس‌کشی دیگه دست از گریه کردن برداشت؛ بعدتر هم عین بچه آدم درسش رو تا مقطع ارشد مهندسی برق ادامه داد، با نمرات عالی از دانشگاه امیرکبیر فارغ‌التحصیل شد و در راستای انجام خدمت مقدس سربازی، به یه شرکت نظامی برای اجرای کامل طرحی که توی رساله پایان‌نامه‌ش در ابعاد محدود ساخته بود، معرفی شد؛ من که خیلی نمی‌فهمیدم چی می‌گفت اما در کل روی بُردِ یه دستگاه امنیتی کار می‌کرد که با تولیدش صدها میلیون تومن از بودجه مملکت صرفه‌جویی می‌شد؛ حدود یه سال مشغول انجام اون پروژه بود و به شدت خودش رو وقف پروژه کرده بود؛ هر وقت می‌رفتم دیدنش فقط درباره پروژه‌‌ی به اصطلاح محرمانه‌ای که روش کار می‌کرد، صحبت می‌کرد؛ یه سالی طول کشید که طرحش رو ارائه داد و باقی سربازی رو به خاطر طرح خوبش بهش بخشیدن (اگه پسر نباشید احتمالن نمی‌دونید که بهش می‌گن «پروژه کسری خدمت»). 
ایلیا راحت می‌تونه بره خارج از کشور برای ادامه تحصیل یا کار یا هر چی، اما فعلن ترجیح داده کنار خونواده‌ش باشه و با همکاری چن نفر از هم‌دوره‌ای‌های دانشگاهشون یه کسب و کار اینترنتی نون‌وآب‌دار راه بندازه. ایلیا به احتمال زیاد یکی از مهربون‌ترین آدمای زنده دنیاس. ایلیا این قدر مهربونه که الان عکس پروفایل تلگرامش، یه عکس یادگاری قدیمی از جمع بچه‌های دبیرستانه که خیلی اذیتش می‌کردن! یادمه بعد از اون ماجرای اساس‌کشی، وقتی بالاخره دست از گریه کردن برداشته بود، یه بار که مطمئن بودم حالش خوبه و از سؤالم ناراحت نمی‌شه ازش پرسیدم که بالاخره چی شد که تونست جلوی گریه‌های وقت و بی‌وقتشو بگیره؟ که نیشش رو باز کرد و جواب داد: «دیگه هیچ اشکی نمونده بود علی!»

مارک رنتون: ... و فقط برای یه لحظه، حس خیلی خوبی داشتم... انگار همه با هم یه حس مشترک داشتیم؛ انگار همه با هم دوست صمیمی بودیم؛ یه لحظه‌ی خیلی خاص بود؛ همچین حس‌هایی می‌تونه عمیقاً آدم رو تحت تأثیر قرار بده... اما این لحظه‌ها هیچ وقت خیلی طولانی نیستن....

رگ‌یابی (۱۹۹۶)



به گمونم حدیثه هیچ وقت خیلی از من خوشش نمی‌اومد، منم شناختم ازش سطحیه و احتمالن هیچ وقت نمی‌تونم درست قضاوتش کنم؛ همون شبی که دوباره زلزله اومد، توی مهمونیِ یکی از دوستامون دیدمش؛ زنجیر طلا دور گردنش بود و هزار تا النگو روی دستاش؛ اوضاع مالی‌شون خوبه ولی هیچ وقت ندیدم خیلی به سر و وضعش برسه و همچنین ناخن‌های بلندش... همیشه حالمو به هم می‌زنه... به نظرم بیشتر اهل کتاب و درس و دانشگاهه تا تفریح و بازی‌گوشی و جنگولک‌بازی؛ البته وقتی توی جمع می‌بینمش، زیاد حرف می‌زنه و زیاد جلب توجه می‌کنه... تا قبل از اون روز ناراحت شدنش رو ندیده بودم؛ حتا یه بار که ماشینش خراب شده بود و من ماشینش رو با هزار جور بدبختی تا خونه پدرش بُکسِل کردم، با این که زیر بارون خیسِ خالی شده بود، به هیچ وجه عصبانی نبود و هزار جور شوخی بی‌مزه کرد... توی مهمونی که بغض کرد و گریه‌ش گرفت همه ساکت شده بودیم؛ درباره مادرشوهر و خواهرشوهر شوخی می‌کردیم و لاسِ الکی می‌زدیم که ماجرا شد... همه فکر می‌کردیم باید یه چیزی بگیم که آرومش کنیم؛ من به موقعیت حدیثه فکر می‌کردم: توی ساختمونی زندگی می‌کنه که با مادرشوهرش و همچنین دو تا از جاری‌هاش همسایه‌س؛ شوهرش که بغلش کرد زلزله شروع شد؛ دو دقیقه بعدش با لباسای مهمونی وسط کوچه بودیم؛ داشتم بچه‌ها رو آروم می‌کردم که به حدیثه رسیدم؛ به شوخی پرسیدم: «جاری ترسناک‌تره یا زلزله؟» آروم جواب داد: «مادرشوهر.» طوری که انگار هیچ زلزله‌ای اتفاق نیفتاده.