پومودوروهای شبانه

درباره نوعِ بشر

۵۳ مطلب با موضوع «محله و مدرسه» ثبت شده است

بعد اومدم یه طور دیگه به ماجرا نگا کردم: من که شبا نمی‌خوابم و دیگه کنار اومدم با این وضعیت، باید یه کارایی بکنم که فقط اونایی که شبا بیدارن می‌تونن انجام بدن. یکی از ایده‌هام این بود که راه بیفتم توی شهر و از زندگی شبانه مردم یه مستندی فیلمی چیزی بسازم. خودم البته تو خونه موندن رو به هر چیزی ترجیح می‌دم، مگه این که دعوت شم به یه مهمونی شبانه و غیرخونوادگی، تا اگه بشه یه چند ساعتی همه چی رو فراموش کنم و از خودم فاصله بگیرم، که معمولن هم نمی‌شه. 

ستاره رو همیشه تو مهمونیا می‌بینم، اما چون رانندگی بلد نیست و هم‌محله هستیم، خیلی وقتا با هم مهمونی رو ترک می‌کنیم و هم‌مسیر می‌شیم؛ اهل شلوغ‌بازی و جلب توجه نیست اما اگه توی مهمونی نباشه جای خالیش معلومه و هر چند دقیقه یه‌بار یه نفر می‌پرسه که به ستاره هم زنگ زدید یا نه؟ چند سالی از من کوچیک‌تره، لباسای گشاد و راحت می‌پوشه و همیشه با یه شال مشکی، گردن لاغرشو می‌پوشونه؛ صورت و بدن لاغر و استخونی داره و اهل آرایش و طلاجواهر و زیورآلات نیست، فقط یه دست‌بند نارنجی داره که همیشه دستشه و روش با رنگ سفید حک شده: «حامی حیوانات». یه بار که توی جمع، بحث این بود که کدوم یکی از بچه‌ها شبیه کدومی یکی از آدمای معروفه، فرشاد برگشت به ستاره گفت تو شبیه آنجلینا جولی هستی، که من متعجب به فرشاد نگاه کردم و اومدم یه چیزی بهش بگم که ستاره بهش گفت: «چرت نگو بابا....» همیشه برگشتنی، موقعی که نزدیکای خونه‌شونیم بهش می‌گم اگه بیداری و حوصله داری بریم یه چرخی بزنیم، اونم شونه‌ها و ابروهاشو بالا می‌ندازه و می‌گه بریم حاج‌علی؛ همیشه می‌ریم سمت جاده امام‌زاده داوود و تا اون‌جایی می‌ریم که ستاره‌ها معلوم بشن. ستاره به نظرم خیلی احساساتیه، اما واقعن از هیچ پسری خوشش نمیاد؛ قدیما یه بار از یکی خوشش اومده بود، بعد که باهاش وارد رابطه شد فهمید اون قدرا هم از طرف خوشش نمیاد و باهاش قطع کرد؛ حتا از اول از پیمان - برادر بزرگترش - هم متنفر بود. قبلن با پیمان بیشتر رابطه داشتم، باباهه دید پیمان خیلی اهل درس خوندن و کار کردن نیست، فرستادش آلمان که مثلن درس بخونه؛ باباشون زمین و باغ داره و اوضاعش خوبه خدا روشکر... توی محله که گاهی باهاش صحبت می‌کنم فقط از پیمان و ستاره حرف می‌زنه؛ غُر می‌زنه که چقدر خرج پیمان کرده، اما این پسر اهل درس‌وکتاب نیست و فقط ولخرجی می‌کنه. ستاره برعکس پیمان درس‌خون بود؛ داشت شریف ارشد می‌خوند، اما آخرای درسش یه‌دفعه بیخیال شد و دیگه دانشگاه نرفت؛ خودش می‌گفت خسته شده از درس خوندن و فقط می‌خواد خوش بگذرونه، اما بعدتر باباش برام تعریف کرد که استادراهنمای چهل‌پنجاه ساله‌ش بهش پیشنهاد رابطه داده؛ یادم بود که خودشم چند بار با شوخی و خنده درباره این استاده باهام صحبت کرده‌بود و داستانش رو تعریف کرده بود، اما حقیقتش فکر می‌کردم که بیشتر می‌خواد بگه من چقدر از نظر استادم جذابم و این حرفا و هیچ وقت نفهمیده‌بودم که واقعن چقدر اذیت شده و به خاطر همین بی‌خیال دانشگاه و مدرکش شده. ستاره می‌گه فقط توی جمع شما راحتم و فکر می‌کنه که از طرف خونواده و بابا مامانش طرد شده؛ باباش اما یه بار بهم گفت: «این دختر افسرده شده؛ من بهش می‌گم می‌فرستمت هر جای دنیا که خواستی بری با پول خودم درس بخونی... فقط غصه نخور، ولی می‌گه هیچ جای دنیا دوست نداره بره...»

ستاره‌ها رو نگاه می‌کنیم کنارِ جوبِ آب، درباره بچه‌ها صحبت می‌کنیم و خودمون، تا وقتی که مامان‌بزرگش زنگ بزنه و ستاره با اکراه و معذرت‌خواهی گوشی رو بده به من؛ مامان‌بزرگش می‌گه: «علی‌جان، مامان و بابای این دختره که فکر و خیالی ندارن، اما من از نگرانی خواب ندارم... بیارش خونه قربونت برم... دیگه دیروقته....» قطع می‌کنم و گوشی رو بهش پس می‌دم؛ یاد حرفای باباش می‌افتم و بهش می‌گم ینی هیچ جای دنیا نیست که دوست داشته باشی بری؟ می‌گه: «چرا هست، دوست دارم برم اتریش... اون جا یه مؤسسه‌ای هست که به کسایی که می‌خوان خودکشی کنن کمک می‌کنه که مرگ راحتی رو تجربه کنن...» بعد درباره قانونی شدن خودکشی توی اتریش صحبت می‌کنه و من به صدای نگران مادربزرگش فکر می‌کنم.

یه نوافن چهارصد خوردم، یه زاناکس، یه لیوان شیر و چند قاشق مربای توت‌فرنگی، پس خیلی فرصت فکر کردن و نوشتن ندارم. کاش همه آدما مثل تبلیغات تلویزیونی عاشق همدیگه بودن و همیشه در حال بگوبخند و خوش‌گذرونی و ولخرجی و مثبت‌اندیشی، اما بچه‌های مردم دارن مواد می‌گیرن از این آقا احمدپور تو محله ما؛ مأمورا داداشِشو سر همین مواد کشتن وقتی ما کوچیک‌تر بودیم؛ مامانش تا همین قبل از کرونا برمی‌داشت این پیرزن‌مسجدیای بیکارو می‌برد تورِ قم‌جمکران‌کاشان، حالا کاری با اون ندارم فعلن، خودش جنس جاساز می‌کنه تو درختای محله برا مشتریاش، چن تا شبه‌انسانِ سیبیل‌ازبناگوش‌دررفته رو هم می‌ذاره به عنوان بپای جنس تا مشتری بیاد برش‌داره بره، انگار که دارن میوه‌ای چیزی از درخت می‌چینن؛ بعدم که مصرف می‌کنه و فیلم ازش می‌گیرن، وایرال می‌شه تو اینترنت که «معتادانمی‌گیرن» و یه جماعتی بهش می‌خندن؛ به آگاهی که زنگ می‌زنیم بیشتر درباره خود ماها سؤال می‌کنه تا از احمدپور. هر وقت حرفش می‌شه به شهرام می‌گم نمی‌دونم پول خوشبختی میاره یا نه، اما آدمایی مثل احمدپور اگه بلد بودن عین آدم پول دربیارن شاید این طوری بقیه رو بدبخت نمی‌کردن؛ شهرام می‌گه یه روز از زندگیم مونده باشه می‌رم دو تا قمه می‌زنم به گردنش و فرار: «فقط یه طوری باید مطمئن شم مرده وگرنه تا آخر عمرم باید فرار کنم...»

تایلر داردن: فقط وقتی همه چیزمونو از دست داده باشیم، آزادیم که هر کاری دوست داریم بکنیم.

باشگاه مشت‌زنی (۱۹۹۹)


آدمای زیادی رو دیدم که برده خواسته‌های دیگران هستن: رییس و مرئوس، دوست و خوانواده، زن و شوهر... ولی مگه ما آدما به غیر از اراده چی داریم برای از دست دادن؟ تا دلتون بخواد آدم دیوانه دیدم و روانی؛ از بین این همه آدم، دارم درباره یه آدم آگاه می‌نویسم: رضا رحمانی.

همه قبول دارن که آدم خوبیه؛ موهای فرفری سیاه و پرپشت داره؛ وقتی ما بچه بودیم یه مؤسسه زبان تو محله‌مون تأسیس کرد، که من و عقیل رفتیم ثبت نام کردیم؛ یه خانم خوش‌برورو و خوش‌اندامی هم معلم کلاسمون بود که از ابتدا یکی از جاذبه‌های اون مؤسسه به حساب میومد؛ همون اول که وارد کلاس می‌شد، درو می‌بست و مانتو و مقنعه رو درمیاورد و آویزون می‌کرد؛ عقیل حاضر بود هر کاری بکنه که بتونه باهاش صمیمی‌تر بشه و یه جوری بهش نزدیک بشه؛ از اول تا آخر کلاسم در گوش من درباره‌ش دری‌وری می‌گفت. یه بار که خانم معلم وسط کلاس رفت توالت، عقیل برگشت گفت: «علی مگه این با این کونِ خوشگلش توالت هم می‌ره؟» منم در گوشش گفتم: «توالت که می‌ره هیچی... تازه از تو کونشم همونی میاد بیرون که از تو مال ماها میاد بیرون...» بعد که با رضا رحمانی رفت تانزانیا، تازه فهمیدیم که اینا زن‌وشوهرن؛ از مسافرت که برگشته بود، سر کلاسا از خاطرات افریقا تعریف می‌کرد؛ از این که درکِ آدمای اون‌جا از زندگی نسبت به ما چقدر متفاوته و از غروبای رؤیایی و جذابش می‌گفت؛ بچه که نداشتن... یه شب توی خواب سکته کرد و رضا رحمانی تنها شد، اما کارشو ادامه داد؛ طبق معمول میومد مؤسسه... به جای زنش میومد سر کلاسا بهمون درس می‌داد... بیشتر خاطره تعریف می‌کرد البته؛ هر هفته که گذشت موهاش سفیدتر شد؛ کمتر از سه ماه نگذشته بود که حتا یه موی سیاه روی سرش نمونده بود؛ صداش دورگه بود و آروم و واضح صحبت می‌کرد: «توی جبهه آروم‌وقرار نداشتم... رو زمین که بودم دنبال این بودم که یه طوری برم تو هواپیما... از هواپیما با چتر می‌پریدم پایین... بعد گذاشتنم پشت تیربار و بعد هم راننده تانک شدم... این حالمو نگا نکنید الان، من با چتر از هواپیما می‌پریدم پایین... الان پا به سن گذاشتم دیگه...» و سکوت. ترم بعد که دیدم دوباره موهاش سیاهِ سیاه شده، فهمیدم که غم‌وغصه با آدم چه کارای عجیبی می‌تونه بکنه.

الان دیگه مؤسسه‌ای در کار نیست، به جاش یه مهد کودک ساختن. رضا رحمانی دیگه کار نمی‌کنه؛ پاتوقش میدون دهخداس... که یه میدون کوچیکه توی محله‌مون که قبلن وسطش یه مجسمه فلزی از دهخدا بود، با لغت‌نامه قطور و بزرگش، که بین دستاش نگه داشته بود و بهش نگاه می‌کرد: یه کتاب فلزی بزرگ و سنگین... که بعد از چند وقت دزدیدنش؛ دهخدا صبح تا شب به فضای خالی بین دستاش نگاه می‌کرد؛ چند هفته‌ای گذشت تا این که در نهایت خودش رو هم دزدیدن؛ چند روز بعد یه مجسمه گچی بزرگ به جاش گذاشتن که یه «عَلیاً وَلیُّ الله» بدقواره بود که هرگز دزدیده نشد. رضا رحمانی معمولن لباس بارسلونا می‌پوشه که هیچ جوره بهش نمیاد، هر پنج دقیقه یه سیگار می‌کشه و بعدازظهرا برای گربه‌ها شیر می‌خره؛ بعد تا وقتی که خورشید غروب کنه به انتهای بلوار خیره می‌شه و سیگار دود می‌کنه.