پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۳۹ مطلب با موضوع «محله و مدرسه» ثبت شده است

سالار تپل و بور بود، به نظر من آدم لات‌ولوت و بددهنی بود و هزار جور خلاف و کثافت‌کاری داشت؛ اوایل دبیرستان با هم آشنا شدیم و همیشه یه سلام‌احوال‌پرسی مختصری داشتیم، اما تا بعد از دبیرستان خیلی با هم‌دیگه صمیمی نشدیم؛ ماجرای با هم بودنمونم این طوری بود که سالار بعد از این که از دانشگاه فارغ‌التحصیل شد، با پارتی یکی از فامیلاشون توی سپاه استخدام رسمی شد، چند سالی اون جا کار کرد و مدیرمسئولی چیزی شد (آخرشم دقیقن نفهمیدم چی کار داشت می‌کرد، فک نکنم خودشم فهمیده‌ باشه، ولی یه جورایی با شرکتای پیمان‌کاری لینک می‌زد و پروژه‌های عمرانی انجام می‌داد برای سپاه)؛ یادمه وقتی استخدام شده بود کلی تعجب کرده بودم: «آخه مرد حسابی! تو رو چه به کار کردن تو سپاه؟ کجای تو به سپاهیا می‌خوره آخه؟ اصن چطوری قبولت کردن تو سپاه؟» جواب داد: «چیه حسودیت می‌شه خودت عاطل و باطل و دربه‌در می‌گردی دنبال پروژه که آخرش چندرغاز بندازن کف دستت؟» گفتم خاک بر سرِ من اگه یه روز به آدمِ نظامی و کارمندجماعت حسادت کنم (توهین نباشه به دوستان نظامی و کارمندان محترم).

سر بعضی از پروژه‌هاش کارش به من می‌افتاد و ازم کمک می‌خواست؛ توی انجام دادن کارا تند و تیز بود و آروم و قرار نداشت؛ خیلی به سر و وضع خودش نمی‌رسید و همیشه بوی گند سیگار می‌داد. بیشتر پروژه‌ها خارج از تهران بودن، سالار فقط با هواپیما از شهر خارج می‌شد و از چرندیاتی که معمولن قبل از تیک‌آف تحویلم می‌داد فهمیده‌بودم که همیشه موقع پرواز اضطراب داره: «علی نمی‌دونم چرا همه‌ش یادم می‌ره اون شلوار بدون کمربندمو بپوشم که سر گیت کوفتی سپاه این همه علاف نشیم... راستی اون جا رسیدیم تو خیلی صحبت نکنیا، سؤال‌مؤالم نپرس، اگه چیزی رو نفهمیدی خودم بعدن بت توضیح می‌دم... من فقط خودم زبون اینارو حالیمه... تو اصن هیچی نمی‌خواد بگی...» بعدتر البته فهمیدم که از سر دلالی کار من هم داره یه پولی برمی‌داره... که به نظرم خیلی هم غیرمنصفانه نبود؛ اما همیشه نگران این بود که نکنه ارتباط من با شرکتا باعث بشه من دست بالاتر رو داشته باشم و احیانن درخواست دستمزد بیشتری بکنم.

الان دیگه سالار از سپاه اومده بیرون و توی مغازه یکی از اقوامشون فروشندگی می‌کنه؛ دیگه رابطه‌مون خیلی با هم کم‌تر شده؛ یه بار اون اواخر که هنوز همدیگه رو می‌دیدیم برام تعریف کرد که به خاطر بدهی صد میلیون تومنی پدرش، بر خلاف میلش مجبور شده ‌بوده پنج‌شیش سال توی سپاه کار کنه تا صد میلیون تومن جمع بشه، تا بالاخره طلب‌کارا دست از سرشون بردارن.


یه زمانی بود که فربد هنوز ایران بود، هر روز با هم از دبیرستان برمی‌گشتیم خونه، بستنی می‌خوردیم و صحبت می‌کردیم؛ از همون قدیما بابای فربد توی محله سلمونی داشت؛ فربد هر روز می‌رفت اون جا، کیفشو می‌انداخت گوشه مغازه، با باباش سلام‌علیکی می‌کرد و کف مغازه رو طی می‌کشید. حالا که فربد رفته خارج، هرازچندگاهی با رفقا جمع می‌شیم و به بهونه‌های مختلف سر می‌زنیم به باباش؛ موهاش کاملن سفید شده، هنوز روزنامه و مجله می‌خونه و هنوز عشق بحثای سیاسیه؛ به تئوری هم داره که همیشه آخر همه بحثای سیاسی مطرح می‌کنه: «اگه این جا دستت به جایی بند نباشه و اهل کلاه گذاشتن سر کسی نباشی، بهترین کار اینه که بری از ایران... بد که نمی‌گم علی آقا؟» خوش‌حاله که اون ورِ آب به فربد داره خوش می‌گذره ولی فک کنم خیلی دلش واسه‌ش تنگ شده: هر کی واسه اصلاح می‌ره پیشش شبیه فربد می‌شه؛ فرقی نمی‌کنه چی بهش بگیم، موهامونو یه جوری اصلاح می‌کنه که شبیه فربد بشیم. فربد موهای صاف و پرپشت داشت. اون موقعی که یکی از رفقامون که موهای فرفری داشت، وارد آرایشگاه بابای فربد شد و شبیه فربد از آرایشگاه بیرون اومد فهمیدیم که قضیه داره جدی می‌شه.

... تلفن رو برداشتم تا شماره‌ای بگیرم، اما هیچ کس رو نداشتم. دفترچه تلفن من پر از اسم‌های جورواجوره، اما وقتی دنبال کسی می‌گردم تا بتونم چند کلمه‌ای باهاش حرف بزنم، می‌بینم که به صورت مفتضحانه‌ای هیچ کس رو ندارم و اون اعدادی که جلوی اسم‌ها نوشته شده، مثل اعدادی که روی یه چک بی‌محل نوشته شده باشه، بی‌ارزش و مسخره‌س. 

 قهوه سرد آقای نویسنده (۲۰۱۶)


امیدوارم خوب و سلامت باشی مرتضا. توی دبیرستان، به خاطر قد بلندت، همیشه آخرین میزای کلاس بودی و با من زیاد فاصله داشتی. بدون موالات، هر چی به ذهنم برسه می‌نویسم، ببخشید که این نامه هیچ وقت به دستت نمی‌رسه.

تو خوش‌تیپ و خوش‌قیافه هستی، هر وقت می‌بینمت یاد ادوارد نورتون می‌افتم. لباس‌های خوب بپوش و از قد بلند و اندام متناسبی که داری لذت ببر. تکلیفت رو با زگیلی که روی صورتته مشخص کن؛ یا از شرش خلاص شو یا دست از مخفی کردنش توی عکسا بردار و موقع سلفی گرفتن صورتتو کج‌وکوله و یه‌وری نکن. در کل شرمندگی هیچ وقت فایده‌ای نداره و فقط بهت آسیب می‌رسونه. چرا باید به خاطر این که چند سال پشت کنکور موندی که تلاش کنی پزشکی قبول شی و دست آخر نشد و حساب‌داری خوندی شرمنده باشی؟

حالا که فارغ‌التحصیل شدی و سربازی هم تموم شد، هر وقت تونستی مسافرت برو؛ اول جاهای نزدیک‌تر، بعد جاهای دورتر. توی دوره‌ای که زندگی می‌کنیم، سفر کردن، خالص‌ترین تجربه‌ایه که یه آدم می‌تونه داشته باشه. اگه به هر دلیلی توی مسافرت نبودی، کتاب بخون. نه این که همین جوری تند و تند کتاب بخونی... بخشی از کتاب شو... بخشی از دنیای نویسنده... در واقع کتاب وسیله‌ایه برای آشنا شدن با دنیای آدمای دیگه‌ای که از ما دور هستن یا توی زمان دیگه‌ای زندگی می‌کردن؛ این طوریه که کتاب خوندن هم خودش یه جور مسافرته.

جاودانگی افسانه‌س، دنیای واقعی همه چیز رو از بین می‌بره: وسایلی که داری، خاطرات قشنگت و تلخ‌تر از همه، اعضای خونواده‌ت. از یه جایی به بعد، هر سالی که از زندگی‌ت بگذره تنهاتر می‌شی. فکرتو مشغول به دست آوردن چیزها و آدم‌های بی‌ارزش نکن. خیلی‌ها بهت می‌گن که تنها بودن خوب نیست؛ البته نه این قدر زُمُخت که من الان گفتم، یه طوری قشنگ‌تر می‌گن: «تمام معنای زندگی شریک شدن و رابطه داشتن است. در تنهایی که بگذرانید انگار واقعن زندگی نکرده‌اید. اگر کسی نباشد که خود را در آینه او ببینید، انگار وجودتان متوقف شده است...»؛ خب واقعن هم تنهایی چیز خوبی نیست. تنهایی مثل یه چاه عمیق می‌مونه، یه خلأ بی‌انتها؛ اما مرتضا، گاهی بعد از بودن و ارتباط برقرار کردن با یه نفر می‌فهمی که تنهاتر شدی و آروم آروم احساس می‌کنی با هیچ کس جور نیستی، احساس می‌کنی شبیه انسان‌های دیگه نیستی و یه روزی به اعجاب ثروت پی می‌بری: اگه فقیر و بی‌پول باشی آدما ازت فرار می‌کنن و اگه ثروتمند و توانا باشی خودت از آدما فرار می‌کنی.... مرتضا جان! می‌دونم که توی اینستاگرام سه کا فالور داری و پست‌هات هزار تا لایک می‌خوره، اما بین من و تو یه نقطه مشترک قدرتمند وجود داره: هر دو احساس تنهایی می‌کنیم. هر دو حس می‌کنیم یه چیزی که وجود نداره، داره خفه‌مون می‌کنه. من آدم درون‌گرایی هستم و تنهایی رو تحمل می‌کنم؛ تنهایی فیلم دیدن، تنهایی رستوران رفتن و تنهایی کار کردن. به نظرم تنهایی، با همه زجری که همراهش هست، مزایای خودشو داره. بنویس مرتضا. می‌دونم تو آدم جمع‌دوستی هستی... تنهایی برای تو چه حسی داره؟