پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۲۵ مطلب با موضوع «محله و مدرسه» ثبت شده است

پارسا از بچه محلا بود، رفیق یاسین بود و بعد از یه مدتی به گروه موسیقی‌مون اضافه شد؛ هم‌سن و سال بودیم ولی هیچ وقت با همدیگه توی یه مدرسه نبودیم؛ قیافه و هیکلش شبیه لوک خوش شانس (کارتونش) بود؛ با این که خودش و خونواده‌ش درگیر یه سری مشکلات اقتصادی پیچیده شده بودن، همچنان مثبت اندیش و صبور بود؛ مثل لوک خوش شانس کم حرف می زد و خوب گوش می کرد؛ خیلی با هم بحث سیاسی و مذهبی داشتیم؛ وقتی توی این جور مسائل با هم اختلاف نظر داشتیم، هیچ وقت با اطمینان نمی گفت که نظر خودش درسته، عوضش از یه تکنیک خاصیی استفاده می کرد و همیشه فرض رو بر این می ذاشت که چیزی که من دارم می گم درسته، بعد آروم آروم ایرادایی که نظریه من داشت رو توضیح می داد و معمولن آخر بحث‌ها متوجه می شدیم که نظر اون به حقیقت نزدیک‌تر بوده؛ توی همه آدم ها فقط دنبال نکات مثبتشون می گشت و من این اخلاقش رو خیلی دوست داشتم. 

من چند سال توی مدارس علامه حلی تدریس کردم؛ یه روز که سر کلاس بودم یکی بهم زنگ زد که شماره نداشت! صدای آروم و لحن دل‌نشینی داشت که باعث می شد باهاش مؤدبانه صحبت کنم؛ بهم گفت می خواد درباره آقای پارسا ... باهام حضوری صحبت کنه؛ ظاهرن مسئول نیروی انسانی یه مجموعه ای بود که هر کاری کردم پشت تلفن نگفت کجاس؛ حدس می زدم از سپاه یا یکی از نهادهای امنیتی یا اطلاعاتی باشه؛ ازم پرسید الان دقیقن کجایی؟ گفتم تجریش، مدرسه علامه‌حلی سه. گفت تا چند دقیقه دیگه توی مدرسه می بینمت. چند دقیقه گذشت، دوباره تلفنم زنگ خورد از طرف همون شماره ای که شماره نبود؛ گفت یه کاری براش پیش اومده و اگه برام مقدور هست بعد از ظهر یه جایی قرار بذاریم؛ یه مقداری به نظرم مشکوک بود؛ می خواستم بهش بگم که یه روز دیگه توی مدرسه قرار بذاریم که خودش کافه نخلستون رو پیشنهاد داد؛ با خودم فکر می کردم: «حتمن از سپاهه؛ فقط سپاهیا این قدر جوگیرن و هیچ اطلاعاتی درز نمی دن... شایدم وزارتی چیزی باشه البته... ولی به احتمال زیاد سپاهه چون کافه نخلستون پاتوقشونه... شایدم وزارتیه که می خواد فکر منو ببره سمت سپاه؟ می رم می شینم باهاش صحبت می کنم دو تا سؤال ازش می پرسم می فهمم دیگه... چرا اصن از خود پارسا نپرسم؟ البته ممکنه اونم از همین الان جوگیر شده باشه پرت و پلا جواب بده؛ از همون یارو می پرسم می فهمم دیگه... ولی احتمالن همون سپاهه!»

من زودتر رسیدم و بهش زنگ زدم؛ فهمیدم پشت موتوره. بچه های وزارت با این که عشق موتورن، ولی توی انجام وظایفشون خیلی محتاط تر عمل می کنن و خیلی کم‎تر از سپاهیا پشت موتور می شینن: احتمالن سپاهیه؛ شایدم موتور خودشه اصن می خواد از این جا برگرده خونه... روبروم نشست و سلام و احوال‌پرسی کرد؛ به صورت شیش‌تیغش نگا کردم که مورچه روش بوکس‌وباد می کرد! فکر کردم: «بچه های سپاه عشق ریشن؛ قطعن وزارتیه! عوضی پارسا داره به کجاها وصل می شه!» شروع کردیم به گپ و گفت؛ فهمیدم خیلی درباره پارسا بیش‌تر از چیزی که فکر می کردم می دونه و خیلی هم درباره محله ما اطلاعات داشت؛ تقریبن مطمئن بودم که سپاهی نیست، از طرفی حوصله کاراگاه بازی هم نداشتم و بیشتر دوس داشتم با یه سؤال مستقیم سر و ته این شک و شبهه رو به هم بدوزم؛ اما اگه ازش بپرسم شما نیروی کجا هستید حتمن شر و ور جواب می ده و می گه من از پایگاه مقاومت بسیج منطقه.... 

نمی دونم داشت چی می گفت که دل به دریا زدم، پریدم وسط حرفش و گفتم: «عذر می خوام! من پشت تلفن متوجه نشدم... فرمودید نیروی سپاه هستید یا وزارت؟» با لبخند توی چشمام نگاه کرد؛ بیدمشک و بهارنارنج سفارش داده بودیم که همون لحظه روی میزمون قرار گرفت؛ با خنده گفت: «پشت تلفن نمی تونستم توضیح بدم ببخشید... یه قوانینی هست که دست و پای ما رو می بنده. ما آقا پارسا رو برای استخدام توی بیت رهبری مد نظر داریم.» چشام داشت از حدقه می زد بیرون. پارسا بره بیت رهبری چه غلطی بکنه آخه؟ من باهاش تماس نگرفتم؛ چند وقت بعد از اون ماجرا خودش توی تلگرام پیام داد:

سلام علی جون!

سلام پارسا خوبی؟

خدا رو شکر

عاقا استخدام شدی؟

کجا؟

نمی دونم والله! اومده بودن تحقیق!

جدا؟

بله؛ اونم تحقیق حرفه ای!

از کجا؟ کی؟

پارسال حدودن همین موقع‌ها.

نه والله! تو کجایی؟ درس و کار چی شد؟

درسم تموم نشده هنوز... یه روز بیا خونه مون پارسا، با بچه های بالا بیا!

بالا چیه بابا ما کف پاتیم. 

موفق باشی برادرررررررررررر!

علی جون یه سؤال؟

بفرما برادرررررررررررررررررررر!

گیتارو چه کردی؟ من هنوز به یاد اون ترانه هستم...

در همون حاله اتفاقی نیفتاده. فعلن سرم با درس گرمه. ببینم بعد از درس خدا برامون چی مقدور کرده. تو چه کردی گیتارو؟

من هیچی... می دونی کدوم آهنگو می گم؟ «خیلی غریبی واسه من، از چه شبی جدا شدی...»

عاره یادمه.

کی بیام پیشت؟

هر وقت دوست داشتی. من معمولن خونه ام.

الان بیام؟

غلط کردم! الان مامانم اینا هستن، فردا صبح بیا.

فردا صبح نیستم!

عه... فردا صبح بالایی؟

بابا بیخیال... فردا شب هستی؟

بله در خدمتیم.

فقط باید یه قولی بدی.

باشه من هر قولی بخوای می دم فقط یادت باشه شیرینی سر کار رفتنتو با خودت بیاری.

علی به خدا کار جور نشد؛ تموم شد رفت....

حالا چه قولی باید بدم؟

«خیلی غریبی واسه من» بخونی برام.

خیلی وقته نمی خونم برادر... چند ساله نخوندم....

دل منو نشکن علی...

...

...

به استثنای وقت هایی که برای مادرم یا سارا ساز می زدم، هیچ وقت توی زندگیم احساس نکردم که نوازنده خوبی هستم یا استعداد خاصی توی موسیقی دارم که مثلاً در حال تلف شدنه. اوایل که یه دَلَنگ و دولونگی یاد گرفته بودم، هر وقت هزار تا مهمون میومد خونه‎مون، همین جوری که همه نشسته بودن و داشتن با هم صحبت می کردن، بابام یه جوری که صداش به همه برسه می گفت: «علی واسه‌مون ساز می زنی؟» پدر جان! همین الان عرض کردم، به غیر از مادرم و سارا دوست ندارم برای کس دیگه‌ای ساز بزنم... ولی خُب... وقتی برای آشنا و فامیل ساز می زدم بابام خیلی بهم افتخار می کرد و این باعث می شد همیشه واسه هر کسی که بابام دوست داشت ساز بزنم. البته مهسا وقتی میومد خونه‌مون، قبل از پدرم ازم می خواست که ساز بزنم؛ حتا یادمه چند بار اتفاق افتاده بود که بعد از این که برای همه موسیقی رو اجرا می کردم و ساز رو داخل کیفش می ذاشتم و می بردمش اتاقم، مهسا رو می دیدم که تنهایی پشت سرم راه افتاده و اومده توی اتاقم و می‌گه که اگه می شه یکی از قطعه ها رو، همین جا، دوباره برام اجرا کن؛ من هم خُب براش اجرا می کردم. 

از ابتدای امر، بیشتر به موسیقی کلاسیک علاقه داشتم و برای همین هر وقت قطعه‌ای رو برای آرمان اجرا می کردم، قبل از این که به وسطاش برسم متوجه می شدم که نارکولپسی شده (!) و تقریبن خوابیده؛ همین طوری شد که آروم آروم متوجه شدم که موسیقی، یا بهتره دقیق‌تر بگم: شنیدن و دیدن اجرای یک قطعه موسیقی، برای بعضی‌ها اصولن پدیده جذابی نیست؛ مثلن من می‌دونم که هیچ وقت برای ایمان نباید یه قطعه طولانی اجرا کنم چون از یه بخشی به بعد دیگه اصلن به موسیقی گوش نمی ده و بیشتر به عشق از دست رفته‌ش فکر می کنه تا اون نُت‌هایی که من دارم برای دقیق به صدا دراوردنشون خودم رو جر می‌دم. بعضی‌ها خوب گوش می کنن که موسیقی داره دقیقن چی می گه؟ بعضی ها ولی انگار نه انگار. فربد خوب گوش می کرد و عاشق بعضی از قطعه ها شده بود؛ همه جا و پیش همه از ساز زدن من تعریف می کرد؛ این قدر تعریف کرد که بنیامین و دانیال ساز خریدن و از من خواستن که بهشون ساز زدن یاد بدم.

جالب‌ترین بازخورد رو ولی قطعن از مِتی طَیّب می گرفتم که اون موقع‌ها که توی خونه ویلایی زندگی می کردیم، همسایه دیوار به دیوارمون بود؛ پسر چموش و بزرگ خونواده بود و می گفت که هر وقت صدای ساز زدن من از توی اتاقش به گوشش می خوره، به بهونه گوش دادن به صدای ساز من میاد توی حیاط و دور از چشم مامان و باباش چند نخ سیگار دود می کنه. 

شب از نیمه گذشته، خواب ندارم و بیش از دو هفته س که تنها زندگی می کنم.

چهارمین گروهی که من توش ساز می زدم، یه گروه سه نفره بود که به اصرار من تشکیل شد. اول فقط من و یاسین بودیم و دوئت کار می کردیم؛ پارسا بعدن بهمون اضافه شد که توی یه پومودوروی دیگه می‌نویسمش. یاسین سبزه بود و موهای صاف و چهره جذابی داشت، خیلی خوب ساز می زد و صدای خوبی هم داشت؛ چند سال از من بزرگتر بود و آدم خوش اخلاق و با مرامی بود؛ توی دنیای رفاقت، خیلی چیزا یاد من داد و خیلی جاها کمکم کرد؛ شغلش نصب و تعمیر آسانسور بود و وضعش بدک نبود؛ پدر و مادرش پیر بودن و بیش از هر چیز توی این دنیا آرزو داشتن که عروسی تک‌پسر شاخ شمشادشون رو ببینن؛ برای این که همه‌ش جلوی چشم مامان باباش نباشه، روی پشت بوم خونه‌شون یه اتاق بزرگ درست کرده بود و بیشتر وقتایی که خونه بود، اون تو بود. 

البته یاسین روی پشت بوم تنها نبود: یه سری مرغ و خروس و سگ و گربه و غاز و قرقاول و کفتر هم داشت که اون جا ازشون مراقبت می کرد؛ واقعن پشت بومشون شبیه باغ وحش شده بود و پدر و مادرش سر این موضوع از دستش شاکی بودن؛ خودش اما، صندلی چوبی رو می ذاشت وسط همه جک و جونورا و همه عصرهای زندگیش رو وقف ساز زدن و چُس‌دود کردن سیگار می کرد؛ عوضی خیلی هم قشنگ و با استیل سیگار می کشید! توی همه زندگیم هیچ چیزی مثل سیگار کشیدن یاسین من رو به سیگار کشیدن تشویق نکرده و نخواهد کرد! حتا کفترا هم موقع سیگار کشیدنش بهش خیره می شدن؛ مطمئنم برای زدن مخ دخترا هم بیش از این که از گیتارش استفاده کنه، از سیگارش استفاده می کرد...

با چند تا دختر رابطه داشت؛ خودش می گفت هیچ کدومشون جدی نیستن و فقط برا تفریح و وقت گذرونی باهاشون بیرون می ره؛ خیلی دوست داشت منو ببره توی اکیپ‌های عجیب و غریبی که باهاشون بیرون می رفت؛ بهش می گفتم: «احتمالن یه روزی اولین سیگاری که می کشم رو از دست تو بگیرم و یه وقتی بذارم برای این که ازت یاد بگیرم چطوری سیگار می کشی، اما قطعن تا آخر عمرم برا تفریح کردن با ناموس مردم وقت ندارم.» بدون این که سیگار از بین لبهاش جابه‌جا بشه می خندید و می گفت: «بابا تو دیگه خیلی خری!» نمی خوام الکی شعار بدم و آخر داستان رو به سمتی ببرم که رفیق به این خوبی به فنا بره، از طرفی یاسین هم آدم حواس‌جمع و باهوشی بود؛ واقعن نمی دونم چطوری بی‌هوا در رادیاتور ماشینش رو باز کرده بود و آب داغ پاشیده بود توی صورتش؛ به کلی از ریخت و قیافه افتاد؛ افسرده شده بود، اصلن از خونه بیرون نمیومد و حتا اجازه نمی داد کسی بره دیدنش؛ بعد از یه مدتی مثل فیلم چشمانت را باز کن شد و به هر دری زد که صورتش مثل قبل بشه و بر خلاف اون فیلم، خیلی هم شبیه قبلش شد، اما نمی دونم چرا بعد از اون ماجرا، غمی که همراهش بود هیچ وقت از بین نرفت؛ تقریبن همین ماجرا باعث شد که گروه خوبی که داشتیم از هم بپاشه.