پومودوروهای شبانه

درباره نوعِ بشر

۵۰ مطلب با موضوع «محله و مدرسه» ثبت شده است

چند بار پشت سر هم پلک می‌زنم و به طبقه‌های کتابخونه نگاه می‌کنم. هر چیزی که روی قفسه‌ها هست چپ‌وراست می‌شه... مثل زلزله، اما یه خرده نرم‌تر و آروم‌تر. مثل اون دفعه که سنگین‌ترین کتابی که رو قفسه‌ها بود رو ورداشتم، محکم کوبیدم تو صورتم و نگاه کردم که چطوری قطره‌های خون از دماغم روی جلد کتاب می‌ریزن: «طراحان چگونه می‌اندیشند؟ برایان لاسون» چشمام پر از اشکه و می‌سوزه. ژلوفن مصرف می‌کنم، چون سه روزه که سردردم خوب نمی‌شه.... یه تابستونی بود که بچه‌دبستانی بودم، هیچ مسئولیتی توی زندگی نداشتم و هنوز داداشم به دنیا نیومده بود. بابام یه قفلی عجیب زده بود: فقط در صورتی اجازه داشتم با بچه‌ها برم دوچرخه‌سواری که هر روز یه نقاشی از یه چیز واقعی بکشم. وقتی چند بار بچه‌محلا اومدن دنبالم و هرچقدر گریه کردم مامان و بابام اجازه ندادن از خونه برم بیرون، فهمیدم قضیه جدیه. هر روز صبح یکی‌دو ساعت قبل از مامان و بابام از خواب بیدار می‌شدم و قبل از این که اونا بیدار شن یه چیزی می‌کشیدم؛ دوست داشتم نقاشی کشیدنو، اما اون موقع فقط می‌کشیدم که شرش کنده شه؛ بعدها وقتی تو خونه آقای امیری با آبجی و داداشم تو یه اتاق زندگی می‌کردیم، شبا قبل از خواب، خاطرات روزایی که هنوز به دنیا نیومده‌بود رو برای داداشم تعریف می‌کردم... کلی می‌خندیدیم؛ چند ساعت طول می‌کشید که بفهمم دیگه خوابیده و باید ساکت شم. 

خسرو بچه‌محلمون بود؛ اون موقع که بچه‌ش تازه به دنیا اومده بود خیلی پول‌لازم بود و هر وقت می‌دیدمش یه ماجرای طولانی تعریف می‌کرد و آخرش می‌گفت: «خلاصه علی‌جان... می‌خوام وام بگیرم سر این قضیه... یه پولی داری که سه‌چهار ماه لازم نداشته باشی؟ نمی‌خوام خرجش کنم فقط می‌خوام امتیاز وامم جور شه... اگه نداری هم تعارف نکن....» معمولن بعدازظهرا بچه‌ش بغلش بود و تو محله چرخ می‌زد؛ بچه‌ش سفیدمفید و تپل بود و مثل خودش الکی می‌خندید؛ الان حتمن خیلی بزرگ شده. خودِ خسرو هم دماغ پت‌وپهنی داشت و همیشه ریش می‌ذاشت. تو دلم می‌گفتم تو این اوضاع خرابت دیگه بچه‌دار شدنت چی بود. یادمه تو راه مدرسه از تو پارک که رد می‌شدیم، یه گلی رو ورمی‌داشت و تهش رو می‌مکید و می‌گفت خیلی خوش‌مزه‌س، علی بیا به دونه بچین و امتحان کن؛ من خوشم نمیومد مثل خسرو با باغبونای پارک دهن‌به‌دهن بذارم.... فیلم می‌بینم تا یه کم از خودم و خاطراتم فاصله بگیرم. شاید بد نباشه برم بیرون و یه نفرو ببینم. به خسرو پیام می‌دم و سال نو رو بهش تبریک می‌گم.

از چند هفته پیش که فربد برگشت سوییس هر روز حالم بدتر شد، اما سعی می‌کنم خیلی ناراحت نباشم که حال بقیه رو خراب نکنم؛ هر روز می‌رم سلمونیِ باباش اما هیچی‌به‌هیچی، می‌شینیم دری‌وری می‌گیم درباره محله و اتفاقای دیگه. 

امروز یازده صبح از خواب بیدار شدم. انگار حالم بهتر بود اما محض احتیاط دو تا زاناکس دیگه هم خوردم و نشستم روی مبل و فکر کردم چرا پس زمستون امسال این‌قدر نفرین‌شده و سگ‌طولانی بود و بعد از چند دقیقه از کف پا حس کردم دارم با یه مایع سرد و سنگین پُر می‌شم، مثل سرب... سرم که سنگین شد و عضلات صورتم گزگز کرد فهمیدم که دارو داره اثر می‌کنه؛ از این جا به بعد این طوریه که اعضای بدنم به هر چیزی با تأخیر واکنش نشون می‌ده، سوزش چشمام شروع می‌شه و می‌رم به سمت تخت‌خواب و خاطره‌بازی و خیال‌پردازی.

جواد چند سالی جهشی خونده‌بود و از اول عشق خلبانی بود؛ زیاد شیطونی می‌کرد و سرِ نترسی داشت؛ ما می‌گفتیم این جواد خلبان ازش درنمیاد، اما با لیس و بدبختی خلبان شد؛ خیلی اهل بیرون رفتن و گشت‌وگذار و خوش‌گذرونی بود؛ مادرش مدیر یه مدرسه بود یا یه‌همچین‌چیزی؛ بابای خدابیامرزشم نمایندگی زیمنس داشت و آدم باهوش و مصمّمی بود که وقتی دبیرستانی بودیم، متأسفانه سرطان گرفت و از دنیا رفت؛ هر وقت جایی می‌شنوم یا می‌خونم که برای خلبان شدن باید سالم باشی و خیلی قوی، یاد روز ختم باباش می‌افتم که چقدر محکم توی بغلش فشارم می‌داد و گریه می‌کرد، چند ثانیه ازم فاصله می‌گرفت و دوباره فشارم می‌داد: «هر وقت تو رو می‌دید باهات انگلیسی حرف می‌زد علی... یادته چقدر خوشش میومد بریم کلاس زبان؟» یه داداشم داشت که از خودش خیلی بزرگ‌تر بود، اون موقع خب دانشجو بود و هر وقت می‌دیدمش سرش با دختربازی گرم بود؛ به جواد پول می‌داد که بعد از مدرسه با دوستاش بره هر رستورانی که دوس داره غذا بخوره و بگرده تا خودش بتونه یکی از دوس‌دختراشو با خیال راحت و بدون مزاحمت ببره خونه، برا من و جواد بد نبود البته: بعد از مدرسه کارمون این بود که بریم رستوران. همه رستورانا و کافه‌های محله رو گشته بودیم؛ گاهی وقتا هم جواد دوس داشت سربه‌سر داداشش بذاره، این جور موقع‌ها بعد از مدرسه سریع و سرزده می‌دوییدیم می‌رفتیم خونه‌شون و مزاحم داداشش و دوس‌دختر فلک‌زده‌ش می‌شدیم؛ داداشش هول می‌شد و بهش می‌توپید: «جواد مگه قرار نبود دیرتر بیای؟ من امروز مهمون دارم...» جوادم تکالیف مدرسه رو بهونه می‌کرد وبا زبون‌بازی از دل داداشش درمیاورد؛ عاشق داداشش بود، اما ازش دلخور بود که پولاشو خرج دخترایی می‌کنه که خیلی زود از زندگیش می‌رن بیرون؛ بعدتر داداشش ازدواج کرد و رفت پاریس برای زندگی، خیلی هم اصرار داشت که جواد و مامانش هم برن پیشش، اما اونا راضی نشدن از ایران برن. 

جواد از اول عشق خلبانی بود؛ اوایل که رفته بود تو تیم پرواز عاشق یه نفر شده بود که هر روز درباره‌ش باهام حرف می‌زد و خیلی هم روش تعصب داشت، اما سر یه ماجراهایی بیخیال عشقش شد و با یه مهماندار ازدواج کرد که اون طوری که خودش می‌گفت، عاشق حیا و جدّیتش توی کار شده بود: ملیحه. ملیحه به زندگی کردن توی خونه کوچیکی که مادر جواد توی محله براشون تهیه کرده بود راضی نمی‌شد، پس مادر جواد بی‌خیال شأن و منزلتش شد: «خب... من تنهایی توی این خونه دَرَندشت چی‌کار کنم جواد جان؟» و قرار بر این شد که جواد و ملیحه برن توی خونه بزرگِ مامانِ جواد و مامان جواد بره توی خونه کوچیکی که برای جواد خریده بود زندگی کنه.

جواد و ملیحه به خوبی و خوشی دارن توی یه خونه درندشت زندگی می‌کنن، اما داستان و ماجرا زیاد داشته زندگی‌شون؛ همیشه یه اختلافات و دلخوریایی بین‌شون بوده و الانم هست؛ مثلن جواد دوست داره زودتر بچه‌دار شه و ملیحه همیشه مخالفه؛ یه بار جواد گفت می‌خوام طلاقش بدم، گفتم چرا؟ گفت: «تو ماشین دعوامون شد، از ماشین پیاده شد رفت چند متر جلوتر و جلوی چشمای من سوار اولین شاسی‌بلندی شد که براش بوق زد.» گفتم: «خب تو چیکار کردی؟» گفت: «بهش زنگ زدم گفتم همین الان از اون ماشین پیاده شو، اونم پیاده شد، رفتم سوارش کردم.» بعد اون ماجرا البته خیلی زود آشتی کردن.

دبیرستان که بودیم شایان بچه‌ی شادوشنگولی بود، کاری به کار کسی نداشت و درسش افتضاح بود؛ جاش اون طرفِ کلاس، روی نیمکتِ چسبیده به پنجره‌ی رو به خیابون بود؛ روزایی که می‌خواستیم زنگ آخر از مدرسه فرار کنیم، یه بهونه‌ای برای دربونِ مدرسه جور می‌کردیم (مثل خریدن نون‌بربری برای معلم فیزیک)، می‌رفتیم بیرون و زیر اون پنجره منتظر می‌موندیم تا شایان کیفامونو از پنجره بندازه پایین؛ یه بار باباش اومده‌بود مدرسه و از بیشتر معلما خواسته‌بود که معلم خصوصی شایان بشن؛ اما معلما (که از اوضاع درسی شایان باخبر بودن) هیچ کدومشون نپذیرفتن، به غیر از معلم ریاضی‌مون؛ چند جلسه‌ای از کلاس خصوصی‌ش نگذشته‌بود که همون معلم ریاضی بردش پای تخته و بهش گفت یکی از مسائل رو از روش اس‌وپی حل کنه؛ شایان هم خیلی مسلط حلش کرد و با غرور نشست روی نیمکتش و مورد تشویق معلم هم قرار گرفت. خوشحال بودیم که شایان داره توی درساش پیشرفت می‌کنه، اما شایان دیگه بیخیال روش اس‌وپی نشد: همه مسائل و درسای بعدی رو می‌خواست با روش اس‌وپی حل کنه و حتا مسائلِ درسای دیگه مثل شیمی و هندسه رو هم یه جوری به راه‌حل اس‌وپی مرتبط می‌کرد؛ هر وقت یه معلمی یه سؤال از کل کلاس می‌پرسید، شایان بدون معطلی دستش رو می‌برد بالا: «آقا نمی‌شه از روش اس‌وپه حلش کرد؟» و بعد از شنیدن خنده بچه‌ها زیر لب غُر می‌زد: «ای بابا... ینی اس‌وپه فقط به درد همون یه درس می‌خورد؟»

اوایل (همون موقع که تو دبیرستان بودیم) توی یه آتلیه عکاسی کار می‌کرد؛ یه روز بعدازظهر با شهرام و نصفِ هم‌کلاسیای دیگه رفتیم آتلیه‌ای که کار می‌گرد گفتیم ما می‌خوایم عکس دسته‌جمعی بندازیم و چه دلقک‌بازیایی که توی آتلیه درنیاوردیم.... بنده خدا شایان همه‌ش نگران بود که الان صاحب آتلیه میاد و ماجرا می‌شه... بعدتر رفت سر یکی از ساختمونای باباش وایساد و کار ساخت‌وساز انجام داد. یه بار با شهرام داشتیم عکسای قدیمی رو مرور می‌کردیم که رسیدیم به عکسایی که اون روز توی آتلیه گرفته‌بودیم و متوجه شدیم به غیر از من و شهرام و دوسه تا از بچه‌های دیگه، همه بچه‌هایی که تو عکس بودن از ایران رفتن.... شهرام می‌گه علی حالا این شایان با این آی‌کیوش این همه ملک‌واملاک از کجا آورد آخه؟ می‌گم باباش ملّاکه و کلی بساز‌بنداز داره؛ می‌گه باباش از کجا این همه آورده خب؟ اصن کدوم بابایی این همه پول و سرمایه می‌ده دست این بچه؟

یادمه گاهی وسطای کلاسا اگه حوصله‌ش سر می‌رفت گوشی رو از جامیزی درمیاورد و به دوس‌دخترش یه پیامی می‌داد... آخر با همونم ازدواج کرد؛ زنشم عین خودش بود، چند باری دیده‌بودمش؛ بعد که از هم جدا شدن یه بار بهم گفت عجیب‌ترین قسمتش اینه که تو همیشه داری بهش فکر می‌کنی، اما کمتر کسی جرأت داره درموردش باهات حرف بزنه؛ ازش پرسیدم ینی دلت می‌خواد دوباره برگردید پیش هم؟ گفت: «بعضی وقتا دلم براش تنگ می‌شه اما وقتی یاد عوضی‌بازیاش می‌افتم به دلم می‌گم زر نزنه و دوباره سعی می‌کنم فراموشش کنم و سیگار می‌کشم و آه؛ هنوزم نتونستم عکسا و فیلماشو پاک کنم... بعضی وقتا هم می‌رم اینستاشو چک می‌کنم و به خودم فحش ناموس می‌دم که چرا از دست دادمش.» به نظرم شایان همیشه بلده چطوری سر خودشو گرم کنه؛ الانم اومده تا نقشه ویلای جدیدشو براش بکشم؛ می‌گم شایان من تا حالا ویلا طراحی نکردم ولی می‌دونم اون جایی که داری ویلا می‌سازی زمینش مرطوبه و تا می‌تونی باید از زمین فاصله بگیری؛ تأکید می‌کنه که ویلا روبرا خودش نمی‌خواد و می‌خواد سی‌صد تومن بسازه و یه تومن بفروشه؛ می‌گه پونزده تا تیبا خریده از سایپا و داره می‌فروشدشون و پولشونو سرمایه‌گذاری می‌کنه توی ویلا و آپارتمانای اطراف شهر و فلان؛ یه شاسی‌بلند چینی هم خریده که دست‌نخورده گذاشته تو پارکینگ و منتظره گرون‌تر بشه بعد براش مشتری پیدا کنه. می‌گم همین شماهایید قیمت ماشینو جابه‌جا می‌کنید تو بازار؛ می‌گه علی یکی رو می‌شناسم پونصد تا ماشین یه‌جا خریده از سایپا... دیگه این که اعتقاد داره سلیمانی رو خودشون فدا کردن؛ می‌گه تو یه مستند حیات وحش دیده وقتی بوفالوها دارن از حمله شیرا فرار می‌کنن، همیشه یه بوفالو هست که از گله دورتره، بوفالو‌ها خودشون به سمت اون حمله می‌کنن و زخمی و زمین‌گیرش می‌کنن. شیرها مشغول خوردن بوفالوی قربانی می‌شن و سایر بوفالوها در امان می‌مونن. می‌گم ینی تو فک می‌کنی خودی زده سلیمانی رو؟ می‌گه: «خودی نزده، خودی گرا داده. همه چی هم داشت خوب پیش می‌رفت تا این گند آخری که بالا آوردن.»