پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۲۷ مطلب با موضوع «محله و مدرسه» ثبت شده است

من شخصن تا حالا آقا حلیمی رو ندیدم و خیلی هم واسه دیدنش مشتاق نیستم، اما اسمش رو خیلی زیاد تو محله شنیدم؛ خیلی قبل از ما توی این محله بوده و این جا ملک و املاک زیادی داره؛ شغلش خرید و فروش ملک و زمینه، ظاهرن خیلی ثروتمنده و یکی از معتبرترین و بانفوذترین آدمای این محله محسوب می شه؛ توی محله چند تا «دفتر مشاور املاک» داره و یه جورایی سایر دفاتر محله هم زیر سایه آقا حلیمی کار می کنن. 

یه روز خونه آقا حلیمی رو دزد می زنه. آقا حلیمی دستور می ده همه دزدای محله جمع شن توی محل کمپ ترک اعتیاد (هر وقت به کمپ ترک اعتیاد محله‎‌مون فکر می کنم یاد «هتل کانتیننتال» توی فیلم «جان ویک» می افتم. اگه نمی دونید جان ویک چه جور فیلمیه و هتل کانتیننتال چه جور جاییه، پیشنهاد می کنم این مطلب رو بخونید). آقا حلیمی اون جا همه رو به صف می کنه و طی یک نطق کوبنده تهدیدشون می کنه که کاری نداره که دزدی کار کدومشون بوده، اما اگه ظرف سه روز آینده همه اقلام سرقتی رو برنگردونن، کاری می کنه که تا ابد کار و کاسبی همه دزدای محله تخته بشه! همون جا بین دزدا همهمه می شه که کدوم دزدی بوده که جرأت کرده خونه آقا حلیمی رو بزنه؟ البته دزدا بعد از چند روز می فهمن که کار یه دزد دیگه‌س که از یکی از محله های اطراف اومده و بی‌خبر از همه جا، از خونه آقا حلیمی سرقت کرده.

خلاصه این که نماینده دزدای محله، قبل از تموم شدن فرصتشون، به آقا حلیمی گزارش می ده که فهمیدن دزده کیه ولی چون خارج از حیطه استحفاظیِ دزدای محله‌س، کاری از دستشون برنمیاد؛ آقا حلیمی گوشش به این حرفا بده کار نبود؛ در نهایت دزدای محله مجبور شدن با اون دزد کذایی مذاکره کنن و اقلام سرقتی رو ازش خریداری کنن که بتونن برگردونن به آقا حلیمی؛ این بود ماجرای آقا حلیمی که با استفاده از الگوهای آنارشیستیِ مهندسی اجتماعی و بدون تماس با پلیس یا هر مقام ذی‌‌ربط دیگه، تونست اقلامی که از منزلش سرقت شده بود رو طی کمتر از سه روز و بدون هزینه کردن حتا هزار تومن، سر جاهاشون برگردونه.

فرهاد باهوش و کنجکاو بود. دو سال توی دبیرستان با فرهاد روی یه نیمکت نشستم (ما همیشه میزای جلوی کلاس رو پر می کردیم. تجربه بهمون ثابت کرده بود که نیمکت‌های اول بهترین جا برای انجام همه کارهای مخفیانه‌س!)؛ بور بود و اصلالت شیرازی داشت؛ خودش تعریف می کرد که پدرش وقتی فقط ده سالش بوده، تنهایی و بدون اجازه کسی از شیراز پا می شه میاد تهران و شروع می کنه به کار کردن و ثروتمند می شه؛ معمولن بعد از این که سرگذشت زندگی پدرش رو تعریف می کرد آخرش می گفت: «ده سالش بوده تنهایی اومده تهران کار کرده... می فهمی بدبخت؟»
فرهاد باهوش و کنجکاو بود، ولی زیاد درس نمی خوند؛ یادمه یه مدت گیر داده بود به فرمول مساحت بیضی و یه ایرادی توش پیدا کرده بود و بعدتر هم یه فرمول از خودش ابداع کرد؛ دیگه عادت کرده بودیم: همیشه ده دقیقه یا یه ربع از آخر کلاسای ریاضی و فیزیک و هندسه رو درباره مساحت بیضی با معلما سر و کله می زد؛ به غیر از معلم هندسه‌مون، سایر معلما با حوصله باهاش بحث می کردن. ماجرای معلم هندسه هم این بود که یه روز، آقا هندسه (!) بیست بار یه چیزی رو براش توضیح داد و هر دفعه فرهاد گفت نه آقا این چیزی که می گید رو قبول ندارم؛ اون بنده خدا هم دستش رو گذشت روی کله کچلش و همین جوری که به یه جایی روی میز خیره شده بود گفت: «اگه یه بار دیگه با این دفتر درب و داغونت بیای سر میز من درباره این فرمول مزخرفی ـ که فکر می کنی ـ کشف کردی صحبت کنی، با فندک آتیشت می زنم» (اگه خواننده این وبلاگ باشید حتمن یادتونه که قبلن درباره شرایط دبیرستانی که توش درس خوندم توضیح دادم).
فرهاد باهوش و کنجکاو بود، ولی هیچ وقت توی خونه مشق نمی نوشت؛ توی دو سالی که با هم روی یه نیمکت بودیم، حتا یه بار هم یادم نمیاد که تکالیفش رو نوشته باشه؛ یه جورایی همیشه برای من قوت قلب بود: هر وقت یه تکلیفی رو نمی نوشتم می گفتم اشکالی نداره، فرهادم نمی‌نویسه؛ هیچ وقت خدا نمره تکالیف زنگ‌های اول رو نمی گرفت، اما گاهی اوقات فرصت می کرد که توی زنگ‌های اول و دوم، تکالیف زنگ‌های سوم و چهارم رو بنویسه. یادمه یه بار زنگ عربی داشت مشق ادبیات می نوشت و از یه تکنیک قدیمی استفاده می کرد: کتاب ادبیاتو گذاشته بود زیر کتاب عربی و داشت تند و تند می نوشت؛ از قضا معلم عربی که داشت درس می داد و بین نیمکت‌ها حرکت می کرد، متوجه ماجرا شد، کتاب ادبیات فرهاد رو برداشت، پرت کرد درست زیر تخته سیاه کلاس، برگشت و توی صورت فرهاد نگاه کرد و به شکل تمسخرآمیزی بهش لبخند زد... به نظر ما خیلی کار بامزه‌ای نبود ولی مطابق معمول، چند تا از بچه های کلاس خندیدن؛ یکی دو ثانیه گذشت؛ فرهاد کتاب عربی رو از جلوی دستش برداشت، از پشت میز بلند شد، بین نیمکت ها ایستاد و ادای یه تردست حرفه‌ای رو دراورد: بدون این که حرفی بزنه، خیلی جدی، مثل تردست‌ها چند بار پشت و جلوی کتاب رو دست کشید و رو به بچه ها و معلم نشون داد؛ همه ساکت بودیم و منتظر بودیم که یه کار عجیب غریب با کتاب بکنه که یه‌دفه کتابو پرت کرد به سمت تخته سیاه؛ دقیقن افتاد روی کتاب ادبیاتش که جلوی تخته افتاده بود، برگشت و توی صورت معلم نگاه کرد و دقیقن شبیه خودش لبخند زد.... فرهاد بین قهقهه‌های ما از کلاس اخراج شد.
فرهاد باهوش و کنجکاو بود؛ ارشدش رو از دانشگاه شریف گرفت و الان برای ادامه تحصیل داره می ره امریکا.

پارسا از بچه محلا بود، رفیق یاسین بود و بعد از یه مدتی به گروه موسیقی‌مون اضافه شد؛ هم‌سن و سال بودیم ولی هیچ وقت با همدیگه توی یه مدرسه نبودیم؛ قیافه و هیکلش شبیه لوک خوش شانس (کارتونش) بود؛ با این که خودش و خونواده‌ش درگیر یه سری مشکلات اقتصادی پیچیده شده بودن، همچنان مثبت اندیش و صبور بود؛ مثل لوک خوش شانس کم حرف می زد و خوب گوش می کرد؛ خیلی با هم بحث سیاسی و مذهبی داشتیم؛ وقتی توی این جور مسائل با هم اختلاف نظر داشتیم، هیچ وقت با اطمینان نمی گفت که نظر خودش درسته، عوضش از یه تکنیک خاصیی استفاده می کرد و همیشه فرض رو بر این می ذاشت که چیزی که من دارم می گم درسته، بعد آروم آروم ایرادایی که نظریه من داشت رو توضیح می داد و معمولن آخر بحث‌ها متوجه می شدیم که نظر اون به حقیقت نزدیک‌تر بوده؛ توی همه آدم ها فقط دنبال نکات مثبتشون می گشت و من این اخلاقش رو خیلی دوست داشتم. 

من چند سال توی مدارس علامه حلی تدریس کردم؛ یه روز که سر کلاس بودم یکی بهم زنگ زد که شماره نداشت! صدای آروم و لحن دل‌نشینی داشت که باعث می شد باهاش مؤدبانه صحبت کنم؛ بهم گفت می خواد درباره آقای پارسا ... باهام حضوری صحبت کنه؛ ظاهرن مسئول نیروی انسانی یه مجموعه ای بود که هر کاری کردم پشت تلفن نگفت کجاس؛ حدس می زدم از سپاه یا یکی از نهادهای امنیتی یا اطلاعاتی باشه؛ ازم پرسید الان دقیقن کجایی؟ گفتم تجریش، مدرسه علامه‌حلی سه. گفت تا چند دقیقه دیگه توی مدرسه می بینمت. چند دقیقه گذشت، دوباره تلفنم زنگ خورد از طرف همون شماره ای که شماره نبود؛ گفت یه کاری براش پیش اومده و اگه برام مقدور هست بعد از ظهر یه جایی قرار بذاریم؛ یه مقداری به نظرم مشکوک بود؛ می خواستم بهش بگم که یه روز دیگه توی مدرسه قرار بذاریم که خودش کافه نخلستون رو پیشنهاد داد؛ با خودم فکر می کردم: «حتمن از سپاهه؛ فقط سپاهیا این قدر جوگیرن و هیچ اطلاعاتی درز نمی دن... شایدم وزارتی چیزی باشه البته... ولی به احتمال زیاد سپاهه چون کافه نخلستون پاتوقشونه... شایدم وزارتیه که می خواد فکر منو ببره سمت سپاه؟ می رم می شینم باهاش صحبت می کنم دو تا سؤال ازش می پرسم می فهمم دیگه... چرا اصن از خود پارسا نپرسم؟ البته ممکنه اونم از همین الان جوگیر شده باشه پرت و پلا جواب بده؛ از همون یارو می پرسم می فهمم دیگه... ولی احتمالن همون سپاهه!»

من زودتر رسیدم و بهش زنگ زدم؛ فهمیدم پشت موتوره. بچه های وزارت با این که عشق موتورن، ولی توی انجام وظایفشون خیلی محتاط تر عمل می کنن و خیلی کم‎تر از سپاهیا پشت موتور می شینن: احتمالن سپاهیه؛ شایدم موتور خودشه اصن می خواد از این جا برگرده خونه... روبروم نشست و سلام و احوال‌پرسی کرد؛ به صورت شیش‌تیغش نگا کردم که مورچه روش بوکس‌وباد می کرد! فکر کردم: «بچه های سپاه عشق ریشن؛ قطعن وزارتیه! عوضی پارسا داره به کجاها وصل می شه!» شروع کردیم به گپ و گفت؛ فهمیدم خیلی درباره پارسا بیش‌تر از چیزی که فکر می کردم می دونه و خیلی هم درباره محله ما اطلاعات داشت؛ تقریبن مطمئن بودم که سپاهی نیست، از طرفی حوصله کاراگاه بازی هم نداشتم و بیشتر دوس داشتم با یه سؤال مستقیم سر و ته این شک و شبهه رو به هم بدوزم؛ اما اگه ازش بپرسم شما نیروی کجا هستید حتمن شر و ور جواب می ده و می گه من از پایگاه مقاومت بسیج منطقه.... 

نمی دونم داشت چی می گفت که دل به دریا زدم، پریدم وسط حرفش و گفتم: «عذر می خوام! من پشت تلفن متوجه نشدم... فرمودید نیروی سپاه هستید یا وزارت؟» با لبخند توی چشمام نگاه کرد؛ بیدمشک و بهارنارنج سفارش داده بودیم که همون لحظه روی میزمون قرار گرفت؛ با خنده گفت: «پشت تلفن نمی تونستم توضیح بدم ببخشید... یه قوانینی هست که دست و پای ما رو می بنده. ما آقا پارسا رو برای استخدام توی بیت رهبری مد نظر داریم.» چشام داشت از حدقه می زد بیرون. پارسا بره بیت رهبری چه غلطی بکنه آخه؟ من باهاش تماس نگرفتم؛ چند وقت بعد از اون ماجرا خودش توی تلگرام پیام داد:

سلام علی جون!

سلام پارسا خوبی؟

خدا رو شکر

عاقا استخدام شدی؟

کجا؟

نمی دونم والله! اومده بودن تحقیق!

جدا؟

بله؛ اونم تحقیق حرفه ای!

از کجا؟ کی؟

پارسال حدودن همین موقع‌ها.

نه والله! تو کجایی؟ درس و کار چی شد؟

درسم تموم نشده هنوز... یه روز بیا خونه مون پارسا، با بچه های بالا بیا!

بالا چیه بابا ما کف پاتیم. 

موفق باشی برادرررررررررررر!

علی جون یه سؤال؟

بفرما برادرررررررررررررررررررر!

گیتارو چه کردی؟ من هنوز به یاد اون ترانه هستم...

در همون حاله اتفاقی نیفتاده. فعلن سرم با درس گرمه. ببینم بعد از درس خدا برامون چی مقدور کرده. تو چه کردی گیتارو؟

من هیچی... می دونی کدوم آهنگو می گم؟ «خیلی غریبی واسه من، از چه شبی جدا شدی...»

عاره یادمه.

کی بیام پیشت؟

هر وقت دوست داشتی. من معمولن خونه ام.

الان بیام؟

غلط کردم! الان مامانم اینا هستن، فردا صبح بیا.

فردا صبح نیستم!

عه... فردا صبح بالایی؟

بابا بیخیال... فردا شب هستی؟

بله در خدمتیم.

فقط باید یه قولی بدی.

باشه من هر قولی بخوای می دم فقط یادت باشه شیرینی سر کار رفتنتو با خودت بیاری.

علی به خدا کار جور نشد؛ تموم شد رفت....

حالا چه قولی باید بدم؟

«خیلی غریبی واسه من» بخونی برام.

خیلی وقته نمی خونم برادر... چند ساله نخوندم....

دل منو نشکن علی...

...

...