پومودوروهای شبانه

درباره نوعِ بشر

۵۵ مطلب با موضوع «محله و مدرسه» ثبت شده است

دنیا پُر از چیزای ناشناخته و ترسناکه. خاور میانه، تهران، ایستگاه تئاتر شهر: باید خط عوض کنم. مردم کنار هم حرکت می‌کنن و با ریتم آهسته‌ای بالاپایین می‌رن، شبیه امواج دریا، یا ارتعاش سیم‌های یه ساز. مردمِ شوربخت و غمگینی که مثل من دلخوشیای کوچیک دارن. پله‌برقی؟ نه، به جاش از پله‌ها استفاده می‌کنم تا موقع بالارفتن نفس‌نفس بزنم. پله‌ها بهم یادآوری می‌کنن که هنوز زنده‌ام.

کریم موهای سرش ریخته و کمی چاقه، همیشه شیش‌تیغه و کت‌وشلوار سورمه‌ای و کفش چرمی گرون‌قیمت می‌پوشه؛ یه بار که آیفون خونه رو جواب دادم بهم گفت که اشتباهی زنگ رو زده و وقتی متوجه شد تنها هستم دعوتم کرد تا با خانومش بریم پشت بوم و سه‌تایی «جوج بزنیم». از جوجه کباب کردن توی پارک‌وبوستان ودشت‌ودمن و دود راه انداختن و بو درست کردن متنفرم، چه برسه برم پشت بوم ساختمونمون که هزار جور ماجرا و حرف‌وحدیثم پشتشه، از طرفی کریم رو نسبت به بقیه همسایه‌ها خیلی کمتر می‌دیدم و خیلی کمتر می‌شناختم و برای همین بدم نمیومد باهاش وقت بگذرونم، رابطه‌مون هم از همون روز بیشتر شد؛ دیده بودم با زنش زیاد می‌ره پشت بوم و می‌دونستم اهل دخانیات نیست، اما بساط جوجه کباب کردنشو ندیده بودم اون بالا؛ قدیم‌تر که مدیر ساختمون بودم یه بار قبضاشو بردم دم در واحدشون، اما خودش خونه نبود و پدرش که از کرمانشاه مهمون خونه‌شون بود و لهجه کرمانشاهی داشت بهم توضیح داد که کریم هفته دیگه میاد تهران؛ گفتم یه موضوعی درباره ساختمون هست که بهتره به خودش یا خانومش بگم که توی ساختمون ساکن هستن، که پدرش با تعجب ازم پرسید: «خانومش؟ خانومش این جا زندگی نمی‌کنه. اصن زن کریم تا حالا تهران نیامده...» بعد از اون بارِ اول، چهار پنج بار دیگه هم رفتیم پشت‌بوم کباب خوردیم؛ یه بار جیگر کباب کرد و سایر دفعات جوجه. انصافن خوب جوجه درست می‌کنه کریم؛ آخرین بار که رفتیم پشت‌بوم به شوخی بهش گفتم حالا که دوسه ماه دیگه داری بازنشسته می‌شی بیا یه کبابی بزن تو محله، که خیلی جدی گرفت و نیم ساعت توضیح داد چرا کبابی زدن توی محله‌مون ایده خوبی نیست؛ اون بار پسر کوچیک‌ترش بود و زنش نبود. دو تا زن داره کریم که زن اولش با دو تا بچه‌هاش کرمانشاه زندگی می‌کنن؛ شغل جالبی هم داره: مدیریت املاک و مستقلات بانکی؛ ینی کارمند بانکه اما نه از اینا که پشت باجه می‌شینن، این طوریه که بانک یه ملکی رو تصرف می‌کنه یا برای سرمایه‌گذاری یه ملکی رو می‌خره و تصمیم می‌گیره مثلن ده‌دوازده سال نگهش داره تا گرون شه و بعد بفروشدش، ایشون وظیفه داره از این مایملک نگه‌داری کنه و بهشون رسیدگی کنه تا همیشه سالم و تمیز باشن و به خاطر شغلشه که زیاد سفر می‌کنه و معمولن هم مقصدش تهرانه؛ اینارو آخر هفته‌ها که برای دویدن میاد پارک محله برام تعریف می‌کنه؛ بچه‌هاش اگه همراهش باشن زنه دیگه تا یه مدتی پیداش نیست؛ از حرفای زنش فهمیدم که این جور موقع‌ها می‌فرسته‌ش چند روز بره تو یکی از ویلاهای بانک، زنش درباره ویلاها - ویلاهای چند میلیارد تومنی - که صحبت می‌کنه چشماش برق می‌زنه و هر وقت صدای بلند پاشنه‌های کفشش توی ساختمون بپیچه می‌فهمم کریم این هفته یه طوری بچه‌ها رو دک کرده. 

به نظرِ کریم پارک محله خیلی باصفاس و محیطش حدود یک کیلومتره و خوراک دویدنه و این چیزا؛ یه بار بهم گفت که می‌تونه ده‌دوازده بار دور پارک رو بدون استراحت دوندگی کنه. من خودم یه بار امتحان کردم دیدم سه دور هم نمی‌تونم راه برم دورش اما پارک محله رو به خاطر کلاغ‌های زیادش دوست دارم و پله‌هاش: پله‌ها ایزومتریک هستن و وقتی ازشون پایین می‌رم می‌فهمم که بیدارم؛ به هر حال آخر هفته‌ها اگه تو پارک ببینمش یه گپی با هم می‌زنیم؛ به مردم سلام می‌کنه و برای بعضیا دست تکون می‌ده؛ فک کنم خیلی براش مهمه که من درباره‌ش چه قضاوتی دارم چون معمولن درباره اهمیت خونواده و ارزش‌های خانوادگی برام صحبت می‌کنه؛ مثلن می‌گه مرد باید آتیش بزنه خودشو برای تأمین خونواده‌ش و نباید خواب و خوراک داشته باشه؛ این طوری تعریف می‌کنه: «لاتِ واقعی پدر منه که دست‌تنها منو بزرگ کرد... منم یه روزکت‌وشلوارمو پوشیدم رفتم بانک ملی برای استخدام؛ اون موقع نوزده سالم بود، جنگ تازه تموم شده بود و هر کسی رو می‌دیدی یه متر تسبیح دستش بود و پیرهنشو انداخته بود روی شلوارش، من شیش‌تیغ کرده بودم و کت و شلوار و شیک و مرتب، خلاصه رفتم استخدام شدم اومدم گفتم بابا من زن می‌خوام؛ بابا گفت آخه پسرجان، زن هزار تا سولاخ داره، تو فوقش بتونی یکیشو پُر کنی... زن مگه می‌تونی اداره کنی تو بچه؟ آسونم نیست خب راست می‌گفت... ببین علی‌آقا نصفِ رفیقای من توجوبای محله‌مون مردن... معتاد شدن مردن... مگه آسونه سالم زندگی کردن؟»

جان میلتون: عشق؟ زیادی گنده‌ش کردن؛ از نظر شیمیایی فرقی با خوردنِ مقدارِ زیادی شکلات نداره.

وکیلِ شیطان (۱۹۹۷)


خانم‌بشارتی همسایه طبقه پایینیه؛ یه زمانی هر روز کیس قدیمی‌شو ورمی‌داشت میاورد این جا که یا یه جاییشو درست کنم، یا یه برنامه‌ای چیزی روش نصب کنم. گفتم اگه بخوای منم می‌تونم بیام پایین، لازم نیست همیشه حمایلش کنی تا بالا... که گفت این طوری راحت‌تره؛ بیشتر بازی می‌کنه با کامپیوترش که شاید یه خرده عجیب به نظر بیاد، اما وقتی فهمید منم با کامپیوتر بازی می‌کنم خیلی خوشحال شد و درباره چن تا از بازیای مورد علاقه‌ش باهام صحبت کرد؛ یه بار بهش گفتم سیستمت دیگه قدیمی شده، برنامه‌ها و بازی‌های جدید سخت اجرا می‌شن روش، که ناراحت شد و از اون روز دیگه کامپیوترشو نیاورد و فقط تلفنی سؤالاشو پرسید؛ بعدن از صحبتاش متوجه شدم که قبل از این که دوقلوها رو به دنیا بیاره می‌رفته سر کار، این کامپیوترم با اولین حقوقای خودش خریده. 

خانم‌بشارتی که فکر می‌کنه زیادی داره چاق می‌شه، رژیم سبزیجات گرفته و صبحونه فقط یه لیوان قهوه تلخ می‌خوره، عاشق اینه که دختراشو برداره بره پارک باهاشون بدمینتون بازی کنه؛ شوهرش کمتر باهاشون بیرون می‌ره و اگه بره هم بچه‌ها شاکی‌ان که چرا بابا اینقدر محکم به توپ ضربه می‌زنه. من دوقلوها رو بیشتر می‌بینم: ترلان و باران، ده‌دوازده سالشونه و همیشه توی حیاط ول می‌گردن و با هم صحبت می‌کنن. اگه خانم‌بشارتی شیرینی یا غذایی چیزی درست کنه که بخواد بفرسته بالا یا بخواد پیامی برسونه، یکی از دخترا یا جفتشون میان بالا... منم ظرف رو می‌گیرم، مقدارِ زیادی شکلات می‌ذارم توش و تحویلِ دخترا می‌دم؛ بعد در رو میبندم و از توی چشمی نگاه می‌کنم می‌کنم که دخترا چطوری نصف شکلات‌ها رو از توی ظرف برمی‌دارن و بین خودشون تقسیم می‌کنن. خانم‌بشارتی الویه رو از بقیه غذاها بهتر درست می‌کنه؛ یه بار به شوخی بهش گفتم از سایر غذاها بکاه و به الویه بیفزا، که از اون روز دیگه الویه نفرستاد بالا... شکایتی ندارم چون به هر حال غذاهاش خوش‌مزه‌س؛ وقتایی که با شوهرش دعواش بشه و کار به برزن‌بزن بکشه جفت‌دوقلوها میان بالا؛ قدیم‌ترا تشخیص دادنشون برام خیلی آسون بود چون باران همیشه گریه می‌کرد و ترلان هیچ وقت عین خیالش نبود؛ الان که بزرگ‌تر شدن و باران هم دیگه گریه نمی‌کنه، فهمیدم که باران یه خرده تپل‌تر از ترلانه و تنها راه تشخیصشون همینه. همیشه فکر می‌کردم شوهر خانم‌بشارتی دستِ بزن داره، تا این که یه بار صورت زخمی و کبود آقای بشارتی رو بعد از دعوا دیدم، فهمیدم که هر دوشون همدیگه رو کتک می‌زنن و خانم بشارتی هم بچه‌ها رو کتک می‌زنه. اوایل دوقلوها زیر کتکای خانم بشارتی گریه می‌کردن، الان دیگه یاد گرفتن که فرار کنن تو یه اتاق و در اتاق رو قفل کنن؛ خانم بشارتی با مشت و لگد به در می‌کوبه و به بچه‌ها فحش و بدوبی‌راه می‌گه، دوقلوها هم با خونسردی بهش فحش می‌دن و می‌گن تو چرا اینقدر دیوونه‌ای مامان؟ به نظرم دخترا خیلی خوب کنار اومدن با قضیه و موقعیت‌ها رو خوب هندل می‌کنن.

اگه قرار باشه فامیلای آقای بشارتی بیان مهمونی، خانم‌بشارتی چند روز قبلش با دخترا می‌ره آرایشگاه و موهای مشکی خودش و دخترا رو قرمز یا طلایی می‌کنه، به باغچه رسیدگی می‌کنه و یه دستی هم به سر تا پای ساختمون می‌کشه؛ بعد از مهمونی هم حتمن همون شب یا روز بعدش دعواس: اول صدای داد و فریاد خانم‌بشارتی میاد و گرومپ‌گرومپ، همین وقتاس که دخترا میان بالا، بعد آقای بشارتی شروع می‌کنه به داد و فریاد و باز صدای گرومپ‌گرومپ؛ قبلن من و دخترا همین‌طوری همدیگه رو نگاه می‌کردیم و منتظر می‌موندیم تا دعوا تموم شه، الان دیگه یه فیلمی انیمیشنی چیزی می‌ذاریم تا دعوا و سروصدا رو فراموش کنیم.

بعد اومدم یه طور دیگه به ماجرا نگا کردم: من که شبا نمی‌خوابم و دیگه کنار اومدم با این وضعیت، باید یه کارایی بکنم که فقط اونایی که شبا بیدارن می‌تونن انجام بدن. یکی از ایده‌هام این بود که راه بیفتم توی شهر و از زندگی شبانه مردم یه مستندی فیلمی چیزی بسازم. خودم البته تو خونه موندن رو به هر چیزی ترجیح می‌دم، مگه این که دعوت شم به یه مهمونی شبانه و غیرخونوادگی، تا اگه بشه یه چند ساعتی همه چی رو فراموش کنم و از خودم فاصله بگیرم، که معمولن هم نمی‌شه. 

ستاره رو همیشه تو مهمونیا می‌بینم، اما چون رانندگی بلد نیست و هم‌محله هستیم، خیلی وقتا با هم مهمونی رو ترک می‌کنیم و هم‌مسیر می‌شیم؛ اهل شلوغ‌بازی و جلب توجه نیست اما اگه توی مهمونی نباشه جای خالیش معلومه و هر چند دقیقه یه‌بار یه نفر می‌پرسه که به ستاره هم زنگ زدید یا نه؟ چند سالی از من کوچیک‌تره، لباسای گشاد و راحت می‌پوشه و همیشه با یه شال مشکی، گردن لاغرشو می‌پوشونه؛ صورت و بدن لاغر و استخونی داره و اهل آرایش و طلاجواهر و زیورآلات نیست، فقط یه دست‌بند نارنجی داره که همیشه دستشه و روش با رنگ سفید حک شده: «حامی حیوانات». یه بار که توی جمع، بحث این بود که کدوم یکی از بچه‌ها شبیه کدومی یکی از آدمای معروفه، فرشاد برگشت به ستاره گفت تو شبیه آنجلینا جولی هستی، که من متعجب به فرشاد نگاه کردم و اومدم یه چیزی بهش بگم که ستاره بهش گفت: «چرت نگو بابا....» همیشه برگشتنی، موقعی که نزدیکای خونه‌شونیم بهش می‌گم اگه بیداری و حوصله داری بریم یه چرخی بزنیم، اونم شونه‌ها و ابروهاشو بالا می‌ندازه و می‌گه بریم حاج‌علی؛ همیشه می‌ریم سمت جاده امام‌زاده داوود و تا اون‌جایی می‌ریم که ستاره‌ها معلوم بشن. ستاره به نظرم خیلی احساساتیه، اما واقعن از هیچ پسری خوشش نمیاد؛ قدیما یه بار از یکی خوشش اومده بود، بعد که باهاش وارد رابطه شد فهمید اون قدرا هم از طرف خوشش نمیاد و باهاش قطع کرد؛ حتا از اول از پیمان - برادر بزرگترش - هم متنفر بود. قبلن با پیمان بیشتر رابطه داشتم، باباهه دید پیمان خیلی اهل درس خوندن و کار کردن نیست، فرستادش آلمان که مثلن درس بخونه؛ باباشون زمین و باغ داره و اوضاعش خوبه خدا روشکر... توی محله که گاهی باهاش صحبت می‌کنم فقط از پیمان و ستاره حرف می‌زنه؛ غُر می‌زنه که چقدر خرج پیمان کرده، اما این پسر اهل درس‌وکتاب نیست و فقط ولخرجی می‌کنه. ستاره برعکس پیمان درس‌خون بود؛ داشت شریف ارشد می‌خوند، اما آخرای درسش یه‌دفعه بیخیال شد و دیگه دانشگاه نرفت؛ خودش می‌گفت خسته شده از درس خوندن و فقط می‌خواد خوش بگذرونه، اما بعدتر باباش برام تعریف کرد که استادراهنمای چهل‌پنجاه ساله‌ش بهش پیشنهاد رابطه داده؛ یادم بود که خودشم چند بار با شوخی و خنده درباره این استاده باهام صحبت کرده‌بود و داستانش رو تعریف کرده بود، اما حقیقتش فکر می‌کردم که بیشتر می‌خواد بگه من چقدر از نظر استادم جذابم و این حرفا و هیچ وقت نفهمیده‌بودم که واقعن چقدر اذیت شده و به خاطر همین بی‌خیال دانشگاه و مدرکش شده. ستاره می‌گه فقط توی جمع شما راحتم و فکر می‌کنه که از طرف خونواده و بابا مامانش طرد شده؛ باباش اما یه بار بهم گفت: «این دختر افسرده شده؛ من بهش می‌گم می‌فرستمت هر جای دنیا که خواستی بری با پول خودم درس بخونی... فقط غصه نخور، ولی می‌گه هیچ جای دنیا دوست نداره بره...»

ستاره‌ها رو نگاه می‌کنیم کنارِ جوبِ آب، درباره بچه‌ها صحبت می‌کنیم و خودمون، تا وقتی که مامان‌بزرگش زنگ بزنه و ستاره با اکراه و معذرت‌خواهی گوشی رو بده به من؛ مامان‌بزرگش می‌گه: «علی‌جان، مامان و بابای این دختره که فکر و خیالی ندارن، اما من از نگرانی خواب ندارم... بیارش خونه قربونت برم... دیگه دیروقته....» قطع می‌کنم و گوشی رو بهش پس می‌دم؛ یاد حرفای باباش می‌افتم و بهش می‌گم ینی هیچ جای دنیا نیست که دوست داشته باشی بری؟ می‌گه: «چرا هست، دوست دارم برم اتریش... اون جا یه مؤسسه‌ای هست که به کسایی که می‌خوان خودکشی کنن کمک می‌کنه که مرگ راحتی رو تجربه کنن...» بعد درباره قانونی شدن خودکشی توی اتریش صحبت می‌کنه و من به صدای نگران مادربزرگش فکر می‌کنم.