پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۷ مطلب با موضوع «درس و دانشگاه» ثبت شده است

سپیده لاغر و قدبلند بود، پوستش رنگ سفید عجیبی داشت و معمولا تُرّه ای از موهای طلاییش ناخواسته بیرون از مقنعه اش می افتاد؛ خیلی مؤدب و موقّر و در عین حال ساده و بی شیله پیله بود؛ همیشه لبخند می زد، اما هرگز ندیدم با کسی شوخی کنه؛ منش خاص خودشو داشت؛ گاهی وقتی باهاش صحبت می کردم احساس می کردم دارم با یه دختربچه دوازده ساله خجالتی صحبت می کنم؛ از پوشش و سایر ظواهرش مشخص بود که خانواده خیلی ثروتمندی داره؛ تقریبا همه می دونستن که خونه شون توی بهترین محله کرجه و بین بچه های ورودی دانشگاه شایعه بود که خانواده شون از خانواده های اصیل هستند و نصبشون می رسه به خاندان پهلوی معروف؛ البته برای من خیلی مهم نبود و درباره درستی غلطی این مسأله مداقّه ای نکردم... اصولا من شناخت کاملی نسبت به سپیده نداشتم.

اسم این پومودورو رو سپیده گذاشتم و درباره سپیده توضیح دادم، اما واقعیت اینه که موضوع این پومودورو یه نفر دیگه س و من برای جالب تر کردن این داستان آبکی می خواستم از یه تکنیک کشکی استفاده کنم؛ موضوع این پومودورو کسی نیست جز: ماهان؛ پس قاعدتا باید در ادامه درباره ماهان بنویسم:

خیلی ها دور و ور من بودن که ـ الکی یا راستکی ـ عاشق شدن و بعدش توی عشقشون شکست خوردن و یه مدتی غمگین بودن، اما هیچ کس رو ندیدم که مثل ماهان با شکست عشقی برخورد کنه. ماهان مثل سپیده، لاغر و قدبلند بود و خونواده ش هم مثل اونا خیلی پولدار بودن؛ پدرش جراح قلب بود و توی یکی از بهترین محله های تهران، یه خونه باغ بزرگ داشتن؛ مثل سپیده خجالتی و مؤدب و خلاصه دقیقا نسخه مذکر سپیده بود! اما سپیده به سعادت رسید و ماهان....

بعد از این که سپیده و ماهان سه سال با هم بیرون می رفتن و رفیق گرمابه و گلستان شده بودن، همه بچه ها فکر می کردن که این دو تا حتما قرار و مداراشونو گذاشتن و احتمالا به زودی ازدواج می کنن و این حرفا... یه روز ماهان اومد به من گفت فلانی! می خوام باهاش ازدواج کنم اما نمی دونم چطوری بهش بگم. منم که تازه تجربه هُدا رو پشت سر گذاشته بودم و از میانجی گری توی این جور مسائل دل خوشی نداشتم، بهش گفتم ماهان، هر کاری می کنی فقط حواست باشه... کسی رو واسطه قرار نده؛ خودت برو جلو حرفتو بزن... از تجربه م براش تعریف کردم و قانعش کردم که خودش باهاش صحبت کنه؛ ماهان رفته بود جلو و بهش ماجرا رو توضیح داده بود؛ سپیده ولی بهش گفته بود که تو برای من مثل داداش می مونی، نه بیشتر و نه کمتر...

ماهان قاطی کرد و چند ماه دانشگاه پیداش نشد؛ بعدا فهمیدیم که رفته به ده اجدادیشون توی خرقان و اون جا تنهایی زندگی می کنه؛ ظاهرا بیشتر وقت روز رو به گشت و گذار و تفکر می گذرونده... موضوع پایان نامه کارشناسی ش هم برج های خرقان انتخاب کرد و بعد از اتمام کاشناسی، در شرایطی که سپیده با یه نفر دیگه که پدرش گفته بود ازدواج کرده بود و ماهان می دونست که باید خیلی سریع خودش رو مشغول یه چیز خیلی جدی کنه، کارشناسی ارشد توی یکی از بهترین دانشگاه های تهران قبول شد و الان هم همون جا مشغول تدریسه.

نمی تونم انکار کنم که هنوز خیلی وقتا یاد هُدا می افتم. شنیدید که یه نفر با نگاه اول عاشق می شه؟ من با صدای اول عاشق هدا شدم؛ وقتی سر کلاس صحبت می کرد و من هنوز چهره شو ندیده بودم، متوجه شدم که دارم درگیر ماجرای جدید می شم؛ واقعن هیچ وقت از چهره و ظاهرش خوشم نیومد؛ البته خیلی خوب لباس می پوشید و خیلی مؤدب بود؛ ولی صداش... وقتی صحبت می کرد احساس می کردم وسط سالن کنسرت هستم و همه ساکت شدن و یه نفر داره تکنوازی کلارینت اجرا می کنه.... زیاد با هم دیگه صحبت می کردیم و توی درسا به هم کمک می کردیم؛ چند بار هم بیرون از دانشگاه با همدیگه قرار گذاشتیم ولی هیچ وقت جرأت نکردم بهش بگم چقدر ازش خوشم میاد. توی همه شبکه های اجتماعی با هم دوست بودیم و از اون طریق همدیگه رو دنبال می کردیم.
اواسط دانشگاه بود که به امیر ماجرا رو توضیح دادم؛ بهم گفت که اگه من بخوام می تونه از طرف من احساسم رو بهش بگه. قبول کردم. هدا به امیر گفته بود که باید فکرش رو از سرم بیرون کنم؛ تصمیم گرفتم همین کار رو بکنم ولی می دونستم که خیلی طول می کشه؛ اخیرن متوجه شدم که صداش کاملا از ذهنم پاک شده و تنها چیزی که ازش دارم تصویر مبهمی از خاطراته.... باید یه کلارینت بخرم (ویدیویی که لینکش رو توی این پست گذاشتم، تصاویر اجرای زیباییه که توش نادیا درکسلر تکنوازی کلارینت انجام داده. نادیا تقریبا نابیناست و اعلام کرده که معلولیتش هیچ تأثیری روی پیشرفت موسیقیش نداشته). 

چند سال پیش موقعی که دانشجوی ارشد بودم، این داستان واقعی رو درباره محسن نوشتم؛ خیلی خلاصه ش کردم و این جا گذاشتم:

محسن، همکلاسی و دوست من است؛ یک سال و چند ماه است که مسیر تهران تا محمودآباد را به قصد شرکت در کلاس‌های دانشگاه با هم طی می کنیم؛ از همان ملاقاتِ اول که با یکدیگر همکلام شدیم، قرارمان را گذاشتیم: یک هفته، من اتومبیل پدرم را می آورم، یک هفته او اتومبیل خودش را می آورد که البته مدلش از مدل اتومبیل پدر من بالا تر است؛ می گوید قرار است اتومبیلش را بفروشد و اتومبیل دیگری بخرد؛ زیرا اتومبیل دویست‌وپنجاه میلیون تومانی اش، دلش را زده است؛ می گوید تنها دلخوشی اش در این دنیا، «ماشین بازی» است. محسن، پدرِ یک پسر ده ساله است؛ با این که چند سال از من بزرگ تر است اما به نظر من خیلی آدم قابل اعتمادی نیست؛ به هر حال وقت گذراندن با او برای من لذت بخش است. 
املت بین راه واقعاً می چسبد و از همان ابتدای دانشگاه، برای ما تبدیل به برنامة ثابتی شد که برایش برنامه ریزی می کردیم. یادم می آید وقتی داشتیم برای تأخیر حضور در یک کلاس برای استاد بهانه می آوردیم، گفتیم که خُب استاد! راهِ ما که از تهران می آییم کمی دورتر است، شما باید مراعات حال ما را بکنید. استاد پرسید: «مگر از تهران تا این جا چند ساعت راه است؟» جواب دادم: «چهار ساعت با اتومبیل شخصی.» استاد فوراً پرسید: «چهار ساعت یا سه ساعت و نیم؟» من هم فوراً پاسخ دادم: «استاد! با احتساب املت بین راه، چهار ساعت...» استاد خندید و تأخیر ما را عفو کرد.  
با وجود همة حرف هایی که در راه برگشت از دانشگاه پشت سرش می زنیم، استاد خیلی بدی نیست. یک بار در کلاس از مسافرت هفتگی ما از تهران تا محمودآباد، برای تبیین یک بحث استفاده کرد: 
«شما قصد سفر به این شهر را می کنید. سوار اتومبیل می شوید و حرکت می کنید. پس از مدتی، جایی کنار می زنید و می ایستید.» 
به من و محسن نگاهی انداخت و با خنده ادامه داد: 
«ممکن است برای صبحانه، املت یا یک فنجان چایی بخورید؛ یا فقط از منظره استفاده کنید و دوباره به حرکت ادامه دهید؛ چرا این کارها را می کنید؟ زیرا در مسیر رسیدن به مقصد که شهر محمودآباد است، خسته شده اید و نیاز به استراحت دارید؛ این، البته یک مسأله فیزیکی است؛ همین موضوع دربارة روح انسان هم صدق می کند. انسان با هنر و ادبیات، در مسیر رسیدن به اهدافش، انگیزه و انرژی پیدا می‌کند؛ غایت پرداختن به هنر و ادبیات همین است. روح انسان نیاز به نرمش دارد....»
محسن دکمه ای را فشار می دهد، رادیو قطع می شود و بلندگوها شروع به پخش کردن موسیقی های داخل دیسک می کنند؛ با کف دستش چشم هایش را فشار می دهد و می گوید که اگر آب و هوا صاف باشد و کسی در اتومبیلش نباشد، این مسیر را سه ساعته می آید؛ می گوید که رعایت حال سرنشینان را می کند و خیلی با سرعت در جاده حرکت نمی کند. من خودم اگر تنها باشم، بر خلافِ محسن، احتمالاً مسیر را پنج ساعته می آیم: یادم می‌آید یک روز زمستانی مثل همین امروز، در حال بازگشت به تهران بودم. به خاطر بارش شدید باران، جاده را سیلِ آب فرا گرفته بود. بومیان منطقه، بریدن درخت های اطراف شهرها را دلیل جاری شدن سیل به داخل شهر می دانستند. با سرعت خیلی کم به رانندگی ادامه دادم تا از آن منطقه خارج شدم. معروف است که جاده چالوس سرسبزتر و زیباتر از جاده هراز است؛ اما آن روز، وارد جاده هراز که شدم، ابرها سفیدِ سفید بودند. کوه، زمین و دره سفیدِ سفید بودند و جاده سفید و نقره ای بود. آسمان و زمین انگار به هم دوخته شده بودند. پیاده شدم و چند دقیقه ای منظره را خیره ماندم. روشنایی بیش از اندازه برف ها، چشم هایم را آزار می داد؛ با این حال، آرامشی وصف ناپذیر، وجودم را فرا گرفته بود. فقط وقتی از فرط سرما دندان هایم به هم می خورد، توانستم از منظره جدا شوم و به داخل اتومبیل نقره ایِ پدرم برگردم....
محسن به سکوت عادت ندارد. یا با سؤال های بیهوده از آدم حرف می کشد و یا خودش از خاطراتش می گوید. همین الآن هم در حال غُر زدن دربارة کیفیت پایین فضای آموزشی دانشگاه است. گاهی اوقات داستان های جالبی از زندگی خودش تعریف می کند. ظاهراً پیش از این که پیشة «معماری و عمران» را برگزیند، شغلش یافتن معادن مختلف در نقاط مختلف ایران بوده است. مسیرهایی که در آن ها در جست و جوی معادن کاوش می کرده است، اغلب کوهستانی و بیابانی بوده اند و جاده ای وجود نداشته که بتوان با اتومبیل در آن طیِ مسافت کرد؛ یعنی بیشتر اوقات مجبور بوده است که برای آشنایی با منطقه، ساعت ها پیاده روی کند. یک بار ماجرای گم شدنش در یکی از بیابان های اطراف قم را این گونه تعریف می کرد:
«معمولاً برای یافتن معادن، از یکی از دوستانم درخواست می کردم که با من همسفر شود؛ اما آن روز، کسی فرصت نداشت همراه من بیاید: تنها بودم. به منطقه که رسیدم، تا آن جا که جادة خاکی وجود داشت با همین ماشین رفتم. اوایل صبح بود و خورشید در حال بالا آمدن بود. تا ظهر منطقه را گشتم. آبی که برای جلوگیری از تشنگیِ کشندة بیابان همراهم آورده بودم، تمام شده بود. به هدفی که می خواستم نرسیده بودم و بسیار خسته شده بودم. 
آرام آرام خستگی و تشنگی بر من غلبه کرد. مسیر طولانی بود. قصد بازگشت به سمت اتومبیل کردم، اما هر چه گشتم، مسیر بازگشت را نیافتم. متوجه شدم که در این بیابانِ بی انتها گُم شده‌ام. گرمای آفتابِ تابستان، تشنگی، خستگی و نا اُمیدی، طاقت را از بین می بُرد. گمان می‌کردم به انتهای زندگی خود رسیده ام. مجنون شده بودم و فریاد می زدم، اما هیچ کس در بیابان نبود. از فرط گرما، همة لباس ها را از تن درآوردم تا اندک باد بیابان، تنِ عورم را خنک کند. دقایقی گذشت و من همچنان مشغول پیاده روی کورکورانه بودم. سعی می کردم آرامش خود را حفظ کنم. به جایی از منطقه رفتم که ارتفاع بلندتری داشت. 
نشستم و زانوهایم را بغل کردم. لُختِ لُخت بودم. چند دقیقه را در تمرکز و تفکر سپری کردم که شاید بفهمم از کدام مسیر حرکت کرده ام که به این جا رسیده ام. بخشی از لباس هایم را زیر انداز کرده بودم و بخشی دیگر را کنارم قرار داده بودم. حجم بدنم و لباس هایی که روی زمین گذاشته بودم، سایه ای پیوسته را روی زمینِ گرم بیابان تشکیل داده بودند. احساس ناامیدی می کردم و در تلاش بودم که با این احساس مبارزه کنم. 
ناگهان حضور موجودی را در کنار خود احساس کردم. سر چرخاندم و دیدم که موجودی شبیه سمندر، آرام آرام به سمت من می آید؛ سمندر، حدوداً بیست سانت طول داشت، طرح پوستش خال خالی بود و روی آن، رنگ های نارنجی و زرد و قهوه ای دیده می شد؛ به آهستگی خود را به اندک سایة تشکیل شده از بدن و لباس های من رساند و همان جا متوقف شد؛ در نظر من، موجودی بسیار زیبا و ظریف جلوه می نمود. موجودِ بی پناه، از آفتاب سوزان بیابان، به سایه ای موقت پناه آورده بود. با دیدن سمندر و مقایسة امید و ارادة او با خودم، به وجد آمدم و تصمیم گرفتم که هر طور که هست خود را به اتومبیل برسانم و به زندگی معمولی برگردم و البته این بار، قدر زندگی را بیشتر بدانم. لباس زیرم را روی سمندر انداختم، جانور را در آن پیچیدم و لباس را گرة آرامی زدم، به گونه ای که مجال نفس کشیدن داشته باشد: تصمیم گرفتم سمندر را به عنوان یک پدیدة الهام بخش، تا پایان زندگی، نزدِ خود نگاه دارم. 
بقیة لباس‌هایم را تن کردم و به سمت اتومبیل رهسپار شدم. با عزم و ارادة راسخ، مسیر خود را یافتم و چند ساعت بعد، به همراه سمندر، به خانه رسیدم. جانور را در نورگیر ساختمان، تنها فضای سبزِ محصورِ آپارتمانمان قرار دادم؛ جایی که فکر می کردم به خاطر وجود آثاری از طبیعت، به محیط زندگی خودش شبیه تر باشد. چند روز بعد، از نوع خورد و خوراک و رفتار سمندر متوجه شدم که اوضاع خوبی ندارد. مدت زیادی سپری نشد که سمندرِ بیچاره جان به جان آفرین تسلیم کرد. اتفاقاً یکی از اقوام که در رشتة جانورشناسی تحصیل می کرد، همان روزها به خانة ما آمده بود و تصادفاً با جنازة سمندر مواجه شده بود. بسیار شگفت زده و عصبانی شده بود؛ از من خواست که دربارة آن توضیح بدهم؛ من هم ماجرا را برایش واگویه کردم؛ دقایقی بعد مرا متوجه دلیل عصبانیتش کرد: معلوم شد که موجود زیبایی که به تهران تبعید کرده بودم، در اصل سمندر خالدار قیصری نام داشت و ظاهراً از آخرین بازماندگان گونة خودش بوده که منحصراً در ایران یافت می شود؛ کارشناس خبره ای که حالا دیگر مرا بازجویی می‌کرد، بعد از پرسیدن چند سؤال به این نتیجه رسید که به احتمال زیاد، جانور نتوانسته خود را با آب و هوای زیست بوم جدیدش مطابقت دهد و برای همین هم از خوردن و به ویژه آشامیدن آب امتناع می کرده است.... البته هم اکنون سمندرِ بیچاره در خدمت دانش بشری قرار گرفته است و در یکی از آزمایشگاه های دانشگاه تهران به خوبی نگهداری می شود....»
محسن داستان های زیادی از زندگی خود را برایم تعریف کرده است؛ خاطراتش را می توانم این گونه دسته بندی کنم: خاطرات زمان نوجوانی اش که راننده وانت بوده و بار حمایل می کرده است؛ خاطرات زمان دانشجویی و آشنا شدن با همسرش در دانشگاه؛ خاطرات مربوط به زمان معدن یابی؛ خاطرات زمان کابینت و ام. دی. اف. کاری؛ خاطرات مربوط به طلاقِ عاطفی با همسرش؛ خاطرات مربوط به فعالیت های هنری و نمایشگاهی و در نهایت، خاطرات مربوط به بساز بفروشی یا به قول خودش، معماری و عمران.... اما در میان همة این خاطرات و داستان‌هایی که در این پنجشنبه ها شنیدم، ماجرای سمندر از ذهن من پاک نمی‌شود. جدا از این که محسن تا چه حد نمک داستان را زیاد کرده باشد ـ که معمولاً زیاد می کند ـ به هر حال این جانور بی چاره، محکوم به غربت حاصل از جدایی از وطن می شود و بعد در تشنگی و گشنگی از دنیا می رود. همواره با سمندرِ مظلوم، نوعی احساس همدردی می کنم.