پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۹ مطلب با موضوع «درس و دانشگاه» ثبت شده است

آخر نفهمیدیم چرا دخترای دانشگاه بهش می گفتن سفید گلی! اسمش رضا بود و وقتی موهای فرفریش بلند می شدن شبیه این تصویر از باب راس می شد؛ اصالتا لُر بود و خیلی روی این قضیه حساسیت داشت؛ خیلی نمی تونست با بقیه هم دوره ای ها ارتباط برقرار کنه و معمولا مورد تمسخر بچه ها قرار می گرفت؛ ولی من همیشه از شخصیت و اخلاقایی که داشت خوشم میومد: کتاب زیاد می خوند و در مورد مسائل مختلف زیاد فکر می کرد و قاطعانه نظر می داد؛ در کل برونگرا، خلاق و متفکر بود و در مورد بقیه نظرش رو راحت و رُک اعلام می کرد؛ معمولن به خاطر این اخلاقش بقیه زود از دستش عصبانی می شدن و متعاقبا اون هم زود از دست بقیه عصبانی می شد و از کوره در می رفت؛ راستش خود من هم چند بار به خاطر حرفایی که بهم زده بود ازش دلخور شده بودم، اما همیشه معذرت خواهی می کرد و از دلم درمیاورد. 

مثل خودم بازیگوش بود و کلاسا رو به بهونه های مختلف می پیچوندیم... از همون اوایل دوره کارشناسی، پراید مامانش همیشه دست ما بود. رشته ما معماری بود: به بهونه دیدن شهرا و ساختمونای مختلف همیشه با ماشین می رفتیم مسافرت؛ شهرای زیادی با همدیگه رفتیم: از اطراف تهران، البرز و قم و کاشان و طالقان تا جاهای دورتر، اصفهان و مشهد و لرستان؛ از شمال تا چالوس و تنکابن و از جنوب تا بندر عباس و بندر میناب؛ هر جا پراید می تونست بره، ما باهاش می رفتیم؛ تا پول دستمون میومد می زدیم به یه جاده ای و می رفتیم سفر... یادمه یه بار بابای رضا ازمون پرسید که چرا شما دو تا نمی تونید چند روز پشت سر هم باسنتون رو بذارید زمین؟ من هم این قدر باهوش بودم که همون جا بفهمم که رُک بودن رضا یه موضوع ژنتیکی بوده!

توی انجام دادن پروژه های دانشگاه به همدیگه کمک می کردیم و معمولا نمره های بالای کلاسای طراحی رو می گرفتیم؛ اطرافیانمون به وضوح به رفاقت ما حسادت می کردن؛ حتا بعد از ازدواج رضا، همسرش صراحتا بهش گفته بود که فلانی واسه من مثل هوو می مونه! یادمه یه مدتی هم رفته بودیم تو نخ عکاسی و فیلم برداری و هر جا می رفتیم فیلم برداری و عکس برداری می کردیم و سر همین موضوع هم چند تا مستند دانشجویی درباره موضوعات مختلف تولید کردیم که توی دانشگاه پخش می شد. یادمه یکی از مستندامون که توی سالن آمفی تیاتر دانشگاه اکران شد، یه بنده خدایی بعد از دیدن فیلممون ما رو معرفی کرد به یکی از کارگردان های پرس تی وی؛ اون بنده خدا هم ما رو دعوت کرد منزل شخصی خودش و بعد از دیدن کارامون، بهمون پیشنهاد کار مستند سازی داد که البته به دلایلی قبول نکردیم. آخرای دوره کارشناسی چند تا پروژه جدی تر و تجاری تر انجام دادیم که به نظر من خیلی هم خوب انجام شدن؛ حتا یه مدت یه جایی رو هم اجاره کرده بودیم و با دو تا از بچه های دیگه به عنوان دفتر کار تر و تمیزش کرده بودیم و همه جور کاری توش می کردیم، البته بچه ها دونه دونه رفتن سر کارای مهم تر و عملا اون جا دیگه منحل شده بود....

من ارشد که قبول شدم، اون ازدواج کرد و بیخیال ادامه تحصیل شد؛ الان تقریبا رابطه ما قطع شده؛ رضا الان بیشتر خارج از کشور کارهای معماری و عمرانی انجام می ده؛ یکی دو ماه یه بار یه تلفنی به هم می زنیم و یه احوالی از هم می گیریم. دنیایی داشتیم با همدیگه...

هدیه ده دوازده سالی از من بزرگتر بود و همکلاسی دوره ارشدمون بود؛ بیشتر اوقات با من و محسن میومد شمال؛ دو سه تا تلفن همراه داشت و همیشه سرش توی گوشی هاش بود؛ هیکل درشتی داشت و هر از چند گاهی درباره هیکل لاغر من نظر می داد و می گفت که چقدر ماکارونی با سس سفید می تونه به چاق شدنم کمک کنه؛ هر هفته چک می کرد که ماکارونی با سس سفید خوردم یا نه؟

هدیه مجرد بود و تنها نگرانی زندگیش، بعد از کم کردن وزن، عاقبت به خیر شدن خواهر و برادر کوچک ترش بود که البته اون ها هم مجرد بودن؛ درباره خواهرش زیاد صحبت نمی کرد ولی ظاهرن من خیلی اونو یاد برادرش می انداحتم که اهل فیلم و سینما بود؛ هر هفته هارد می آورد تا برای برادرش فیلم های جدید بریزم و نظرات برادرش رو درباره فیلم به من منتقل می کرد؛ اون اواخر سلیقه برادرش دستم اومده بود: فیلم های مینیمال و عاشقانه ای مثل پسربچگی و ماجراهای ناگوار لمونی اسنیکت رو خیلی دوست داشت.

هدیه به زبان انگلیسی مسلط بود و کارشناسی ارشد زبان فرانسه از دانشگاه کرمانشاه داشت؛ معماری رو به خاطر علاقه شدیدش به ساختن ساختمون شروع کرده بود؛ توی یه شرکت تجاری کارای مربوط به صادرات و واردات انجام می داد و تقریبا هر هفته به یکی از کشورهای اروپایی سفر می کرد.

هدیه همه سرمایه زندگیش رو که حدود یه میلیارد تومن بود برای یه کار تجارتی سرمایه گذاری کرد؛ اما بارش توقیف شد و همه سرمایه ش از بین رفت؛ یکی دو هفته هیچ خبری ازش نداشتیم؛ اولین روزی که بعد از اون ماجرا اومد شمال، اصلن صحبت نمی کرد و سرش بیشتر تو گوشی رفته بود؛ توی مسیر رفت حتا یه کلمه هم صحبت نکرد. وقتی رسیدیم دانشگاه، هدیه با ما سر کلاس نیومد و به جاش رفت ساحل.

سپیده لاغر و قدبلند بود، پوستش رنگ سفید عجیبی داشت و معمولا تُرّه ای از موهای طلاییش ناخواسته بیرون از مقنعه اش می افتاد؛ خیلی مؤدب و موقّر و در عین حال ساده و بی شیله پیله بود؛ همیشه لبخند می زد، اما هرگز ندیدم با کسی شوخی کنه؛ منش خاص خودشو داشت؛ گاهی وقتی باهاش صحبت می کردم احساس می کردم دارم با یه دختربچه دوازده ساله خجالتی صحبت می کنم؛ از پوشش و سایر ظواهرش مشخص بود که خانواده خیلی ثروتمندی داره؛ تقریبا همه می دونستن که خونه شون توی بهترین محله کرجه و بین بچه های ورودی دانشگاه شایعه بود که خانواده شون از خانواده های اصیل هستند و نصبشون می رسه به خاندان پهلوی معروف؛ البته برای من خیلی مهم نبود و درباره درستی غلطی این مسأله مداقّه ای نکردم... اصولا من شناخت کاملی نسبت به سپیده نداشتم.

اسم این پومودورو رو سپیده گذاشتم و درباره سپیده توضیح دادم، اما واقعیت اینه که موضوع این پومودورو یه نفر دیگه س و من برای جالب تر کردن این داستان آبکی می خواستم از یه تکنیک کشکی استفاده کنم؛ موضوع این پومودورو کسی نیست جز: ماهان؛ پس قاعدتا باید در ادامه درباره ماهان بنویسم:

خیلی ها دور و ور من بودن که ـ الکی یا راستکی ـ عاشق شدن و بعدش توی عشقشون شکست خوردن و یه مدتی غمگین بودن، اما هیچ کس رو ندیدم که مثل ماهان با شکست عشقی برخورد کنه. ماهان مثل سپیده، لاغر و قدبلند بود و خونواده ش هم مثل اونا خیلی پولدار بودن؛ پدرش جراح قلب بود و توی یکی از بهترین محله های تهران، یه خونه باغ بزرگ داشتن؛ مثل سپیده خجالتی و مؤدب و خلاصه دقیقا نسخه مذکر سپیده بود! اما سپیده به سعادت رسید و ماهان....

بعد از این که سپیده و ماهان سه سال با هم بیرون می رفتن و رفیق گرمابه و گلستان شده بودن، همه بچه ها فکر می کردن که این دو تا حتما قرار و مداراشونو گذاشتن و احتمالا به زودی ازدواج می کنن و این حرفا... یه روز ماهان اومد به من گفت فلانی! می خوام باهاش ازدواج کنم اما نمی دونم چطوری بهش بگم. منم که تازه تجربه هُدا رو پشت سر گذاشته بودم و از میانجی گری توی این جور مسائل دل خوشی نداشتم، بهش گفتم ماهان، هر کاری می کنی فقط حواست باشه... کسی رو واسطه قرار نده؛ خودت برو جلو حرفتو بزن... از تجربه م براش تعریف کردم و قانعش کردم که خودش باهاش صحبت کنه؛ ماهان رفته بود جلو و بهش ماجرا رو توضیح داده بود؛ سپیده ولی بهش گفته بود که تو برای من مثل داداش می مونی، نه بیشتر و نه کمتر...

ماهان قاطی کرد و چند ماه دانشگاه پیداش نشد؛ بعدا فهمیدیم که رفته به ده اجدادیشون توی خرقان و اون جا تنهایی زندگی می کنه؛ ظاهرا بیشتر وقت روز رو به گشت و گذار و تفکر می گذرونده... موضوع پایان نامه کارشناسی ش هم برج های خرقان انتخاب کرد و بعد از اتمام کاشناسی، در شرایطی که سپیده با یه نفر دیگه که پدرش گفته بود ازدواج کرده بود و ماهان می دونست که باید خیلی سریع خودش رو مشغول یه چیز خیلی جدی کنه، کارشناسی ارشد توی یکی از بهترین دانشگاه های تهران قبول شد و الان هم همون جا مشغول تدریسه.