پومودوروهای شبانه

درباره نوعِ بشر

۱۶ مطلب با موضوع «درس و دانشگاه» ثبت شده است

چند ساعت، چند روز یا چند ماه ممکنه گیر کنی توی یه اتاق نمور که هیچ در و پنجره‌ای نداره و هیچ چیز دیگه‌ای هم توی خوابت نیست که باهاش سرگرم شی، به غیر از تخت خواب و خاطره و جنازه آدمی که فکر نمی‌کردی به این زودی بمیره: مادرت. طولانی بودن بعضی از کابوسا باعث می‌شه ترسناک‌تر به نظر بیان؛ بعد بیدار می‌شم: این خواب رو برای کی می‌تونم تعریف کنم؟ چطوره برای آب تعریف کنم که اثر بدش رو بشوره و از بین ببره؟ شیر آب رو باز می‌کنم و قرصامو می‌خورم، بعد عین زنای پابه‌ماه می‌رم یه گوشه می‌شینم به کتاب خوندن تا سرگیجه بیاد و زمین‌گیرم کنه. از اون وقتی که با شهرام رفتیم تست صداپیشگی بدیم برای رادیو ده‌دوازده سالی می‌گذره؛ اون روز ابی هم باهامون اومد، البته اون برای تست دادن نیومده‌بود، اومده بود که همراهمون باشه؛ اما به هر حال تست داد و قبول شد؛ من و شهرام قبول نشدیم؛ بگی‌نگی برورویی داشت، چشماش سبز بود و ابروهای قشنگی هم داشت، اما قدش نسبتن کوتاه بود؛ صداپیشه که نشد، اما رفت دنبال بازیگری و الان اون طوری که خودش می‌گه آکتور شده و داره با بهرام رادان کار تئاترِ ملودرام انجام می‌ده؛ نمی‌دونم باباش چی‌کاره بود اما اوضاشون بدک نبود؛ قدیما توی یه خونه بزرگ و قدیمی زندگی می‌کرد با مامان‌باباش و آبجیش که از خودش بزرگتر بود، الان اما خودش خونه خریده و مستقل زندگی می‌کنه. 

با مامان‌باباش و آبجیش توی یه خونه بزرگ و قدیمی زندگی می‌کرد که چند تا سالن بزرگ داشت. وسط یکی از سالنا یه کتابخونه چوبی بزرگ ساخته بودن که مثلن این طرفش اتاق خودش بود و اون طرفش اتاق آبجیش. قفسه‌های کتابخونه پر از فیلمای اورجینال قدیمی بود و کتاب و گلدون؛ ابی هم قدیما زیاد میومد خونه ما؛ چند وقتپیش خیلی اتفاقی و غافلگیرانه توی یه مهمونی دیدمش بعد از کلی وقت؛ هر دو خیلی خوشحال بودیم و کلی خاطره‌بازی کردیم. تک‌وتوک و دورادور از احوال بچه‌های ورودی خبر داشتیم اما به دلیل نامعلومی هیچ وقت همگی دور هم جمع نشده‌بودیم. وقتی فهمیدیم که جفتمون مستقل زندگی می‌کنیم، قرار بر این شد که یه روز دونفری بریم خونه‌های مامان‌بابامون و خاطرات ده سال پیش رو زنده کنیم. 

یه دستی به سر و روی خونه کشیده بودن که ظاهرن بیشتر به اصرار ابی بوده؛ خوشحال بودم که خونه رو نکوبیده‌بودن، اما دنیا رو سرم خراب شد وقتی دیدم مادرش توی اتاق روی تخته و پرستار ازش مراقبت می‌کنه؛ به زحمت چند دقیقه‌ای کنار ما نشست و سلام‌احوال‌پرسی کرد. ابی گفت چند وقت پیشا به مامانم گفتم حالا که بی‌کاری خاطراتتو برام بنویس و متنی که بعد از یک ماه تحویل گرفتم مهم‌ترین ملودرامیه که خوندم.

داداشمون امیر ارسلان وسایل و تجهیزات اسکی‌شو زده‌بوده زیر بغلش و رفته‌بوده ارمنستان اسکی کنه: «چون پیستای این جا رو به خاطر کرونا تعطیل کردن». می‌گم حالا تو این اوضاع رفتی اون جا اسکی کنی... اوکی، چرا وسایلتو بردی این همه هزینه اضافه‌بار دادی؟ دو تا چوبه و چار تیکه لباس، اون جا اجاره می‌کردی حالا این دو هفته رو؛ دست می‌کشه روی موهای کم‌پشتش و می‌خنده: «هزاروصد یورو پول بُرد و لباس ندادم که برم این‌ور اون‌ور تجهیزات اجاره کنم که، تازه اون جوری هزینه اجاره تجهیزات از هزینه اضافه‌بار بیشترم می‌شد....»

خیلی سال پیشا یه کافه ساخت تو تهران و یه رستوران، که کار طراحی هر دو تا رو براش انجام دادم؛ اولی رو داوطلبانه انجام دادم و توقع دست‌مزد نداشتم، اما سر رستورانش گفت علی هرچقدر بخوای برای این کار بهت پول می‌دم؛ مکانِ پروژه نیاوران بود و طراحی براش خیلی مهم بود؛ گرچه از طرح نهایی خیلی راضی بود و ـ بدونِ حتا یک اصلاحیه ـ همون رو ساخت، اما در نهایت هیچ پولی به من نداد، منم هیچ‌وقت حوصله نداشتم که پی‌گیرش بشم... آخرین بار که دیده‌بودمش یه ماشین دیگه داشت ولی این دفه یه بنزِ سی‌دویست زیر پاش بود؛ صندلی‌ش به هر شمایلی که ذهن تصور می‌کرد قابل تنظیم بود. گفتم الان این ماشین چنده؟ گفت یه تومن مشتری داره؛ بعد توضیح داد که کلاس سیِ ماشینای بنز، جزو ماشینای اسپرت این شرکت حساب می‌شه، که یعنی کیفیتش پایین‌تر از محصولات دیگه‌شه و اصولن لاکچری به حساب نمیاد... می‌خواست براش یه وب‌سایت طراحی کنم؛ سرِ ظهر بود، گفت بریم یه رستوران خوب، یه ناهار خوب بخوریم. گفتم بهتر نیست سر این ماجرای کرونا رعایت کنیم و رستوران نریم؟ کفت که نگران این چیزاش نباشم.

پادوی رستوران راهنمایی کرد که کجا پارک کنیم، وقتی پیاده شدیم به دستامون الکل پاشید و تا رسیدیم سر میز، همه درها رو برامون باز کرد و پشت سرمون بست. یه میز رو انتخاب کردیم و نشستیم. فهرست غذاها رو نگاه کردم. بی‌حوصله بودم و به هیچ غذایی اشتها نداشتم. گفتم تو برام انتخاب کن؛ هنوز عینک دودی بزرگش روی چشمش بود؛ یه نگاه سرسری به منو انداخت و گفت استیک می‌خوری؟ گفتم نه، کبابِ تابه‌ای؛ همیشه پُرحرفه؛ هیچ وقت توی زندگیش شغل ثابتی نداشته و معمولن در حال تفریح و سفره؛ جدی‌ترین کاری که توی زندگی‌ش می‌کنه ورزش و بدن‌سازیه؛ احتمالن نسبت به ده سال پیش که برای اولین بار توی دانشگاه دیدمش حتا دوسه کیلو هم چاق‌تر نشده؛ روی تی‌شرتش یه چیزی نوشته شده که حتا نمی‌دونم به چه زبونیه؛ داشت توضیح می‌داد که سایت رو برای چه کاری نیاز داره و آخر سر هم گفت یه خرده بودجه‌ش برای انجام این پروژه محدوده؛ گفتم: «امیر ارسلان، به طرز حیرت‌انگیزی توی زندگیت هیچ تغییری نمی‌کنی.»

موقع بیرون رفتن پادوی رستوران، روتینش رو انجام داد و شق‌ورق کنار ماشین ایستاد تا بدرقه‌مون کنه؛ امیر ارسلان گفت: «علی پول نقد همراته؟» کیف پولم رو درآوردم و جای پولارو نشونش دادم: یه پنج‌تومنی بود با یه ده‌تومنی، که امیر ارسلان هر دو تا اسکناس رو به پادو داد. پادو خوش‌حال شد و تشکر کرد.

رِی: همین الان یه جایی توی لندن، یه درخت کریسمس هست که زیرش چند تا هدیه هست که هرگز باز نمی‌شن؛ اگه از این ماجرا زنده بیرون اومدم می‌رم اون خونه رو پیدا می‌کنم، از مادری که توی اون خونه‌س عذرخواهی می‌کنم [که پسرش رو کشتم] و هر مجازاتی که برام انتخاب کنن رو قبول می‌کنم: زندان... اعدام... مهم نیست؛ چون حداقل اگه زندان باشی یا اگه مرده باشی، توی بروژِ لعنتی نیستی... لعنتی... شاید جهنم همینه که مجبور باشی تا ابد توی این بروژِ لعنتی بمونی.... 

در بروژ (۲۰۰۸)


ابراهیم هم‌دوره‌ای ارشدمون بود، اون موقعی که شمال درس می‌خوندم؛ اصلیتش مشهدی بود اما خودش، برادر بزرگترش و یه سری از فامیلاشون محمودآباد زندگی می‌کردن (پدر و مادرش بعد از بازنشسته شدن، برگشته‌بودن مشهد برای زندگی). گاهی بین کلاسا با ابراهیم می‌رفتم برای قدم زدن و گپ‌وگفت؛ برام تعریف کرده بود که از یکی از دخترای فامیلشون خوشش میاد که چون سه سال ازش بزرگتره بهش نمی‌دنش، خودشون هم با هم در ارتباط بودن ولی ظاهرن خونواده‌ها هیچ جوره راضی به وصلت نمی‌شدن. 

ابراهیم خوش‌اخلاق و خوش‌صحبت بود و با این که نماینده کلاسمون بود و همه هماهنگیای بین بچه‌ها و اساتید رو انجام می‌داد، اما بچه‌ها دل خوشی ازش نداشتن: «خونه‌شون یه کوچه با دانشگاه فاصله داره ولی توی این چند سال یه تعارف خشک و خالی هم نزد که یه چایی مهمونمون کنه خونه‌ش...»؛ البته چند بار منو دعوت کرده بود... که نرفته بودم؛ به نظر من آدم خوبی بود و این که ده‌دوازده تا دختر و پسری که یکی‌دو ساله باهاشون آشنا شده رو دعوت نمی‌کرد خونه‌ش هم برام طبیعی و منطقی بود؛ یه ۲۰۶ سفید هم داشت که می‌گفت به خاطرش سه سال توی شهرداری کار کرده.

من همیشه با اکیپ خودمون برمی‌گشتم تهران اما یه بار ابراهیم بهم گفت بعد از دانشگاه می‌خواد بره تهران پیش یکی از دوستاش، قرار شد با هم بریم که منم برسونه خونه. وسطای پاییز بود، اواسط جاده چالوس... که باریدن برف شروع شد، ساعت هفت و هشت شب بود و هوای جاده کاملا تاریک بود. با سرعت خیلی کمی حرکت می‌کردیم، آهنگ گوش می‌دادیم و لذت می‌بردیم از سفیدی برفایی که خیلی زودتر از چیزی فکر می‌کردیم روی زمین نشسته بود. ابراهیم داشت توضیح می‌داد که خواستگار اومده برای دختره و قراره عقدش کنن؛ گفت روزی که فهمیده قرارای عقد و عروسی رو گذاشتن خیلی ناراحت شده؛ بعد دیگه ماشین حرکت نکرد. 

وسط هفته بود، اواسط یه شب برفی، بدون زنجیر چرخ، وسط جاده چالوس گیر کرده بودیم؛ صدای باد که قطع می‌شد، صدای بکس‌وباد کردن لاستیکا روی برف شروع می‌شد؛ صدای درجا چرخیدن لاستیکا که قطع می‌شد، دوباره می‌تونستم صدا باد رو بشنوم. اولین بار بود که حالم از خلوت بودن جاده چالوس به هم می‌خورد: جاده مه‌آلود و برفی و تاریک. مضطرب شده بودم، سردم شده بود و پشت سر هم خمیازه می‌کشیدم (معولن وقتی دچار اضطراب می‌شم سردم می‌شه و بی‌دلیل خمیازه می‌کشم). چند تا ماشین دیگه هم بودن که مثل ما گیر کرده بودن؛ سعی کردم هُل بدم ماشین رو اما زورم نرسید. نشستم پشت فرمون و ابراهیم هُل داد. کنترل کردن ماشین خیلی سخت بود و با وجود این که می‌دونستم هُل دادن ماشین چقدر برای ابراهیم سخته، مجبور بودم گاهی ترمز کنم. ترمز که می‌کردم ابراهیم عصبانی می‌شد و فریاد می‌زد که دیگه ترمز نکنم. به این فکر می‌کردم که اگه مجبور بشیم کل شب توی جاده بمونیم چی؟ که اگه بنزین تموم کنیم چی می‌شه تو این سرما...؟ 

جاده کفی شده بود و فهمیدم که چند دقیقه‌ایه که پدال ترمز رو فشار ندادم. توی هیچ کدوم از آینه‌ها ابراهیم رو نمی‌دیدم؛ گفتم حتمن عقب‌تر از ماشین داره یواش یواش حرکت می‌کنه. بعد دوباره سربالایی شد و ماشین گیر کرد. پیاده شدم. سعی کردم از داخل مه، انتهای جاده پشت سرم رو ببینم: اول هیچی دیده نمی‌شد، اما چند لحظه بعد فیگور مبهم ابراهیم رو دیدم که محکم خودشو بغل کرده بود و آروم آروم نزدیک می‌شد؛ بهم تشر زد که چرا این قدر سریع رفتم و رفت داخل ماشین....

هر دقیقه هوا سردتر می‌شد. داخل ماشین فقط صدای فن بخاری شنیده می‌شد که تا آخر زیادش کرده‌بودیم. گفتم: 


- آخه چجوری ماشینت زنجیر چرخ نداره ابراهیم؟ ناسلامتی شمال زندگی می‌کنیا.

+ شمال که اصلا برف نمیاد علی... معمولن زمستونا هم بارونیه. 

- ابراهیم فک کنم امشب همین‌جا گیر کردیم.

+ نه بابا نگران نباش... یه خرده یخ دستام باز شه دوباره می‌رم هل می‌دم.

- ...

+ ...

- خب داشتی می‌گفتی... که براش خواستگار اومده...

+ آره دیگه... خیلی ناراحت بودم... وقتی فهمیدم قضیه جدیه گریه کردم... خیلی ناراحت بودم...

- الان ینی حس می‌کنی شکست عشقی خوردی؟

+ آره... 


به ساعتش نگاه کرد و خندید: «امشبم عقدشه... دارم می‌رم تهران که تو اون خراب‌شده نباشم... درسمم تموم شه می‌رم مشهد پیش بابام‌اینا.» به نظرم خیلی ناراحت نبود، یا اگه بود خیلی از ظاهرش معلوم نبود؛ به هر حال بغلش کردم؛ چند ثانیه‌ای توی بغل همدیگه بودیم؛ بعدش چند دقیقه‌ای ساکت بودیم که خندید و دوباره شروع کرد به صحبت کردن: 


+ تا چند روز نمی‌تونستم هیچ کاری بکنم یا چیزی بخورم... خیلی حالم بد بود؛ بعدش به خودم اومدم گفتم خب که چی؟ تموم شده رفته دیگه...

- چند روز؟

+ چند روز چی؟

- چند روز حالت بد بود؟

+دو روز... یا سه روز فک کنم...


خنده‌م گرفته بود:


- الان به این می‌گی شکست عشقی؟ یا سر کار گذاشتی ما رو؟ دوسه روز حالت بد بوده فک می‌کنی شکست عشقی خوردی؟


خنده از صورتش محو شده بود:


+ من واقعن ناراحتم علی... الانم کاری ازم برنمیاد، یه جوری باید از ذهنم بیرونش کنم.


از ماشین رفت بیرون، دستاشو کرد توی جیبش و تکیه داد‌ به در.