پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۷ مطلب با موضوع «درس و دانشگاه» ثبت شده است

فکر می کنم حداقل صد نفر دیگه هستن که باید درباره شون بنویسم. آدمایی هستن که دوست دارم درباره شون بنویسم اما به دلایلی فعلا نمی تونم. مثلا یه بنده خدایی هست که اخیرا معروف شده و هر روز تلویزیون نشونش می ده و این بنده خدا هم دوره ای دانشگاه ما بوده و خیلی جاها با هم رفتیم و خیلی کارا با هم کردیم و خیلی شبا با هم بیدار موندیم و دوست دارم بنویسم درباره ش؛ خونه شون یه جای پرت بود و خیلی فقیر بودن ولی توی همون خونه داغون و قدیمی یه کارای خیلی عجیب و هنرمندانه ای کرده بود و به خاطر همین روحیه ای که داشت معروف شد و الان پیشنهادهای عجیبی بهش می دن برای کار و.... دوست دارم بنویسم درباره بعضی از آدمایی که حتا نمی تونم بهشون فکر کنم... آدمای منفعلی که منتظر موندن که هر چهار سال یا هشت سال یه دولت جدید با وعده های جدید و روش های تکراری بیاد و براشون یه میز درست کنه که سی سال برن بشینن پشتش و بعد به بازنشسته شدنشون افتخار کنن که از الان به بعد، بدون این که کار کنن پول می گیرن!

قبلا گفتم که یه وبلاگ داشتم به اسم «سه متر تا زندگی» (اگه می خواید درباره فلسفه اسمش بدونید این انیمیشن رو ببینید، اگر هم نمی خواید درباره فلسفه اسمش بدونید این انیمیشن رو از دست ندید!) که خیلی دوستش داشتم و همیشه حسرت می خوردم که چرا نوشتن توی اون وبلاگ رو ادامه ندادم و الان احساس می کنم که اگه نوشتن توی این وبلاگ رو ادامه ندم دوباره باید حسرت این وبلاگ رو هم بخورم. پس سعی می کنم همین طوری بیست و پنج دقیقه بیست و پنج دقیقه به نوشتن ادامه بدم چون می دونم فکر کردن به سهیلا و علی سوییچ و حسن معرکه، می تونه زندگی آدم رو تغییر بده. یه ده بیست نفری هم هستن که البته بیشترشون به صورت خاموش دنبال می کنن مطالب رو و بعضی وقت ها با نظر دادن من رو خوش حال می کنن و این برای من دلخوشی خیلی خیلی بزرگیه توی این فضای بزرگ و بی رحم و مریض؛ متشکرم.

آخر نفهمیدیم چرا دخترای دانشگاه بهش می گفتن سفید گلی! اسمش رضا بود و وقتی موهای فرفریش بلند می شدن شبیه این تصویر از باب راس می شد؛ اصالتا لُر بود و خیلی روی این قضیه حساسیت داشت؛ خیلی نمی تونست با بقیه هم دوره ای ها ارتباط برقرار کنه و معمولا مورد تمسخر بچه ها قرار می گرفت؛ ولی من همیشه از شخصیت و اخلاقایی که داشت خوشم میومد: کتاب زیاد می خوند و در مورد مسائل مختلف زیاد فکر می کرد و قاطعانه نظر می داد؛ در کل برونگرا، خلاق و متفکر بود و در مورد بقیه نظرش رو راحت و رُک اعلام می کرد؛ معمولن به خاطر این اخلاقش بقیه زود از دستش عصبانی می شدن و متعاقبا اون هم زود از دست بقیه عصبانی می شد و از کوره در می رفت؛ راستش خود من هم چند بار به خاطر حرفایی که بهم زده بود ازش دلخور شده بودم، اما همیشه معذرت خواهی می کرد و از دلم درمیاورد. 

مثل خودم بازیگوش بود و کلاسا رو به بهونه های مختلف می پیچوندیم... از همون اوایل دوره کارشناسی، پراید مامانش همیشه دست ما بود. رشته ما معماری بود: به بهونه دیدن شهرا و ساختمونای مختلف همیشه با ماشین می رفتیم مسافرت؛ شهرای زیادی با همدیگه رفتیم: از اطراف تهران، البرز و قم و کاشان و طالقان تا جاهای دورتر، اصفهان و مشهد و لرستان؛ از شمال تا چالوس و تنکابن و از جنوب تا بندر عباس و بندر میناب؛ هر جا پراید می تونست بره، ما باهاش می رفتیم؛ تا پول دستمون میومد می زدیم به یه جاده ای و می رفتیم سفر... یادمه یه بار بابای رضا ازمون پرسید که چرا شما دو تا نمی تونید چند روز پشت سر هم باسنتون رو بذارید زمین؟ من هم این قدر باهوش بودم که همون جا بفهمم که رُک بودن رضا یه موضوع ژنتیکی بوده!

توی انجام دادن پروژه های دانشگاه به همدیگه کمک می کردیم و معمولا نمره های بالای کلاسای طراحی رو می گرفتیم؛ اطرافیانمون به وضوح به رفاقت ما حسادت می کردن؛ حتا بعد از ازدواج رضا، همسرش صراحتا بهش گفته بود که فلانی واسه من مثل هوو می مونه! یادمه یه مدتی هم رفته بودیم تو نخ عکاسی و فیلم برداری و هر جا می رفتیم فیلم برداری و عکس برداری می کردیم و سر همین موضوع هم چند تا مستند دانشجویی درباره موضوعات مختلف تولید کردیم که توی دانشگاه پخش می شد. یادمه یکی از مستندامون که توی سالن آمفی تیاتر دانشگاه اکران شد، یه بنده خدایی بعد از دیدن فیلممون ما رو معرفی کرد به یکی از کارگردان های پرس تی وی؛ اون بنده خدا هم ما رو دعوت کرد منزل شخصی خودش و بعد از دیدن کارامون، بهمون پیشنهاد کار مستند سازی داد که البته به دلایلی قبول نکردیم. آخرای دوره کارشناسی چند تا پروژه جدی تر و تجاری تر انجام دادیم که به نظر من خیلی هم خوب انجام شدن؛ حتا یه مدت یه جایی رو هم اجاره کرده بودیم و با دو تا از بچه های دیگه به عنوان دفتر کار تر و تمیزش کرده بودیم و همه جور کاری توش می کردیم، البته بچه ها دونه دونه رفتن سر کارای مهم تر و عملا اون جا دیگه منحل شده بود....

من ارشد که قبول شدم، اون ازدواج کرد و بیخیال ادامه تحصیل شد؛ الان تقریبا رابطه ما قطع شده؛ رضا الان بیشتر خارج از کشور کارهای معماری و عمرانی انجام می ده؛ یکی دو ماه یه بار یه تلفنی به هم می زنیم و یه احوالی از هم می گیریم. دنیایی داشتیم با همدیگه...

هدیه ده دوازده سالی از من بزرگتر بود و همکلاسی دوره ارشدمون بود؛ بیشتر اوقات با من و محسن میومد شمال؛ دو سه تا تلفن همراه داشت و همیشه سرش توی گوشی هاش بود؛ هیکل درشتی داشت و هر از چند گاهی درباره هیکل لاغر من نظر می داد و می گفت که چقدر ماکارونی با سس سفید می تونه به چاق شدنم کمک کنه؛ هر هفته چک می کرد که ماکارونی با سس سفید خوردم یا نه؟

هدیه مجرد بود و تنها نگرانی زندگیش، بعد از کم کردن وزن، عاقبت به خیر شدن خواهر و برادر کوچک ترش بود که البته اون ها هم مجرد بودن؛ درباره خواهرش زیاد صحبت نمی کرد ولی ظاهرن من خیلی اونو یاد برادرش می انداحتم که اهل فیلم و سینما بود؛ هر هفته هارد می آورد تا برای برادرش فیلم های جدید بریزم و نظرات برادرش رو درباره فیلم به من منتقل می کرد؛ اون اواخر سلیقه برادرش دستم اومده بود: فیلم های مینیمال و عاشقانه ای مثل پسربچگی و ماجراهای ناگوار لمونی اسنیکت رو خیلی دوست داشت.

هدیه به زبان انگلیسی مسلط بود و کارشناسی ارشد زبان فرانسه از دانشگاه کرمانشاه داشت؛ معماری رو به خاطر علاقه شدیدش به ساختن ساختمون شروع کرده بود؛ توی یه شرکت تجاری کارای مربوط به صادرات و واردات انجام می داد و تقریبا هر هفته به یکی از کشورهای اروپایی سفر می کرد.

هدیه همه سرمایه زندگیش رو که حدود یه میلیارد تومن بود برای یه کار تجارتی سرمایه گذاری کرد؛ اما بارش توقیف شد و همه سرمایه ش از بین رفت؛ یکی دو هفته هیچ خبری ازش نداشتیم؛ اولین روزی که بعد از اون ماجرا اومد شمال، اصلن صحبت نمی کرد و سرش بیشتر تو گوشی رفته بود؛ توی مسیر رفت حتا یه کلمه هم صحبت نکرد. وقتی رسیدیم دانشگاه، هدیه با ما سر کلاس نیومد و به جاش رفت ساحل.