پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۲ مطلب با موضوع «درس و دانشگاه» ثبت شده است

پدرِ مرحومش پزشک بوده و توی بیمارستان کار می‌کرده. ساناز وقتی هفت‌هشت سالش بوده خیلی وقتا با پدرش بیمارستان می‌رفته و با بیمارها و همکارای باباش سرگرم می‌شده؛ تعریف می‌کرد که چقدر بهش خوش می‌گذشته توی بیمارستان: صحبت کردن با مریضای بستری، یواشکی سرک کشیدن توی بخش‌های مختلف، بازی کردن با دستگاه‌های الکترونیکی داخل بخش‌ها؛ کشف کردن جاهای جدیدِ یه بیمارستان شهری شلوغ و بی‌در و پیکر و بزرگ، دیدن گریه‌ها و خنده‌های آدمای مختلف و پیدا کردن دوستای جدید توی بخش بستری کودکان؛ تعریف می‌کرد که به خاطر خراب شدن یکی از عروسکاش با یکی از بچه‌های بستری توی بخش دعوا کرده و داد و بیداد راه انداخته؛ تعریف می‌کرد که چند تا از مریضای درس‌خون بخش کودکان مشقاشو براش می‌نوشتن؛ این قدر بهش خوش می‌گذشته که الان توی سن سی و چند سالگی هنوز گاهی توی خواب می‌بینه که رها شده توی یه بیمارستان بزرگ و رنگارنگ و آزاده که هر جایی که دوست داره بره و هر چی که دوست داره ببینه؛ همه چی دیده بود توی بیمارستان؛ به دنیا اومدن، مریض شدن و از دنیا رفتن رو فهمیده بود؛ الانم هر وقت زندگی براش سخت می‌شه می‌ره قدم می‌زنه: توی سالن‌های انتظار، توی راهروهای تاریک و توی اورژانس‌های شلوغ... ساناز با یه کیفِ پُر از اسباب‌بازی و عروسک وارد فضای رنج‌آور بیمارستان می‌شه، به بچه‌ها اسباب‌بازی و مداد رنگی و دفتر نقاشی می‌ده و به جاش از اونا آرامش می‌گیره.

راننده اول

یه راننده تاکسی معمولی بود؛ با چند ‌تا از هم‌کلاسی‎ها، گاهی باهاش می‌رفتیم شمال که بریم دانشگاه؛ البته ما خیلی بیرون از تاکسی نمی‌دیدیمش، اما همون اوایل فهمیده بودیم که یکی از پاهاش می‌لنگه؛ اگه داخل ترمینال سوارمون می‌کرد باید به ترمینال کمیسیون می‌داد، واسه همین شماره‌شو داده بود که بیرون از ترمینال باهاش قرار بذاریم؛ سنش زیاد بود و موهاش ریخته بود؛ خودش خیلی سواد درست‌حسابی نداشت، اما به دختراش امیدوار بود که درس بخونن و به جاهای خوب‌خوب برسن، البته نه توی ایران: «بالاخره یه روزی بچه‌ها رو برمی‌دارم و می‌رم از این جهنم، شنیدم یه راه‌هایی هست که می‌شه قاچاقی رفت اون ور کار کرد؛ خیلی هم گرون نیست انگار... یه خرده دیگه پول جمع کنم می‌رم به امید خدا....» بعد که پیاده می‌شدیم می‌خندیدیم که آخه اینو کجا راه می‌دن بره خارج؟ بعد که خبردار شدیم با دختراش رفته خارج برای زندگی، سؤالات بیشتری برامون مطرح شده بود: چی کار می‌کنه آخه این توی امریکا؟ به چه زبونی اون‌جا داره صحبت می‌کنه الان؟


راننده دوم

لاجرم باید با یه راننده دیگه هماهنگ می‌کردیم؛ این یکی شمالی بود اما دوست و آشنا و فک و فامیل توی تهران زیاد داشت ظاهرن. از محمودآباد تا تهران، دو ساعت و چهل دقیقه‌ی مرگ‌بار! خیلی از جاهای جاده چشمامو می‌بستم؛ مثلن بهش می‌گفتیم آخه تو که نمی‌بینی اون طرف پیچ چه خبره، از کجا می‌دونی کسی نمیاد که با این سرعت، سبقت می‌گیری سر پیچ؟ قیافه‌ و هیکلش شبیه جیسون استاتهام بود و سیگار رو با سیگار روشن می‌کرد: «فوقش اگه دیدم ماشین از جلو میاد، سریع برمی‌گردم توی لاین خودم دیگه... راستی بچه‌ها! اگه دوست داشتید سیگار بکشید مشکلی نیستا خجالت نکشید... من امروز با دوستام قرار گذاشتم تهران بریم استخر، واسه همین یه خرده دارم عجله می‌کنم؛ شما هم زودتر می‌رسید سر خونه‌زندگی‌تون به نفعتونه دیگه بابا...» به گمونم استخر، فوتبال، سینما یا چیزای دیگه رو بهونه می‌کرد که بهش گیر ندیم که آروم‌تر رانندگی کنه؛ البته انصافن موقع رانندگی شش‌دنگ حواسش به جاده بود و میون‌برها و جاده‌های فرعی جاده هرازو عین کف دستش بلد بود: دو ساعت و چهل دقیقه، حتا توی شب‌های پُرترافیک و شلوغ! 


آقاسجّاد

در جست‌وجوی یه راننده خوب، یکی از بچه‌ها آقا سجاد رو پیدا کرد که از طریق یه آدم خیلی مطمئن معرفی شده بود. آقا سجاد کُرد بود؛ یادمه روز اول که با اون هیکل ورزشکاری، صورت عضلانی، قد بلند، شلوار جافی و پیراهن مشکی دیدیمش، همه یه خرده نگران شده بودیم؛ می‌گفتیم نینجا به ما معرفی کردن یا راننده؟! آقا سجاد ولی مؤدب و کم‌حرف بود، آرامش خاصی داشت و خیلی درست و منطقی رانندگی می‌کرد؛ بر خلاف قریب به اتفاق راننده‌های جاده، اهل دود نبود و به جاش از آدامس و چای استفاده می‌کرد؛ صدای توپُر و سنگینی داشت و فارسی رو با لحجه کُردی صحبت می‌کرد؛ همه ما از صحبت کردنش لذت می‌بردیم؛ به نظرم خیلی سعی می‌کرد که لهجه‌ش رو به لهجه ما نزدیک کنه؛ خاطرات کوتاه و قطعه‌قطعه تعریف می‌کرد، اتفاقاتی که برای خودش افتاده بود رو در قالب سوم شخص بیان می‌کرد و خودش رو توی خاطراتش «آقا سجاد» خطاب می‌کرد؛ فک کنم همین شد که اسمش توی ذهن‌مون مونده بود؛ مثلن می‌گفت: «بابای آقا سجاد معتاد بود. آقا سجاد پولاشو جمع کرد براش یه ماشین دست دوم‌ خرید که بابا روش کار کنه و خرجشو دربیاره؛ از همون موقع زن آقا سجاد شروع کرد به ناسازگاری که باید برای منم یه آرایشگاه بزنی برم توش کار کنم... حالا که طلاق گرفتیم پشیمون شده؛ می‌گه اگه آقا سجاد زنشو طلاق بده میاد دوباره زنش می‌شه؛ دیگه اون جا نمی‌شد زندگی کرد... تو فلاسک چای هست بچه‌ها؛ بریزید برا خودتون....»

بِگبی: یه کاری هست که باید امشب انجام بدم، بعدش دیگه می‌رم؛ به هر حال احتمالن تا یه مدت زیادی همدیگه رو نمی‌بینیم؛ واسه همین با خودم فکر کردم بیام یه سر بهت بزنم... با خودم فکر کردم بیام یه سر بهت بزنم و بهت بگم که موفق باشی پسرم! همین.... یه خُرده واسه من سخته... می‌دونی... وقتی من یه پسر به سن و سال تو بودم این چیزا نبود... این رشته‌ای که تو توش درس می‌خونی، مدیریت هتل‌داری، ما هیچ وقت از این چرت و پرتا نداشتیم. ولی خب به هر حال دنیا تغییر می‌کنه مگه نه؟ حتا اگه ما تغییر نکنیم، دنیا تغییر می‌کنه؛ پس مراقب خودت باش پسرم؛ پدرِ من یه دائم‌الخمر پیر بود و من پدرِ تو هستم؛ تو باید از ما دو تا بهتر باشی!

رگ‌یابی ۲ (۲۰۱۷)



سکوی مترو شلوغه، وسط شهر. مطمئن نیستم آدما برای انجام دادن چه کاری این همه عجله دارن، ولی شایدم درستش همینه که عجله کنی که کارات زودتر تموم بشه و بتونی شب، در کنار خونواده با خیال راحت بشینی پای برنامه‌ها و سریالای تلویزیون و ماهواره. شایدم درستش همینه که عجله کنی. اما من که عجله ندارم؛ پس می‌تونم روی سکو بشینم، پشت سرم رو به دیوار سکو تکیه بدم، چشمام رو ببندم، دستم رو از کنار لبه کتم بالا بیارم و روی دکمه هندزفری فشار بدم تا یه موسیقی مرموز توی گوشم بکوبه، صدای آمبیِنت از بین بره و خودم شروع کنم به جذاب‌ترین کار دنیا: فکر کردن به آدما.

روی چمنای محوطه نمایشگاه بین‌المللی نشسته بودیم و کباب ترکی می‌خوردیم که گفت: «علی! به نظرت دخترای هم‌دوره‌ایمون بیشتر از من خوششون میاد یا از تو؟» به نظرم سؤال مسخره‌ای بود؛ از طرفی ساندویچش رو خیلی سریع می‌خورد و در نتیجه منم تندتند می‌جویدم و گاز می‌زدم؛ دوباره گفت: «در کل به نظرم از من بیشتر از پسرای دیگه خوششون میاد...» این قدیمی‌ترین چیزیه که از حمید یادمه؛ آدم آرومی بود، سرشار از محبت و عاطفه و پُرحرف و مغرور بود؛ اول از یکی دیگه خوشش میومد، اما عجله کرد و با سارا وارد رابطه شد؛ هر دو تاشون تُپل‌ومُپل و کوتاه‌قد بودن؛ بعد حمید عاشق سارا شد، اما سارا با یه پسر سال‌بالایی هم رابطه جدی داشت. یه روز حمید که ماجرا رو فهمیده بود، دست منو گرفت و کشون‌کشون به سمت یکی از آتلیه‌های تنگ و تاریک دانشکده برد؛ وارد آتلیه که شدم دیدم سارا هم اون‌جا داخل آتلیه، روی یکی از میزای پهن آتلیه نشسته منتظر ما. چراغ‌های آتلیه خاموش بود و باریکه‌های نور از پنجره‌های کوچیک، تیکه تیکه موزاییکای آتلیه رو روشن کرده بود. حمید و سارا چند لحظه به هم خیره شدن؛ سارا به حمید تشر زد که مسخره‌بازی رو تموم کنه و زود حرفشو بزنه. حمید به من اشاره کرد و شروع کرد به صحبت کردن؛ حرفایی که زد به نظرم مسخره بود؛ حرف مهمی نبود؛ چیزی که واسه من مهم بود، حالت خاصی از شرایط فضا بود که من توش قرار گرفته بودم: ذرات خیلی ریز گرد و غبار، زیر پرتوهای نور، سفید و خاکستری شده بودن و می‌رقصیدن و سه تا پرسوناژ تاریک و غلیظ توی قاب... من اون جا چی‌کار می‌کردم؟ 

بعدش روی چمن‌های پارک دانشجو نشسته بودیم، وسط شهر. حمید اشک می‌ریخت؛ بعدش دیگه اشک نریخت و به یه جایی پشت سر من خیره شد؛ سارا و دوست‌پسر جدیدش، که متوجه حضور ما نبودن، نشسته بودن روی نیمکتی که پشت سر من بود و با هم می‌خندیدن؛ بعد حمید به صورت پسره ضربه می‌زد... ضربه‌های محکم... پسره چیزی نمی‌گفت ولی سارا داد می‌زد؛ بعدتر حمید رفت کالیفرنیا و دیگه برنگشت.