پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۴ مطلب با موضوع «درس و دانشگاه» ثبت شده است

رِی: همین الان یه جایی توی لندن، یه درخت کریسمس هست که زیرش چند تا هدیه هست که هرگز باز نمی‌شن؛ اگه از این ماجرا زنده بیرون اومدم می‌رم اون خونه رو پیدا می‌کنم، از مادری که توی اون خونه‌س عذرخواهی می‌کنم [که پسرش رو کشتم] و هر مجازاتی که برام انتخاب کنن رو قبول می‌کنم: زندان... اعدام... مهم نیست؛ چون حداقل اگه زندان باشی یا اگه مرده باشی، توی بروژِ لعنتی نیستی... لعنتی... شاید جهنم همینه که مجبور باشی تا ابد توی این بروژِ لعنتی بمونی.... 

در بروژ (۲۰۰۸)


ابراهیم هم‌دوره‌ای ارشدمون بود، اون موقعی که شمال درس می‌خوندم؛ اصلیتش مشهدی بود اما خودش، برادر بزرگترش و یه سری از فامیلاشون محمودآباد زندگی می‌کردن (پدر و مادرش بعد از بازنشسته شدن، برگشته‌بودن مشهد برای زندگی). گاهی بین کلاسا با ابراهیم می‌رفتم برای قدم زدن و گپ‌وگفت؛ برام تعریف کرده بود که از یکی از دخترای فامیلشون خوشش میاد که چون سه سال ازش بزرگتره بهش نمی‌دنش، خودشون هم با هم در ارتباط بودن ولی ظاهرن خونواده‌ها هیچ جوره راضی به وصلت نمی‌شدن. 

ابراهیم خوش‌اخلاق و خوش‌صحبت بود و با این که نماینده کلاسمون بود و همه هماهنگیای بین بچه‌ها و اساتید رو انجام می‌داد، اما بچه‌ها دل خوشی ازش نداشتن: «خونه‌شون یه کوچه با دانشگاه فاصله داره ولی توی این چند سال یه تعارف خشک و خالی هم نزد که یه چایی مهمونمون کنه خونه‌ش...»؛ البته چند بار منو دعوت کرده بود... که نرفته بودم؛ به نظر من آدم خوبی بود و این که ده‌دوازده تا دختر و پسری که یکی‌دو ساله باهاشون آشنا شده رو دعوت نمی‌کرد خونه‌ش هم برام طبیعی و منطقی بود؛ یه ۲۰۶ سفید هم داشت که می‌گفت به خاطرش سه سال توی شهرداری کار کرده.

من همیشه با اکیپ خودمون برمی‌گشتم تهران اما یه بار ابراهیم بهم گفت بعد از دانشگاه می‌خواد بره تهران پیش یکی از دوستاش، قرار شد با هم بریم که منم برسونه خونه. وسطای پاییز بود، اواسط جاده چالوس... که باریدن برف شروع شد، ساعت هفت و هشت شب بود و هوای جاده کاملا تاریک بود. با سرعت خیلی کمی حرکت می‌کردیم، آهنگ گوش می‌دادیم و لذت می‌بردیم از سفیدی برفایی که خیلی زودتر از چیزی فکر می‌کردیم روی زمین نشسته بود. ابراهیم داشت توضیح می‌داد که خواستگار اومده برای دختره و قراره عقدش کنن؛ گفت روزی که فهمیده قرارای عقد و عروسی رو گذاشتن خیلی ناراحت شده؛ بعد دیگه ماشین حرکت نکرد. 

وسط هفته بود، اواسط یه شب برفی، بدون زنجیر چرخ، وسط جاده چالوس گیر کرده بودیم؛ صدای باد که قطع می‌شد، صدای بکس‌وباد کردن لاستیکا روی برف شروع می‌شد؛ صدای درجا چرخیدن لاستیکا که قطع می‌شد، دوباره می‌تونستم صدا باد رو بشنوم. اولین بار بود که حالم از خلوت بودن جاده چالوس به هم می‌خورد: جاده مه‌آلود و برفی و تاریک. مضطرب شده بودم، سردم شده بود و پشت سر هم خمیازه می‌کشیدم (معولن وقتی دچار اضطراب می‌شم سردم می‌شه و بی‌دلیل خمیازه می‌کشم). چند تا ماشین دیگه هم بودن که مثل ما گیر کرده بودن؛ سعی کردم هُل بدم ماشین رو اما زورم نرسید. نشستم پشت فرمون و ابراهیم هُل داد. کنترل کردن ماشین خیلی سخت بود و با وجود این که می‌دونستم هُل دادن ماشین چقدر برای ابراهیم سخته، مجبور بودم گاهی ترمز کنم. ترمز که می‌کردم ابراهیم عصبانی می‌شد و فریاد می‌زد که دیگه ترمز نکنم. به این فکر می‌کردم که اگه مجبور بشیم کل شب توی جاده بمونیم چی؟ که اگه بنزین تموم کنیم چی می‌شه تو این سرما...؟ 

جاده کفی شده بود و فهمیدم که چند دقیقه‌ایه که پدال ترمز رو فشار ندادم. توی هیچ کدوم از آینه‌ها ابراهیم رو نمی‌دیدم؛ گفتم حتمن عقب‌تر از ماشین داره یواش یواش حرکت می‌کنه. بعد دوباره سربالایی شد و ماشین گیر کرد. پیاده شدم. سعی کردم از داخل مه، انتهای جاده پشت سرم رو ببینم: اول هیچی دیده نمی‌شد، اما چند لحظه بعد فیگور مبهم ابراهیم رو دیدم که محکم خودشو بغل کرده بود و آروم آروم نزدیک می‌شد؛ بهم تشر زد که چرا این قدر سریع رفتم و رفت داخل ماشین....

هر دقیقه هوا سردتر می‌شد. داخل ماشین فقط صدای فن بخاری شنیده می‌شد که تا آخر زیادش کرده‌بودیم. گفتم: 


- آخه چجوری ماشینت زنجیر چرخ نداره ابراهیم؟ ناسلامتی شمال زندگی می‌کنیا.

+ شمال که اصلا برف نمیاد علی... معمولن زمستونا هم بارونیه. 

- ابراهیم فک کنم امشب همین‌جا گیر کردیم.

+ نه بابا نگران نباش... یه خرده یخ دستام باز شه دوباره می‌رم هل می‌دم.

- ...

+ ...

- خب داشتی می‌گفتی... که براش خواستگار اومده...

+ آره دیگه... خیلی ناراحت بودم... وقتی فهمیدم قضیه جدیه گریه کردم... خیلی ناراحت بودم...

- الان ینی حس می‌کنی شکست عشقی خوردی؟

+ آره... 


به ساعتش نگاه کرد و خندید: «امشبم عقدشه... دارم می‌رم تهران که تو اون خراب‌شده نباشم... درسمم تموم شه می‌رم مشهد پیش بابام‌اینا.» به نظرم خیلی ناراحت نبود، یا اگه بود خیلی از ظاهرش معلوم نبود؛ به هر حال بغلش کردم؛ چند ثانیه‌ای توی بغل همدیگه بودیم؛ بعدش چند دقیقه‌ای ساکت بودیم که خندید و دوباره شروع کرد به صحبت کردن: 


+ تا چند روز نمی‌تونستم هیچ کاری بکنم یا چیزی بخورم... خیلی حالم بد بود؛ بعدش به خودم اومدم گفتم خب که چی؟ تموم شده رفته دیگه...

- چند روز؟

+ چند روز چی؟

- چند روز حالت بد بود؟

+دو روز... یا سه روز فک کنم...


خنده‌م گرفته بود:


- الان به این می‌گی شکست عشقی؟ یا سر کار گذاشتی ما رو؟ دوسه روز حالت بد بوده فک می‌کنی شکست عشقی خوردی؟


خنده از صورتش محو شده بود:


+ من واقعن ناراحتم علی... الانم کاری ازم برنمیاد، یه جوری باید از ذهنم بیرونش کنم.


از ماشین رفت بیرون، دستاشو کرد توی جیبش و تکیه داد‌ به در.

امیرمحمد دانشجوی همون خراب‌شده‌ای بود که توش درس خوندم، خیلی قبل‌تر از من وارد دانشگاه شده بود و هم‌دوره‌ای‌هاش همه فارغ‌التحصیل شده بودن؛ من اواسط دوره باهاش آشنا شدم؛ به غیر از وقتایی که سر کلاسا با استادا جروبحث می‌کرد، هیچ وقت در حال صحبت کردن با کس دیگه‌ای ندیده بودمش؛ اوایل چن تا کلاس با همدیگه داشتیم و یه سلام‌علیک مختصری بینمون ردوبدل می‌شد؛ بعدتر، یه وقتایی اگه توی محوطه دانشگاه با هم برخورد می‌کردیم، سفره دلش باز می‌شد و تا وقتی که پیشش می‌موندم از هر دری صحبت می‌کرد؛ گاهی پنج دقیقه، گاهی یه ربع، گاهی نیم ساعت، خوبیش این بود که همیشه خودش یه چیزی واسه گفتن داشت؛ یه بند حرف می‌زد و گاهی بین حرفاش نظر منم می‌پرسید؛ اگه کسی از اطرافمون عبور می‌کرد بهمون خیره می‌شد و به وضوح تعجب می‌کرد که امیرمحمد داره با یه نفر دیگه صحبت می‌کنه.

امیرمحمد زمان شرکت در اعتراضات سال ۸۸ دستگیر و زندانی می‌شه؛ به خاطر همین یه مدت از ادامه تحصیل توی دانشگاه محروم می‌مونه و دوباره با پی‌گیری‌های زیاد بعد از چند سال با ادامه تحصیلش موافقت می‌شه؛ یه داستان معروفی هم درباره‌ش شنیده بودم که روز تحویل یکی از پروژه‌های دانشگاهیش، چون امیرمحمد هنوز آزاد نشده بوده، هم‌دوره‌ای‌هاش وقتی داشتن شیتای خودشون رو به دیوارای آتلیه می‌چسبوندن، چن تا شیت سفید و بزرگ هم به دیوار می‌چسبونن تا وقتی اساتید ماجرای شیت‌های سفید رو پرسیدن، نماینده کلاس جواب بده که اگه امیرمحمد بود اون شیت‌ها هرگز خالی نمی‌موندن؛ اساتید هم تحت تأثیر این ماجرا قرار می‌گیرن، بالاترین نمره کلاس رو به امیرمحمد می‌دن و همون شیت‌های سفید رو به عنوان پروژه برتر اون ترم انتخاب می‌کنن.

یه جورایی شلخته و نچسب بود امیرمحمد، اما خوشم میومد که همیشه حرفشو می‌زد؛ می‌گفت همه جور کاری تو زندگیم کردم و هیچ وقت خودمو محدود نکردم؛ اصلیتش کرمونی بود و تنهایی توی تهران زندگی می‌کرد؛ اون اواخر عاشق یکی از بچه‌های دانشگاه شد که اونم کرمونی بود و اتفاقن شبیه خودش نچسب و عجیب بود؛ خیلی زود با همدیگه ازدواج کردن؛ وقتی من از دانشگاه اومدم بیرون بهم خبر داد که بچه‌شون به دنیا اومده و عکس بچه رو هم برام فرستاد؛ بعد از دانشگاه دیگه آروم آروم رابطه‌مون کمرنگ شد تا این که چند وقت ‌پیش بعد از چند سال بهم زنگ زد؛ خوشحال بودم که باهام تماس گرفته: «کجاهایی امیرمحمد؟» اون مضطرب و نگران بود: «علی یه گیره سر گیر کرده تو گلوی بچه‌م نمی‌تونه نفس بکشه باید چی‌کار کنم؟» گفتم خب روانی واسه چی به من زنگ زدی الان؟ گفت نمی‌دونم... فک کنم تو اولین نفر بودی تو لیست کانتکتام! گفتم سریع زنگ بزن اورژانس. گفت: «آها! راس می‌گی...» و قطع کرد؛ تا چند ساعت بعدش جواب تلفن نمی‌داد تا این که بالاخره خودش زنگ زد و تعریف کرد که اورژانس تلفنی بهش توضیح داده که باید چی‌کار کنه و مشکلش رو حل کرده، بعد هم برام تعریف کرد که بعد از تموم شدن درسش با خانومش برگشته کرمون، یه فلافلی زده و همون جا مشغول کاره.

پدرِ مرحومش پزشک بوده و توی بیمارستان کار می‌کرده. ساناز وقتی هفت‌هشت سالش بوده خیلی وقتا با پدرش بیمارستان می‌رفته و با بیمارها و همکارای باباش سرگرم می‌شده؛ تعریف می‌کرد که چقدر بهش خوش می‌گذشته توی بیمارستان: صحبت کردن با مریضای بستری، یواشکی سرک کشیدن توی بخش‌های مختلف، بازی کردن با دستگاه‌های الکترونیکی داخل بخش‌ها؛ کشف کردن جاهای جدیدِ یه بیمارستان شهری شلوغ و بی‌در و پیکر و بزرگ، دیدن گریه‌ها و خنده‌های آدمای مختلف و پیدا کردن دوستای جدید توی بخش بستری کودکان؛ تعریف می‌کرد که به خاطر خراب شدن یکی از عروسکاش با یکی از بچه‌های بستری توی بخش دعوا کرده و داد و بیداد راه انداخته؛ تعریف می‌کرد که چند تا از مریضای درس‌خون بخش کودکان مشقاشو براش می‌نوشتن؛ این قدر بهش خوش می‌گذشته که الان توی سن سی و چند سالگی هنوز گاهی توی خواب می‌بینه که رها شده توی یه بیمارستان بزرگ و رنگارنگ و آزاده که هر جایی که دوست داره بره و هر چی که دوست داره ببینه؛ همه چی دیده بود توی بیمارستان؛ به دنیا اومدن، مریض شدن و از دنیا رفتن رو فهمیده بود؛ الانم هر وقت زندگی براش سخت می‌شه می‌ره قدم می‌زنه: توی سالن‌های انتظار، توی راهروهای تاریک و توی اورژانس‌های شلوغ... ساناز با یه کیفِ پُر از اسباب‌بازی و عروسک وارد فضای رنج‌آور بیمارستان می‌شه، به بچه‌ها اسباب‌بازی و مداد رنگی و دفتر نقاشی می‌ده و به جاش از اونا آرامش می‌گیره.