پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۳ مطلب با موضوع «درس و دانشگاه» ثبت شده است

امیرمحمد دانشجوی همون خراب‌شده‌ای بود که توش درس خوندم، خیلی قبل‌تر از من وارد دانشگاه شده بود و هم‌دوره‌ای‌هاش همه فارغ‌التحصیل شده بودن؛ من اواسط دوره باهاش آشنا شدم؛ به غیر از وقتایی که سر کلاسا با استادا جروبحث می‌کرد، هیچ وقت در حال صحبت کردن با کس دیگه‌ای ندیده بودمش؛ اوایل چن تا کلاس با همدیگه داشتیم و یه سلام‌علیک مختصری بینمون ردوبدل می‌شد؛ بعدتر، یه وقتایی اگه توی محوطه دانشگاه با هم برخورد می‌کردیم، سفره دلش باز می‌شد و تا وقتی که پیشش می‌موندم از هر دری صحبت می‌کرد؛ گاهی پنج دقیقه، گاهی یه ربع، گاهی نیم ساعت، خوبیش این بود که همیشه خودش یه چیزی واسه گفتن داشت؛ یه بند حرف می‌زد و گاهی بین حرفاش نظر منم می‌پرسید؛ اگه کسی از اطرافمون عبور می‌کرد بهمون خیره می‌شد و به وضوح تعجب می‌کرد که امیرمحمد داره با یه نفر دیگه صحبت می‌کنه.

امیرمحمد زمان شرکت در اعتراضات سال ۸۸ دستگیر و زندانی می‌شه؛ به خاطر همین یه مدت از ادامه تحصیل توی دانشگاه محروم می‌مونه و دوباره با پی‌گیری‌های زیاد بعد از چند سال با ادامه تحصیلش موافقت می‌شه؛ یه داستان معروفی هم درباره‌ش شنیده بودم که روز تحویل یکی از پروژه‌های دانشگاهیش، چون امیرمحمد هنوز آزاد نشده بوده، هم‌دوره‌ای‌هاش وقتی داشتن شیتای خودشون رو به دیوارای آتلیه می‌چسبوندن، چن تا شیت سفید و بزرگ هم به دیوار می‌چسبونن تا وقتی اساتید ماجرای شیت‌های سفید رو پرسیدن، نماینده کلاس جواب بده که اگه امیرمحمد بود اون شیت‌ها هرگز خالی نمی‌موندن؛ اساتید هم تحت تأثیر این ماجرا قرار می‌گیرن، بالاترین نمره کلاس رو به امیرمحمد می‌دن و همون شیت‌های سفید رو به عنوان پروژه برتر اون ترم انتخاب می‌کنن.

یه جورایی شلخته و نچسب بود امیرمحمد، اما خوشم میومد که همیشه حرفشو می‌زد؛ می‌گفت همه جور کاری تو زندگیم کردم و هیچ وقت خودمو محدود نکردم؛ اصلیتش کرمونی بود و تنهایی توی تهران زندگی می‌کرد؛ اون اواخر عاشق یکی از بچه‌های دانشگاه شد که اونم کرمونی بود و اتفاقن شبیه خودش نچسب و عجیب بود؛ خیلی زود با همدیگه ازدواج کردن؛ وقتی من از دانشگاه اومدم بیرون بهم خبر داد که بچه‌شون به دنیا اومده و عکس بچه رو هم برام فرستاد؛ بعد از دانشگاه دیگه آروم آروم رابطه‌مون کمرنگ شد تا این که چند وقت ‌پیش بعد از چند سال بهم زنگ زد؛ خوشحال بودم که باهام تماس گرفته: «کجاهایی امیرمحمد؟» اون مضطرب و نگران بود: «علی یه گیره سر گیر کرده تو گلوی بچه‌م نمی‌تونه نفس بکشه باید چی‌کار کنم؟» گفتم خب روانی واسه چی به من زنگ زدی الان؟ گفت نمی‌دونم... فک کنم تو اولین نفر بودی تو لیست کانتکتام! گفتم سریع زنگ بزن اورژانس. گفت: «آها! راس می‌گی...» و قطع کرد؛ تا چند ساعت بعدش جواب تلفن نمی‌داد تا این که بالاخره خودش زنگ زد و تعریف کرد که اورژانس تلفنی بهش توضیح داده که باید چی‌کار کنه و مشکلش رو حل کرده، بعد هم برام تعریف کرد که بعد از تموم شدن درسش با خانومش برگشته کرمون، یه فلافلی زده و همون جا مشغول کاره.

پدرِ مرحومش پزشک بوده و توی بیمارستان کار می‌کرده. ساناز وقتی هفت‌هشت سالش بوده خیلی وقتا با پدرش بیمارستان می‌رفته و با بیمارها و همکارای باباش سرگرم می‌شده؛ تعریف می‌کرد که چقدر بهش خوش می‌گذشته توی بیمارستان: صحبت کردن با مریضای بستری، یواشکی سرک کشیدن توی بخش‌های مختلف، بازی کردن با دستگاه‌های الکترونیکی داخل بخش‌ها؛ کشف کردن جاهای جدیدِ یه بیمارستان شهری شلوغ و بی‌در و پیکر و بزرگ، دیدن گریه‌ها و خنده‌های آدمای مختلف و پیدا کردن دوستای جدید توی بخش بستری کودکان؛ تعریف می‌کرد که به خاطر خراب شدن یکی از عروسکاش با یکی از بچه‌های بستری توی بخش دعوا کرده و داد و بیداد راه انداخته؛ تعریف می‌کرد که چند تا از مریضای درس‌خون بخش کودکان مشقاشو براش می‌نوشتن؛ این قدر بهش خوش می‌گذشته که الان توی سن سی و چند سالگی هنوز گاهی توی خواب می‌بینه که رها شده توی یه بیمارستان بزرگ و رنگارنگ و آزاده که هر جایی که دوست داره بره و هر چی که دوست داره ببینه؛ همه چی دیده بود توی بیمارستان؛ به دنیا اومدن، مریض شدن و از دنیا رفتن رو فهمیده بود؛ الانم هر وقت زندگی براش سخت می‌شه می‌ره قدم می‌زنه: توی سالن‌های انتظار، توی راهروهای تاریک و توی اورژانس‌های شلوغ... ساناز با یه کیفِ پُر از اسباب‌بازی و عروسک وارد فضای رنج‌آور بیمارستان می‌شه، به بچه‌ها اسباب‌بازی و مداد رنگی و دفتر نقاشی می‌ده و به جاش از اونا آرامش می‌گیره.

راننده اول

یه راننده تاکسی معمولی بود؛ با چند ‌تا از هم‌کلاسی‎ها، گاهی باهاش می‌رفتیم شمال که بریم دانشگاه؛ البته ما خیلی بیرون از تاکسی نمی‌دیدیمش، اما همون اوایل فهمیده بودیم که یکی از پاهاش می‌لنگه؛ اگه داخل ترمینال سوارمون می‌کرد باید به ترمینال کمیسیون می‌داد، واسه همین شماره‌شو داده بود که بیرون از ترمینال باهاش قرار بذاریم؛ سنش زیاد بود و موهاش ریخته بود؛ خودش خیلی سواد درست‌حسابی نداشت، اما به دختراش امیدوار بود که درس بخونن و به جاهای خوب‌خوب برسن، البته نه توی ایران: «بالاخره یه روزی بچه‌ها رو برمی‌دارم و می‌رم از این جهنم، شنیدم یه راه‌هایی هست که می‌شه قاچاقی رفت اون ور کار کرد؛ خیلی هم گرون نیست انگار... یه خرده دیگه پول جمع کنم می‌رم به امید خدا....» بعد که پیاده می‌شدیم می‌خندیدیم که آخه اینو کجا راه می‌دن بره خارج؟ بعد که خبردار شدیم با دختراش رفته خارج برای زندگی، سؤالات بیشتری برامون مطرح شده بود: چی کار می‌کنه آخه این توی امریکا؟ به چه زبونی اون‌جا داره صحبت می‌کنه الان؟


راننده دوم

لاجرم باید با یه راننده دیگه هماهنگ می‌کردیم؛ این یکی شمالی بود اما دوست و آشنا و فک و فامیل توی تهران زیاد داشت ظاهرن. از محمودآباد تا تهران، دو ساعت و چهل دقیقه‌ی مرگ‌بار! خیلی از جاهای جاده چشمامو می‌بستم؛ مثلن بهش می‌گفتیم آخه تو که نمی‌بینی اون طرف پیچ چه خبره، از کجا می‌دونی کسی نمیاد که با این سرعت، سبقت می‌گیری سر پیچ؟ قیافه‌ و هیکلش شبیه جیسون استاتهام بود و سیگار رو با سیگار روشن می‌کرد: «فوقش اگه دیدم ماشین از جلو میاد، سریع برمی‌گردم توی لاین خودم دیگه... راستی بچه‌ها! اگه دوست داشتید سیگار بکشید مشکلی نیستا خجالت نکشید... من امروز با دوستام قرار گذاشتم تهران بریم استخر، واسه همین یه خرده دارم عجله می‌کنم؛ شما هم زودتر می‌رسید سر خونه‌زندگی‌تون به نفعتونه دیگه بابا...» به گمونم استخر، فوتبال، سینما یا چیزای دیگه رو بهونه می‌کرد که بهش گیر ندیم که آروم‌تر رانندگی کنه؛ البته انصافن موقع رانندگی شش‌دنگ حواسش به جاده بود و میون‌برها و جاده‌های فرعی جاده هرازو عین کف دستش بلد بود: دو ساعت و چهل دقیقه، حتا توی شب‌های پُرترافیک و شلوغ! 


آقاسجّاد

در جست‌وجوی یه راننده خوب، یکی از بچه‌ها آقا سجاد رو پیدا کرد که از طریق یه آدم خیلی مطمئن معرفی شده بود. آقا سجاد کُرد بود؛ یادمه روز اول که با اون هیکل ورزشکاری، صورت عضلانی، قد بلند، شلوار جافی و پیراهن مشکی دیدیمش، همه یه خرده نگران شده بودیم؛ می‌گفتیم نینجا به ما معرفی کردن یا راننده؟! آقا سجاد ولی مؤدب و کم‌حرف بود، آرامش خاصی داشت و خیلی درست و منطقی رانندگی می‌کرد؛ بر خلاف قریب به اتفاق راننده‌های جاده، اهل دود نبود و به جاش از آدامس و چای استفاده می‌کرد؛ صدای توپُر و سنگینی داشت و فارسی رو با لحجه کُردی صحبت می‌کرد؛ همه ما از صحبت کردنش لذت می‌بردیم؛ به نظرم خیلی سعی می‌کرد که لهجه‌ش رو به لهجه ما نزدیک کنه؛ خاطرات کوتاه و قطعه‌قطعه تعریف می‌کرد، اتفاقاتی که برای خودش افتاده بود رو در قالب سوم شخص بیان می‌کرد و خودش رو توی خاطراتش «آقا سجاد» خطاب می‌کرد؛ فک کنم همین شد که اسمش توی ذهن‌مون مونده بود؛ مثلن می‌گفت: «بابای آقا سجاد معتاد بود. آقا سجاد پولاشو جمع کرد براش یه ماشین دست دوم‌ خرید که بابا روش کار کنه و خرجشو دربیاره؛ از همون موقع زن آقا سجاد شروع کرد به ناسازگاری که باید برای منم یه آرایشگاه بزنی برم توش کار کنم... حالا که طلاق گرفتیم پشیمون شده؛ می‌گه اگه آقا سجاد زنشو طلاق بده میاد دوباره زنش می‌شه؛ دیگه اون جا نمی‌شد زندگی کرد... تو فلاسک چای هست بچه‌ها؛ بریزید برا خودتون....»