پومودوروهای شبانه

درباره نوعِ بشر

۱۵ مطلب با موضوع «اقوام و آشنایان» ثبت شده است

پسردایی محمد چند سالی از من بزرگتره؛ رشته دانشگاهیش مهندسی کامپیوتر بود، اما بعد از این که درسش تموم شد، با چند تا از همکلاسی ها و رفقاش یه گروه تشکیل دادن و به صورت تخصصی کارای فنی ساختمون رو انجام می دادن؛ کارش رو دقیق و ارزون انجام می داد و برای همین همیشه هزار تا کار رو سرش ریخته بود؛ خیلی زود پولدار شد: توی سن بیست و چهار سالگی خونه و ماشین خریده بود و برای ازدواج هم احساس آمادگی می کرد؛ خودش چند نفری رو توی آب نمک خوابونده بود و خونواده ش هم چند نفری رو زیر نظر داشتن؛ اما دو تا پا شو کرده بود توی یه کفش و می خواست با یه خانومی که بیست سال ازش بزرگتر بود و دو تا بچه داشت ازدواج کنه.

توی یه پومودورو نمی تونم درباره اون خانوم هم توضیحات کامل بدم: دو تا دختر قد و نیم قد داشت و شوهرش توی تصادف از کمر قطع نخاع شده بود؛ به اذعان خود محمد، به خاطر محمد از هم جدا شده بودن؛ طبق شنیده ها شوهر خانومه موقع طلاق اجازه نداده بود که خانومه سرپرست بچه هاش باشه و خودش سرپرستیشون رو قبول کرده بود؛ واقعا کسی نمی دونه چی بین اونا گذشته؛ محمد بالاخره با وجود همه مخالفت ها باهاش ازدواج کرد. 

دایی من (ینی پدر محمد) که با ازدواجشون مخالف بود اصلا توی مراسم مختصری که گرفته بودن شرکت نکرد؛ بقیه اعضای خونواده ش هم دل خوشی ازش نداشتن ولی به خاطر حال بد دایی، خیلی مخالفتشون رو ادامه ندادن. دایی بعد از مراسم ازدواج، هیچ وقت با هیچ کدومشون صحبت نکرد و به خونه شون نرفت، تا این که یه پسر خوشگل و با نمک به دنیا آوردن و دوباره همه با هم آشتی کردن و همه چی به روال سابق برگشت!

اون روزایی که فکر می کردم همه چی توی خونواده شون درست شده، یه روز وقتی از جمع خونوادگی جدا شده بودیم، پسردایی محمد سفره دلش رو برام باز کرد: می گفت عین سگ پشیمونه از انتخابی که کرده؛ معلوم شد که داره دادگاه خانواده می ره و احتمالن به زودی از همدیگه جدا می شن؛ خیلی وقته که ازشون خبری ندارم؛ دوست ندارم خبری ازشون به گوشم برسه؛ نه از خودشون و نه از پسربچه کوچیکشون که نمی دونم کدومشون قراره سرپرستش بشه.

الان که دارم این پومودورو رو می نویسم سهیلا در چند قدمی من توی آشپزخونه در حال آماده کردن صبحونه س. سهیلا از اقوام منه و معمولن برای من درد دل می کنه. سهیلا هیچ کس دیگه ای رو نداره که بتونه راحت باهاش حرف بزنه (جلوتر متوجه می شید چرا)؛ مهم ترین مشخصه ظاهریش موهای حناییِ فرفریشه که من فقط توی انیمیشن شجاع شبیهش رو دیدم. سهیلا حدودن پنجاه سالشه و تا الان حداقل پنجاه بار داستان زندگیش رو برای من تعریف کرده که چه بالا و پایین هایی داشته؛ قبل از این که صبجونه ش آماده بشه باید خلاصه ش رو بنویسم پس اگه خیلی سریع سکانس ها عوض می شن تعجب نکنید. این شما و این داستان واقعی زنی با موهای حناییِ فرفری:

سهیلا هفده سالش بوده و با خانواده پرجمعیتش توی شهرستان زندگی می کرده و مشغول گرفتن دیپلمش بوده که خواستگار براش میاد و خیلی ساده با یه پسر هجده ساله ازدواج می کنه؛ همون سال اول زندگی باردار می شه و به خاطر این که همسرش دانشگاه تهران قبول شده بوده با فرزند و همسرش به تهران نقل مکان می کنه. سهیلا توی تهران هیچ کسی رو نمی شناخته، هیچ کس... اما همیشه دلش به این خوش بوده که قراره بعد از این که درس همسرش تموم بشه برگردن به شهرشون؛ بعد از چند سال که همسرش هیأت علمی دانشگاه می شه و متوجه می شه که فوقش سالی یک بار می تونه برگرده به شهر و دیار خودش، احساس غربت باعث می شه که کاملا افسرده بشه و متوجه می شه که دیگه مثل سابق همسرش رو دوست نداره؛ متعاقبا علاقه همسرش هم به اون، هر روز کمتر و کمتر می شه تا اون جایی که همسر سهیلا پیشنهاد طلاق می ده و سهیلا هم می گه که دیگه هیچ چیزی براش اهمیت نداره؛ در نهایت تصمیم می گیرن که زندگی رو با هم ادامه بدن تا ببینن چی پیش میاد!

البته سهیلا و همسرش هنوز هم با هم زندگی می کنن، اما همسر سهیلا همون موقع ها یه زوجه دیگه هم اختیار می کنه که ظاهرن از همکارای دانشگاهیش بوده. به نقل از خود سهیلا خانوم، حاملگی دومش ناخواسته و «اتفاقی» بوده؛ طی این حاملگی به سهیلا خیلی سخت می گذره و از نظر فیزیکی حسابی شکسته می شه، چشماش ضعیف می شه و چند تا از دندوناش رو می کشه؛ اما وقتی پسر دومش به دنیا میاد می بینه که ارزش اون همه سختی رو داشته: پسر دومش عین یه فرشته ی خوشگل و ناز، بور بوده و چشماش آبی و نقره ای دریا بوده. 

پسر اول سهیلا ازدواج می کنه و می ره سر زندگیش؛ با این که خونه پسرش خیلی دور نیست، ولی سهیلا اعتقاد داره که دنیا قراره هر روز تنهاترش کنه. پسر دوم سهیلا دانشجوئه و سرش به کار و درس خودشه؛ سهیلا براش یه دستگاه بازی ویدیویی خریده و بهش گفته که نمی خواد سر کار بره: هر چقدر که پول بخواد بهش می ده که فقط توی خونه بمونه... نه سر کار بره و نه زیاد دانشگاه بمونه...

نمی فهمم چی توی زن دومش دیده که سهیلا نداشته....

مهسا یکی از اقوام ما بود که از وقتی کوچیک بودیم به من علاقه‌مند شده بود؛ یکی دو سال از من بزرگتر بود و این قدر تابلو بازی درآورده بود که همه فامیل فهمیده بودن به من علاقه پیدا کرده؛ خودش هم از این ماجرا باخبر بود و التبه از این موضوع استفاده راهبردی هم می کرد! 
مهسا برای من هیچی نبود، هیچی! به غیر از نگاه کردن به تلویزیون و مدرسه رفتن، از بچگی هیچ کاری توی زندگیش انجام نمی داد و کارهای بقیه براش هیچ وقت معنی نداشتن؛ دیپلمش رو که گرفت، توی یه کارخونه به عنوان منشی استخدام شد؛ اوایل که دانشگاه قبول شده بودم و اون حدودن بیست سالش بود، یه روز بهم زنگ زد و گفت که اومده محله ما ولی فقط اومده که منو ببینه و نمی خواد بیاد خونه مون؛ با ماشین بابام رفتم سوارش کردم و یه جا کنار خیابون نگه داشتم که صحبت کنیم. پشت فرمون نشسته بودم و تخمه می شکستم؛ بهش تخمه تعارف کردم؛ گفت:
+ چرا این جا نگه داشتی؟ برو یه جای سرسبز و خلوت... دلم گرفته...
ـ این جا رو دوست دارم من... اون پنجره رو می بینی توی اون ساختمون؟ ببین چقدر جالبه!
+ چیه مگه اون پنجره؟
ـ یه ساختمون چهار طبقه س و هیچ کدوم از واحدها، این طرف ساختمون پنجره ندارن؛ فقط همین واحده که پنجره داره این طرف، حتماً خودشون درست کردن... حالا صبر کن... چراغش که روشن بشه قشنگ تر می شه...
+ ...
ـ ... (صدای شکستن تخمه)
+ ...
ـ ...
+ منو می رسونی خونه؟
توی راه برام تعریف کرد که با یه نفر آشنا شده که ازش خواستگاری کرده؛ می گفت با این که پسره از همه لحاظ خوبه ولی ازش خوشش نمیاد و به خاطر همین حالش خیلی برزخه و نمی دونه باید چه تصمیمی بگیره. به نظر من توی موقعیت پیچیده ای بود و برای همین فقط به حرفاش گوش می دادم و نظری نمی دادم. الان مهسا با همون خواستگارش ازدواج کرده و دو تا بچه به دنیا آورده؛ سالی یه بار توی مهمونیا می بینمشون؛ اون سرخوشی قدیما رو نداره و خیلی ساکت تر شده... البته ظاهرن به عنوان یه زن شاغل خیلی خوب از عهده کارای خونه بر اومده و به نظر من... خیلی هم خوب میزبانی می کنه....