پومودوروهای شبانه

درباره نوعِ بشر

۱۸ مطلب با موضوع «اقوام و آشنایان» ثبت شده است

آقای دشوود: به دوستت بگو داستانش باید کوتاه باشه و سریع پیش بره و اگه شخصیت اولش دختره، حتمن باید آخرش ازدواج کنه یا بمیره.

زنان کوچک (۲۰۱۹)


گنجشکا دونه‌دونه از پنجره آشپزخونه میان تو. شک دارم بتونم ادامه بدم، امروز باید زودتر تموم شه. پرانول و زاناکس می‌خورم با یه لیوان شیر. نباید گریه کنم. پنجره‌ که باز باشه اولین چیزی که به ذهنم می‌رسه اینه که فقط باید جرأت کنی ازش بپری و تمام: می‌خوابی. یه خواب طولانی و راحت. همه دردها تموم می‌شه. از چی می‌ترسی علی‌گردالی؟ چرا کلافه‌ای؟ چرا اضافه‌ای؟ نگران چی هستی؟ ده دقیقه آینده؟ ده سال آینده؟ چی باعث شده بمونی این جا؟ پسر خوبی هستی؟ همسر خوبی هستی؟ شهروند مفیدی هستی؟ انسان خوبی هستی؟ چرا همیشه یه چیزی داری که نگرانش باشی؟ گریه کنم به بدنم فشار میاد و سردردم تشدید می‌شه. درسته که آدم ترسویی هستم، اما نباید بذارم کسی بفهمه چقدر از همه چی می‌ترسم. باید آروم باشم. نباید بذارم کسی سؤال‌پیچم کنه یا بهم گیر بده: فقط خودم اجازه دارم خودمو خفت کنم. خودم اجازه دارم به خودم آسیب بزنم. شاید یه روزی واقعن چاقو زدم به خودم، خونم دربیاد ببینم واقعن اون قدری که این آزمایشا می‌گن غلیظه؟ به هر حال قراره یه روزی بمیرم. 

گنجشکا دونه‌دونه از پنجره آشپزخونه میان تو، روی کابینت چسبیده به پنجره می‌شینن، چند تا نوک می‌زنن به نون‌خشکا و می‌رن. خاله‌حاجی هم مثل خیلیای دیگه نظرش اینه که خیلی از کارای من اشتباهه؛ می‌گه این کرونا درد و بلای خداس که نازل شده سر آدما و سیب‌ها رو وارد دستگاه آبمیوه‌گیری می‌کنه؛ بعد ظرف پر از انگور سیاه و خرمالو رو می‌ذاره جلوم و پیشونیمو می‌بوسه: «میوه برای علی‌گردالی.» با کف دستش گردنمو ماساژ می‌ده؛ سرمای حلقه ازدواجش رو روی گردنم حس می‌کنم. می‌گم خاله مراقب خودت باش جان عزیزت، بی‌خیال ماچ‌وبوسه شو یه مدتی؛ پسرش که طلاق گرفته‌بود دوباره ازدواج کرده؛ چند ماه پیش که خبردار شدم بهش پیام دادم و تبریک گفتم؛ اسم عروسشون لیلاس؛ قبلن چند باری دیده بودم لیلا رو، خودشم مثل اسمش قشنگه، خاله‌حاجی ازش خوشش نمیاد. خاله‌حاجی زیر چشماش چروک شده، پوست تیره‌ای داره برعکس مامانم و دندونای تمیز و مرتبی داره؛ روسریش دور گردنشه و رفته سر سبزی پاک کردن: «قدیما دخترا بیشتر خونه شوهرشون زندگی می‌کردن؛ هفده هجده سال خونه باباشون بودن، بعدم یه سی‌چهل سال خونه شوهر؛ حالا برعکس شده.» بعد از ازدواجش شوهرش معتاد می‌شه اما خاله‌حاجی تصمیم می‌گیره باهاش زندگی کنه؛ خودشو سرگرم بزرگ کردن بچه‌هاش می‌کنه: یه پسر و یه دختر؛ خونه بزرگ و خوبی داره و سال‌های زیادیه توش زندگی می‌کنه. بچه بودیم گاهی با بچه‌های فامیل شبا خونه خاله‌حاجی می‌خوابیدیم. اگه شب کسی تو جاش می‌شاشید می‌گفتیم تو خواب گردالی کرده. من این قدر می‌شاشیدم که بچه‌های خاله‌حاجی بهم می‌گفتن علی‌گردالی. از چی می‌ترسیدی علی‌گردالی؟

عمه زهرا که از شوخیای فاطمه خنده‌ش بند نمیاد، ماسکش رو برمی‌داره و می‌گه دیگه نمی‌تونه توی این خونه زندگی کنه، از طرفی هم راضی نمی‌شه از خونه بیاد بیرون، چون فک می‌کنه روحِ محمدحسین حداقل تا یه سال سر می‌زنه به خونه؛ من می‌گم این دیگه رد داده. می‌رم فروشگاه شیر و مربا می‌گیرم با یه جعبه خرما، بلکه دختراش بخورن جون بگیرن. عمه‌زهرا می‌گه این خونه برام اومد نداشته، می‌گه افتادیم جلو چشمِ مردم؛ خیلی وقت پیشا موقعی که تازه خریده‌بودنش شوهرش از دنیا رفت؛ طبقه هشتم یه برج سی‌طبقه زندگی می‌کنن. دیشب با پلیس رفتم بالکن طبقه هجدهمِ برج، که یه بالکنِ مشاعِ بزرگه، پلیس جای دست محمدحسین رو روی لبه کثیف و خاک‌گرفته جان‌پناهِ بالکن نشونم داد و ازش عکس‌برداری کرد، به نظر می‌رسید توی کارش متخصص باشه؛ توضیح داد که محمدحسین چطوری خیز برداشته و پریده: طوری دستش رو گذاشته که بدنش به میله‌های محافظ گیر نکنه و احیانن نظرش عوض نشه؛ توضیح داد کسایی که هنوز شک دارن می‌رن روی لبه می‌ایستن، اونایی که مطمئن باشن خیز برمی‌دارن یا شیرجه می‌زنن؛ پایین که بودم جسدش رو دیده بودم: یه لباس چهارخونه آبی پوشیده بود و چند متری با دیوار فاصله داشت؛ زانوهام شل شد و نتونستم خیلی بهش نزدیک شم، اما از دور صورتش کاملا مشخص بود؛ مثل فیلما نبود و هیچ خونی روی زمین ریخته نشده بود؛ ازش عکس‌برداری کردن و بردنش پزشکی قانونی؛ تنها پسرِ عمه‌زهرا بود و یکی‌دو سالی از من بزرگ‌تر بود. 

نتونستم نزدیک جسد برم، زانوهام لرزید؛ نزدیک خواهراشم نرفتم؛ خواهر بزرگ‌ترش، فاطمه، که قبل از همه بالا سر جسدش رسیده‌بود از دور منو دید؛ داد زد و چند بار با گریه گفت: «علی علی علی علی علی...» من چسبیدم به دیوار و بغضم ترکید؛ بعد اعضای بدنش رو اهدا کردن: عمه‌زهرا برای همه با لکنت و بغض تعریف می‌کنه که محمدحسین با اعضای بدنش جون صد نفرو نجات داده و بهش افتخار می‌کنه؛ توی غسال‌خونه موقع تحویلش که رسید، چون بابام در دسترس نبود من رو خواستن برای شناسایی و تأیید هویت جسد؛ در اتاق رو بستن، کفن رو کنار زدن و منتظر تأیید من شدن؛ محمدحسین خوابِ خواب بود و من، مثل همیشه، موقعی که باید حرف می‌زدم لال شده بودم؛ همیشه حسودیم می‌شد به صورت قشنگش و دندونای تمیز و سالمش، عمه‌زهرا می‌گفت از همون موقع که دندون درآورد هر روز مسواکش کردم.... حالا که چند روز گذشته و همه فامیل اومدن خونه عمه‌زهرا، می‌گه قربونش برم که همه رو دور هم جمع کرده و همه رو با هم آشتی داده. فاطمه دیگه گریه نمی‌کنه و به جاش خاطرات بانمک از محمدحسین تعریف می‌کنه و قهقهه می‌زنه؛ من می‌گم این دیگه رد داده، بابام می‌گه داره این طوری رفتار می‌کنه که حال‌خرابی مامانشو خوب کنه و مامانم می‌گه مرده‌ای که پشت سرش خنده باشه بهشتیه. 

امروز صبح عمه‌زهرا پایین قبر پسرش نشست و با بی‌تابی ازش پرسید چطور تونستی با من این کارو بکنی؟ از دست همه عصبانی بود و به دوستا و هم‌کارای محمدحسین، توی صورتشون فحش داد؛ یه جورایی دلم خنک شد از فحش دادنش به آدمای ریاکار و شکم‌گنده، اما دوست نداشتم توی اون حالت ببینمش: صورتش سرخ شده‌بود و رفتارش طوری بود که هیچ کس جرأت نداشت بهش نزدیک بشه و آرومش کنه. خستگی کارای این چند شبانه‌روز توی تنمه و چشمام کاسه خونه. پنج تا آلپرازولام خوردم تا تونستم یکی‌دو ساعت بخوابم و یادم رفت بیرون اومدنی یه چیزی بخورم. می‌دونم چیزی که دارم می‌نویسم از اون نوشته‌های گُهی می‌شه هر وقت برگردم دوباره بخونمش بالا میارم، شاید همین قدر کافی باشه.

از آدمایی که واسه ارتش و سپاه کار می‌کنن خوشم نمیاد. بابای خدابیامرز اصغر مثل خودش همیشه شوخیای بی‌مزه می‌کرد... آخرم نفهمیدیم چی‌کاره بود، فقط می‌دونستیم واسه سپاه کار می‌کنه؛ داشت با اصغر و دو تا دختر دیگه‌ش از تهران می‌رفت اصفهان که سری به اقوام بزنه، پشت فرمون سکته زد و با پرایدش تو خاکی چپ کرد. بابای اصغر که در دم با سکته از دنیا رفته بود، دو تا آبجیای اصغر ـ که هر دو ازش بزرگتر هستن ـ بستری شدن بیمارستان، دنده‌ها و دست‌‌وپاشون شکسته بود و صورتشونو شیشه پاره‌پوره کرده بود. خودِ اصغر اما هیچیش نشده بود؛ توی اردوی قبلِ کنکور بودم که خبرش بهم رسید، وقتی شنیدم چند دقیقه‌ای گریه کردم؛ بعد اصغر و آبجیاشو توی تشییع جنازه دیدم که خیلی خرتوخر و شلوغ بود: شاید صد تا سردار و نظامی اومده بودن با لباس فرم. من یه گوشه نشسته بودم و گریه می‌کردم، اما اصغر بهت‌زده بود، گریه نمی‌کرد و حرفی نمی‌زد؛ گهگاهی چند نفر دورش جمع می‌شدن و باهاش صحبت می‌کردن، اونم سر تکون می‌داد و یه چیزایی می‌گفت که صداش بهم نمی‌رسید؛ اون موقع اون دانشجو بود؛ چند سال بعد، وقتی عروسی یکی از فامیلا بود و با همدیگه سر یه میز نشسته بودیم، ازش پرسیدم که چطوریه اوضاع؟ که برام تعریف کرد: «سر مراسم تشییع بابا یه سرداری اومد ازم پرسید چیزی هست که لازم باشه برات فراهم کنیم؟ منم بهش گفتم دوست دارم راه پدرمو ادامه بدم و کار اونو انجام بدم؛ دیگه یه قراری باهام گذاشتن و استخدامم کردن.» اون موقعی که فرستادنش یمن یادمه که من اصلن نمی‌دونستم یمن توی کدوم قاره هست؛ چند ماهی رفت و اومد و خیلی شاکی و ناراحت بود از کاری که داشت انجام می‌داد؛ این قدر شکایت و اصرار کرد که محل مأموریتش رو تغییر دادن و منتقلش کردن به سوریه، اما می‌گفت سوریه از یمن هم بدتره؛ بهش گفته بودن که خیالش راحت باشه... که اگه از دستورات پیروی کنه و همه چی رو بر اساس برنامه ازپیش‌تعیین‌شده انجام بده، هیچ اتفاق بدی براش نمی‌افته؛ اونم فحش می‌داد به برنامه ازپیش‌تعیین‌شده... دوباره شکایت و اصرار و التماس، تا این که منتقلش کردن به لبنان؛ یه چند ماهی هم اون جا بود تا بالاخره برگشت ایران؛ بهش قول داده‌بودن که دیگه هیچ وقت مأموریت خارج از کشور نخواهد داشت. به هر حال اصغر پول خوبی به جیب زده بود از اون همه حق مأموریت: برای هر کدوم از آبجیاش یه دناپلاس خرید و انداخت زیر پاشون. به نظر می‌رسید همه چی داره خوب پیش می‌ره که خبردار شدیم مادر اصغر و آبجیاش، چند روزی رو توی هتل زندگی کردن از ترس کارای عجیب‌وغریب اصغر؛ مادرش به همکارای اصغر زنگ زده بود و همکاراش با هزار حیله و ترفند برده بودنش بیمارستان و بستریش کرده بودن بخش اعصاب و روان؛ من یه چیزایی شنیدم و یه حدسایی هم می‌زنم، اما فقط خدا می‌دونه که اصل ماجرا چی بوده و اصولن ما خرِ کی باشیم که بخوایم کسی رو قضاوت کنیم؟ اصغر وقتی یمن بوده اوقات خیلی بدی رو سپری می‌کرده؛ با یه عده از همکاراش، که از قضا خیلی هم با همدیگه صمیمی بودن، اون جا از یه فلک‌زده‌ای یه مقداری ماده مخدر ضبط می‌کنن؛ اما به جای این که مواد رو ثبت‌وضبط کنن و تحویل بدن، تصمیم می‌گیرن خودشون مصرف کنن که توی اون اوضاعِ داغون یه کیف‌وحالی هم بکنن. اصغر دیگه درگیر ماجرا می‌شه و تا چند سالی نمی‌تونه ترک کنه؛ الان البته پاکِ پاکه و از بیمارستان هم مرخص شده؛ یه بار داشت یه خوابی که دیده بود رو برام تعریف می‌کرد: «خوابم سیاه‌سفید بود علی: وسط یه بیابون بودم و با کوله و اسلحه کنار جاده وایساده بودم منتظر ماشین، که بابام با همون پرایده... که باهاش چپ کرده بود... اومد دنبالم و جلوی پام ترمز کرد؛ شیشه‌هاش دودی بودن و چیزی از داخل ماشین معلوم نبود. من ذوق‌زده شدم و رفتم در شاگردو باز کردم، اما دیدم یه شیر بزرگ نشسته پشت فرمون و داره نعره می‌کشه؛ اسلحه رو بیرون کشیدم که بکشمش اما پاشو گذاشت روی پدال و فرار کرد.»