پومودوروهای شبانه

درباره نوعِ بشر

۱۶ مطلب با موضوع «اقوام و آشنایان» ثبت شده است

از آدمایی که واسه ارتش و سپاه کار می‌کنن خوشم نمیاد. بابای خدابیامرز اصغر مثل خودش همیشه شوخیای بی‌مزه می‌کرد... آخرم نفهمیدیم چی‌کاره بود، فقط می‌دونستیم واسه سپاه کار می‌کنه؛ داشت با اصغر و دو تا دختر دیگه‌ش از تهران می‌رفت اصفهان که سری به اقوام بزنه، پشت فرمون سکته زد و با پرایدش تو خاکی چپ کرد. بابای اصغر که در دم با سکته از دنیا رفته بود، دو تا آبجیای اصغر ـ که هر دو ازش بزرگتر هستن ـ بستری شدن بیمارستان، دنده‌ها و دست‌‌وپاشون شکسته بود و صورتشونو شیشه پاره‌پوره کرده بود. خودِ اصغر اما هیچیش نشده بود؛ توی اردوی قبلِ کنکور بودم که خبرش بهم رسید، وقتی شنیدم چند دقیقه‌ای گریه کردم؛ بعد اصغر و آبجیاشو توی تشییع جنازه دیدم که خیلی خرتوخر و شلوغ بود: شاید صد تا سردار و نظامی اومده بودن با لباس فرم. من یه گوشه نشسته بودم و گریه می‌کردم، اما اصغر بهت‌زده بود، گریه نمی‌کرد و حرفی نمی‌زد؛ گهگاهی چند نفر دورش جمع می‌شدن و باهاش صحبت می‌کردن، اونم سر تکون می‌داد و یه چیزایی می‌گفت که صداش بهم نمی‌رسید؛ اون موقع اون دانشجو بود؛ چند سال بعد، وقتی عروسی یکی از فامیلا بود و با همدیگه سر یه میز نشسته بودیم، ازش پرسیدم که چطوریه اوضاع؟ که برام تعریف کرد: «سر مراسم تشییع بابا یه سرداری اومد ازم پرسید چیزی هست که لازم باشه برات فراهم کنیم؟ منم بهش گفتم دوست دارم راه پدرمو ادامه بدم و کار اونو انجام بدم؛ دیگه یه قراری باهام گذاشتن و استخدامم کردن.» اون موقعی که فرستادنش یمن یادمه که من اصلن نمی‌دونستم یمن توی کدوم قاره هست؛ چند ماهی رفت و اومد و خیلی شاکی و ناراحت بود از کاری که داشت انجام می‌داد؛ این قدر شکایت و اصرار کرد که محل مأموریتش رو تغییر دادن و منتقلش کردن به سوریه، اما می‌گفت سوریه از یمن هم بدتره؛ بهش گفته بودن که خیالش راحت باشه... که اگه از دستورات پیروی کنه و همه چی رو بر اساس برنامه ازپیش‌تعیین‌شده انجام بده، هیچ اتفاق بدی براش نمی‌افته؛ اونم فحش می‌داد به برنامه ازپیش‌تعیین‌شده... دوباره شکایت و اصرار و التماس، تا این که منتقلش کردن به لبنان؛ یه چند ماهی هم اون جا بود تا بالاخره برگشت ایران؛ بهش قول داده‌بودن که دیگه هیچ وقت مأموریت خارج از کشور نخواهد داشت. به هر حال اصغر پول خوبی به جیب زده بود از اون همه حق مأموریت: برای هر کدوم از آبجیاش یه دناپلاس خرید و انداخت زیر پاشون. به نظر می‌رسید همه چی داره خوب پیش می‌ره که خبردار شدیم مادر اصغر و آبجیاش، چند روزی رو توی هتل زندگی کردن از ترس کارای عجیب‌وغریب اصغر؛ مادرش به همکارای اصغر زنگ زده بود و همکاراش با هزار حیله و ترفند برده بودنش بیمارستان و بستریش کرده بودن بخش اعصاب و روان؛ من یه چیزایی شنیدم و یه حدسایی هم می‌زنم، اما فقط خدا می‌دونه که اصل ماجرا چی بوده و اصولن ما خرِ کی باشیم که بخوایم کسی رو قضاوت کنیم؟ اصغر وقتی یمن بوده اوقات خیلی بدی رو سپری می‌کرده؛ با یه عده از همکاراش، که از قضا خیلی هم با همدیگه صمیمی بودن، اون جا از یه فلک‌زده‌ای یه مقداری ماده مخدر ضبط می‌کنن؛ اما به جای این که مواد رو ثبت‌وضبط کنن و تحویل بدن، تصمیم می‌گیرن خودشون مصرف کنن که توی اون اوضاعِ داغون یه کیف‌وحالی هم بکنن. اصغر دیگه درگیر ماجرا می‌شه و تا چند سالی نمی‌تونه ترک کنه؛ الان البته پاکِ پاکه و از بیمارستان هم مرخص شده؛ یه بار داشت یه خوابی که دیده بود رو برام تعریف می‌کرد: «خوابم سیاه‌سفید بود علی: وسط یه بیابون بودم و با کوله و اسلحه کنار جاده وایساده بودم منتظر ماشین، که بابام با همون پرایده... که باهاش چپ کرده بود... اومد دنبالم و جلوی پام ترمز کرد؛ شیشه‌هاش دودی بودن و چیزی از داخل ماشین معلوم نبود. من ذوق‌زده شدم و رفتم در شاگردو باز کردم، اما دیدم یه شیر بزرگ نشسته پشت فرمون و داره نعره می‌کشه؛ اسلحه رو بیرون کشیدم که بکشمش اما پاشو گذاشت روی پدال و فرار کرد.»

علی: خونه به غایت به‌دردنخور بود، حیاط به‌دردنخور و کروکثیفی داشت که بیشتر کاشی‌هاش شکسته بود و پله‌های زشت و به‌دردنخور. خونه‌ی افتضاحی بود و ما اصلن به زندگی کردن تو چنین خونه‌ای عادت نداشتیم. همه چیِ خونه رو مخ‌مون بود، اما مجبور بودیم تحمل کنیم. هر وقت کلیدو می‌نداختیم و درو باز می‌کردیم، با لعن و نفرین به آقای امیری و باغ پرتقالش وارد خونه می‌شدیم... تنها خوبیش این بود که بابام برای این که تحملش رو برامون راحت‌تر کنه زیاد مسافرت می‌بردمون و خوشبختانه خیلی طول نکشید تا بابام یه خونه دیگه خرید و دوباره توی محله جابجا شدیم.

بخشی از پومودوروی صد و شانزدهم


 
دانشجو بودم که دوباره توی محله جابجا شدیم. توی خونه جدیدمون یه اتاق داشتم. داداشمم یه اتاق داشت، اما به نظرم همیشه توی اتاق من بود؛ همیشه غُر می‌زد که تو چون داداش‌بزرگه‌ای اتاق خوبه رو دادن به تو؛ گاهی دلم تنگ می‌شه برای اون وقتایی که بی‌هوا در اتاقمو باز می‌کرد و با اون حالت شُل‌و‌وِلش می‌پرید روی تخت‌خوابم و دمر می‌خوابید: «چی‌کار داری می‌کنی؟ علی بیا یه کاری بکنیم من حوصله‌م سر رفته...» روزا اگه بابام و داداشم توی خونه نبودن خونه واقعن سوت‌وکور و ساکت بود؛ مخصوصن داداشم که توی خونه‌مون از همه پُرحرف‌تر بود. برعکس داداشم، بابام همیشه براش سخت بود که باهام حرف بزنه (که احتمالن به خاطر رفتارای خودم بوده)؛ اگه می‌خواست باهام حرف بزنه می‌گفت علی بیا بشین یه دست فیفا بازی کنیم و موقع بازی کردن، وقتی جفتمون داشتیم به مانیتور نگاه می‌کردیم حرفاشو می‌زد؛ یه وقتایی هم پشت فرمون و موقع رانندگی باهام صحبت می‌کرد؛ شاید ارتباط چشمی براش سخت بود، نمی‌دونم. به هر حال هنوزم همه دوستام، خیلی سر این ماجرا که من با بابام پلی‌استیشن و دری‌وریای دیگه بازی می‌کنم حسرت می‌خورن و همیشه با تعجب درباره این موضوع صحبت می‌کنن که دیگه بابا از این بهتر می‌خوای؟ اما نمی‌دونن لحظات خوبی که من با بابام موقع بازی کردن گذروندم الان داره با زندگی من چی‌کار می‌کنه.
توی اتاقم کتاب می‌خوندم و ذهنم رو از کلمه‌ها و جمله‌ها پر می‌کردم. مادرم همه کارای خونه رو انجام می‌داد و اجازه نمی‌داد بچه‌هاش کار کنن، در نتیجه من تا قبل از مستقل شدنم حتا یه چای معمولی هم بلد نبودم بذارم دم بکشه؛ عوضش توی خونه فرصت داشتم درباره هی چی که دوست داشتم کنجکاوی کنم و کارای به‌دردنخور یاد بگیرم؛ مثلن فهمیده بودم که می‌تونم تلفن بی‌سیم خونه رو از طریق گیرنده رادیوی موبایلم به صورت زنده شنود کنم: در حالی که همه فکرم می‌کردن من توی اتاقم خوابیدم، زیر پتو داشتم با هندزفری به مکالمات تلفنی اعضای خونواده گوش می‌دادم و مثل کاراگاه‌ها دزدکی مسائل خونه رو تحلیل می‌کردم.
اتاقم یه پنجره قدی بزرگ داشت که رسما هیچ منظره‌ای پشتش نبود، اما نورشو دوس داشتم و بیشتر اوقات بهش خیره می‌شدم؛ توی توهماتِ خودم گم می‌شدم که زندگی چیه، چرا این قدر غمگینه و چرا هیچ وقت ساده‌تر نمی‌شه؟

الوی سینگر: حس می‌کنم آدما یا زندگیِ وحشت‌ناکی دارن یا خیلی بدبختن و فقط همین دو تا دسته‌بندی وجود داره. اونایی که زندگی‌شون وحشتناکه مثلِ... چمی‌دونم... آدمای نابینا و فلج و این جور آدما، که اصن نمی‌فهمم چطوری زندگی‌شون می‌گذره و برام خیلی عجیبه... و بقیه آدما به نظرم بدبخت‌ها هستن. پس اگه بدبختی باید خدا رو شکر کنی... خیلی خوش‌شانسی که بدبختی.

آنی هال (۱۹۷۷)


 

داشتیم از عروسی برمی‌گشتیم، عروسی پسرخاله‌م حمید، که اول قرار بود با دخترخاله‌م سمیه ازدواج کنه، خیلی سال پیش؛ یادمه دست همدیگه رو می‌گرفتن توی خیابون و چقدر سرحال و شیطون بودن؛ همون موقع بابای سمیه گفت این حمید بچه‌س و عرضه چرخوندن زندگی نداره و داره دستی‌دستی دخترمو بدبخت می‌کنه. سمیه با یه نفر دیگه ازدواج کرد و بعد از چند سال زندگی مشترک، طلاق گرفت؛ خودش این طوری تعریف می‌کنه: «من بیست‌ودو سالم بود، عقل درستی نداشتم که... رفتم شازده‌محمد گفتم یه شوهری واسه ما دست‌وپا کن، حالا سر سال ازدواج کردم... اشتباه کردم به شازده‌محمد نگفتم چه‌جور شوهری، چه شکلی... تا چه وقتی... فاطی سه بار رفته امام‌رضا ولی هیچی‌به‌هیچی؛ بهش می‌گم فاطی بیا برو شازده‌محمد....»

حمید رو ماکسیمم سالی یکی‌دوبار می‌دیدم؛ هر وقت می‌دیدمش موهاش سفیدتر شده‌بود و لاغرتر و لاغرتر؛ به گمونم درباره غم‌وقصه‌هاش و ماجرای عشق‌وعاشقی‌ش با کسی صحبت نمی‌کرد؛ یادمه یه بار یکی از بچه‌های فامیل بهم گفت که از پشت پنجره اتاقِ حمید دیده که حمید یه متکا داخل یه ژاکت گذاشته، ژاکت رو از چوب‌رختی اتاق آویزون کرده، بعد ژاکته رو بغل کرده و چند دقیقه گریه کرده... اما تا اون‌جایی که من یادمه حمید همیشه مشغول کار و زندگی خودش بود؛ هر وقت می‌دیدمش می‌گفت لامصّب تو دلت برا فامیلات تنگ نمی‌شه این قد دیربه‌دیر سر می‌زنی به ما؟ سمیه که طلاق گرفت حمید دوباره رفت خواستگاریش، این دفعه خود سمیه جوابِ رد داد و ما نفهمیدیم چرا؛ حمید چند سال صبر کرد و بالاخره با یه دختر دیگه، با یه دختری به اسم بهاره ازدواج کرد.

داشتیم از عروسی برمی‌گشتیم، سمیه و مادرش هم توی ماشین بودن؛ مادرش بهش گفت عروس از تو خوشگل‌تر و قدبلندتر بود. از توی آینه به سمیه نگاه کردم. سمیه معمولن خوش‌اخلاق و آرومه؛ بور و لاغره و خیلی خوشگل، مخصوصن با این مدل مویی که برای عروسی انتخاب کرده؛ برای این که بتونید تصور کنید، مرلین مونرو، فقط یه مقداری لاغرتر؛ از توی آینه بهم نگاه کرد؛ نگاهش بی‌تفاوت بود و خالی، حواسش جای دیگه‌ پرت بود و خیره شدنش معنی خاصی نداشت؛ زیاد این طوری می‌شه و من فکر می‌کنم این جور موقع‌ها توی سرش هم چیز خاصی نمی‌گذره... معلومه که از همه چی خسته شده.... توی مراسم، یکی از پسرداییام از سمیه پرسید: «دوست نداشتی جای عروس باشی روی اون صندلیِ کنارِ حمید؟» که فهمیدم خیلیا مثل من توی عروسی هستن که دارن به حال سمیه فکر می‌کنن؛ سمیه ولی یه‌بند می‌رقصید.

مادرش بهش گفت عروس از تو خوشگل‌تر و قدبلندتر بود. سمیه در جواب مادرش توی دستمال‌کاغذی فین کرد و بی‌هدف به اطراف نگاه کرد؛ خیلی تو فکر می‌ره و خیلی توی دنیای خودشه؛ مثلن استکان چای رو نگه داشته توی دستش، ولی باید یادش بندازی که تا سرد نشده چای رو بخوره؛ می‌فهمم که چرا ترجیح می‌ده تنهایی توی آپارتمان زندگی کنه. از وقتی طلاق گرفته مرتب می‌ره پیش دکتر روان‌پزشک و دارو مصرف می‌کنه؛ توی یه آپارتمان کوچیک زندگی می‌کنه و روزا از خونه می‌ره بیرون سر کار؛ می‌گه زندگیا خیلی تغییر کرده... الان دیگه بچه‌ها دو تا پدر دارن، دو تا مادر دارن و هزار تا خواهر و برادر؛ خودش هم یه پسر ده‌دوازده ساله داره که سه روز آخر هفته میاد توی آپارتمان با سمیه زندگی می‌کنه و باقی روزا پیش پدرشه که اخیرن ازدواج کرده.