پومودوروهای شبانه

درباره نوعِ بشر

۱۵ مطلب با موضوع «اقوام و آشنایان» ثبت شده است

علی: خونه به غایت به‌دردنخور بود، حیاط به‌دردنخور و کروکثیفی داشت که بیشتر کاشی‌هاش شکسته بود و پله‌های زشت و به‌دردنخور. خونه‌ی افتضاحی بود و ما اصلن به زندگی کردن تو چنین خونه‌ای عادت نداشتیم. همه چیِ خونه رو مخ‌مون بود، اما مجبور بودیم تحمل کنیم. هر وقت کلیدو می‌نداختیم و درو باز می‌کردیم، با لعن و نفرین به آقای امیری و باغ پرتقالش وارد خونه می‌شدیم... تنها خوبیش این بود که بابام برای این که تحملش رو برامون راحت‌تر کنه زیاد مسافرت می‌بردمون و خوشبختانه خیلی طول نکشید تا بابام یه خونه دیگه خرید و دوباره توی محله جابجا شدیم.

بخشی از پومودوروی صد و شانزدهم


 
دانشجو بودم که دوباره توی محله جابجا شدیم. توی خونه جدیدمون یه اتاق داشتم. داداشمم یه اتاق داشت، اما به نظرم همیشه توی اتاق من بود؛ همیشه غُر می‌زد که تو چون داداش‌بزرگه‌ای اتاق خوبه رو دادن به تو؛ گاهی دلم تنگ می‌شه برای اون وقتایی که بی‌هوا در اتاقمو باز می‌کرد و با اون حالت شُل‌و‌وِلش می‌پرید روی تخت‌خوابم و دمر می‌خوابید: «چی‌کار داری می‌کنی؟ علی بیا یه کاری بکنیم من حوصله‌م سر رفته...» روزا اگه بابام و داداشم توی خونه نبودن خونه واقعن سوت‌وکور و ساکت بود؛ مخصوصن داداشم که توی خونه‌مون از همه پُرحرف‌تر بود. برعکس داداشم، بابام همیشه براش سخت بود که باهام حرف بزنه (که احتمالن به خاطر رفتارای خودم بوده)؛ اگه می‌خواست باهام حرف بزنه می‌گفت علی بیا بشین یه دست فیفا بازی کنیم و موقع بازی کردن، وقتی جفتمون داشتیم به مانیتور نگاه می‌کردیم حرفاشو می‌زد؛ یه وقتایی هم پشت فرمون و موقع رانندگی باهام صحبت می‌کرد؛ شاید ارتباط چشمی براش سخت بود، نمی‌دونم. به هر حال هنوزم همه دوستام، خیلی سر این ماجرا که من با بابام پلی‌استیشن و دری‌وریای دیگه بازی می‌کنم حسرت می‌خورن و همیشه با تعجب درباره این موضوع صحبت می‌کنن که دیگه بابا از این بهتر می‌خوای؟ اما نمی‌دونن لحظات خوبی که من با بابام موقع بازی کردن گذروندم الان داره با زندگی من چی‌کار می‌کنه.
توی اتاقم کتاب می‌خوندم و ذهنم رو از کلمه‌ها و جمله‌ها پر می‌کردم. مادرم همه کارای خونه رو انجام می‌داد و اجازه نمی‌داد بچه‌هاش کار کنن، در نتیجه من تا قبل از مستقل شدنم حتا یه چای معمولی هم بلد نبودم بذارم دم بکشه؛ عوضش توی خونه فرصت داشتم درباره هی چی که دوست داشتم کنجکاوی کنم و کارای به‌دردنخور یاد بگیرم؛ مثلن فهمیده بودم که می‌تونم تلفن بی‌سیم خونه رو از طریق گیرنده رادیوی موبایلم به صورت زنده شنود کنم: در حالی که همه فکرم می‌کردن من توی اتاقم خوابیدم، زیر پتو داشتم با هندزفری به مکالمات تلفنی اعضای خونواده گوش می‌دادم و مثل کاراگاه‌ها دزدکی مسائل خونه رو تحلیل می‌کردم.
اتاقم یه پنجره قدی بزرگ داشت که رسما هیچ منظره‌ای پشتش نبود، اما نورشو دوس داشتم و بیشتر اوقات بهش خیره می‌شدم؛ توی توهماتِ خودم گم می‌شدم که زندگی چیه، چرا این قدر غمگینه و چرا هیچ وقت ساده‌تر نمی‌شه؟

الوی سینگر: حس می‌کنم آدما یا زندگیِ وحشت‌ناکی دارن یا خیلی بدبختن و فقط همین دو تا دسته‌بندی وجود داره. اونایی که زندگی‌شون وحشتناکه مثلِ... چمی‌دونم... آدمای نابینا و فلج و این جور آدما، که اصن نمی‌فهمم چطوری زندگی‌شون می‌گذره و برام خیلی عجیبه... و بقیه آدما به نظرم بدبخت‌ها هستن. پس اگه بدبختی باید خدا رو شکر کنی... خیلی خوش‌شانسی که بدبختی.

آنی هال (۱۹۷۷)


 

داشتیم از عروسی برمی‌گشتیم، عروسی پسرخاله‌م حمید، که اول قرار بود با دخترخاله‌م سمیه ازدواج کنه، خیلی سال پیش؛ یادمه دست همدیگه رو می‌گرفتن توی خیابون و چقدر سرحال و شیطون بودن؛ همون موقع بابای سمیه گفت این حمید بچه‌س و عرضه چرخوندن زندگی نداره و داره دستی‌دستی دخترمو بدبخت می‌کنه. سمیه با یه نفر دیگه ازدواج کرد و بعد از چند سال زندگی مشترک، طلاق گرفت؛ خودش این طوری تعریف می‌کنه: «من بیست‌ودو سالم بود، عقل درستی نداشتم که... رفتم شازده‌محمد گفتم یه شوهری واسه ما دست‌وپا کن، حالا سر سال ازدواج کردم... اشتباه کردم به شازده‌محمد نگفتم چه‌جور شوهری، چه شکلی... تا چه وقتی... فاطی سه بار رفته امام‌رضا ولی هیچی‌به‌هیچی؛ بهش می‌گم فاطی بیا برو شازده‌محمد....»

حمید رو ماکسیمم سالی یکی‌دوبار می‌دیدم؛ هر وقت می‌دیدمش موهاش سفیدتر شده‌بود و لاغرتر و لاغرتر؛ به گمونم درباره غم‌وقصه‌هاش و ماجرای عشق‌وعاشقی‌ش با کسی صحبت نمی‌کرد؛ یادمه یه بار یکی از بچه‌های فامیل بهم گفت که از پشت پنجره اتاقِ حمید دیده که حمید یه متکا داخل یه ژاکت گذاشته، ژاکت رو از چوب‌رختی اتاق آویزون کرده، بعد ژاکته رو بغل کرده و چند دقیقه گریه کرده... اما تا اون‌جایی که من یادمه حمید همیشه مشغول کار و زندگی خودش بود؛ هر وقت می‌دیدمش می‌گفت لامصّب تو دلت برا فامیلات تنگ نمی‌شه این قد دیربه‌دیر سر می‌زنی به ما؟ سمیه که طلاق گرفت حمید دوباره رفت خواستگاریش، این دفعه خود سمیه جوابِ رد داد و ما نفهمیدیم چرا؛ حمید چند سال صبر کرد و بالاخره با یه دختر دیگه، با یه دختری به اسم بهاره ازدواج کرد.

داشتیم از عروسی برمی‌گشتیم، سمیه و مادرش هم توی ماشین بودن؛ مادرش بهش گفت عروس از تو خوشگل‌تر و قدبلندتر بود. از توی آینه به سمیه نگاه کردم. سمیه معمولن خوش‌اخلاق و آرومه؛ بور و لاغره و خیلی خوشگل، مخصوصن با این مدل مویی که برای عروسی انتخاب کرده؛ برای این که بتونید تصور کنید، مرلین مونرو، فقط یه مقداری لاغرتر؛ از توی آینه بهم نگاه کرد؛ نگاهش بی‌تفاوت بود و خالی، حواسش جای دیگه‌ پرت بود و خیره شدنش معنی خاصی نداشت؛ زیاد این طوری می‌شه و من فکر می‌کنم این جور موقع‌ها توی سرش هم چیز خاصی نمی‌گذره... معلومه که از همه چی خسته شده.... توی مراسم، یکی از پسرداییام از سمیه پرسید: «دوست نداشتی جای عروس باشی روی اون صندلیِ کنارِ حمید؟» که فهمیدم خیلیا مثل من توی عروسی هستن که دارن به حال سمیه فکر می‌کنن؛ سمیه ولی یه‌بند می‌رقصید.

مادرش بهش گفت عروس از تو خوشگل‌تر و قدبلندتر بود. سمیه در جواب مادرش توی دستمال‌کاغذی فین کرد و بی‌هدف به اطراف نگاه کرد؛ خیلی تو فکر می‌ره و خیلی توی دنیای خودشه؛ مثلن استکان چای رو نگه داشته توی دستش، ولی باید یادش بندازی که تا سرد نشده چای رو بخوره؛ می‌فهمم که چرا ترجیح می‌ده تنهایی توی آپارتمان زندگی کنه. از وقتی طلاق گرفته مرتب می‌ره پیش دکتر روان‌پزشک و دارو مصرف می‌کنه؛ توی یه آپارتمان کوچیک زندگی می‌کنه و روزا از خونه می‌ره بیرون سر کار؛ می‌گه زندگیا خیلی تغییر کرده... الان دیگه بچه‌ها دو تا پدر دارن، دو تا مادر دارن و هزار تا خواهر و برادر؛ خودش هم یه پسر ده‌دوازده ساله داره که سه روز آخر هفته میاد توی آپارتمان با سمیه زندگی می‌کنه و باقی روزا پیش پدرشه که اخیرن ازدواج کرده.

عمه یاسمن، عمه یکی از دوستای نزدیکمه و خیلی گردن من حق داره؛ خیلی کم‌سن‌وسال‌تر از چیزی که هست نشون می‌ده، خیلی شادوشنگوله و همیشه بوی شکلات می‌ده؛ همیشه مانتوی بلند و مشکیِ گشاد می‌پوشه با کتونی‌های رنگ‌ووارنگ و یه کیف زنونه بزرگ؛ به نظرم حتمن یه نفر باید بهش بگه که چقدر ترکیب اون نوع کتونی و مانتو مسخره به نظر می‌رسه؛ هر سالی که می‌بینمش از سال قبلش چاق‌تر و گنده‌تر شده و البته پخته‌تر و سنگین‌تر؛ خیلی خوش‌اخلاقه و خیلی به من محبت می‌کنه، اما من هیچ وقت نتونستم باهاش راحت باشم و بدون استرس باهاش صحبت کنم؛ هنوز که هنوزه نمی‌دونم چی باید صداش کنم؛ گاهی یاسمن‌خانوم، گاهی عمه‌خانوم و گاهی به اسم فامیلش صداش می‌کنم؛ فی‌المجلس توی این پومودورو بهش می‌گم عمه یاسمن که به نظرم راحت‌تر و قشنگ‌تره. 

عمه یاسمن اوایل انقلاب با یه روحانی ازدواج می‌کنه و به خاطر شغل همسرش می‌ره به دیار غربت: لندن؛ همسرش بیشتر ساعتای روز، خارج از خونه، توی دفترش بوده. چند سال که می‌گذره و بچه‌ها که از آب و گل درمیان، عمه یاسمن می‌فهمه که احساس غربت قرار نیست دست از سرش برداره و مجبوره وارد اجتماع بشه و خودش رو با شرایط وفق بده؛ خیلی دوست داشته که سرش رو با یه کاری گرم کنه و از طرفی کمک‌خرج خونواده هم باشه و در عین حال می‌دونسته که واکنش همسرش به این موضوع خیلی مثبت نخواهد بود و این که اگه قرار باشه کاری انجام بده مجبوره مخفیانه و بی‌سروصدا انجام بده؛ خیلی از روزها فقط توی کوچه‌ها و خیابونای محله‌شون پرسه می‌زده و فکر می‌کرده تا این که بالاخره یه نقشه‌هایی به ذهنش می‌رسه: می‌ره به دانشگاهی که نزدیک محله‌شون بوده و ازشون می‌پرسه که به آشپزخونه و تهیه غذا نیاز دارن یا نه؟ دانشگاه بهش جواب می‌ده که خودشون قبلن مشکل غذا رو حل کردن، اما با توجه به این که دانشجوهای خارجی دانشگاه زیاد بودن، به یه خوابگاه دانشجویی که نزدیک دانشگاه باشه نیاز داشتن. 

عمه یاسمن با پولایی که توی چند سال اقامتشون پس‌انداز کرده بوده، بدون این که به همسرش اطلاع بده یکی از ساختمونای محله‌شون رو که قبلن مرده‌شورخونه بوده، توی مزایده دولتی می‌خره، اما دیگه پولی برای ارتقای شرایط ساختمون و تبدیلش به خوابگاه باقی نمی‌مونه. عمه یاسمن ناامید نمی‌شه، یه مرده‌شورخونه دیگه پیدا می‌کنه و وسایل و تجهیزاتی که از قبل داخل ساختمون مونده بوده رو با قیمت خوبی به اون‌ها می‌فروشه؛ بعد یه خانم رو به صورت تمام‌وقت برای مدیریت امور داخلی خوابگاه استخدام می‌کنه و حین آماده‌سازی خوابگاه، به دانشگاه اعلام می‌کنه که آماده پذیرش دانشجوهای دختره و به این ترتیب اولین خوابگاه دخترانه اون منطقه از لندن رو تأسیس می‌کنه. 

برای منم خیلی عجیبه ولی مدت زیادی می‌گذره و عمه یاسمن از مدیریت خوابگاه پول خوبی درمیاره، اما همچنان شوهرش از ماجرا بی‌خبر می‌مونه؛ ظاهرن ترس از این که همسرش ناراحت یا حتا عصبانی بشه، باعث می‌شه همه ماجرا مثل یه راز پیش خودش باقی بمونه؛ بعد میاد ایران با مقدار زیادی پول، برای سرمایه‌گذاری توی ایران؛ نمی‌تونسته مدت زیادی ایران بمونه، پس مجبور بوده پولارو بده به یه نفر که براش یه جای خوب خونه بخره؛ چون می‌ترسیده که برادراش ماجرا رو با همسرش در میون بذارن، به پسرعموش اعتماد می‌کنه و ازش می‌خواد که این راز بین خودشون باقی بمونه: قرار می‌شه تا وقتی عمه یاسمن دوباره برمی‌گرده ایران، پسرعموش دنبال یه خونه خوب بگرده و با سرمایه‌ای که عمه یاسمن در اختیارش گذاشته، خونه رو معامله کنه و از همه مهم‌تر این که به هیچ عنوان درباره این موضوع با کسی صحبت نکنه.

پسرعمو هم همین کارو می‌کنه؛ تا حدودی البته... وقتی دوباره عمه یاسمن به ایران میاد، متعجب می‌شه که چرا پسرعمو داره توی همون خونه‌ای که برای عمه یاسمن خریده زندگی می‌کنه؛ بعد پسرعمو بالکل منکر گرفتن پول از عمه یاسمن می‌شه و خودش رو به صورت رسمی و قانونی صاحب خونه می‌دونه و به عبارت دیگه، سر عمه یاسمن بی‌کلاه می‌مونه. عمه یاسمن بی‌خیال ماجرای پسرعمو می‌شه و البته چند وقت بعد دوباره میاد ایران و این بار خودش بی‌سروصدا چند تا ساختمون معامله می‌کنه و همون کسب‌وکاری که توی لندن اداره می‌کرد رو توی ایران هم شروع می‌کنه.

به غیر از من خیلیای دیگه هم هستن که می‌دونن چرا عمه یاسمن این قدر زودبه‌زود دلش برای ایران تنگ می‌شه، اما به شکل مرموزی تقریبن هیچ کدوم از اعضای خونواده‌ش، از جمله همسرش، هنوز هم خبر ندارن که توی ایران و خارج از کشور چه کسب و کاری رو داره اداره می‌کنه.