پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۰ مطلب با موضوع «اقوام و آشنایان» ثبت شده است

به تجربه فهمیدم که آدم ها بیش از این که شبیه پدر و مادرشون بشن، شبیه پدربزرگ ها و مادربزرگ هاشون می شن؛ احتمالن اگه یه دانشمند یا متفکر بزرگ بودم می تونستم با دلایل علمی یا منطقی این پدیده رو توضیح بدم، اما الان که روی تختِ خوابم - که بخش هایی از محور ایکس و وای و زد از مکان هندسی اتاق رو اشغال کرده - طاق باز دراز کشیدم و تلفن همراهم رو در محور فرضی عمودمنصّف صورتم، در فاصله ایکس - برابر با قدر مطلق وای به توان دو، اگر دامنه وای همه اعداد صحیح مثبت و منفی بین چهار و هفت باشد - سانتیمتر قرار دادم و در حال تایپ کردن این جملات هستم و دانشمند یا متفکر بزرگی نیستم، دوست دارم یه مسأله دیگه رو مطرح کنم:

سؤال: در صورتی که در زندگی نکبت بار خود، پس از رها شدن از منجلاب درس و دانشگاه، تبدیل به دانشمند یا متفکر بزرگی نشدید و به این نتیجه رسیدید که قادر به استفاده سودمند از زمان و سایر امکاناتی که در اختیار دارید نیستید، دوست دارید به چه چیزی بدل شوید؟ با ذکر مثال توضیح دهید.

جواب: الان حوصله دری‌وری نوشتن ندارم وگرنه ممکن بود همون جوابی رو تایپ کنم که شما طراح محترم سؤال دوست داشتید؛ بنویسم که دوست داشتم یه تیکه نون باشم و هدف غایی وجودم این باشه که از دستای نازک خانم میانسالی که هر روز بعد از ظهر، به پنجره یکی از واحدهای بزرگِ بلوکِ چهاردهِ شهرکِ اکباتان (تطابع اضافات، نیم نمره) تکیه می ده و با تلفن صحبت می کنه، پرتاب شم به سمت گربه های گرسنه محله و تمام مدت زمانی که طول می کشه که این یه تیکه نون فرود بیاد رو تبدیل به یه کتاب کنم که توش همه احساسات زیبا که در طول زندگی از دیدن اتفاقات کوچیک و زیبا در درونم به وجود اومده رو با جزییات به دردنخور و بی معنی توصیف کنم و پشت سر هم حرف‌تو‌حرف بیارم و جمله ها و پاراگراف های طولانی و گیج کننده ای بنویسم که از نظر دستوری صحیح باشن، تصادفی شروع بشن و بالاخره، یه جایی که احساس کنم دیگه خواننده حسابی کلافه شده، به پایان برسن.

به نظر شما ممکنه مسخره و بی اساس باشه، اما من فکر می کنم که آدم ها شبیه پدربزرگ ها و مادربزرگ هاشون می شن: می تونم پدربزرگ ابوالفضل رو توی کتابخونه شخصیِ کوچیکش تصور کنم که دسته عینکش روی لبشه و داره به مطلبی که تازه خونده فکر می کنه. می تونم تصور کنم که پدربزرگ امین روی سطح آب دراز کشیده و همون جوری که لبخند روی لبشه، داره به صدای موج های آروم دریاچه گوش می ده. تصور می کنم پدربزرگ بازنشسته فرهاد رو که زیرپیرهنی کهنه و کثیفی تنشه و روزها تا ساعت دوازده ظهر می خوابه، یا پدربزرگ بنیامین رو که برهنه جلوی آینه ایستاده و همونطور که نگاهش به حنای داخل ظرفه، دست‌هاشو برده پشت سرش و داره موهاشو باز می کنه؛ یا پدربزرگ حسن معرکه که توی گوده و داره میل می‌زنه و الکی سر و صدا راه انداخته و بین همه پدربزرگ های دیگه، پدربزرگ خودمه که با کت و شلوار و کراوات، وایساده بین بقیه و با این که به ما پشت کرده، می‌شه از دور تشخیص داد که مثل همیشه سر خودشو با یه چیزی - که از این فاصله مشخص نیست چیه - گرم کرده.... بهش نزدیک می شم. بوی سیگار بهمن و آدامس موزی اوریون، با هم قاطی شده و با هر قدمی که برمی‌دارم بیشتر می شه تا این که می رم کنارش می ایستم و متوجه می شم که بالای منقل ایستاده و داره برای بقیه کباب درست می کنه و نگران می شم که الان همه لباساش بوی دود می گیره؛ چشمش که به من می افته سیگارش رو توی منقل، کنار سیخ های کباب، خاموش می کنه و یه دونه آدامس موزی بهم تعارف می کنه. سلام باباجون...! کی دوست نداره توی این دنیا چشمای مهربون تو رو داشته باشه؟

اگه با شخصیت عمه جوزفین توی ماجراهای ناگوار لمونی اسنیکت آشنا هستید، لازم نیست این پومودورو رو مطالعه کنید؛ نازنین همه اخلاقای عمه جوزفین رو به شکل رقیق شده ای توی خودش داره؛ معمولن توی مهمونیای فامیلی می بینمش؛ حدودن سی سالشه و رشته تحصیلیش معماری بوده؛ یادمه که از همون بچگیامون، همه خاندانمون حساب ویژه ای روی نازنین و هوش و پشت کارش باز کرده بودن و در کل، بر همگان واضح بود که قراره به زودی تبدیل بشه به یکی از مفاخر خانواده؛ تحصیلاتش رو توی دانشگاه های خوب و مدارج عالی، با نمرات ممتاز به پایان رسونده؛ توی مهمونی ها همیشه کنار مادرش می شینه و وقتی می خنده نفس کم میاره و تا چند ثانیه بعدش نفس نفس می زنه و اشکاشو پاک می کنه.

خواستگار زیاد داره ولی به هیچ وجه تن به ازدواج نمی ده: «خب مگه دیوونه ام؟ یه نگاه به آمار طلاق بنداز... اصن تو فامیل خودمون چن نفر هنوز طلاق نگرفتن یا دارن بی دردسر با هم زندگی می کنن...؟» و بعد وارد پوزیشنی می شه که جلوتر توصیف می کنم....

هیچ وقت با اتومبیل خودش جایی نمی ره و همه مسافرت های درون شهری و برون شهری رو با وسایل نقلیه عمومی انجام می ده: «خب مگه دیوونه ام؟ آمار سوانح و تلفات جاده ای توی وسایل نقلیه عمومی خیلی کمتر از وسایل نقلیه شخصیه....» و بعد بازوی مادرش رو می گیره و می ره توی وضعیتی که توی پاراگراف بعدی توصیف می کنم....

همون اوایل که از دانشگاه اومده بود بیرون وارد پروژه های بزرگ و معروف تهران شد و رزومه خوبی دست و پا کرد؛ اما بعد از یکی دو سال از همه فعالیت هاش دست کشید: «خب مگه دیوونه ام؟ همه فشار پروژه روی منه، اون وقت همه سود پروژه می ره تو جیب شرکت پیمانکار... پیمانکار فقط دنبال اینه که سر مهندسشو کلاه بذاره....» همیشه بعد از مطرح کردن دلایلش، در حالی که توی چشمات خیره می شه و می خنده، دو دستی بازوی مادرش رو نگه می داره و سرش رو به شونه مادرش تکیه می ده و منتظر می مونه که مادرش حرفش رو تأیید کنه....

الان نازنین یه دوربین عکاسی خریده و تنها فعالیتش اینه که تفننی عکاسی کنه.

زهرا تپل و قدکوتاه بود و عاشق همسرش بود؛ هر دو خیلی کم‌حرف و خجالتی بودن و من هر وقت می‌دیدمشون، از خودم می پرسیدم که این دو تا اصلن با هم حرف هم می زنن؟ هر دو دانشجو بودن و توی یه زیرزمین تاریک زندگی می کردن: به غیر از دو سه تا پنجره خیلی کوچیک که به حیاط خونه باز می شد، توی خونه‌شون هیچ منفذ دیگه‌ای برای عبور نور وجود نداشت و پنجره های خیلی کوچیک، هیچ وقت نمی تونن یه خونه رو روشن کنن. زهرا و همسرش، هیچ وقت برای خونه‌شون وسیله جدید نمی خریدن؛ مبل و تخت خواب و میز و این چیزا نداشتن و خیلی خیلی ساده زندگی می کردن؛ خیلی از وسایلی که توی خونه‌شون بود، خودشون ساخته بودن؛ مثلا زهرا چند تا جعبه مقوایی محکم رو پارچه‌دوزی کرده بود، یه طوری قشنگ کنار هم قرار داده بود و ازشون به عنوان میز تلفن استفاده می کرد؛ می گفت: «ما تازه چند ساله زندگی رو شروع کردیم و هنوز داریم درسمون رو ادامه می دیم. وقتی درسا تموم بشن، ما هم می ریم سر یه کار خوب و پردرآمد و سر فرصت، یه خونه بزرگ می خریم که توش پُر از پنجره های بزرگه و همه جاش با نور خورشید روشن می شه؛ بعد می تونیم تصمیم بگیریم که توی اون خونه از چه جور مبلمانی استفاده کنیم و این چیزا».

زهرا و همسرش، توی یه زیرزمین تاریک زندگی می کردن؛ به همین دلیل، همیشه لامپ های خونه‌شون روشن بود و این مسأله باعث شده بود که آروم آروم به فکر خریدن لوستر و آویز برای لامپ‌های لختِ خونه بشن؛ اینترنت، لاله‌زار و حتا نمایشگاه‌های لوستر و چراغ‌های تزیینی رو گشتن... اما همون طور که احتمالن تا الان حدس زدید، زهرا فهمیده بود که انگار می تونه خودش هم لوستر بسازه: اول شروع کرد به ساختن لوسترهای کاغذی و مقوایی و همه لامپ‌های خونه رو با لوسترهای مقوایی تزیین کرد؛ بعد فهمید که با تزیین ظرف‎‌ها و سطل‌های پلاستیکی و بهتر از اون، فلزی، هم می تونه لوستر و چراغ تزیینی درست کنه! چند هفته بعد همه لوسترهاشون پلاستیکی و فلزی شده بودن و البته این ماجرا ادامه داشت؛ گرچه به نظر من بیشتر چیزایی که می‌ساخت مشکل ایمنی داشتن، اما واقعن از نظر ظاهری همه‌شون قابل قبول بودن؛ با توجه به این که رشته تحصیلیش هم هیچ ارتباطی به اصول طراحی و زیبایی‌شناسی نداشت، بعضی از موارد رو هیچ جوره باور نمی‌کردیم که کار خودش باشه.

فارغ از این که ما درباره‌ش چه فکری بکنیم، زهرا یاد گرفت که چطوری می تونه سریع و ارزون لوستر بسازه و همسرش با چند تا از دوستاش یه تیم بازاریابی و فروش تشکیل دادن. الان چند سال از اون ماجراها می گذره؛ زهرا و همسرش خونه بزرگ و قشنگی خریدن که روزها با نور طبیعی خورشید روشن می شه و شب ها با لوسترهای مدرن فلزی و چوبی، که به نظر من بیشترشون مشکل ایمنی دارن... و در ضمن، همچنان دانشجو هستن.