پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۳ مطلب با موضوع «اقوام و آشنایان» ثبت شده است

عمه یاسمن، عمه یکی از دوستای نزدیکمه و خیلی گردن من حق داره؛ خیلی کم‌سن‌وسال‌تر از چیزی که هست نشون می‌ده، خیلی شادوشنگوله و همیشه بوی شکلات می‌ده؛ همیشه مانتوی بلند و مشکیِ گشاد می‌پوشه با کتونی‌های رنگ‌ووارنگ و یه کیف زنونه بزرگ؛ به نظرم حتمن یه نفر باید بهش بگه که چقدر ترکیب اون نوع کتونی و مانتو مسخره به نظر می‌رسه؛ هر سالی که می‌بینمش از سال قبلش چاق‌تر و گنده‌تر شده و البته پخته‌تر و سنگین‌تر؛ خیلی خوش‌اخلاقه و خیلی به من محبت می‌کنه، اما من هیچ وقت نتونستم باهاش راحت باشم و بدون استرس باهاش صحبت کنم؛ هنوز که هنوزه نمی‌دونم چی باید صداش کنم؛ گاهی یاسمن‌خانوم، گاهی عمه‌خانوم و گاهی به اسم فامیلش صداش می‌کنم؛ فی‌المجلس توی این پومودورو بهش می‌گم عمه یاسمن که به نظرم راحت‌تر و قشنگ‌تره. 

عمه یاسمن اوایل انقلاب با یه روحانی ازدواج می‌کنه و به خاطر شغل همسرش می‌ره به دیار غربت: لندن؛ همسرش بیشتر ساعتای روز، خارج از خونه، توی دفترش بوده. چند سال که می‌گذره و بچه‌ها که از آب و گل درمیان، عمه یاسمن می‌فهمه که احساس غربت قرار نیست دست از سرش برداره و مجبوره وارد اجتماع بشه و خودش رو با شرایط وفق بده؛ خیلی دوست داشته که سرش رو با یه کاری گرم کنه و از طرفی کمک‌خرج خونواده هم باشه و در عین حال می‌دونسته که واکنش همسرش به این موضوع خیلی مثبت نخواهد بود و این که اگه قرار باشه کاری انجام بده مجبوره مخفیانه و بی‌سروصدا انجام بده؛ خیلی از روزها فقط توی کوچه‌ها و خیابونای محله‌شون پرسه می‌زده و فکر می‌کرده تا این که بالاخره یه نقشه‌هایی به ذهنش می‌رسه: می‌ره به دانشگاهی که نزدیک محله‌شون بوده و ازشون می‌پرسه که به آشپزخونه و تهیه غذا نیاز دارن یا نه؟ دانشگاه بهش جواب می‌ده که خودشون قبلن مشکل غذا رو حل کردن، اما با توجه به این که دانشجوهای خارجی دانشگاه زیاد بودن، به یه خوابگاه دانشجویی که نزدیک دانشگاه باشه نیاز داشتن. 

عمه یاسمن با پولایی که توی چند سال اقامتشون پس‌انداز کرده بوده، بدون این که به همسرش اطلاع بده یکی از ساختمونای محله‌شون رو که قبلن مرده‌شورخونه بوده، توی مزایده دولتی می‌خره، اما دیگه پولی برای ارتقای شرایط ساختمون و تبدیلش به خوابگاه باقی نمی‌مونه. عمه یاسمن ناامید نمی‌شه، یه مرده‌شورخونه دیگه پیدا می‌کنه و وسایل و تجهیزاتی که از قبل داخل ساختمون مونده بوده رو با قیمت خوبی به اون‌ها می‌فروشه؛ بعد یه خانم رو به صورت تمام‌وقت برای مدیریت امور داخلی خوابگاه استخدام می‌کنه و حین آماده‌سازی خوابگاه، به دانشگاه اعلام می‌کنه که آماده پذیرش دانشجوهای دختره و به این ترتیب اولین خوابگاه دخترانه اون منطقه از لندن رو تأسیس می‌کنه. 

برای منم خیلی عجیبه ولی مدت زیادی می‌گذره و عمه یاسمن از مدیریت خوابگاه پول خوبی درمیاره، اما همچنان شوهرش از ماجرا بی‌خبر می‌مونه؛ ظاهرن ترس از این که همسرش ناراحت یا حتا عصبانی بشه، باعث می‌شه همه ماجرا مثل یه راز پیش خودش باقی بمونه؛ بعد میاد ایران با مقدار زیادی پول، برای سرمایه‌گذاری توی ایران؛ نمی‌تونسته مدت زیادی ایران بمونه، پس مجبور بوده پولارو بده به یه نفر که براش یه جای خوب خونه بخره؛ چون می‌ترسیده که برادراش ماجرا رو با همسرش در میون بذارن، به پسرعموش اعتماد می‌کنه و ازش می‌خواد که این راز بین خودشون باقی بمونه: قرار می‌شه تا وقتی عمه یاسمن دوباره برمی‌گرده ایران، پسرعموش دنبال یه خونه خوب بگرده و با سرمایه‌ای که عمه یاسمن در اختیارش گذاشته، خونه رو معامله کنه و از همه مهم‌تر این که به هیچ عنوان درباره این موضوع با کسی صحبت نکنه.

پسرعمو هم همین کارو می‌کنه؛ تا حدودی البته... وقتی دوباره عمه یاسمن به ایران میاد، متعجب می‌شه که چرا پسرعمو داره توی همون خونه‌ای که برای عمه یاسمن خریده زندگی می‌کنه؛ بعد پسرعمو بالکل منکر گرفتن پول از عمه یاسمن می‌شه و خودش رو به صورت رسمی و قانونی صاحب خونه می‌دونه و به عبارت دیگه، سر عمه یاسمن بی‌کلاه می‌مونه. عمه یاسمن بی‌خیال ماجرای پسرعمو می‌شه و البته چند وقت بعد دوباره میاد ایران و این بار خودش بی‌سروصدا چند تا ساختمون معامله می‌کنه و همون کسب‌وکاری که توی لندن اداره می‌کرد رو توی ایران هم شروع می‌کنه.

به غیر از من خیلیای دیگه هم هستن که می‌دونن چرا عمه یاسمن این قدر زودبه‌زود دلش برای ایران تنگ می‌شه، اما به شکل مرموزی تقریبن هیچ کدوم از اعضای خونواده‌ش، از جمله همسرش، هنوز هم خبر ندارن که توی ایران و خارج از کشور چه کسب و کاری رو داره اداره می‌کنه.


بِگبی: یه بار دیگه با من شوخی کنی از وسط نصفت می کنم! فهمیدی؟

رگ‌یابی (۱۹۹۶)


هزار جور ماجرا داشتیم با فرامرز؛ بچه محلمون بود، اما پدرش اجازه نمی داد که توی مدرسه های معمولی محله درس بخونه؛ فرامرز همه پایه های تحصیلی رو توی مدارس خوب مرکز شهر درس خوند؛ ما تا مدت ها فکر می کردیم که فرامرز قراره از نظر تحصیلی از همه ماها موفق تر باشه و یه جورایی تبدیل شه به یه آدم حسابی که سرش تو درس و کتاب و تحقیقه و ایناس؛ تا این که رفت دانشگاه و دو سه سال درس خوند و انصراف داد.

خیلی وقته فرامرز رو می شناسم، از بچگی‌. رابطه مون از اون رابطه هاس که هیچ جوره قطع نمی شه: همزمان که با همدیگه ندار و رُک هستیم، هیچ وقت وارد حریم همدیگه نشدیم و از خط قرمزها عبور نکردیم؛ از نظر ظاهری شبیه راسل کرو توی فیلم گلادیاتوره (که اگه همین الان کانالای تلویزیون رو عوض کنید، احتمالن یکی از شبکه ها داره نشونش می ده) و از نظر اخلاقی شبیه ترین مردمان به شخصیت بگبی توی شاهکار سینمایی رگ‌یابیه: عاشق بیلیارد و کارتینگه و تقریبن مطمئنم که هر ساعتی از روز و هر روزی از هفته که بهش زنگ بزنم، همون لحظه وقتش رو برای بیلیارد یا کارتینگ خالی می کنه (به سن من که برسید متوجه می شید که داشتن همچین رفیقی چقدر برای ادامه حیات لازمه)، مخصوصن سر بیلیارد که خیلی با همدیگه کل‌کل داریم. فرامرز هیکل درشت و روحیه جنگنده ای داره؛ وقتی سنمون کمتر بود، بیرون از خونه ماجرا زیاد برامون درست می کرد؛ الان خیلی بهتر شده چون تقریبن یاد گرفتیم که چطوری باید آروم نگهش داریم؛ مخصوصن وقتی چن نفر سر میز ایستادن و دارن بازیمون رو نگاه می کنن، باید حتمن حواست جمع باشه که بازی رو ببازی....

اوایل دانشگاه که پیش آقا امیرعلی کار می کردم یه روز بهم زنگ زد گفت دنبال کار می گردم؛ رو انداختم به آقا امیرعلی که بیاد چاپخونه پیش من، اونم قبول کرد که فرامرز هم اون جا استخدام شه؛ چون خیلی قبل تر از فرامرز اون جا استخدام شده بودم و نسبت به فرامرز خیلی به کارها مسلط تر بودم، سر هر کاری که اون جا بود فرامرز رو به چالش می کشیدم و به رقابت دعوتش می کردم (اون موقع هنوز بلد نبودم که چطوری باید باهاش رفتار کنم)؛ فرامرز هم وقتی خودش رو در مقام شکست می دید، معمولن وارد فاز درگیری فیزیکی می شد؛ هر روز یه خسارتی به چاپخونه وارد می کردیم؛ اگه تو انبار کاغذ یا کنار دستگاه های چاپ و برش درگیر می شدیم، بعد از ظهرش باید می رفتیم بهارستان یا ملت، تا بتونیم قبل از این که آقا امیرعلی بفهمه، اقلام صدمه دیده رو جایگزین کنیم؛ بعدن که بیشتر تجربه کسب کردم، فهمیدم وقتایی که کنار کامپیوترای چاپخونه درگیر می شدیم، فرامرز بیشتر از این که بزنه، کتک می خوره، دلیلشم این بود که زیاد از قطعات کامپیوتری سر در نمی آورد و بعد از دعوا مجبور می شد حسابی منت منو بکشه که بریم چارراه ولیعصر واسه تعمیرات؛ البته بدون شک سخت ترین روزا، روزایی بودن که توی آشپزخونه درگیر می شدیم: آشپزخونه پر از ظرفای قدیمی و خوش دست بود که معمولن برای شروع درگیری به سمت همدیگه پرتاب می کردیم، گیر آوردنشون توی بازار خیلی مشکل بود و معمولن به شکل تکی فروش نمی رفتن. القصه این که همون یه قرون دوزاری هم که آقا امیرعلی آخر هر ماه مینداخت کف دستمون هم برای این روزا پس انداز می کردیم. فرامرز البته اوضاعش بهتر از من بود و اون طوری که خودش می گفت، فقط برای این که به خودش و خونواده ثابت کنه که عرضه پول دراوردن داره اومده بود چاپخونه و بعد از این که یه سرمایه گزاف برای شروع کار از پدرش گرفت، دیگه چاپخونه کار نکرد و خب، دیگه دانشگاه هم نرفت؛ توی یه کاری سرمایه گذاری کرد و خیلی زود ورشکست شد؛ البته روحیه خودشو از دست نداد و دوباره با کمک خونواده و رفقاش توی کار قطعات یدکی خودرو سرمایه گذاری کرد....

سال های زیادی از اون دوران گذشته. فرامرز به غیر از تهران توی چند تا شهر دیگه هم خونه و مغازه خریده؛ اخیرن یه رستوران افتتاح کرده و پروژه بعدیش سرمایه گذاری برای ساختن یه مجتمع اداری تجاری بزرگه؛ هنوز هر چند هفته یه بار با همدیگه بیلیارد می ریم و هنوز همه تلاشم رو می کنم که برنده نشم!

مارک رنتون: زندگی رو انتخاب کن. یه شغل انتخاب کن. یه مهارت انتخاب کن. یه خونواده انتخاب کن. یه تلویزیون لعنتیِ بزرگ انتخاب کن. لباس شویی، اتومبیل و دربازکنِ برقی انتخاب کن. سلامتی، کلسترول پایین و بیمه دندون پزشکی انتخاب کن. یه خونه انتخاب کن. دوست انتخاب کن. نشستن روی اون صندلی، تماشای نمایش های مسخره و پر کردن دهنت از آشغال‌غذاهای لعنتی رو انتخاب کن. آینده‌ت رو انتخاب کن. زندگی رو انتخاب کن... ولی چرا من باید این انتخاب ها رو انجام بدم؟ انتخاب من اینه که زندگی رو انتخاب نکنم! من یه چیز دیگه می خوام؛ دلیلم چیه؟ هیچ دلیلی ندارم! وقتی هروئین هست، کسی نیاز به دلیل داره؟

رگ‌یابی (۱۹۹۶)


مُنیره مادربزرگمه و با وجود این که فقط من و اون توی ماشین هستیم، ترجیح می ده که صندلی عقب بشینه تا هر وقت که آفتاب روش افتاد، جابجا بشه و زیر سایه بشینه (جلوتر علتش رو توضیح می دم). چون تلفظ مامان منیره از بچگی برام سخت بود، از همون موقع مامان بزرگ خطابش می کردم؛ اگه اشتباه نکنم، پیرترین آدم زنده ایه که این جا درباره ش می نویسم؛ خوش اخلاق و پُرحرفه و از خاطراتی که تعریف می کنه مشخصه که بیشتر از همه دلش واسه باباجون تنگ شده: «پس چرا تو یه بچه نمیاری علی آقا؟ الان تا حوصله شو داری چن تا بچه بیار مامان جون.... باباجونت خیلی بچه دوست می داشت. من وقتی بیست سالم بود پنج تا شیکم زاییده بودم؛ اون موقع دکتر بهم گفت که دیگه خطرناکه بسه دیگه؛ منم شونزده هیفده سال قرص خوردم که بچه نیارم؛ بعدش خسته شدم، گفتم قرص بسه دیگه، حتمن بچه نمیارم دیگه... همون سالی که دیگه قرص نخوردم عمه ت به دنیا اومد.... گفتی زنت چن سالشه الان؟»

جثه نحیف و ضعیفی داره و موقع صحبت کردن صداش می لرزه، اما موقع روبوسی که می شه غافلگیرت می کنه و محکم و دو دستی اطراف سر و صورتت رو فشار می ده؛ به غیر از پوکی استخوان، الحمدلله بدنش مشکل دیگه ای نداره و به طرز عجیبی از سلامتیش مراقبت می کنه؛ هر وقت که صحبتی از اوضاع و احوالش می شه همه بچه ها و عروس ها و دامادها به اتفاق اذعان می کنن که لازم نیست کسی نگران سلامتی مامان منیره باشه....

مامان بزرگ موهای طلایی و بلندی داره که از وقتی یادم میاد توی همین حالتیه که الان هست؛ پوست سفیدی داره و چون پونزده سال پیش دکتر بهش گفته که ایستادن بیش از اندازه زیر نور آفتاب ممکنه برای پوستش مضر باشه، از همون موقع مثل دراکولاها از آفتاب فراریه: اگه لازم باشه از خونه بره بیرون، معمولن شب ها می ره و اگه مجبور باشه بره زیر آفتاب، همه نقاط بدنش رو با کرم ضد آفتاب می پوشونه و از عینک آفتابی استفاده می کنه. اگه یه روز توی خیابون یه پیرزن سفید قدکوتاه دیدید که عینک دودی درشتی زده و بدون این که شما رو بشناسه داره به شما لبخند می زنه و سر تکون می ده، خیلی تعجب نکنید، چون مامان بزرگ اعتقاد داره که با لبخند می شه به راحتی با مردم، ارتباط خوب، دوستانه و کوتاه برقرار کرد. 

مامان بزرگ توی شهرای مختلف زندگی کرده و به لطف حافظه خوبش، خاطرات زیادی برای تعریف کردن داره؛ به نظرم توی ذهنش یه جور سیستم رتبه بندی خودکار وجود داره که خاطرات رو بر اساس محتوا دسته بندی می کنه و با توجه به سن و ظرفیت مخاطبش، خاطره مناسب رو برای تعریف کردن انتخاب می کنه؛ مثلن برای خود من، هر چی سِنّم بیشتر می شه، خاطراتی که برام تعریف می کنه سکسی تر می شن! تازگیا که مامان بزرگ آلبوم تصاویر قدیمیشون رو برام ورق می زنه (عطف به جزییات حیرت انگیزی که درباره رابطه خودش و باباجون توی داستان های اخیرش برام تعریف کرده) و عکسای جوونیای خودش و باباجون رو بهم نشون می ده، می تونم به ترتیب مراحل مغازله، ملاعبه و معاشقه مامان بزرگ و باباجون رو توی ذهنم مصورسازی کنم!

موضوعی که درباره مامان بزرگ همیشه اذیتم می کنه و هر وقت می بینمش بهش فکر می کنم، اینه که به غیر از تماشای شبکه سلامت از تلویزیون، رفتن به دکتر و تلفن زدن به اقوام، تقریبن هیچ کار دیگه ای توی زندگیش انجام نمی ده؛ معمولن بعد از این فکر، یاد مونولوگ شروع کننده فیلم رگ‌یابی می افتم و با خودم می گم که مگه خود خَرَم که تازه هنوز پیر و کم حوصله نشدم چه کار مهمی دارم می کنم تو این زندگی؟ و خلاصه این که ماجرا بالکل حل و فصل می شه.