پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۷ مطلب با موضوع «اشتغال و اقتصاد» ثبت شده است

داوود چند سالی از من بزرگ تر بود و من فقط در حد سلام علیک باهاش رابطه داشتم؛ البته چند تا از دوستای صمیمیش رو می شناختم و از طریق اون ها ازش مطلع بودم؛ آدم خوش اخلاق و محترمی بود، چند تا اختراع ثبت کرده بود و می خواست یه روزی اختراعاتش رو به تولید انبوه برسونه، اما شغل اصلیش دلالی خودرو بود و از این راه پول و اعتبار زیادی هم به دست آورده بود. 

داوود تصمیم گرفت که یه تجارت بزرگ انجام بده و برای همین به یه سرمایه گذاری بزرگ نیاز داشت؛ دوستاش که به هوش و استعداد و تجربه داوود اعتماد داشتن، با میل و رغبت سرمایه هاشون را در اختیارش قرار دادن؛ اما بعد از مدتی تجارت داوود شکست خورد و ضرر زیادی روی دست داوود گذاشت. 

داوود شکستش رو اعلام کرد و با فروش خونه و ماشین و خلاصه هر چی که داشت، پولای دوستاش رو برگردوند؛ اما دوستاش، با این که اوضاعش رو می دیدن، سود سرمایه رو هم می خواستن. دوستای داوود از داوود شکایت کردن و داوود، الان حدودن یک سالی هست که توی زندان اوینه.

یه بار دیگه تأکید می کنم: به نظر من اگه آدم عاشق یه نفر می شه به شکل خیلی افراطی و یا از یه نفر خیلی متنفر می شه، تنها دلیلش اینه که هنوز اون آدم رو خیلی خوب نشناخته و تا وقتی آدم یه نفر رو خیلی خوب نشناسه، نظرش درباره اون اعتباری نداره؛ باور کنید این چیزی که الان گفتم خیلی مهمه و توی این بیست و پنج دقیقه، اگه نمی خواستم درباره حسن بنویسم، قطعا با جزییات بیشتری درباره این موضوع صحبت می کردم!

من خیلی وقته که حسن رو می شناسم ولی الان یکی دو سالیه که برای انجام دادن یه پروژه ای هفته ای چند بار همدیگه رو می بینیم. حوصله ندارم چرت و پرتای جزیی درباره ظاهرش بنویسم ولی در همین حد می گم که خیلی خیلی شبیه نقش عباس غزالی توی وضعیت سفیده! خیلی سریع می رم سر چیزایی که باعث شده درباره ش بنویسم:

حسن برنامه نویسه و مهم ترین چیز توی زندگیش سلامتیه... سلامتی؛ روزی دو ساعت بیشتر کار نمی کنه و بقیه روز رو می ره کوه و استخر و خلاصه این جور فعالیت های فیزیکی انجام می ده؛ چون خیلی ساعت های کمی کار کار می کنه، فقط با کسایی کار می کنه که زیاد بهش پول می دن، یعی آدم هایی که خیلی پول دارن؛ در نتیجه با آدمای کله گنده و پولدار زیادی آشنا شده؛ جالب نیست؟ خیلی کم کار می کنه اما اطرافش پره از آدمای پولدار! حسن کارش رو برای آدمای پولدار، خیلی دقیق انجام می ده و آدمای پولدار هم حسن رو به دوستای پولدارشون معرفی می کنن که برای اون ها هم کار کنه!

یکی از دلایلی که می گم حسن شبیه عمو بهروز توی وضعیت سفیده اینه که دائما در حال صحبت کردنه و انصافا شبیه عمو بهروز صحبت می کنه: از هر اتفاق کوچیکی یه ماجرای بزرگ می سازه؛ به خاطر همین یه زمانی بهش می گفتم حسن معرکه! اما اون دو ساعتی که کار می کنه رو در سکوت و تمرکز کامل می گذرونه؛ خودش می گه: «اگه همه آدما می تونستن مثل من بین کار و زندگی و سلامتشون تعادل ایجاد کنن، به خدا الان مملکت گلستون بود....»

روزهایی که ورزش نکنه رو قطعا روزه می گیره... چون اعتقاد داره روزه هم برای سلامتی بدن مفیده و هم برای سلامتی روح؛ البته این اصلا دلیل نمی شه که رابطه خوبی با روحانیت و اسلام ایرانی داشته باشه: هر وقت باهاش بحث سیاسی می کنم یه جوری موضوع رو ربط می ده به روحانیت و حسابی به آخوندا بد و بی راه می گه؛ البته مطالعه سیاسی داره و نسبت به مسائل سیاسی اطرافش بی طرف و بی تفاوت نیست. 

فلسفه زندگی حسن، خیلی ساده، اینه که آدم نباید سلامتی جسمی و روحی خودش رو از دست بده تا پول دربیاره؛ چون بعدش باید همون پول رو هزینه کنه برای به دست آوردن سلامتی جسمی و روحی، که اصولن کار ساده ای هم نیست... و خیلی خیلی خیلی به این فلسفه پایبنده... حتماً این فلسفه برای شما هم تکراریه، اما احتمالن حسن الان دوش گرفته و فردا صبح هم هر وقت که دوست داشته باشه از خواب بیدار می شه چون دو ساعت بیشتر قرار نیست کار کنه و یه زندگی خیلی خوب و سالم داره و این خیلی برای من جالبه که پایبند بودن به یک خط مشی و اعتقاد کلی و ساده، این طوری می تونه زندگی آدم رو شکل بده و برای آدم، مسیر تعریف کنه.

واقعیتش نمی خواستم درباره آقا رسول بنویسم، اما می نویسم: آقا رسول حدودن چهل سالش بود، متأهل بود و دو تا دختر کوچیک داشت که عاشقشون بود؛ بور بود و چشمای سبز درشتی داشت؛ قدبلند و خوش هیکل بود و توی صحبت کردن و انتخاب کلماتش سبک و منش خاص خودشو داشت؛ مدیر یکی از شعبه های رسمی فروش و خدمات پس از فروش لوازم خانگی ال جی توی یکی از بهترین نقاط تهران بود؛ من هنوز دانشجوی کارشناسی بودم و از طریق یکی از دوستان مشترک به ایشون معرفی شدم.

به عنوان حسابدار اون جا استخدام شده بودم و مدت خیلی کمی اون جا شاغل بودم. آدم های زیادی اون جا رفت و آمد می کردن: تکنسین ها، کارمندها و مشتری های معمولی؛ اما بدون شک مهم ترین آدمی که اون جا بود، مدیر اون جا، ینی خود آقا رسول بود:

زودتر از همه میومد و دیرتر از همه می رفت. همیشه جدی و گاهی عصبانی بود، به غیر از وقتایی که خانومش باهاش تماس می گرفت... وقتی خانومش باهاش تماس می گرفت، اگه مشغول کار بود، کارش رو رها می کرد؛ اگه توی جلسه با یه مدیر بالادستی بود، عذرخواهی می کرد و از جلسه خارج می شد؛ اگه مشغول صحبت کردن با تلفن بود و خانومش میومد پشت خط، قطعا مکالمه رو قطع می کرد؛ اگه لحنش عصبانی و جدی بود، مثل یه دختربچه پنج ساله لوس و مهربون می شد. پس زمینه همه رایانه های شعبه تصاویر مختلفی از دخترهای آقارسول بود و حتا بعضی از دیوارهای شعبه هم مزین به تصاویری از نوزادهایی بود که بعدن متوجه شدم دخترای آقارسول هستن.

خیلی اهل معاشرت بود؛ بعد از ظهرها که شعبه خلوت می شد و فقط من و خودش می موندیم که حساب کتابا رو انجام بدیم، با من صحبت می کرد و از خاطراتش می گفت؛ می گفت وقتی سنش کمتر بوده اهل همه جور خلافی بوده و از وقتی که با خانومش آشنا شده دیگه دور و ور خلاف و دود و دم نرفته و همه چی رو گذاشته کنار و حتا تونسته چند تا از دوستای خلافشم اصلاح کنه. آقا رسول خیلی اهل نماز و پیغمبر و لفظ بازی و ریاکاری نبود؛ یا اگه بود ما چیزی ازش نمی دیدیم؛ اولویت های زندگیش کاملن واضح بود: اول خونواده و بعد کار.

من برای کار کردن توی یک مجموعه ای رزومه فرستاده بودم و مصاحبه انجام داده بودم و با توجه به این که پذیرفته شده بودم، مجبور شدم اون جا رو ترک کنم و از اون زمان هم، خیلی دلم نمی خواست از آقارسول خبردار بشم. توی محل کار جدیدم با یه نفر آشنا شدم که متأسفانه با من توی یه اتاق کار می کرد و با وجود این که ظاهرن مذهبی و نمازخون بود، هیچ بویی از اسلام نبرده بود و در نظر من مجموعه ای از همه بدی ها و زشتی ها بود:

چاق و بدقواره بود و اعتماد به نفس بالایی داشت؛ تقریبا توی همه مسائل حرف برای گفتن داشت و همیشه احساس می کرد که داره درست ترین حرف رو می زنه. به خاطر رژیم غذایی عجیبی که گرفته بود تقریبا همه موهاش ریخته بود و به وضوح اختلالات شخصیتی و روانی داشت. لباس های نامرتب می پوشید و معمولن حرف های نامربوط می زد. بیشتر وقتا توی محل کار اخبار سیاسی می خوند و ما مجبور بودیم به تحلیل های سطحیش از وضعیت سیاسی جامعه گوش بدیم. دوست داشت خودش رو متفاوت و خاص نشون بده و برای همین سر چیزای معمولی خودش رو متعجب و مبهوت نشون می داد و بدتر از همه، با این که متأهل بود، دنبال پیدا کردن موردهایی برای صیغه، یا به قول خودش، ازدواج موقت می گشت.

یه بار دلمو زدم به دریا و درباره این موضوع باهاش صحبت کردم: بهش توضیح دادم که کاری که می کنه برای جامعه و افرادی که توی این ماجراها هستن عوارض جانبی زیادی می تونه داشته باشه و حداقل کاری که می تونه بکنه اینه که قضیه رو این طوری علنی مطرح نکنه؛ جوابی که بهم داد رو فراموش نمی کتم: «ببین؛ ازدواج موقت توی جامعه ما وجود داره، خیلی ها بهش نیاز دارن و غیرشرعی هم نیست؛ اگه این موضوع داره اذیتت می کنه گوشاتو بگیر و چشماتو ببند تا چیزی متوجه نشی!» من واقعا تعجب کرده بودم و سعی کردم دیگه باهاش بحث نکنم؛ اون هم دیگه توی جمع هایی که من هم حضور داشتم درباره اون موضوع صحبت نکرد.

گهگاه توی ذهنم این دو نفر رو با هم مقایسه می کنم؛ من می دونم عوامل بی شماری هستن که رفتار آدم ها رو شکل می دن. می دونم توی زندگی این آدما، ینی آقا رسول و این بنده خدا، به غیر از همسراشون چیزای تأثیرگذار دیگه ای بودن که باعث به وجود اومدن این تفکرات و در نتیجه رفتاراشون شدن و همچنان&nbspگهگاه توی ذهنم این دو نفر رو ـ و طبیعتاً همسرهای این دو نفر رو ـ با هم مقایسه می کنم.