پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۴ مطلب با موضوع «اشتغال و اقتصاد» ثبت شده است

پشیمانی یکی از معمولی‌ترین، دردناک‌ترین و کشنده‌ترین احساساتی است که می‌توانی داشته باشی. پتانسیل به وجود آمدن پشیمانی، در تک‌تک تصمیم‌هایی که اتخاذ می‌کنی وجود دارد، حتا زمانی که مطمئنی در حال انجام کار درست هستی. مهم نیست چقدر تلاش کنی، پشیمانی راهی برای دنبال کردن تو پیدا می‌کند.... ریسک می‌کنی و کاری را انجام می‌دهی و آرزو می‌کنی ای کاش آن را انجام نمی‌دادی. ممکن است از خریدن چیزی پشیمان شوی، یا از گفتن حرف اشتباهی، یا از زیاده‌گویی کردن... ممکن است کاری که به عنوان تفریح انجام می‌دهی، نتایج پشیمان‌کننده‌ای داشته باشد. ممکن است از آرایشگاه رفتن پشیمان شوی، حتا اگر آرایشگر اعتقاد داشته باشد که نباید پشیمان باشی؛ این تصمیم‌های کوچک، می‌تواند پشیمانی‌های کوچکی داشته باشد که در انتها به یک پشیمانی بزرگ تبدیل شود؛ آن گاه تو تمام اوقات فراغتت را صرف فکر کردن به این موضوع می‌کنی که در زندگی چه مسیرهای دیگری را می‌توانستی پیش بگیری؛ چون بیشتر وقت‌ها فقط چیزهای شیرین در خاطرت می‌ماند و واقعیت از ذهنت پاک می‌شود و تو پشیمانی را می‌بینی، در حالی که پشیمانی اصلن وجود ندارد... و با وجود این که نمی‌توانی مسیر خود را انتخاب کنی، همچنان باید به پیش رفتن ادامه دهی. حتا ممکن است تلاش کنی تا همه تجارب از دست رفته را، به نحوی دوباره به دست بیاوری؛ اما این بار دیگر آن احساس خوب را نداری... به همین دلیل «نوستالژی» پدیده خطرناکی است که رابطه کمی با واقعیت دارد... پس اجازه نده که فیلم‌ها تو را فریب دهند. 

 چگونه با پشیمانی زندگی کنیم؟ (۲۰۱۸)


دنیایی داره واسه خودش حاج‌آقا؛ چهل‌پنجاه سالشه، کچله، سیاهه، چاقه، لب و دهن بزرگ و بینی پهنی داره و چهره‌ش خیلی شبیه دنزل واشنگتونه؛ خوب صحبت می‌کنه و وقتی باهاش هم‌صحبت بشی می‌فهمی که داری با آدم بسیار باهوشی صحبت می‌کنی؛ اگه به هیکل خارج از فُرم و کت‌شلوار گرون‌قیمتش دقت کنید (و البته نوچه‌هایی که همیشه خدا اطرافش هستن و حاج‌آقا حاج‌آقا از دهنشون نمی‌افته)، متوجه می‌شید که حاج‌آقا یه مدیر نفتیه و طبیعتن اوضاع مالی خوبی داره؛ سه‌چهار تا بچه قد و نیم‌قد داره و چند تا ماشین خوب و حداقل یه خونه وسیع، که همگی از نعمات خداوند هستن؛ همیشه در طول روز یا مسافرتِ کاریه، یا جلسه مهم داره و یا داره درباره خدمات مهمی که خودش و تیمش به این مملکت ارایه می‌دن سخنرانی می‌کنه. بیش از پنج ساله حاج‌آقا رو می‌شناسم، مدت زیادی پیشش بودم و کارای زیادی براش انجام دادم؛ خودش می‌گه اگه هم‌سن‌وسال بودیم حتمن با هم‌دیگه رفیقِ صمیمی می‌شدیم؛ چند سال پیش براش یه نامه پنج‌شش صفحه‌ای نوشتم و توی نامه خیلی صریح بهش توضیح دادم که چرا به نظرم خیلی از کارایی که می‌کنه اشتباهه؛ باهام تماس گرفت... قرار شد همدیگه رو ملاقات کنیم؛ فکر می‌کردم به خاطر نامه تندی که نوشته بودم از دستم عصبانی باشه، اما نبود؛ درباره چیزایی که نوشته بودم باهام صحبت کرد و درباره این که نامه من چقدر خوشحالش کرده.... در کل توی این مدت با این سه تا ویژگی شناختمش: 

۱. خوب صحبت می‌کنه؛ به نظرم هیچ کار دیگه‌ای رو به اندازه صحبت کردن و ارتباط برقرار کردن خوب انجام نمی‌ده، از این راه ارتزاق می‌کنه و جالب‌تر این که حداقل دویست‌سی‌صد نفر دیگه هستن که توی اون دم‌ودستگاه دولتی، از صدقه‌سر همین خوب حرف زدن حاج‌آقا دارن نون می‌برن سر سفره زن و بچه‌شون (توضیح دادنش یه مقداری سخته).

۲. خیلی کم می‌خوابه؛ خودش می‌گه سه تا پنج ساعت در شبانه‌روز، من فکر می‌کنم کم‌تر باشه؛ کم‌خوابی براش مشکلات زیادی به وجود آورده، ولی اهمیت نمی‌ده؛ یه بار خانومش ساعت دوازده شب بهم زنگ زد و پرسید که ازش خبر دارم یا نه؟ چند روز بعدش فهمیدم که اون شب برای مطالعه رفته بوده پارک محله‌شون تا هوای سرد باعث بشه خواب از سرش بپره و بعد، جوری غرق مطالعه شده که زمان از دستش رفته و تا پاسی از شب توی پارک در حال مطالعه بوده.

۳. همه چی رو می‌دونه؛ نه سطحی و الکی، تقریبن هر وقت که دیدمش فکرش به یه چیزی مشغول بوده یا داشته با یه مسأله‌ای دست و پنجه نرم می‌کرده؛ همیشه و در رابطه با هر موضوعی، بیش از اون چیزی که توقع داشتم می‌دونسته و همیشه چیزایی که درباره خود من می‌دونسته، متعجبم کرده؛ مثلن بدون این که بهش گفته باشم، می‌دونه که توی یه وبلاگی به اسم پومودوروها، درباره آدما می‌نویسم... سلام حاج‌آقا!

آقای مهندس کیانی از دوستای خونوادگی‌مونه و آدم محترم و فرهیخته‌ایه؛ لاغر و قدبلنده، صورت کشیده‌ای داره، بیشتر موهای سرش ریخته و معمولن ریشش رو بلند نگه می‌داره؛ مدیر عامل یه شرکت مهندسیه و همیشه با کت و شلوار خاکستریِ مات و پیراهن نارنجی می‌ره سرِ کار؛ از همون اوایل که معماری قبول شده بودم بهم پروژه می‌داد و همین الان هم گهگاهی براش پروژه انجام می‌دم؛ توی کارش خیلی جدی و دقیقه و اخلاق خیلی خوبی هم داره؛ اوایل پروژه‌های تحقیقاتی و فاز یکی براش انجام می‌دادم، بعد چند تا کار طراحی با هم انجام دادیم و الان هم که بیشتر مصورسازی‌های شرکت‌شون رو انجام می‌دم؛ گاهی مجبور می‌شم برای تحویل کار، یا برای کورکسیون‌های اورژانسی برم خونه‌شون که یه واحد آپارتمانی بزرگه و همه اتاق‌ها، حتا پذیرایی و آشپزخونه، زمینه‌ی رنگی خاکستری و نارنجی دارن و مبل‌ها، پرده‌ها و بیشتر وسایل دیگه، خاکستری یا نارنجی هستن؛ کف همه اتاق‌ها هم با گَبّه‌های نارنجی و قرمز و موکت‌های خاکستری درجه‌یک پوشیده شده؛ اما به نظرم مهم‌ترین بخش خونه یه دیوار خاکستری بزرگه که حدود سی‌چهل تا نقاشی آبرنگ به صورت نامنظم بهش آویزونه. یه بار که روبروی تابلوها ایستاده بودم و به چیرگی رنگ نارنجیِ توی نقاشی‌ها فکر می‌کردم، پسرِ بزرگِ مهندس کیانی، ماجرای نقاشی‌ها رو برام تعریف کرد: بیشترشون خاطرات مهندسه از سال‌های جنگ تحمیلی؛ مهندس هنوز خواب اون دوران رو می‌بینه و گاهی سعی می‌کنه تصاویری که توی خواب می‌بینه رو به روشِ معمارها، اسکیس کنه؛ این ماجرا ادامه پیدا می‌کنه و بعد از مدتی همسر مهندس متوجه می‌شه که بعضی از اسکیس‌ها خیلی خوب از آب درمیان و تصمیم می‌گیره که خودش با آبرنگ، به کالبد خشک اسکیس‌ها روح بده و نقاشی‌ها رو زنده کنه؛ هرچند که خانم کیانی پرستار بیمارستانه و به واسطه شغل همسرش به نقاشی علاقه‌مند شده، اما به نظرم کاراش خوب از آب در اومده. خانم کیانی همه نقاشی‌ها رو روی مقوای سفید چسبونده و اون‌ها رو داخل قاب‌های خاکستری و بعضاً نارنجی قرار داده و کنار هم روی دیوار میخ‌شون کرده.

سیک بوی: شخصیت... منظورم اینه که شخصیت از همه چی مهم‌تره، مگه نه؟ شخصیت باعث می‌شه یه رابطه سال‌ها ادامه پیدا کنه؛ مثل هروئین... هروئینِ لعنتی خیلی شخصیت بزرگی داره...

رگ‌یابی (۱۹۹۶)



حسام گنده‌ترین آدمیه که تا حالا از نزدیک دیدم. عاشق رستوران‌گردیه و می‌دونه که بهترین غذاها رو کجاها می‌شه با منصفانه‌ترین قیمت پیدا کرد، می‌دونه کدوم رستورانارو باید با رفیقای الدنگش بره که حال بده و کدوم رستورانا به درد عشق و حال با زنش می‌خوره؛ هم‌سن‌وسال منه و بیشتر موهای سرش ریخته؛ ویژگی‌های عجیبی داره و خیلی سخت می‌شه راجع بهش قضاوت کرد؛ آدم باهوشیه و همه جور آدمی توی رفیقاش ‌پیدا می‌شن؛ یه بار با همدیگه رفته بودیم استخر؛ توی رخت‌کن دیدم که پولیور و پیرهن و زیرپیرهنش رو، با همدیگه درآورد و داخل کمد گذاشت، طوری که لباس‌ها هنوز داخل همدیگه بودن؛ تا این جاش خیلی عجیب نبود، اما وقتی از آب اومدیم بیرون و دیدم که لباس‌هایی که داخل همدیگه بودن رو دوباره با یه حرکت پوشید دیگه واقعن تعجب کرده بودم.

حسام متأهله، مستقل زندگی می‌کنه و اوضاع اقتصادی خیلی خوبی داره؛ پدر و پدربزرگش ارتشی بودن؛ از اون ارتشی‌های عصبانی و معروف قدیمی؛ چند ساله می‌شناسمش، اما تا حالا خونه همدیگه نرفتیم؛ آدم راست‌گو و مطمئنیه و من چندین بار درباره موضوعات مختلف باهاش مشورت کردم؛ آدم مطمئنیه، اما ویژگی‌های عجیبی داره؛ یادمه یه بار زندگی خودش رو این‌طوری توصیف می کرد: «امریکن لایف استایل آقا... من وقتی می‌رم خونه، یه جای مشخصی دارم واسه خودم که با کنترل تلویزیون می‌شینم اون جا و تا وقتی خوابم بگیره یا کتاب می‌خونم یا کانالای ماهواره رو عوض می‌کنم... از همون اول ازدواج فهمیدم که با زن جماعت نباید دهن به دهن بشی... زنم هم می‌دونه من خیلی حوصله حرف زدن ندارم... امریکن لایف استایل! البته هیچ وقت نمی‌ذارم از خونه بدش بیادا... اون جوری دوس ندارم که زن از خونه فراری باشه....».

حسام کتاب‌خونه، کتاب خیلی می‌خونه: کتابای تاریخی و سیاسی بیشتر می‌خونه، ابداع کننده سبک کتاب خوندن توی ترافیکه و تا حالا ده‌ها جلد کتاب رو پشت ترافیک خونده؛ به گفته خودش اوایل کتاب رو به صورت فیزیکی پشت فرمون‌ می‌خونده که یه مقداری سخت بوده، اما الان دیگه با استفاده از یه کتاب‌خوان الکترونیکی و یه نگه‌دارنده خیلی کار راحتیه براش؛ درباره هر چیزی با هم صحبت می‌کنیم، هر چیزی؛ بیشتر نظرات و سؤالاتش برام جالبه: «چرا از سرانه پایین مطالعه توی کشور ناراحتیم؟ مگه چقدر محتوای خوب توی کتاب‌ها وجود داره که حالا ناراحت باشیم که مطالعه مردم پایینه؟ اگه مردم مغزشون رو با این محتوای بی‌فایده پر نمی‌کنن، باید ناراحت باشیم یا خوش‌حال؟ چرا با این همه جوانی که هر سال به خدمت مقدس سربازی فرستاده می‌شن و در اوج جوانی و قدرت و استعداد هستن و از نظر جسمی و روحی هم سالم هستن، یه فعالیت اقتصادی درست حسابی راه نمی‌ندازن؟ مگه کشور مشکل اقتصادی نداره؟ مگه دو سال خدمت زمان کمیه؟ بهترین استفاده‌ای که از سربازا می‌شه کرد اینه که پست نگهبانی بهشون داد و مجبورشون کرد که چای بریزن و ماشین امیر و فرمانده رو بشورن؟ چرا وضعیت ادبیات، سینما و هنر معاصر ما به این شکل درومده؟ شهرها، خیابونا و خونه‌های ما تحت تأثیر چه سیاست‌هایی به این شکل درومده؟ موبایل، ماشین، فناوری، خونه، مدرسه، دانشگاه و شغلمون اشکالی نداره غربی و شرقی باشه، اما سبک زندگی‌مون باید ایرانی اسلامی باشه؟»

با حسام که صحبت کنی احتمالن متوجه می‌شی که از جامعه‌ش جلوتر فکر می‌کنه، البته شاید این موضوع خیلی به نظرت چیز مهم و به‌دردبخوری نباشه... ولی من اخیرن از طریق یکی از دوستاش فهمیدم که حسام وقتی برای گذروندن طرحش به یه منطقه دور افتاده اعزام می‌شه و زمان طرحش به اتمام می‌رسه، چون فکر می‌کرده که هنوز توی اون منطقه کار برای انجام دادن هست، به صورت داوطلبانه چند ماه بیشتر اون جا می‌مونه و خدمت می‌کنه و دارم فکر می‌کنم که انگار این آدم داره سعی می‌کنه از خودش هم جلو بزنه... سر در نمیارم.