پومودوروهای شبانه

درباره نوعِ بشر

۱۹ مطلب با موضوع «اشتغال و اقتصاد» ثبت شده است

امیلی: یه غمی توی این کشور وجود داره، توی شهرها، خیابونا و درخت‌ها؛ غمی که نمی‌شه مخفی‌ش کرد: حقیقتِ تنها بودن.... اما حقیقت‌ها در واقع همون نقطه‌نظرها هستن... و نقطه‌نظرها تغییر می‌کنن.... زندگی سریع اتفاق می‌افته: یه روز از خواب بیدار می‌شی و نمی‌دونی چطوری به این جا رسیدی... و به خودت می‌گی من کجا بودم؟ چطوری به این جا رسیدم؟ و دیگه چیزی رو نمی‌تونی تشخیص بدی؛ انگار همه چیز عوض شده. توی عکس‌ها می‌خندی، فقط به خاطر این که خوش‌حالی... و صدایی که باهاش صحبت می‌کنی، ناگهان تبدیل می‌شه به صدای خودت.  

نام من امیلی است (۲۰۱۵)



سلمان مترجمه و موهای خاکستری و پوست سفید داره؛ موقع کار عینک می‌زنه، معمولن موهاشو بلند نگه می‌داره تا اون قسمت‌هایی که ریخته رو بپوشونه و وقتی سیبیل و ته‌ریش می‌ذاره شبیه شخصیت‌های بدِ فیلمای غربِ وحشی می‌شه؛ صورتش لاغره و پر از چاله‌چوله‌س، اما بر خلاف صورتش بدن خیلی چاقی داره، به طوری که سخت می‌تونی باور کنی که این سر متعلق به اون بدنه؛ بدترین حالتش هم وقتاییه که چند روزه حموم نرفته و اون شلوار جین تنگه رو پوشیده؛ چنین مواقعی پیش خودت آرزو می‌کنی که ای کاش از بدو تولد بدون حس بویایی پا به این دنیا گذاشته‌بودی و از همین لحظه تا ابد نابینا می‌شدی. 

پدرش سر پنجاه و پنج سالگی سکته می‌کنه و عمرشو می‌ده به شما و چند سال بعد، عموش هم وقتی به سن پنجاه و پنج سالگی می‌رسه از دنیا می‌ره. سلمان چند تا دونه از تسبیح شاه‌مقصودش رو رد می‌کنه و توضیح می‌ده که با تقریب خوبی هیچ کدوم از مردای فامیل‌شون بیش از پنجاه و پنج سال عمر نکردن؛ بهش می‌گم پس ماکسیمم بیست سال فرصت داری به آرزوهات برسی؛ تسبیحش رو دور مچ دست پشمالوش می‌چرخونه و نگاهش می‌کنه. کثافت روی دونه‌های تسبیح رو گرفته از بس که موقع چرخوندن از دستش افتاده؛ احتمالن یه نفر براش سوغاتی آورده و حتا از ارزش مادی‌شم خبری نداره. 

یه جورایی خوشم میاد که همیشه با دست غذا می‌خوره؛ یه حالت سرزندگی و شادابی خاصی توی این کار هست که توی غذا خوردن با قاشق و چنگال نیست؛ همیشه سعی می‌کردم سر ناهار روبه‌روش بشینم که بیشتر به غذا خوردنش دقت کنم، تا این که یه روزی همون جوری که داشت غذا می‌خورد، با دستای چرب‌وچیلش گوشی رو از توی جیبش دراورد و یکی از این عکسای تبلیغاتی کاشت مو، که قبل و بعد از عمل رو کنار هم گذاشتن، بهم نشون داد: «اینو ببین... می‌خوام برم کلینیک کاشت مو، مو بکارم... نظرت چیه؟» یه مقداری چندشم شده بود که سر غذا دارم یه همچین تصویری می‌بینم: مردِ توی تصویر سرش رو با زاویه چهل‌وپنج درجه به سمت زمین نگه داشته بود؛ هر دو تا عکس، قبل و بعد از عمل، به نظرم چندش‌آور بودن. گفتم: «توی عکس دوم دیگه نباید سرشو بندازه پایین؛ دیگه مو کاشته... باید سرشو بالا بگیره و به خودش افتخار کنه!»

زیاد غذا می‌خوره و بعد از ناهار دیگه داغونه؛ عموماً سرشو می‌ذاره رو میز و طوری می‌خوابه که انگار صد ساله نخوابیده؛ بعدش اگه بیدار باشه آواز می‌خونه اما اگه بتونی به حرف بگیریش برات خاطره تعریف می‌کنه؛ از بچگیاش می‌گه که تا آخر شب با بچه‌ها فوتبال بازی می‌کردن تو خیابون؛ از آخرین باری تعریف می‌کنه که با سی‌جی‌صدوبیست‌وپنجش از جاده‌چالوس رفته بالا، یه شب متل‌قو کنار دریا خوابیده و فرداش از جاده هراز برگشته تهران؛ ممکنه از زمان دانشجویی‌ش تعریف کنه که چطوری شکست عشقی خرده و جزییات خودکشی ناموفق‌ش رو برات بگه؛ اگه خوش‌شانس‌تر باشی ممکنه آستیناشو بالا بزنه و جای تیغ‌ها رو هم نشونت بده، اگه نه که فقط توضیح می‌ده چقدر از زندگی زناشویی خسته شده و این که فقط به عشق بچه‌هاش داره ادامه می‌ده.

ماری: انگار آدم‌بزرگا مخلوطی از غم‌ها و ترس‌ها هستن...

تابش ابدی ذهن بی‌آلایش (۲۰۰۴)



آروم آروم داره ازش خوشم میاد: صادق از اون آدماییه که طول می‌کشه بشناسی‌شون و تو دلت جا باز کنن؛ آدم مرتب و تمیزیه؛ سی و چند سالشه و حتا یه دندون خراب نداره؛ ورزش‌کاره و روحیه خیلی شادی داره؛ یه دخترکوچولوی یه ساله داره که به نظر من برعکس خودش خیلی زشته؛ خیلی مرتب و اتوکشیده‌س، خوش‌اخلاق و آرومه و معمولاً موقع صحبت کردن نیشش بازه و در حال خنده‌س؛ دقیقن توی موقعیت‌های خیلی جدی که اصلن انتظار نداری، شروع می‌کنه به خندیدن و ریسه رفتن. مثلن وقتی توی خیابون می‌خواد از یه نفر آدرس بپرسه، بعد از این که با طرف سلام و احوال‌پرسی می‌کنه شروع می‌کنه به خندیدن و قهقهه زدن و این قدر می‌خنده که طرف فکر می‌کنه داره مسخره‌ش می‌کنه و عصبانی می‌شه. یا وقتی بهش می‌گم شماره کارتتو بخون تا پولی که بهت بده‌کار بودمو کارت‌به‌کارت کنم.... می‌گم لامصّب به چی می‌خندی آخه؟ که در حالی که از خنده سرخ شده و اشکاش جاری شدن، دستش رو می‌ذاره روی زانوش و توی حالتی شبیه به رکوع به طرف زمین خم می‌شه؛ در کنار همه ویژگی‌های خوبی که اشاره کردم، صادق یه ویژگی عجیب هم داره: دروغ زیاد می‌گه و هرگز از دروغ گفتن دست برنمی‌داره.

الان چن ساله که صادق رو می‌شناسم و یه جورایی عادت کردم که ازش دروغ بشنوم و به روی خودم نیارم؛ نمی‌فهمم چرا این همه دروغ می‌گه؛ البته اوایل نمی‌تونستم تشخیص بدم کدوم حرفش راسته و کدوم دروغ؛ بعدتر کشف کردم موقع دروغ گفتن کاملاً جدی می‌شه و به هیچ وجه نمی‌خنده؛ یه جورایی انگار همه تمرکزش رو می‌ذاره که دروغش باورپذیرتر باشه؛ به طور کلی وقتی درباره یه موضوعی باهات صحبت می‌کنه و نمی‌خنده، با ضریب اطمینان خیلی بالایی می‌تونی ادعا کنی که داره دروغ می‌گه؛ با جدّیت دروغ می‌گه و مردمو می‌ذاره سر کار و حرفای جدیشو با خنده و قهقهه بهت منتقل می‌کنه و من آروم آروم داره ازش خوشم میاد.

ماهان رو با موها و ریش بلند و به‌هم‌ریخته‌ش تصور کنید: فک کنم حداقل سه‌چهار ساله سلمونی نرفته، هرازچندگاهی البته یه دستی به صورتش می‌کشه؛ همون کت سیاهی رو پوشیده که همیشه برای رفتن به جلسه‌هاش می‌پوشید و موهاش با یه ترکیب نامنظمی از اطراف کلاه سیاهش بیرون ریخته؛ از آخرین باری که دیدمش سرحال‌تر و شاداب‌تر به نظر می‌رسه؛ تصور کنید که پشتِ یه میز دراز توی دفتر مدیریت، روبروی مدیر شرکتی نشسته که یه زمانی سی میلیون تومن به ماهان بده‌کار بوده. ماهان همون طوری که داره صحبت می‌کنه از توی جیبای کتش، دونه‌دونه فاکتور و قبض درمیاره و زیر لب اعداد رو می‌خونه؛ بعضی‌ها رو می‌ذاره روی میز و بعضی‌ها رو پاره می‌کنه و دور‌ می‌ندازه؛ آخرِ حرفاش بالاخره تو چشمای مدیر شرکت نگاه می‌کنه و می‌گه: «... تمام... اگه لازمه چیزی رو امضا کنم هم بیارید امضا کنم....»

اگه ندونی که مهندس معماره و فارغ‌التحصیل دانشگاه تهرانه و فقط بخوای از ظواهرش قضاوت کنی، حتمن می‌گی کارتن‌خوابی چیزیه؛ کار اصلیش پیمان‌کاریه و خیلی هم سرش شلوغه؛ همیشه خدا یا تو کارگاه‌ها با کارگرا سروکله می‌زنه یا تو شرکتا با کارفرماها؛ من باهاش زیاد رفت و آمد داشتم اما هیچ کدوم از اعضای خونواده‌شو ندیدم؛ می‌گن باباش خیلی پولداره اما ماهان خودش یه پراید داره و تنها توی یه آپارتمان کوچیک زندگی می‌کنه؛ تا الان برای چهارپنج تا از پروژه‌هاش تصویرسازی کردم؛ معمولن اگه برای ارایه کارش عجله داشته باشه به من زنگ می‌زنه وگرنه خودش هزار جور آدم می‌شناسه و برای هر کاری که مربوط به ساختمون باشه، تیم درست‌حسابی و حرفه‌ای سراغ داره؛ توی کار آدم خوش‌اخلاق و خوش‌حسابیه، منم بدون چک‌وچونه و حرف پس‌وپیش باهاش کار می‌کنم؛ وقتی پیشش هستم و دارم پای کامپیوتر یه کاری براش انجام می‌دم، کنارم دست‌به‌سینه می‌شینه روی صندلی، با موبایلش ور می‌ره و زیر لب آواز می‌خونه؛ هر وقت به نشونه این که آواز خوندنش تمرکزمو از بین می‌بره دست از کار می‌کشم و مستقیم نگاهش می‌کنم، بدون این که چشم از موبایلش برداره صورتش رو به طرفم برمی‌گردونه و البته آوازش رو قطع می‌کنه.

روبروی مدیر شرکت نشسته؛ شرکتی که یه زمانی سی میلیون تومن به ماهان بده‌کار بوده؛ شرکتی که یه زمانی منم کارمندش بودم. تصور کنید، وقتی مدیر شرکت از ماهان می‌پرسه که چرا می‌خواد این کارو بکنه، ماهان جواب می‌ده: «شما اگه قرار بود پرداختش کنید، بعد از این همه وقت حداقل یه بخشش رو پرداخت کرده‌بودید... لااقل این‌طوری توی توهمات خودم روی این پول حساب نمی‌کنم... شما هم دیگه شب‌ها بدون فکر کردن به پرداخت پول من، با خیال راحت می‌خوابید! واقعن فقط اومدم بگم دیگه نمی‌خوامش... تمام... اگه لازمه چیزی رو امضا کنم هم بیارید امضا کنم....»