پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۸ مطلب با موضوع «اشتغال و اقتصاد» ثبت شده است

امین فرزند چندم یه خانواده ثروتمند اصفهانی بود و به نظر من، که یکی دو سالی همکارش بودم و روزی شیش هفت ساعت می دیدمش، دو تا ویژگی خیلی مهم داشت: اول این که به شدت اعتقاد داشت که آدم می تونه هر کاری که بخواد انجام بده؛ خودش تعریف می کرد که وقتی هشت سالش بوده و شنا بلد نبوده، یه روزی با باباش رفته استخر؛ باباش همون اول کار دست و پاشو می گیره و پرتش می کنه وسط قسمت عمیق استخر؛ می گفت همون موقع متوجه شدم که اگه قرار باشه انجام دادن کاری رو یاد بگیری، باید خودتو پرت کنی وسط اون کار! واقعا امین کارهای تخصصی زیادی بلد بود انجام بده و هر کسی هر کاری ازش می خواست بهش نه نمی گفت و من این ویژگیش رو واقعا دوست داشتم که بر خلاف همه شر و ورایی که توی کتابا و پوسترای انگیزشی و چرت و پرتایی که توی فضای مجازی می نویسن، اصلن مهارت نه گفتن نداشت. دومین ویژگی امین این بود که خیلی نگران این بود که بقیه درباره شخصیتش چه فکری می کنن؛ البته نه به اون معنی که استرس داشته باشه که حالا کی درباره ش چی می گه؛ بلکه به این معنی که از طریق آشنایی با درک دیگران از رفتارش، همیشه در حال ارتقای آداب اجتماعی و تعاملاتش با دیگران بود. من خیلی چیزا از امین یاد گرفتم و برای همین دلم زیاد براش تنگ می شه؛ الان دیگه خیلی وقته که رفته توی کار صادرات و بیشتر از این که ایران باشه خارج از کشوره.

داوود چند سالی از من بزرگ تر بود و من فقط در حد سلام علیک باهاش رابطه داشتم؛ البته چند تا از دوستای صمیمیش رو می شناختم و از طریق اون ها ازش مطلع بودم؛ آدم خوش اخلاق و محترمی بود، چند تا اختراع ثبت کرده بود و می خواست یه روزی اختراعاتش رو به تولید انبوه برسونه، اما شغل اصلیش دلالی خودرو بود و از این راه پول و اعتبار زیادی هم به دست آورده بود. 

داوود تصمیم گرفت که یه تجارت بزرگ انجام بده و برای همین به یه سرمایه گذاری بزرگ نیاز داشت؛ دوستاش که به هوش و استعداد و تجربه داوود اعتماد داشتن، با میل و رغبت سرمایه هاشون را در اختیارش قرار دادن؛ اما بعد از مدتی تجارت داوود شکست خورد و ضرر زیادی روی دست داوود گذاشت. 

داوود شکستش رو اعلام کرد و با فروش خونه و ماشین و خلاصه هر چی که داشت، پولای دوستاش رو برگردوند؛ اما دوستاش، با این که اوضاعش رو می دیدن، سود سرمایه رو هم می خواستن. دوستای داوود از داوود شکایت کردن و داوود، الان حدودن یک سالی هست که توی زندان اوینه.

یه بار دیگه تأکید می کنم: به نظر من اگه آدم عاشق یه نفر می شه به شکل خیلی افراطی و یا از یه نفر خیلی متنفر می شه، تنها دلیلش اینه که هنوز اون آدم رو خیلی خوب نشناخته و تا وقتی آدم یه نفر رو خیلی خوب نشناسه، نظرش درباره اون اعتباری نداره؛ باور کنید این چیزی که الان گفتم خیلی مهمه و توی این بیست و پنج دقیقه، اگه نمی خواستم درباره حسن بنویسم، قطعا با جزییات بیشتری درباره این موضوع صحبت می کردم!

من خیلی وقته که حسن رو می شناسم ولی الان یکی دو سالیه که برای انجام دادن یه پروژه ای هفته ای چند بار همدیگه رو می بینیم. حوصله ندارم چرت و پرتای جزیی درباره ظاهرش بنویسم ولی در همین حد می گم که خیلی خیلی شبیه نقش عباس غزالی توی وضعیت سفیده! خیلی سریع می رم سر چیزایی که باعث شده درباره ش بنویسم:

حسن برنامه نویسه و مهم ترین چیز توی زندگیش سلامتیه... سلامتی؛ روزی دو ساعت بیشتر کار نمی کنه و بقیه روز رو می ره کوه و استخر و خلاصه این جور فعالیت های فیزیکی انجام می ده؛ چون خیلی ساعت های کمی کار کار می کنه، فقط با کسایی کار می کنه که زیاد بهش پول می دن، یعی آدم هایی که خیلی پول دارن؛ در نتیجه با آدمای کله گنده و پولدار زیادی آشنا شده؛ جالب نیست؟ خیلی کم کار می کنه اما اطرافش پره از آدمای پولدار! حسن کارش رو برای آدمای پولدار، خیلی دقیق انجام می ده و آدمای پولدار هم حسن رو به دوستای پولدارشون معرفی می کنن که برای اون ها هم کار کنه!

یکی از دلایلی که می گم حسن شبیه عمو بهروز توی وضعیت سفیده اینه که دائما در حال صحبت کردنه و انصافا شبیه عمو بهروز صحبت می کنه: از هر اتفاق کوچیکی یه ماجرای بزرگ می سازه؛ به خاطر همین یه زمانی بهش می گفتم حسن معرکه! اما اون دو ساعتی که کار می کنه رو در سکوت و تمرکز کامل می گذرونه؛ خودش می گه: «اگه همه آدما می تونستن مثل من بین کار و زندگی و سلامتشون تعادل ایجاد کنن، به خدا الان مملکت گلستون بود....»

روزهایی که ورزش نکنه رو قطعا روزه می گیره... چون اعتقاد داره روزه هم برای سلامتی بدن مفیده و هم برای سلامتی روح؛ البته این اصلا دلیل نمی شه که رابطه خوبی با روحانیت و اسلام ایرانی داشته باشه: هر وقت باهاش بحث سیاسی می کنم یه جوری موضوع رو ربط می ده به روحانیت و حسابی به آخوندا بد و بی راه می گه؛ البته مطالعه سیاسی داره و نسبت به مسائل سیاسی اطرافش بی طرف و بی تفاوت نیست. 

فلسفه زندگی حسن، خیلی ساده، اینه که آدم نباید سلامتی جسمی و روحی خودش رو از دست بده تا پول دربیاره؛ چون بعدش باید همون پول رو هزینه کنه برای به دست آوردن سلامتی جسمی و روحی، که اصولن کار ساده ای هم نیست... و خیلی خیلی خیلی به این فلسفه پایبنده... حتماً این فلسفه برای شما هم تکراریه، اما احتمالن حسن الان دوش گرفته و فردا صبح هم هر وقت که دوست داشته باشه از خواب بیدار می شه چون دو ساعت بیشتر قرار نیست کار کنه و یه زندگی خیلی خوب و سالم داره و این خیلی برای من جالبه که پایبند بودن به یک خط مشی و اعتقاد کلی و ساده، این طوری می تونه زندگی آدم رو شکل بده و برای آدم، مسیر تعریف کنه.