پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۵ مطلب با موضوع «اشتغال و اقتصاد» ثبت شده است

آقاکیوان سی و چهارپنج سالشه، موهای جوگندمی داره و دماغش، اون طوری که خودش می‌گه، عقابیه! هیکل متناسبی داره، اما معمولن شلخته‌س و خیلی به ظاهر و سر و وضعش نمی‌رسه: همیشه ریش بلند و نامرتب داره و با توجه به موهای سفید و جوگندمی سر و صورتش، به نظرم چند سال بیش‌تر از سنش نشون می‌ده؛ اگه یکی‌دو ساعت کارِت گیرش باشه و رابطه‌ش رو با بقیه مشتری‌ها یا دوستاش ببینی، می‌فهمی که چقدر مهربون و خوش‌برخورده و در عین حال چقدر می‌تونه پُرحرف و شوخ و فضول باشه؛ اصالتن اهل کاشانه و با همسر و سه تا پسر کوچیکش توی تهران زندگی می‌کنه، البته خانومش اهوازیه و بیشتر ماه‌های سال با بچه‌ها می‌ره اهواز؛ کیوان می‌گه: «منم به خاطر کاره که مجبورم تو این خراب‌شده بمونم. یه خرده دیگه پول جمع کنم می‌رم از این شهر.... می‌رم چن تا مغازه تو شهرستان می‌خرم و اجاره می‌دم... خانومم بیشتر دوست داره پیش مامانش باشه، پسرا رو بهونه می‌کنه، وگرنه اگه تهران باشه من صبحا نمیام مغازه، تا بعد از ناهار می‌مونم خونه کمکش می‌کنم.... الان که می‌بینی صبح تا شب اینجام به خاطر اینه که خونه حوصله‌م سر می‌ره.... یه خرده دیگه پول جمع کنم می‌رم از این شهر....»

«کجا می‌خوای بری؟ اهواز؟»

«نه.»

«پس می‌ری کاشان...»

«نه بابا... یه جایی همین اطراف تهران خوبه!»

ظاهرن پدر و مادر ثروتمندی داره و اوضاع خودش هم روبه‌راهه؛ قبلن مکانیک بوده اما الان رفته تو کار سیستم‌های پخش و باند و سایر ملحقات صوتی و تصویری اتومبیل؛ می‌گه مکانیک که بودم بیشتر مشتری‌هام کارمندای خسیس و بی‌اعصاب بودن، الان مشتری‌هام جوجه‌فُکُلی‌های بی‌غم و بی‌خیالن: پولش بیشتره، کارش راحت‌تره، دلارم که گرون بشه سودش می‌ره بالاتر.... معمولن روزا سرش خلوته و داخل مغازه داره با تبلتش سریال خارجی می‌بینه یا جنس سفارش می‌ده، اما بعدازظهر و شب سرش شلوغ می‌شه؛ من اگه باهاش کار داشته باشم مجبورم روزا برم پیشش.

یه بار ماشینم نزدیک تونل رسالت بی‌دلیل خاموش شد. حسابی مستأصل بودم. توی کیفم همه کارت ویزیتا رو نگاه کردم. مرتبط‌ترین کارتی که دیدم همون کارت مغازه کیوان‌سیستم بود که چند روز قبلش برام یه دستگاه پخش نصب کرده بود؛ وقتی با ناامیدی باهاش تماس گرفتم، چند تا سؤال پرسید و بعد از چند دقیقه مشکلم رو حل کرد؛ از اون روز هر وقت مشکلی برای ماشینم پیش میاد یا اگه بخوام یه مسافرت با ماشین برم، قبل از هر کاری می‌رم پیش کیوان که یه نگاهی بهش بندازه و ایراداشو پیدا کنه؛ اونم با این که خیلی وقته دیگه کار مکانیکی انجام نمی‌ده، با حوصله بهم توضیح می‌ده که چه اتفاقایی برای ماشین افتاده و اگه بتونه خودش درستش می‌کنه؛ همیشه خیلی اصرار داره که من کاملا بفهمم که از نظر مکانیکی، دقیقن چه بلایی سر ماشین اومده؛ مثلن فرض کنید بیست دقیقه طول می‌کشه که با مثال و آزمایش، دلایل به وجود اومدن مشکل رو بهم بفهمونه و پنج دقیقه طول می‌کشه که مسأله رو حل کنه! معمولن وقتی داره روی ماشین کار می‌کنه، با ماشین صحبت می‌کنه و ازش سؤال می‌پرسه: «برف‌پاکن‌هات که باید عوض شه ولی چرا برق پشت فرمونت نمیاد؟ خسته شدی؟ زیاد ازت کار کشیدن؟ شاید اگه باتری‌تو عوض کنم حالت بهتر شه ها؟ چی می‌گی...؟ علی‌آقا یه بار دیگه سوییچو روشن می‌کنی؟» می‌گه باید با ماشینا مهربون باشی و بتونی باهاشون حرف بزنی... با این که زیاد پیشش می‌رفتم و درباره همه چی با هم صحبت کرده بودیم، اما هیچ وقت به عنوان یه رفیق بهش نگاه نمی‌کردم، تا این که یه روز وسط کار کردن روی ماشینم پرسید: «حالا چرا نمی‌فروشی‌ش و یه ماشینِ کارکرده‌ی خوب نمی‌خری؟» جواب دادم: «می‌ترسم ماشین دست‌دوم بخرم، مثل همین هر روز خراب شه از کار و زندگی بی‌افتم...» اینو که شنید دست از کار کشید و سریع و جدی نگاهم کرد: «تا وقتی من رفیقتم واسه چی باید از خراب شدن ماشینت بترسی؟» شونه بالا انداختم، چشمامو گرد کردم و به اطراف نگاه کردم. همیشه وقتی می‌خوام بفهمم یه نفرو چقدر دوست دارم، روزی رو تصور می‌کنم که خبر مرگ اون شخصو بهم دادن و سعی می‌کنم بفهمم که چقدر ممکنه از شنیدن خبر مرگش ناراحت بشم. مثلن چن وقت پیش وقتی خبر فوت یکی از اقوام به گوشم رسید با خودم گفتم: «سنش زیاد بود و چون بازنشسته شده بود، به غیر از شعر خوندن توی خونه و غر زدن سر زنش کار دیگه‌ای نداشت و تا اون جایی که من خبر دارم افسرده و بدخُلق بود و بچه‌هاش ازش فراری بودن؛ الان که از دنیا رفته خدا رحمتش کنه، اما شاید واقعن بهتر بود زودتر بمیره.» به کیوان نگاه کردم که دوباره داشت با ماشین حرف می‌زد و سعی کردم شنیدن خبر مرگ کیوان رو تخیل کنم؛ گاهی دیدم که با آدمایی که از جلوی مغازه‌ش رد می‌شن خوش‌وبش می‌کنه؛ اگه یه خانم بدلباس یا بدحجاب از جلوی مغازه‌ش رد بشه، صداش می‌کنه و جلوش می‌ایسته، سرشو می‌ندازه پایین، چند کلمه‌ای باهاش صحبت می‌کنه، با لبخند ازش خداحافظی می‌کنه و برمی‌گرده داخل مغازه؛ چند بار دیدم که این کارو کرده و همیشه برام عجیب بوده، چون این جور کارا اصلن به روحیات و شخصیتش نمی‌خوره؛ وقتی با خانوما صحبت می‌کنه، مغازه‌دارای دیگه‌ی راسته از مغازه‌ها بیرون میان و منتظر نتیجه مکالمه می‌شن؛ بعدن کیوان برام تعریف کرد که گاهی بعضی از خانوما عصبانی می‌شن و بدوبی‌راه می‌گن، مغازه‌دارا هم واسه همین حواسشون جمع می‌شه که اگه احیانن یه خانمی دادوبی‌داد راه انداخت توی محله، هیچ صحنه‌ای رو از دست نداده باشن و به اصطلاح، دعوا رو تخمه‌خور کنن. البته اون طوری که متوجه شدم اهالی خوش‌حالن که کیوان اون جا مغازه داره. خیلی‌ها فکر می‌کنن که به خاطر تذکرهای محترمانه کیوانه که بچه‌ دبیرستانیا اون جا جرأت سیگار کشیدن ندارن و در مجموع حضور اراذل و اوباش توی محله کمتر شده (تعریف کردن داستانایی که از اهالی درباره این ماجراها شنیدم، خودش چند تا پومودوروی دیگه نیاز داره)؛ یه بار ازش پرسیدم مگه چی می‌گی به خانوما که عصبانی می‌شن؟ گفت بهشون می‌گم از نظر من وضعیت پوشش شما با عرف این محله تناسب نداره و باعث جلب توجه می‌شه، همین؛ بعدشم گفت: «علی‌آقا به نظرم آدما باید با هم مهربون باشن و بتونن با هم حرف بزنن!» من ازش نپرسیدم چرا، ولی ظاهرن چند ساله که با اعضای خونواده‌ش قهره و اون‌ها رو ندیده؛ می‌گه با پدر و مادر و برادرهام خیلی اختلاف دارم؛ معلومه که خیلی از این ماجرا ناراحته، دائماً سعی می‌کنه درباره‌ش صحبت کنه، اما من دوست ندارم درباره اختلافای خونوادگیش چیزی بدونم، واسه همین همیشه این جور موقع‌ها بحث رو می‌برم سمت خانومش و پسراش که می‌دونم همیشه خیلی دلتنگشونه؛ البته معمولن چیز زیادی درباره خانوم‌بچه‌هاش نمی‌گه، فقط می‌دونم که سن خانومش از خودش بیشتره و پدرش رو توی جنگ تحمیلی از دست داده؛ در واقع خانومش فرزندِ شهیده.


پشیمانی یکی از معمولی‌ترین، دردناک‌ترین و کشنده‌ترین احساساتی است که می‌توانی داشته باشی. پتانسیل به وجود آمدن پشیمانی، در تک‌تک تصمیم‌هایی که اتخاذ می‌کنی وجود دارد، حتا زمانی که مطمئنی در حال انجام کار درست هستی. مهم نیست چقدر تلاش کنی، پشیمانی راهی برای دنبال کردن تو پیدا می‌کند.... ریسک می‌کنی و کاری را انجام می‌دهی و آرزو می‌کنی ای کاش آن را انجام نمی‌دادی. ممکن است از خریدن چیزی پشیمان شوی، یا از گفتن حرف اشتباهی، یا از زیاده‌گویی کردن... ممکن است کاری که به عنوان تفریح انجام می‌دهی، نتایج پشیمان‌کننده‌ای داشته باشد. ممکن است از آرایشگاه رفتن پشیمان شوی، حتا اگر آرایشگر اعتقاد داشته باشد که نباید پشیمان باشی؛ این تصمیم‌های کوچک، می‌تواند پشیمانی‌های کوچکی داشته باشد که در انتها به یک پشیمانی بزرگ تبدیل شود؛ آن گاه تو تمام اوقات فراغتت را صرف فکر کردن به این موضوع می‌کنی که در زندگی چه مسیرهای دیگری را می‌توانستی پیش بگیری؛ چون بیشتر وقت‌ها فقط چیزهای شیرین در خاطرت می‌ماند و واقعیت از ذهنت پاک می‌شود و تو پشیمانی را می‌بینی، در حالی که پشیمانی اصلن وجود ندارد... و با وجود این که نمی‌توانی مسیر خود را انتخاب کنی، همچنان باید به پیش رفتن ادامه دهی. حتا ممکن است تلاش کنی تا همه تجارب از دست رفته را، به نحوی دوباره به دست بیاوری؛ اما این بار دیگر آن احساس خوب را نداری... به همین دلیل «نوستالژی» پدیده خطرناکی است که رابطه کمی با واقعیت دارد... پس اجازه نده که فیلم‌ها تو را فریب دهند. 

 چگونه با پشیمانی زندگی کنیم؟ (۲۰۱۸)


دنیایی داره واسه خودش حاج‌آقا؛ چهل‌پنجاه سالشه، کچله، سیاهه، چاقه، لب و دهن بزرگ و بینی پهنی داره و چهره‌ش خیلی شبیه دنزل واشنگتونه؛ خوب صحبت می‌کنه و وقتی باهاش هم‌صحبت بشی می‌فهمی که داری با آدم بسیار باهوشی صحبت می‌کنی؛ اگه به هیکل خارج از فُرم و کت‌شلوار گرون‌قیمتش دقت کنید (و البته نوچه‌هایی که همیشه خدا اطرافش هستن و حاج‌آقا حاج‌آقا از دهنشون نمی‌افته)، متوجه می‌شید که حاج‌آقا یه مدیر نفتیه و طبیعتن اوضاع مالی خوبی داره؛ سه‌چهار تا بچه قد و نیم‌قد داره و چند تا ماشین خوب و حداقل یه خونه وسیع، که همگی از نعمات خداوند هستن؛ همیشه در طول روز یا مسافرتِ کاریه، یا جلسه مهم داره و یا داره درباره خدمات مهمی که خودش و تیمش به این مملکت ارایه می‌دن سخنرانی می‌کنه. بیش از پنج ساله حاج‌آقا رو می‌شناسم، مدت زیادی پیشش بودم و کارای زیادی براش انجام دادم؛ خودش می‌گه اگه هم‌سن‌وسال بودیم حتمن با هم‌دیگه رفیقِ صمیمی می‌شدیم؛ چند سال پیش براش یه نامه پنج‌شش صفحه‌ای نوشتم و توی نامه خیلی صریح بهش توضیح دادم که چرا به نظرم خیلی از کارایی که می‌کنه اشتباهه؛ باهام تماس گرفت... قرار شد همدیگه رو ملاقات کنیم؛ فکر می‌کردم به خاطر نامه تندی که نوشته بودم از دستم عصبانی باشه، اما نبود؛ درباره چیزایی که نوشته بودم باهام صحبت کرد و درباره این که نامه من چقدر خوشحالش کرده.... در کل توی این مدت با این سه تا ویژگی شناختمش: 

۱. خوب صحبت می‌کنه؛ به نظرم هیچ کار دیگه‌ای رو به اندازه صحبت کردن و ارتباط برقرار کردن خوب انجام نمی‌ده، از این راه ارتزاق می‌کنه و جالب‌تر این که حداقل دویست‌سی‌صد نفر دیگه هستن که توی اون دم‌ودستگاه دولتی، از صدقه‌سر همین خوب حرف زدن حاج‌آقا دارن نون می‌برن سر سفره زن و بچه‌شون (توضیح دادنش یه مقداری سخته).

۲. خیلی کم می‌خوابه؛ خودش می‌گه سه تا پنج ساعت در شبانه‌روز، من فکر می‌کنم کم‌تر باشه؛ کم‌خوابی براش مشکلات زیادی به وجود آورده، ولی اهمیت نمی‌ده؛ یه بار خانومش ساعت دوازده شب بهم زنگ زد و پرسید که ازش خبر دارم یا نه؟ چند روز بعدش فهمیدم که اون شب برای مطالعه رفته بوده پارک محله‌شون تا هوای سرد باعث بشه خواب از سرش بپره و بعد، جوری غرق مطالعه شده که زمان از دستش رفته و تا پاسی از شب توی پارک در حال مطالعه بوده.

۳. همه چی رو می‌دونه؛ نه سطحی و الکی، تقریبن هر وقت که دیدمش فکرش به یه چیزی مشغول بوده یا داشته با یه مسأله‌ای دست و پنجه نرم می‌کرده؛ همیشه و در رابطه با هر موضوعی، بیش از اون چیزی که توقع داشتم می‌دونسته و همیشه چیزایی که درباره خود من می‌دونسته، متعجبم کرده؛ مثلن بدون این که بهش گفته باشم، می‌دونه که توی یه وبلاگی به اسم پومودوروها، درباره آدما می‌نویسم... سلام حاج‌آقا!

آقای مهندس کیانی از دوستای خونوادگی‌مونه و آدم محترم و فرهیخته‌ایه؛ لاغر و قدبلنده، صورت کشیده‌ای داره، بیشتر موهای سرش ریخته و معمولن ریشش رو بلند نگه می‌داره؛ مدیر عامل یه شرکت مهندسیه و همیشه با کت و شلوار خاکستریِ مات و پیراهن نارنجی می‌ره سرِ کار؛ از همون اوایل که معماری قبول شده بودم بهم پروژه می‌داد و همین الان هم گهگاهی براش پروژه انجام می‌دم؛ توی کارش خیلی جدی و دقیقه و اخلاق خیلی خوبی هم داره؛ اوایل پروژه‌های تحقیقاتی و فاز یکی براش انجام می‌دادم، بعد چند تا کار طراحی با هم انجام دادیم و الان هم که بیشتر مصورسازی‌های شرکت‌شون رو انجام می‌دم؛ گاهی مجبور می‌شم برای تحویل کار، یا برای کورکسیون‌های اورژانسی برم خونه‌شون که یه واحد آپارتمانی بزرگه و همه اتاق‌ها، حتا پذیرایی و آشپزخونه، زمینه‌ی رنگی خاکستری و نارنجی دارن و مبل‌ها، پرده‌ها و بیشتر وسایل دیگه، خاکستری یا نارنجی هستن؛ کف همه اتاق‌ها هم با گَبّه‌های نارنجی و قرمز و موکت‌های خاکستری درجه‌یک پوشیده شده؛ اما به نظرم مهم‌ترین بخش خونه یه دیوار خاکستری بزرگه که حدود سی‌چهل تا نقاشی آبرنگ به صورت نامنظم بهش آویزونه. یه بار که روبروی تابلوها ایستاده بودم و به چیرگی رنگ نارنجیِ توی نقاشی‌ها فکر می‌کردم، پسرِ بزرگِ مهندس کیانی، ماجرای نقاشی‌ها رو برام تعریف کرد: بیشترشون خاطرات مهندسه از سال‌های جنگ تحمیلی؛ مهندس هنوز خواب اون دوران رو می‌بینه و گاهی سعی می‌کنه تصاویری که توی خواب می‌بینه رو به روشِ معمارها، اسکیس کنه؛ این ماجرا ادامه پیدا می‌کنه و بعد از مدتی همسر مهندس متوجه می‌شه که بعضی از اسکیس‌ها خیلی خوب از آب درمیان و تصمیم می‌گیره که خودش با آبرنگ، به کالبد خشک اسکیس‌ها روح بده و نقاشی‌ها رو زنده کنه؛ هرچند که خانم کیانی پرستار بیمارستانه و به واسطه شغل همسرش به نقاشی علاقه‌مند شده، اما به نظرم کاراش خوب از آب در اومده. خانم کیانی همه نقاشی‌ها رو روی مقوای سفید چسبونده و اون‌ها رو داخل قاب‌های خاکستری و بعضاً نارنجی قرار داده و کنار هم روی دیوار میخ‌شون کرده.