پومودوروهای شبانه

درباره نوعِ بشر

۱۹ مطلب با موضوع «اشتغال و اقتصاد» ثبت شده است

فریبا مثل همیشه و حتا بیشتر از همیشه آرایش کرده، شلوارِ مشکی چسبون پوشیده و بلوز مشکی؛ به نظرم همیشه یه طوری لباس می‌پوشه که بعد از مهمونی همه درباره‌ش صحبت کنن. توی مهمونیا وقتی می‌بینم چند نفر لباس یک‌رنگ پوشیدن، همیشه شک می‌کنم که برای این که بیشتر به چشم بیان از قبل با همدیگه هماهنگ کردن یه رنگ خاص بپوشن، اما توی این مهمونی بیشتریا مشکی پوشیدن. البته همیشه برای من نشونه خوبیه وقتی میزبان لباس تیره پوشیده، چون این طوری احتمالن قرار نیست چراغ‌ها خاموش بشه و مراسم رقصی هم در کار نیست. فرزان هست، حسام هم اگه بود الان اون پیرهن مشکی براقه رو پوشیده بود و داشت با فرزان درباره موج دوم کروناویروس صحبت می‌کرد. همیشه از حسام خوشم میومده؛ حسام کم‌تر صحبت می‌کنه، به سختی می‌شه ازش بیشتر از دو تا جمله پشت‌سرهم بشنوی، اما بعضی ‌وقتا حرفای بامزه می‌زنه و به بقیه تیکه می‌پرونه؛ چون سیبیل می‌ذاره و هیکل درشتی داره ممکنه در برخورد اول آدم خشن و سرسنگینی به نظر برسه، اما مثل یه غول مهربون به اطرافیانش کمک می‌کنه؛ موهای فرفری مشکی داره که تک‌وتوک سفید شده؛ دائم دستش توی موهاشه؛ اول موهاشو دور انگشتش می‌پیچه و بعد، انگار که بخواد یه چیزی از بینشون بیرون بکشه، آروم دستشو بیرون میاره و باز همین الگو رو تکرار می‌کنه؛ با این که مستأجره و ماشین نداره، اما اون طوری که من می‌بینم به اطرافیانش خیلی بیشتر از خیلی از آدمای دیگه کمک می‌رسونه و همین مهمونیای شلوغش تأیید کننده این حرف منه؛ اصالتن جنوبیه، آدم ساده و بادل‌وجُربُزه‌ایه و خیلی هم آچاربه‌دسته؛ مطمئنم اگه امکانات و فرصتشو داشت صفر تا صد یه خونه رو می‌تونست با دستای خودش بسازه؛ ریز و درشت، همه کارای فنی یه خونه رو بلده. همیشه از حسام خوشم میومده، چون خودم آدم آچاربه‌دستی نیستم. من بیشتر قلم‌به‌دستم: روزا کد می‌زنم و سایت می‌نویسم، شبا داستانای جفنگ می‌نویسم و طرحای دری‌وری می‌زنم؛ اما حسام در اصل چتربازه. به چند تا قاب عکسی که از حسام روی دیوار آویزونه نگاه می‌کنم: توی یکی از عکسا داره با یه چتر بنفش فرود میاد و چیز زیادی از چهره‌ش مشخص نیست؛ در کل بهش می‌خوره چهارپنج سال از من بزرگتر باشه، اما دوسه سال از من کوچیک‌تره و یه بچه چهار ساله داره؛ زنش، یعنی فریبا، شب تولد چهارسالگیِ پسرشون، تلفنی بهم توضیح داد که می‌خوان فرزان و رفقا رو دعوت کنن و یه مهمونی کوچیکی راه بندازن؛ خندیدم و بهش گفتم برای کسی که شبا خوابش نمی‌بره چی بهتر از یه مهمونی شبانه؟ بعد قطع کردم و به خودم فحش دادم: نگاه کن اوضاع رو... شوهرِ فریبا توی مانورهای نظامی با چتر از هلیکوپتر می‌پره پایین، من ساده‌ترین کار این دنیا که خوابیدن باشه هم نمی‌تونم درست انجام بدم.... فرزان هم برادر دوقلوی فریباس که من فقط چندبار تو همین مهمونیا دیدمش؛ شخصن خیلی نمی‌شناسمش، اما حسام زیاد ازش تعریف می‌کنه. بامزه‌ترین چیزی که درباره فرزان شنیدم این بود که قدیم‌ترا وقتی با فریبا، خونه پیش مامان‌باباشون زندگی می‌کردن، با فریبا هماهنگ می‌کرده و دوست‌دخترشو با خیال راحت میاورده توی خونه، چون فریبا دختره رو به عنوان دوست یا همکلاسی خودش به مامان‌باباشون معرفی می‌کرده. 

مهمونا زیادن و میز ناهارخوری بزرگشون توی این خونه کوچیک، بدجوری توی ذوق می‌زنه؛ مخصوصن الان که حسام با حجمِ بزرگِ هیکلش خونه رو پُر نکرده... هر وقت بحثش پیش میاد، فریبا توضیح می‌ده که میز رو برای خونه قبلی‌شون خریدن که بزرگ و جادار بوده؛ توی دلم بهش می‌گم: «به خودت بیا زن... دل بکن از این میزِ یوقور، فعلن که تو این لونه زندگی می‌کنید جمعش کن بره تا بتونی از فضای این خونه کوچیک بهتر استفاده کنی.» حسام اگه خودش بود برای این مراسم پیراهن و شلوار مشکی می‌پوشید. من از پنجره نیمه‌بازِ خونه، به آسمون نگاه می‌کنم: مشکیه و مطلقن هیچ ستاره‌ای دیده نمی‌شه. چقدر باید دارو مصرف کنم که غصه ندیدن دنباله‌دارها از یادم بره؟ روی میز پر از لیوان‌های شیشه‌ایه که فریبا داره داخل هر کدوم چند قطعه یخ می‌ریزه؛ حتمن فریبا بیشتر از همه به اون لحظات آخر فکر کرده؛ اون لحظاتی که حسام دیگه فهمیده چترش باز نمی‌شه؛ این طوری فک می‌کنم که اون لحظه حسام دستش رو برده لای موهاش، با موهاش بازی کرده، لب‌هاشو گاز گرفته و احتمالاً چن تا فحش درست‌حسابی داده به چترِ خرابش.

تا حالا چند باری شده که شب بیرون از خونه خوابیدم؛ عجیب‌ترینش اون شبی بود که رفتم پارک دانشجو: هر چی می‌گذشت سردتر می‌شد لعنتی. ده‌پونزده نفر دیگه مثل من اومده بودن برای خوابیدن که مشخص بود بعضیاشون هر شب میان. کفشامو درآوردم و کنار آبنماهای بزرگ وسطِ پارک، روی یه نیمکت سبز دراز کشیدم؛ تازه داشت چشمام گرم می‌شد که یکی از همون کارتون‌خوابای حرفه‌ای اومد بهم گفت که کفشامو بذارم زیر سرم، وگرنه سریع دزدیده می‌شه. کفشامو گذاشتم زیر سرم، اما دیگه خوابم نبرد.

احسان رضایی، اون جوری که خودش تعریف می‌کنه، اون موقعی که تازه اومده‌بوده تهران برای کار، تا یه مدت زیادی کارتون‌خواب حرفه‌ای بوده؛ تعمیرکار کولرگازی و پکیج و آب‌گرم‌کنه و الان دیگه یه سوییت کوچیک اجاره کرده تو تهرانسر؛ بهش می‌گم الان پول ندارم ولی تا آخر هفته جور می‌کنم بیا این سگ‌مصبو درست کن، دارم یخ می‌زنم تو این خراب‌‌شده؛ پشت تلفن می‌خنده: «هه‌هه‌‌هه....» بعد مثل همیشه یهو لحنش جدی می‌شه: «اون پمپش خراب شده، فقط یک و دویست پول قطعه‌شه؛ دستمزد خودمو می‌تونم بعدن ازت بگیرم، ولی قطعه رو دیگه باید پول بدی که بتونم بخرم داداش....»

قدش از من بلندتره و موهای پرپشت مشکی داره؛ اون موقعی که پیش آقا رسول کار می‌کردم باهاش آشنا شدم؛ یه کاپشن چرمی خیلی شیک داره که معمولن تنش می‌کنه و دائماً سیگار می‌کشه؛ نمی‌دونم بینشون چی گذشته که هروقت ازش احوال آقارسولو می‌پرسم سریع می‌گه خبری ندارم؛ معمولن پُرحرفه، اما خیلی اهل شوخی و خنده نیست؛ گاهی ماجراهای دوره کارتن‌خواب بودنش رو برام تعریف می‌کنه؛ می‌گه الان اگه بخوای کارتن‌خواب باشی باید حتمن یه باشگاهِ ارزون پیدا کنی که دوش داشته باشه وگرنه تو هوای تهران زود مریض می‌شی، باید بتونی هر روز دوش بگیری و همچنین یه کتاب‌خونه ارزون پیدا کنی که بذارن با یه کامپیوتر عمومی وصل شی به اینترنت تا بتونی کاراتو بکنی؛ تازه کتاب‌خونه برای وقت‌کشی هم خیلی جای خوبیه وگرنه بیکاری دیوونه‌ت می‌کنه... برای غذا هم اصلن نباید پول خرج کنی، رستورانای وسط شهر معمولن بدشون نمیاد باقی‌مونده غذای مشتریا رو بدن به کارتون‌خوابا؛ اگه سر و وضع تمیزی داشته باشی که حتا ممکنه یه کاری هم داشته باشن انجام بدی و یه پولی به جیب بزنی.

من دوست ندارم توی غذاخوری بشینم. از پنجره به کلاغ‌های کنار جوب نگاه می‌کنم که انگار دنبال غذا می‌گردن و فکر می‌کنم که بیشتر از همه دوست دارم سه تا کلرودیازپوکساید رو بذارم لای یه دستمال کاغذی تمیز، با پشت قاشق چایخوری روی دستمال کاغذی رو فشار بدم قرص‌ها پودر بشن، بریزمشون توی چای و سر بکشم و توی بزرگمهر و فلسطین پیاده‌روی کنم و به همه لبخند بزنم. چه رنگِ سبزِ قشنگ و عجیبی داره کلرودیازپوکساید، مخصوصن با پس‌زمینه سفید دستمال‌کاغذی، شبیه یه نقاشی انتزاعیه از گل‌هایی که سر از برف بیرون آورده باشن؛ اگه یه چند تایی پرانولِ صورتی هم قاطی‌ش بود دیگه معرکه‌ می‌شد. 

محمدرضا تازه از استخر اومده بیرون؛ تقریبن هر روز صبح قبل از کار می‌ره استخر، سانسِ شیش‌ونیم؛ نرم‌افزار خونده و تخصص‌ش برنامه‌نویسی سمت سروره؛ بیشتر از یه ساله که باهاش کار می‌کنم؛ توی کارش خیلی حرفه‌ای نیست، اما خوبیش اینه که به هر حال پروژه‌ای که بهش بسپری رو انجام می‌ده؛ واکس زدنشم همین طوریه به نظرم؛ معمولن سرش خلوته و از انجام دادن هر جور پروژه‌ای استقبال می‌کنه؛ الان داره املت می‌خوره با دلستر لیمو، می‌گه اگه یه دوس‌دختر خوشگل داشته باشه، تَرکِ موتور می‌بردش دوردور، می‌گم: «تو که موتور نداری محمدرضا»، می‌گه: «دوس‌دخترم ندارم خب که چی؟» بعد احتمالن بدون این که پولی به اسی بده می‌ره بیرون (اسمش احسانه که بهش می‌گن اسی، صاحب غذاخوریه)؛ بعد احتمالن دم‌پاییاشو پاش می‌کنه و می‌ره سر جعبه واکسش، تا نزدیکای ظهر همون جا می‌شینه، بعد ماشینو می‌بره تحویل مادرش می‌ده و می‌ره خونه سر کامپیوترش می‌شینه و کد می‌زنه؛ بهش می‌گم دیوانه‌ای کفش واکس می‌زنی؟

خلاصه روزای زوج اگه مسیرتون خیابون بزرگمهر افتاد و قبل از ظهر بود، سر خیابون یه واکسی می‌بینید که روبروی یه پراید زرشکی درب‌وداغون بساط کرده؛ اون محمدرضاس و پراید برای مادرشه؛ تُرکِ تبریزه و چند سالی هم خارج از ایران زندگی کرده؛ الان همه خاندان‌شون تهران زندگی می‌کنن؛ پدرش یه طلافروشی کوچیک داره و مادرش یه آرایشگاه بزرگ؛ روزای زوج بعد از استخر، پرایدِ مامانشو برمی‌داره و میاد این جا، سر بزرگمهر، غذاخوریِ آذربایجان، که پُر از آدمای غمگینه و همیشه تلویزیونش رو شبکه خبره؛ با اسی چند دقیقه‌ای معاشرت می‌کنه و می‌خنده؛ اگه با اسی ترکی صحبت کنه، اسی فارسی جوابشو می‌ده و هر وقت با اسی فارسی صحبت می‌کنه، اسی شروع می‌کنه به ترکی بلغور کردن و من هرگز حکمت این ماجرا رو نمی‌فهمم. 

اوایل که کار طراحی سایت انجام می‌داده یه روش جالب برای پول درآوردن داشته: این طوری که صفحات نیازمندی‌ها و آگهی‌های خدماتی رو باز می‌کرده، مثلا یه آگهی آماده‌به‌کاری که یه کابینت‌کار منتشر کرده بوده؛ با طرف تماس می‌گرفته، خودش رو به عنوان پیمان‌کار ساختمونی معرفی می‌کرده و ازش نمونه‌کار می‌خواسته؛ اون بنده خدا هم آدرس صفحه اینستاگرامشو می‌داده یا کانال تلگرامشو؛ این جا محمدرضا به طرف می‌گفته من ترجیح می‌دم وب‌سایتتون رو ببینم، خداحافظی می‌کرده و شماره‌شو توی یه فایل جداگونه‌ای ذخیره می‌کرده؛ بعد از سه‌چهار هفته با یه شماره دیگه با طرف تماس می‌گرفته و خودش رو به عنوان طراح سایت معرفی می‌کرده و ازش می‌پرسیده که برای نمایش خدماتش به وب‌سایت نیاز داره یا نه؟ قربانیِ از همه‌جا بی‌خبر هم معمولن احساس می‌کرده که به یه وب‌سایت نیاز داره (البته اعتقاد داره که هنوزم می‌شه از این راه پول زیادی درآورد، اگه بتونی با وجدانت کنار بیای)؛ یه مدت هم یادمه که قفلی زده بود یه ربات نرم‌افزاری بنویسه که اطلاعات بازار بورس رو تحلیل کنه و خود رباته سهام بخره و بفروشه، خیلی هم روی این ایده‌ش کار کرد، اما بالاخره و بعد از پنجاه میلیون تومن ضرر بیخیال کل قضیه شد.