پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۸ مطلب با موضوع «اشتغال و اقتصاد» ثبت شده است

رضا برنامه نویسه و به واسطه اوقاتی که با هم گذروندیم، نسبتن همدیگه رو می شناسیم؛ مجموعه ویژگی هایی که داره باعث شده فکرم مشغولش باشه و دنبال بهونه هایی بگردم که بیشتر باهاش رابطه داشته باشم و بشناسمش:

با این که رضا عینکی نیست، هر وقت می بینمش یاد پوسترای توی عینک فروشیا می افتم: چهره سینمایی و جذابی داره و بدون مبالغه از جذاب ترین مرداییه که تو زندگیم دیدم؛ البته همون طوری که به خودش هم گفتم، به نظر من خیلی لباس های خوبی برای پوشیدن انتخاب نمی کنه و با توجه به این که مجرده و با هیچ دختری هم رابطه نداره، قطعن توی این زمینه نیاز به مشاوره داره!

با وجود این که رضا آدم باهوش و نخبه ای نیست، اما ویژگی مهمی داره که باعث شده توی مراحل زندگیش، به شکل مرموزی موفق باشه: برنامه ریزی مافوق دقیق! و اصلن مبالغه نمی کنم. برنامه ریزی رضا واسه زندگیش همیشه من رو ـ به عنوان کسی که برای ساده ترین مسائل زندگی هم نمی تونه برنامه مشخص داشته باشه ـ حیرت زده می کنه. رضا برای سیگار کشیدنش هم برنامه مشخصی داره و ابعاد مختلفش رو بررسی کرده؛ چند ساله که هفته ای یک روز برای تفریح کردن از شهر خارج می شه و تا به حال چیزی نتونسته توی این برنامه خلل ایجاد کنه؛ نشون به اون نشون که همه جاده ها و شهرهای اطراف تهران رو عین کف دستش می شناسه و اماکن دیدنی اون ها رو بلده؛ همون طور که عارض شدم، ممکنه این مسأله برای من، که با همه انحای برنامه ریزی بیگانه و بعضا مخالفم، بیش از شما خواننده محترم، جذاب بوده باشه.


احمد توی یه شرکت دولتی راننده بود؛ خودش نه ماشین داشت و نه موتور، اما هم گواهینامه ماشین داشت و هم گواهینامه موتور! تا قبل از این که بره سر کار هیکل لاغر و نحیفی داشت؛ اما یه مدت که رفت سر کار و دستش به پول و پله رسید، رفت باشگاه ثبت نام کرد و بعد از چن ماه، هیکل خوبی به هم زد؛ شلوار پارچه ای می پوشید و همیشه ریش و سیبیل بلند و نامرتبی داشت.

یه روز اومد خفتم کرد که واسه یه کاری ماشینمو ازم بگیره؛ سوییچ و مدارکو بهش دادم؛ خودش مدارکو نگاه کرد: «علی بیمه نامه‌ت که دو هفته از وقتش گذشته!» متعجب نگاه کردم: احتمالن چون سال اولی بود که ماشینو خریده بودم و شرکت بیمه، اطلاعات تماسمو نداشته بهم زنگ نزده بودن؛ منم تا اون موقع به تاریخ انقضای بیمه نامه نگاه نکرده بودم. به احمد گفتم خیلی مراقب باش. 

یه ساعت بعدش بهم زنگ زد که با یه عابر پیاده کنار اتوبان تصادف کرده. شغل احمد رانندگی بود و من حتا احتمال هم نمی دادم که توی نیم ساعت یا یه ساعتی که ماشینم قراره دستش باشه مشکلی پیش بیاد واسه‌ش. ماشینو خوابوندن و احمد رو بردن بازداشت‌گاه. تا شب سگ‌دو زدم که شاید بتونم یه کاری بکنم احمد شب بازداشت‌گاه نمونه، اما نشد. کسی که مصدوم شده بود یه مرد مسن بود؛ تعمیرکار موتور سیکلت بود، اما مغازه نداشت؛ کارش این بود که صبح تا شب با موتور توی اتوبانای مرکز شهر حرکت کنه تا به یه نفر برسه که موتورش خراب شده و توی راه گیر کرده؛ اون روزم نشسته بوده کنار یه موتور توی اتوبان و در حال تعمیر یه موتور بوده که احمد متوجه نشده و با سرعت زیاد باهاش تصادف کرده...

ساعت یازده شب بود؛ نتونستم کاری بکنم که احمد شب بازداشت‌گاه نمونه، اعصابم از رفت و آمد بی‌نتیجه توی بیمه و کلانتری داغون شده بود و تازه رسیده بودم به اورژانس که از حال مصدوم خبردار شم؛ رسیدم بالای تختش و دیدم که تختش خالیه؛ می دونستم که تصادف بدی بوده و ته دلم خالی شده بود که نکنه از دنیا رفته باشه؛ همون لحظه پزشک اورژانس وارد اتاق شد و بدون سلام علیک ازم پرسید: «شما راننده بودید؟» لال شده بودم؛ مات مبهوت نگاهش کردم و با سر بهش گفتم بله (نمی دوم چرا گفتم من راننده بودم)؛ گفت: «زدی بنده خدا رو آش و لاش کردی که... گردنش، دستش، قفسه سینه‌ش و چند تا از مهره های کمرش شکسته... خدا رو شکر کن که زنده مونده... الان فرستادیمش برای عکس‌برداری از...» وسط اتاق نشستم روی زمین و گریه کردم.

عرفان به خاطر دست ندادن با یکی از مدیرای دولتی که باهاش مشکل داشت، از محل کارش اخراج شد.