پومودوروهای شبانه

درباره نوعِ بشر

۲۰ مطلب با موضوع «اشتغال و اقتصاد» ثبت شده است

خسته‌ام. انگار دارم از قلعه‌رودخان برمی‌گردم و سه‌هزار تا پله جابه‌جا شدم. چیز مشخص و منظمی توی ذهنم نیست که ارزش نوشته شدن داشته باشه. سرم گیج می‌ره و درد می‌کنه. یه بی‌خوابم که هنوز بالغ نشده و حتا نمی‌دونه روزی چند ساعت می‌خوابه. دل‌ودماغ مهمونی رفتن و شلوغی ندارم. صبح‌ها زودتر بیدار می‌شم که شب‌ها عمیق‌تر بخوابم، روزها قهوه می‌خورم تا هوشیارتر باشم و باحوصله و شب‌ها قرص می‌خورم که بی‌هوش بشم و عمیق بخوابم. جابجا می‌شم توی خیابونای کثیف، پیاده‌روی می‌کنم تا معصومه برسه و شرکت رو باز کنه. خدا کنه امروز شاخص بورس بالا باشه. 

معصومه روحیه خوبی داره، معمولن خوش‌حاله و توی دنیای خودشه، مخصوصن اگه شاخص بورس بالاتر باشه که دیگه صبح‌ها با صدای بلند آهنگای دری‌وری گوش می‌ده؛ خوشم میاد حالش خوب باشه، منم سر ذوق میاره، برای همین همیشه قبل از این که برسم شرکت با خودم می‌گم خدا کنه شاخص بورس بالا باشه؛ اگه شرکت شلوغ باشه، خیلی اروپایی میاد و برای تک‌تک همکارا آرزوی سلامتی و داشتن یه روز خوب می‌کنه و می‌ره برای آماده کردن صبحونه؛ اگه کسی نباشه و فقط خودم و خودش باشیم اما خبری نیست از آرزوی سلامتی و کارما و انرژی مثبت، به جاش پشتِ سرِ همه بدگویی می‌کنه و به همه فحش می‌ده و می‌خنده؛ مطمئنم اگه با کس دیگه‌ای تنها باشه پشت سر منم حرف می‌زنه و مسخره‌م می‌کنه؛ چهل‌وپنج‌شیش سالشه، اما خیلی خوب مونده؛ موها، مژه‌ها و ابروهاش قرمز حناییه و معمولن یه آرایش مختصری داره؛ همیشه صندل می‌پوشه و ناخونای پاشو لاک مشکی می‌زنه و همیشه وقتی کفش و جورابمو درمیارم و دمپایی می‌پوشم یه تیکه‌ای به من می‌ندازه: «حال می‌کنی برا خودت با دمپاییا.... ببین این جا تا وقتی بهت نیاز دارن هر کاری بکنی کسی چیزی بهت نمی‌گه... تا وقتی بهت نیاز دارن می‌تونی دمپایی بپوشی، اماحواست باشه، اگه بهت نیاز نداشته باشن سر همین دمپایی پوشیدن اخراجت می‌کنن...» انگار قرمز ابروها و مژه‌هاش توی چشمش منعکس می‌شه و قهوه‌ای چشماشو قرمزتر نشون می‌ده؛ وقتی یه سؤالی ازم می‌پرسه یا یه کاری باهام داره مجبورم تو چشماش نگاه نکنم تا عوض شدن رنگاش حواسمو پرت نکنه؛ عاشق اینه که موهاشو مشکی رنگ کنه، اما چون همیشه خودش موهاشو رنگ می‌کنه هیچ وقت اون طوری که می‌خواد خوب درنمیاد؛ شوهرش بی‌کاره و یه دختر داره که بچه‌مدرسه‌ایه؛ خودش می‌گه از وقتی شوهرم بی‌کار شده دیگه باهاش حرف نزدم: «بهم می‌گه چندرغاز پول درمیاری اونم می‌بری می‌ذاری تو بورس، منم خودمو راحت کردم دیگه بهش هیچی نمی‌گم... آره دوست داره پولارو بدم بهش بره خرج ول‌معطلی ورفیق‌بازیش کنه...» معمولن از پدر و مادر خودش و شوهرش شاکیه که چرا با این که می‌تونن، بهشون کمک نمی‌کنن و این که چرا توی این سن، هنوز اجاره نشینن و درگیر بدبختیای اجاره‌نشینی؛ تعریف می‌کنه که هر بار پدرش چطوری دست رد به سینه‌ش می‌زنه و می‌گه تو کم‌صبر و لوس و کم‌حوصله بار اومدی: «فهمیدی چی شد؟ من دارم کرایه‌خونه رو خودم می‌دم، اون وقت بابام بهم می‌گه تو لوس بار اومدی...» بعد یاد شوهرش می‌افته و عصبانی‌تر می‌شه: «حالا آسایش من هیچی، انگار نه انگار بابای این بچه‌س؛ انگار آینده این دختر واسه‌ش اهمیت نداره... ای کاش درد زایمان تحمل می‌کردی بلکه به خودت میومدی... نمی‌دونم جواب سؤالای بچه روچی باید بدم... بگم دخترم بابات افسرده شده دیگه سر کار نمی‌ره؟» و بعد منتظر می‌مونه من یه عکس‌العملی نشون بدم یا یه حرفی بزنم؛ به چشم من مادر فداکاریه؛ به خودش افتخار می‌کنه دخترشو با پول خودش فرستاده کلاسای آرایشگری و در حالی که مغرورانه لبخند می‌زنه تعریف می‌کنه: «بابا مامان ما که به فکرمون نبودن، از این شوهر منم که آبی گرم نمی‌شه، ولی خب... گفتم این دختر اگه از دانشگاه اومد بیرون و مثل این همه آدم بیکار بود، حداقل یه هنری بلد باشه؛ با حقوق خودم فرستادمش کلاس... ما که نتونستیم درست زندگی کنیم، بلکه این بچه بتونه...»

فریبا مثل همیشه و حتا بیشتر از همیشه آرایش کرده، شلوارِ مشکی چسبون پوشیده و بلوز مشکی؛ به نظرم همیشه یه طوری لباس می‌پوشه که بعد از مهمونی همه درباره‌ش صحبت کنن. توی مهمونیا وقتی می‌بینم چند نفر لباس یک‌رنگ پوشیدن، همیشه شک می‌کنم که برای این که بیشتر به چشم بیان از قبل با همدیگه هماهنگ کردن یه رنگ خاص بپوشن، اما توی این مهمونی بیشتریا مشکی پوشیدن. البته همیشه برای من نشونه خوبیه وقتی میزبان لباس تیره پوشیده، چون این طوری احتمالن قرار نیست چراغ‌ها خاموش بشه و مراسم رقصی هم در کار نیست. فرزان هست، حسام هم اگه بود الان اون پیرهن مشکی براقه رو پوشیده بود و داشت با فرزان درباره موج دوم کروناویروس صحبت می‌کرد. همیشه از حسام خوشم میومده؛ حسام کم‌تر صحبت می‌کنه، به سختی می‌شه ازش بیشتر از دو تا جمله پشت‌سرهم بشنوی، اما بعضی ‌وقتا حرفای بامزه می‌زنه و به بقیه تیکه می‌پرونه؛ چون سیبیل می‌ذاره و هیکل درشتی داره ممکنه در برخورد اول آدم خشن و سرسنگینی به نظر برسه، اما مثل یه غول مهربون به اطرافیانش کمک می‌کنه؛ موهای فرفری مشکی داره که تک‌وتوک سفید شده؛ دائم دستش توی موهاشه؛ اول موهاشو دور انگشتش می‌پیچه و بعد، انگار که بخواد یه چیزی از بینشون بیرون بکشه، آروم دستشو بیرون میاره و باز همین الگو رو تکرار می‌کنه؛ با این که مستأجره و ماشین نداره، اما اون طوری که من می‌بینم به اطرافیانش خیلی بیشتر از خیلی از آدمای دیگه کمک می‌رسونه و همین مهمونیای شلوغش تأیید کننده این حرف منه؛ اصالتن جنوبیه، آدم ساده و بادل‌وجُربُزه‌ایه و خیلی هم آچاربه‌دسته؛ مطمئنم اگه امکانات و فرصتشو داشت صفر تا صد یه خونه رو می‌تونست با دستای خودش بسازه؛ ریز و درشت، همه کارای فنی یه خونه رو بلده. همیشه از حسام خوشم میومده، چون خودم آدم آچاربه‌دستی نیستم. من بیشتر قلم‌به‌دستم: روزا کد می‌زنم و سایت می‌نویسم، شبا داستانای جفنگ می‌نویسم و طرحای دری‌وری می‌زنم؛ اما حسام در اصل چتربازه. به چند تا قاب عکسی که از حسام روی دیوار آویزونه نگاه می‌کنم: توی یکی از عکسا داره با یه چتر بنفش فرود میاد و چیز زیادی از چهره‌ش مشخص نیست؛ در کل بهش می‌خوره چهارپنج سال از من بزرگتر باشه، اما دوسه سال از من کوچیک‌تره و یه بچه چهار ساله داره؛ زنش، یعنی فریبا، شب تولد چهارسالگیِ پسرشون، تلفنی بهم توضیح داد که می‌خوان فرزان و رفقا رو دعوت کنن و یه مهمونی کوچیکی راه بندازن؛ خندیدم و بهش گفتم برای کسی که شبا خوابش نمی‌بره چی بهتر از یه مهمونی شبانه؟ بعد قطع کردم و به خودم فحش دادم: نگاه کن اوضاع رو... شوهرِ فریبا توی مانورهای نظامی با چتر از هلیکوپتر می‌پره پایین، من ساده‌ترین کار این دنیا که خوابیدن باشه هم نمی‌تونم درست انجام بدم.... فرزان هم برادر دوقلوی فریباس که من فقط چندبار تو همین مهمونیا دیدمش؛ شخصن خیلی نمی‌شناسمش، اما حسام زیاد ازش تعریف می‌کنه. بامزه‌ترین چیزی که درباره فرزان شنیدم این بود که قدیم‌ترا وقتی با فریبا، خونه پیش مامان‌باباشون زندگی می‌کردن، با فریبا هماهنگ می‌کرده و دوست‌دخترشو با خیال راحت میاورده توی خونه، چون فریبا دختره رو به عنوان دوست یا همکلاسی خودش به مامان‌باباشون معرفی می‌کرده. 

مهمونا زیادن و میز ناهارخوری بزرگشون توی این خونه کوچیک، بدجوری توی ذوق می‌زنه؛ مخصوصن الان که حسام با حجمِ بزرگِ هیکلش خونه رو پُر نکرده... هر وقت بحثش پیش میاد، فریبا توضیح می‌ده که میز رو برای خونه قبلی‌شون خریدن که بزرگ و جادار بوده؛ توی دلم بهش می‌گم: «به خودت بیا زن... دل بکن از این میزِ یوقور، فعلن که تو این لونه زندگی می‌کنید جمعش کن بره تا بتونی از فضای این خونه کوچیک بهتر استفاده کنی.» حسام اگه خودش بود برای این مراسم پیراهن و شلوار مشکی می‌پوشید. من از پنجره نیمه‌بازِ خونه، به آسمون نگاه می‌کنم: مشکیه و مطلقن هیچ ستاره‌ای دیده نمی‌شه. چقدر باید دارو مصرف کنم که غصه ندیدن دنباله‌دارها از یادم بره؟ روی میز پر از لیوان‌های شیشه‌ایه که فریبا داره داخل هر کدوم چند قطعه یخ می‌ریزه؛ حتمن فریبا بیشتر از همه به اون لحظات آخر فکر کرده؛ اون لحظاتی که حسام دیگه فهمیده چترش باز نمی‌شه؛ این طوری فک می‌کنم که اون لحظه حسام دستش رو برده لای موهاش، با موهاش بازی کرده، لب‌هاشو گاز گرفته و احتمالاً چن تا فحش درست‌حسابی داده به چترِ خرابش.

تا حالا چند باری شده که شب بیرون از خونه خوابیدم؛ عجیب‌ترینش اون شبی بود که رفتم پارک دانشجو: هر چی می‌گذشت سردتر می‌شد لعنتی. ده‌پونزده نفر دیگه مثل من اومده بودن برای خوابیدن که مشخص بود بعضیاشون هر شب میان. کفشامو درآوردم و کنار آبنماهای بزرگ وسطِ پارک، روی یه نیمکت سبز دراز کشیدم؛ تازه داشت چشمام گرم می‌شد که یکی از همون کارتون‌خوابای حرفه‌ای اومد بهم گفت که کفشامو بذارم زیر سرم، وگرنه سریع دزدیده می‌شه. کفشامو گذاشتم زیر سرم، اما دیگه خوابم نبرد.

احسان رضایی، اون جوری که خودش تعریف می‌کنه، اون موقعی که تازه اومده‌بوده تهران برای کار، تا یه مدت زیادی کارتون‌خواب حرفه‌ای بوده؛ تعمیرکار کولرگازی و پکیج و آب‌گرم‌کنه و الان دیگه یه سوییت کوچیک اجاره کرده تو تهرانسر؛ بهش می‌گم الان پول ندارم ولی تا آخر هفته جور می‌کنم بیا این سگ‌مصبو درست کن، دارم یخ می‌زنم تو این خراب‌‌شده؛ پشت تلفن می‌خنده: «هه‌هه‌‌هه....» بعد مثل همیشه یهو لحنش جدی می‌شه: «اون پمپش خراب شده، فقط یک و دویست پول قطعه‌شه؛ دستمزد خودمو می‌تونم بعدن ازت بگیرم، ولی قطعه رو دیگه باید پول بدی که بتونم بخرم داداش....»

قدش از من بلندتره و موهای پرپشت مشکی داره؛ اون موقعی که پیش آقا رسول کار می‌کردم باهاش آشنا شدم؛ یه کاپشن چرمی خیلی شیک داره که معمولن تنش می‌کنه و دائماً سیگار می‌کشه؛ نمی‌دونم بینشون چی گذشته که هروقت ازش احوال آقارسولو می‌پرسم سریع می‌گه خبری ندارم؛ معمولن پُرحرفه، اما خیلی اهل شوخی و خنده نیست؛ گاهی ماجراهای دوره کارتن‌خواب بودنش رو برام تعریف می‌کنه؛ می‌گه الان اگه بخوای کارتن‌خواب باشی باید حتمن یه باشگاهِ ارزون پیدا کنی که دوش داشته باشه وگرنه تو هوای تهران زود مریض می‌شی، باید بتونی هر روز دوش بگیری و همچنین یه کتاب‌خونه ارزون پیدا کنی که بذارن با یه کامپیوتر عمومی وصل شی به اینترنت تا بتونی کاراتو بکنی؛ تازه کتاب‌خونه برای وقت‌کشی هم خیلی جای خوبیه وگرنه بیکاری دیوونه‌ت می‌کنه... برای غذا هم اصلن نباید پول خرج کنی، رستورانای وسط شهر معمولن بدشون نمیاد باقی‌مونده غذای مشتریا رو بدن به کارتون‌خوابا؛ اگه سر و وضع تمیزی داشته باشی که حتا ممکنه یه کاری هم داشته باشن انجام بدی و یه پولی به جیب بزنی.