پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۹ مطلب با موضوع «اشتغال و اقتصاد» ثبت شده است

سیک بوی: شخصیت... منظورم اینه که شخصیت از همه چی مهم‌تره، مگه نه؟ شخصیت باعث می‌شه یه رابطه سال‌ها ادامه پیدا کنه؛ مثل هروئین... هروئینِ لعنتی خیلی شخصیت بزرگی داره...

رگ‌یابی (۱۹۹۶)



حسام گنده‌ترین آدمیه که تا حالا از نزدیک دیدم. عاشق رستوران‌گردیه و می‌دونه که بهترین غذاها رو کجاها می‌شه با منصفانه‌ترین قیمت پیدا کرد، می‌دونه کدوم رستورانارو باید با رفیقای الدنگش بره که حال بده و کدوم رستورانا به درد عشق و حال با زنش می‌خوره؛ هم‌سن‌وسال منه و بیشتر موهای سرش ریخته؛ ویژگی‌های عجیبی داره و خیلی سخت می‌شه راجع بهش قضاوت کرد؛ آدم باهوشیه و همه جور آدمی توی رفیقاش ‌پیدا می‌شن؛ یه بار با همدیگه رفته بودیم استخر؛ توی رخت‌کن دیدم که پولیور و پیرهن و زیرپیرهنش رو، با همدیگه درآورد و داخل کمد گذاشت، طوری که لباس‌ها هنوز داخل همدیگه بودن؛ تا این جاش خیلی عجیب نبود، اما وقتی از آب اومدیم بیرون و دیدم که لباس‌هایی که داخل همدیگه بودن رو دوباره با یه حرکت پوشید دیگه واقعن تعجب کرده بودم.

حسام متأهله، مستقل زندگی می‌کنه و اوضاع اقتصادی خیلی خوبی داره؛ پدر و پدربزرگش ارتشی بودن؛ از اون ارتشی‌های عصبانی و معروف قدیمی؛ چند ساله می‌شناسمش، اما تا حالا خونه همدیگه نرفتیم؛ آدم راست‌گو و مطمئنیه و من چندین بار درباره موضوعات مختلف باهاش مشورت کردم؛ آدم مطمئنیه، اما ویژگی‌های عجیبی داره؛ یادمه یه بار زندگی خودش رو این‌طوری توصیف می کرد: «امریکن لایف استایل آقا... من وقتی می‌رم خونه، یه جای مشخصی دارم واسه خودم که با کنترل تلویزیون می‌شینم اون جا و تا وقتی خوابم بگیره یا کتاب می‌خونم یا کانالای ماهواره رو عوض می‌کنم... از همون اول ازدواج فهمیدم که با زن جماعت نباید دهن به دهن بشی... زنم هم می‌دونه من خیلی حوصله حرف زدن ندارم... امریکن لایف استایل! البته هیچ وقت نمی‌ذارم از خونه بدش بیادا... اون جوری دوس ندارم که زن از خونه فراری باشه....».

حسام کتاب‌خونه، کتاب خیلی می‌خونه: کتابای تاریخی و سیاسی بیشتر می‌خونه، ابداع کننده سبک کتاب خوندن توی ترافیکه و تا حالا ده‌ها جلد کتاب رو پشت ترافیک خونده؛ به گفته خودش اوایل کتاب رو به صورت فیزیکی پشت فرمون‌ می‌خونده که یه مقداری سخت بوده، اما الان دیگه با استفاده از یه کتاب‌خوان الکترونیکی و یه نگه‌دارنده خیلی کار راحتیه براش؛ درباره هر چیزی با هم صحبت می‌کنیم، هر چیزی؛ بیشتر نظرات و سؤالاتش برام جالبه: «چرا از سرانه پایین مطالعه توی کشور ناراحتیم؟ مگه چقدر محتوای خوب توی کتاب‌ها وجود داره که حالا ناراحت باشیم که مطالعه مردم پایینه؟ اگه مردم مغزشون رو با این محتوای بی‌فایده پر نمی‌کنن، باید ناراحت باشیم یا خوش‌حال؟ چرا با این همه جوانی که هر سال به خدمت مقدس سربازی فرستاده می‌شن و در اوج جوانی و قدرت و استعداد هستن و از نظر جسمی و روحی هم سالم هستن، یه فعالیت اقتصادی درست حسابی راه نمی‌ندازن؟ مگه کشور مشکل اقتصادی نداره؟ مگه دو سال خدمت زمان کمیه؟ بهترین استفاده‌ای که از سربازا می‌شه کرد اینه که پست نگهبانی بهشون داد و مجبورشون کرد که چای بریزن و ماشین امیر و فرمانده رو بشورن؟ چرا وضعیت ادبیات، سینما و هنر معاصر ما به این شکل درومده؟ شهرها، خیابونا و خونه‌های ما تحت تأثیر چه سیاست‌هایی به این شکل درومده؟ موبایل، ماشین، فناوری، خونه، مدرسه، دانشگاه و شغلمون اشکالی نداره غربی و شرقی باشه، اما سبک زندگی‌مون باید ایرانی اسلامی باشه؟»

با حسام که صحبت کنی احتمالن متوجه می‌شی که از جامعه‌ش جلوتر فکر می‌کنه، البته شاید این موضوع خیلی به نظرت چیز مهم و به‌دردبخوری نباشه... ولی من اخیرن از طریق یکی از دوستاش فهمیدم که حسام وقتی برای گذروندن طرحش به یه منطقه دور افتاده اعزام می‌شه و زمان طرحش به اتمام می‌رسه، چون فکر می‌کرده که هنوز توی اون منطقه کار برای انجام دادن هست، به صورت داوطلبانه چند ماه بیشتر اون جا می‌مونه و خدمت می‌کنه و دارم فکر می‌کنم که انگار این آدم داره سعی می‌کنه از خودش هم جلو بزنه... سر در نمیارم.

رضا برنامه نویسه و به واسطه اوقاتی که با هم گذروندیم، نسبتن همدیگه رو می شناسیم؛ مجموعه ویژگی هایی که داره باعث شده فکرم مشغولش باشه و دنبال بهونه هایی بگردم که بیشتر باهاش رابطه داشته باشم و بشناسمش:

با این که رضا عینکی نیست، هر وقت می بینمش یاد پوسترای توی عینک فروشیا می افتم: چهره سینمایی و جذابی داره و بدون مبالغه از جذاب ترین مرداییه که تو زندگیم دیدم؛ البته همون طوری که به خودش هم گفتم، به نظر من خیلی لباس های خوبی برای پوشیدن انتخاب نمی کنه و با توجه به این که مجرده و با هیچ دختری هم رابطه نداره، قطعن توی این زمینه نیاز به مشاوره داره!

با وجود این که رضا آدم باهوش و نخبه ای نیست، اما ویژگی مهمی داره که باعث شده توی مراحل زندگیش، به شکل مرموزی موفق باشه: برنامه ریزی مافوق دقیق! و اصلن مبالغه نمی کنم. برنامه ریزی رضا واسه زندگیش همیشه من رو ـ به عنوان کسی که برای ساده ترین مسائل زندگی هم نمی تونه برنامه مشخص داشته باشه ـ حیرت زده می کنه. رضا برای سیگار کشیدنش هم برنامه مشخصی داره و ابعاد مختلفش رو بررسی کرده؛ چند ساله که هفته ای یک روز برای تفریح کردن از شهر خارج می شه و تا به حال چیزی نتونسته توی این برنامه خلل ایجاد کنه؛ نشون به اون نشون که همه جاده ها و شهرهای اطراف تهران رو عین کف دستش می شناسه و اماکن دیدنی اون ها رو بلده؛ همون طور که عارض شدم، ممکنه این مسأله برای من، که با همه انحای برنامه ریزی بیگانه و بعضا مخالفم، بیش از شما خواننده محترم، جذاب بوده باشه.


احمد توی یه شرکت دولتی راننده بود؛ خودش نه ماشین داشت و نه موتور، اما هم گواهینامه ماشین داشت و هم گواهینامه موتور! تا قبل از این که بره سر کار هیکل لاغر و نحیفی داشت؛ اما یه مدت که رفت سر کار و دستش به پول و پله رسید، رفت باشگاه ثبت نام کرد و بعد از چن ماه، هیکل خوبی به هم زد؛ شلوار پارچه ای می پوشید و همیشه ریش و سیبیل بلند و نامرتبی داشت.

یه روز اومد خفتم کرد که واسه یه کاری ماشینمو ازم بگیره؛ سوییچ و مدارکو بهش دادم؛ خودش مدارکو نگاه کرد: «علی بیمه نامه‌ت که دو هفته از وقتش گذشته!» متعجب نگاه کردم: احتمالن چون سال اولی بود که ماشینو خریده بودم و شرکت بیمه، اطلاعات تماسمو نداشته بهم زنگ نزده بودن؛ منم تا اون موقع به تاریخ انقضای بیمه نامه نگاه نکرده بودم. به احمد گفتم خیلی مراقب باش. 

یه ساعت بعدش بهم زنگ زد که با یه عابر پیاده کنار اتوبان تصادف کرده. شغل احمد رانندگی بود و من حتا احتمال هم نمی دادم که توی نیم ساعت یا یه ساعتی که ماشینم قراره دستش باشه مشکلی پیش بیاد واسه‌ش. ماشینو خوابوندن و احمد رو بردن بازداشت‌گاه. تا شب سگ‌دو زدم که شاید بتونم یه کاری بکنم احمد شب بازداشت‌گاه نمونه، اما نشد. کسی که مصدوم شده بود یه مرد مسن بود؛ تعمیرکار موتور سیکلت بود، اما مغازه نداشت؛ کارش این بود که صبح تا شب با موتور توی اتوبانای مرکز شهر حرکت کنه تا به یه نفر برسه که موتورش خراب شده و توی راه گیر کرده؛ اون روزم نشسته بوده کنار یه موتور توی اتوبان و در حال تعمیر یه موتور بوده که احمد متوجه نشده و با سرعت زیاد باهاش تصادف کرده...

ساعت یازده شب بود؛ نتونستم کاری بکنم که احمد شب بازداشت‌گاه نمونه، اعصابم از رفت و آمد بی‌نتیجه توی بیمه و کلانتری داغون شده بود و تازه رسیده بودم به اورژانس که از حال مصدوم خبردار شم؛ رسیدم بالای تختش و دیدم که تختش خالیه؛ می دونستم که تصادف بدی بوده و ته دلم خالی شده بود که نکنه از دنیا رفته باشه؛ همون لحظه پزشک اورژانس وارد اتاق شد و بدون سلام علیک ازم پرسید: «شما راننده بودید؟» لال شده بودم؛ مات مبهوت نگاهش کردم و با سر بهش گفتم بله (نمی دوم چرا گفتم من راننده بودم)؛ گفت: «زدی بنده خدا رو آش و لاش کردی که... گردنش، دستش، قفسه سینه‌ش و چند تا از مهره های کمرش شکسته... خدا رو شکر کن که زنده مونده... الان فرستادیمش برای عکس‌برداری از...» وسط اتاق نشستم روی زمین و گریه کردم.