پومودوروهای شبانه

درباره نوعِ بشر

۱۸ مطلب با موضوع «اشتغال و اقتصاد» ثبت شده است

تا حالا چند باری شده که شب بیرون از خونه خوابیدم؛ عجیب‌ترینش اون شبی بود که رفتم پارک دانشجو: هر چی می‌گذشت سردتر می‌شد لعنتی. ده‌پونزده نفر دیگه مثل من اومده بودن برای خوابیدن که مشخص بود بعضیاشون هر شب میان. کفشامو درآوردم و کنار آبنماهای بزرگ وسطِ پارک، روی یه نیمکت سبز دراز کشیدم؛ تازه داشت چشمام گرم می‌شد که یکی از همون کارتون‌خوابای حرفه‌ای اومد بهم گفت که کفشامو بذارم زیر سرم، وگرنه سریع دزدیده می‌شه. کفشامو گذاشتم زیر سرم، اما دیگه خوابم نبرد.

احسان رضایی، اون جوری که خودش تعریف می‌کنه، اون موقعی که تازه اومده‌بوده تهران برای کار، تا یه مدت زیادی کارتون‌خواب حرفه‌ای بوده؛ تعمیرکار کولرگازی و پکیج و آب‌گرم‌کنه و الان دیگه یه سوییت کوچیک اجاره کرده تو تهرانسر؛ بهش می‌گم الان پول ندارم ولی تا آخر هفته جور می‌کنم بیا این سگ‌مصبو درست کن، دارم یخ می‌زنم تو این خراب‌‌شده؛ پشت تلفن می‌خنده: «هه‌هه‌‌هه....» بعد مثل همیشه یهو لحنش جدی می‌شه: «اون پمپش خراب شده، فقط یک و دویست پول قطعه‌شه؛ دستمزد خودمو می‌تونم بعدن ازت بگیرم، ولی قطعه رو دیگه باید پول بدی که بتونم بخرم داداش....»

قدش از من بلندتره و موهای پرپشت مشکی داره؛ اون موقعی که پیش آقا رسول کار می‌کردم باهاش آشنا شدم؛ یه کاپشن چرمی خیلی شیک داره که معمولن تنش می‌کنه و دائماً سیگار می‌کشه؛ نمی‌دونم بینشون چی گذشته که هروقت ازش احوال آقارسولو می‌پرسم سریع می‌گه خبری ندارم؛ معمولن پُرحرفه، اما خیلی اهل شوخی و خنده نیست؛ گاهی ماجراهای دوره کارتن‌خواب بودنش رو برام تعریف می‌کنه؛ می‌گه الان اگه بخوای کارتن‌خواب باشی باید حتمن یه باشگاهِ ارزون پیدا کنی که دوش داشته باشه وگرنه تو هوای تهران زود مریض می‌شی، باید بتونی هر روز دوش بگیری و همچنین یه کتاب‌خونه ارزون پیدا کنی که بذارن با یه کامپیوتر عمومی وصل شی به اینترنت تا بتونی کاراتو بکنی؛ تازه کتاب‌خونه برای وقت‌کشی هم خیلی جای خوبیه وگرنه بیکاری دیوونه‌ت می‌کنه... برای غذا هم اصلن نباید پول خرج کنی، رستورانای وسط شهر معمولن بدشون نمیاد باقی‌مونده غذای مشتریا رو بدن به کارتون‌خوابا؛ اگه سر و وضع تمیزی داشته باشی که حتا ممکنه یه کاری هم داشته باشن انجام بدی و یه پولی به جیب بزنی.

من دوست ندارم توی غذاخوری بشینم. از پنجره به کلاغ‌های کنار جوب نگاه می‌کنم که انگار دنبال غذا می‌گردن و فکر می‌کنم که بیشتر از همه دوست دارم سه تا کلرودیازپوکساید رو بذارم لای یه دستمال کاغذی تمیز، با پشت قاشق چایخوری روی دستمال کاغذی رو فشار بدم قرص‌ها پودر بشن، بریزمشون توی چای و سر بکشم و توی بزرگمهر و فلسطین پیاده‌روی کنم و به همه لبخند بزنم. چه رنگِ سبزِ قشنگ و عجیبی داره کلرودیازپوکساید، مخصوصن با پس‌زمینه سفید دستمال‌کاغذی، شبیه یه نقاشی انتزاعیه از گل‌هایی که سر از برف بیرون آورده باشن؛ اگه یه چند تایی پرانولِ صورتی هم قاطی‌ش بود دیگه معرکه‌ می‌شد. 

محمدرضا تازه از استخر اومده بیرون؛ تقریبن هر روز صبح قبل از کار می‌ره استخر، سانسِ شیش‌ونیم؛ نرم‌افزار خونده و تخصص‌ش برنامه‌نویسی سمت سروره؛ بیشتر از یه ساله که باهاش کار می‌کنم؛ توی کارش خیلی حرفه‌ای نیست، اما خوبیش اینه که به هر حال پروژه‌ای که بهش بسپری رو انجام می‌ده؛ واکس زدنشم همین طوریه به نظرم؛ معمولن سرش خلوته و از انجام دادن هر جور پروژه‌ای استقبال می‌کنه؛ الان داره املت می‌خوره با دلستر لیمو، می‌گه اگه یه دوس‌دختر خوشگل داشته باشه، تَرکِ موتور می‌بردش دوردور، می‌گم: «تو که موتور نداری محمدرضا»، می‌گه: «دوس‌دخترم ندارم خب که چی؟» بعد احتمالن بدون این که پولی به اسی بده می‌ره بیرون (اسمش احسانه که بهش می‌گن اسی، صاحب غذاخوریه)؛ بعد احتمالن دم‌پاییاشو پاش می‌کنه و می‌ره سر جعبه واکسش، تا نزدیکای ظهر همون جا می‌شینه، بعد ماشینو می‌بره تحویل مادرش می‌ده و می‌ره خونه سر کامپیوترش می‌شینه و کد می‌زنه؛ بهش می‌گم دیوانه‌ای کفش واکس می‌زنی؟

خلاصه روزای زوج اگه مسیرتون خیابون بزرگمهر افتاد و قبل از ظهر بود، سر خیابون یه واکسی می‌بینید که روبروی یه پراید زرشکی درب‌وداغون بساط کرده؛ اون محمدرضاس و پراید برای مادرشه؛ تُرکِ تبریزه و چند سالی هم خارج از ایران زندگی کرده؛ الان همه خاندان‌شون تهران زندگی می‌کنن؛ پدرش یه طلافروشی کوچیک داره و مادرش یه آرایشگاه بزرگ؛ روزای زوج بعد از استخر، پرایدِ مامانشو برمی‌داره و میاد این جا، سر بزرگمهر، غذاخوریِ آذربایجان، که پُر از آدمای غمگینه و همیشه تلویزیونش رو شبکه خبره؛ با اسی چند دقیقه‌ای معاشرت می‌کنه و می‌خنده؛ اگه با اسی ترکی صحبت کنه، اسی فارسی جوابشو می‌ده و هر وقت با اسی فارسی صحبت می‌کنه، اسی شروع می‌کنه به ترکی بلغور کردن و من هرگز حکمت این ماجرا رو نمی‌فهمم. 

اوایل که کار طراحی سایت انجام می‌داده یه روش جالب برای پول درآوردن داشته: این طوری که صفحات نیازمندی‌ها و آگهی‌های خدماتی رو باز می‌کرده، مثلا یه آگهی آماده‌به‌کاری که یه کابینت‌کار منتشر کرده بوده؛ با طرف تماس می‌گرفته، خودش رو به عنوان پیمان‌کار ساختمونی معرفی می‌کرده و ازش نمونه‌کار می‌خواسته؛ اون بنده خدا هم آدرس صفحه اینستاگرامشو می‌داده یا کانال تلگرامشو؛ این جا محمدرضا به طرف می‌گفته من ترجیح می‌دم وب‌سایتتون رو ببینم، خداحافظی می‌کرده و شماره‌شو توی یه فایل جداگونه‌ای ذخیره می‌کرده؛ بعد از سه‌چهار هفته با یه شماره دیگه با طرف تماس می‌گرفته و خودش رو به عنوان طراح سایت معرفی می‌کرده و ازش می‌پرسیده که برای نمایش خدماتش به وب‌سایت نیاز داره یا نه؟ قربانیِ از همه‌جا بی‌خبر هم معمولن احساس می‌کرده که به یه وب‌سایت نیاز داره (البته اعتقاد داره که هنوزم می‌شه از این راه پول زیادی درآورد، اگه بتونی با وجدانت کنار بیای)؛ یه مدت هم یادمه که قفلی زده بود یه ربات نرم‌افزاری بنویسه که اطلاعات بازار بورس رو تحلیل کنه و خود رباته سهام بخره و بفروشه، خیلی هم روی این ایده‌ش کار کرد، اما بالاخره و بعد از پنجاه میلیون تومن ضرر بیخیال کل قضیه شد.

امیلی: یه غمی توی این کشور وجود داره، توی شهرها، خیابونا و درخت‌ها؛ غمی که نمی‌شه مخفی‌ش کرد: حقیقتِ تنها بودن.... اما حقیقت‌ها در واقع همون نقطه‌نظرها هستن... و نقطه‌نظرها تغییر می‌کنن.... زندگی سریع اتفاق می‌افته: یه روز از خواب بیدار می‌شی و نمی‌دونی چطوری به این جا رسیدی... و به خودت می‌گی من کجا بودم؟ چطوری به این جا رسیدم؟ و دیگه چیزی رو نمی‌تونی تشخیص بدی؛ انگار همه چیز عوض شده. توی عکس‌ها می‌خندی، فقط به خاطر این که خوش‌حالی... و صدایی که باهاش صحبت می‌کنی، ناگهان تبدیل می‌شه به صدای خودت.  

نام من امیلی است (۲۰۱۵)



سلمان مترجمه و موهای خاکستری و پوست سفید داره؛ موقع کار عینک می‌زنه، معمولن موهاشو بلند نگه می‌داره تا اون قسمت‌هایی که ریخته رو بپوشونه و وقتی سیبیل و ته‌ریش می‌ذاره شبیه شخصیت‌های بدِ فیلمای غربِ وحشی می‌شه؛ صورتش لاغره و پر از چاله‌چوله‌س، اما بر خلاف صورتش بدن خیلی چاقی داره، به طوری که سخت می‌تونی باور کنی که این سر متعلق به اون بدنه؛ بدترین حالتش هم وقتاییه که چند روزه حموم نرفته و اون شلوار جین تنگه رو پوشیده؛ چنین مواقعی پیش خودت آرزو می‌کنی که ای کاش از بدو تولد بدون حس بویایی پا به این دنیا گذاشته‌بودی و از همین لحظه تا ابد نابینا می‌شدی. 

پدرش سر پنجاه و پنج سالگی سکته می‌کنه و عمرشو می‌ده به شما و چند سال بعد، عموش هم وقتی به سن پنجاه و پنج سالگی می‌رسه از دنیا می‌ره. سلمان چند تا دونه از تسبیح شاه‌مقصودش رو رد می‌کنه و توضیح می‌ده که با تقریب خوبی هیچ کدوم از مردای فامیل‌شون بیش از پنجاه و پنج سال عمر نکردن؛ بهش می‌گم پس ماکسیمم بیست سال فرصت داری به آرزوهات برسی؛ تسبیحش رو دور مچ دست پشمالوش می‌چرخونه و نگاهش می‌کنه. کثافت روی دونه‌های تسبیح رو گرفته از بس که موقع چرخوندن از دستش افتاده؛ احتمالن یه نفر براش سوغاتی آورده و حتا از ارزش مادی‌شم خبری نداره. 

یه جورایی خوشم میاد که همیشه با دست غذا می‌خوره؛ یه حالت سرزندگی و شادابی خاصی توی این کار هست که توی غذا خوردن با قاشق و چنگال نیست؛ همیشه سعی می‌کردم سر ناهار روبه‌روش بشینم که بیشتر به غذا خوردنش دقت کنم، تا این که یه روزی همون جوری که داشت غذا می‌خورد، با دستای چرب‌وچیلش گوشی رو از توی جیبش دراورد و یکی از این عکسای تبلیغاتی کاشت مو، که قبل و بعد از عمل رو کنار هم گذاشتن، بهم نشون داد: «اینو ببین... می‌خوام برم کلینیک کاشت مو، مو بکارم... نظرت چیه؟» یه مقداری چندشم شده بود که سر غذا دارم یه همچین تصویری می‌بینم: مردِ توی تصویر سرش رو با زاویه چهل‌وپنج درجه به سمت زمین نگه داشته بود؛ هر دو تا عکس، قبل و بعد از عمل، به نظرم چندش‌آور بودن. گفتم: «توی عکس دوم دیگه نباید سرشو بندازه پایین؛ دیگه مو کاشته... باید سرشو بالا بگیره و به خودش افتخار کنه!»

زیاد غذا می‌خوره و بعد از ناهار دیگه داغونه؛ عموماً سرشو می‌ذاره رو میز و طوری می‌خوابه که انگار صد ساله نخوابیده؛ بعدش اگه بیدار باشه آواز می‌خونه اما اگه بتونی به حرف بگیریش برات خاطره تعریف می‌کنه؛ از بچگیاش می‌گه که تا آخر شب با بچه‌ها فوتبال بازی می‌کردن تو خیابون؛ از آخرین باری تعریف می‌کنه که با سی‌جی‌صدوبیست‌وپنجش از جاده‌چالوس رفته بالا، یه شب متل‌قو کنار دریا خوابیده و فرداش از جاده هراز برگشته تهران؛ ممکنه از زمان دانشجویی‌ش تعریف کنه که چطوری شکست عشقی خرده و جزییات خودکشی ناموفق‌ش رو برات بگه؛ اگه خوش‌شانس‌تر باشی ممکنه آستیناشو بالا بزنه و جای تیغ‌ها رو هم نشونت بده، اگه نه که فقط توضیح می‌ده چقدر از زندگی زناشویی خسته شده و این که فقط به عشق بچه‌هاش داره ادامه می‌ده.