پومودوروهای شبانه

درباره نوعِ بشر

چَت کردن رو از عقیل، که حتما بعدا درباره ش می نویسم، یاد گرفته بودم. دبیرستان که بودم به پیشنهاد یکی از دوستان، کلاس قایق رانی توی رشته دراگون بوت ثبت نام کرده بودم؛ همون جلسات اول بود که روی قایق با بردیا آشنا شدم. بردیا جثه کوچیکی داشت و کوتاه قد بود، اما از نظر فیزیکی خیلی سرحال و آماده بود و چند سالی بود که دراگون کار می کرد (چند سال پشت سر هم دراگون کار کردن کار ساده ای نیست). بردیا خیلی خون گرم بود، همه باهاش شوخی می کردن، اون هم به شوخیِ همه می خندید و با همه با احترام برخورد می کرد.
مهدیه جزو اون دسته از کسایی بود که توی فهرست دوست های اینترنتی من قرار داشت و من اصلن یادم نمی‌اومد که چه وقتی و توسط چه کسی با هم دیگه آشنا شدیم. هر از چندگاهی من رو دعوت می کرد به چت‌روم هایی که دوست هاش اون‌جا بودن و با هم دیگه صحبت می کردیم... درباره چی صحبت می کردیم؟ قطعاً هیچی! من روزی چند ساعت از وقتم رو بدون هدف پای چت کردن می‌گذروندم.
یه روز حال مهدیه خراب بود؛ به من پیام خصوصی داد که از وقتی دوست‌پسرش ولش کرده احساس تنهایی شدیدی داره؛ بهش دلداری دادم و گفتم اگه بخواد می تونم با یکی از دوستام آشناش کنم؛ اونم قبول کرد؛ بهش گفتم که اسمش بردیاس و از همه خوبی هایی که داشت براش تعریف کردم. مهدیه شماره بردیا رو از من می خواست، اما من روم نمی شد به بردیا بگم که یه نفرو براش پیدا کردم برای دوستی؛ نمی دونستم واکنش بردیا چیه و حال مهدیه هم خیلی خراب بود. با عقل ناقصم تصمیم گرفتم فعلا شماره خودم رو بهش بدم که بتونم به شکل پیامکی و به نام بردیا باهاش ارتباط برقرار کنم تا شاید آروم بشه؛ با خودم گفتم فعلا آروم می شه، بعدا یه کاریش می کنم.... 
یه چهار پنج روزی گذشته بود و من ـ بردیا ـ از طریق موبایل خودم با مهدیه پیامک بازی می کردم و جواب تلفن هاشو می دادم؛ فقط وقتی که با بردیا می رفتم روی قایق می تونستم خودم باشم و بعد از کلاس قایقرانی، باید دوباره بردیا می شدم و جواب تلفن های مهدیه رو می دادم! نمی دونستم قراره چطوری این رابطه رو تموم کنم و سر و ته قضیه رو هم بیارم. یواش یواش، به خاطر سر کار گذاشتن یه دختر ساده، عذاب وجدان هم اومد سراغم. 
بعد از اون چند روز، یه روز یه مریضی بد گرفتم؛ یه چیزی شبیه سرماخوردگی. حالم خیلی بد شد در حدی که به اورژانس و آمپول دیازپام کشید. توی حالت خماری بعد از دیازپام (اگه زده باشید می فهمید خماری بعد از آمپول دیازپام واقعاً ینی چی!)، عذاب وجدان کار خودشو کرد: با مهدیه تماس گرفتم که بیشتر از این سر کار نذارمش. 
توی حالت خماری بعد از دیازپام بهش زنگ زدم. مهدیه مثل همیشه سریع شروع کرد به صحبت کردن؛ خیلی پرحرف بود. دقیقا یادمه اون موقعی بود که اون دوقولوهایی که از سر به هم چسبیده بودن ـ لاله و لادن ـ قرار بود عمل بشن و اتفاقاً همون روز عمل شده بودن و متأسفانه از دنیا رفته بودن؛ مهدیه داشت می گفت که همین الان خبرش رو از صدای امریکا شنیده و حسابی ناراحت شده که من پریدم وسط حرفش که باید یه موضوعی رو خیلی زود بهش بگم. ترسیده بود و از این چرت و پرتا می گفت که نکنه سرطان داری و اینا... گفتم چیزی که قراره بشنوی خیلی ناراحتت می کنه؛ گفت هر چی باشه می خواد دوستی‌شو با من ادامه بده؛ وقتی اینو گفت تازه فهمیدم در چه ابعادی گند بالا آوردم و متوجه شدم که قطعا نمی تونم تلفنی بهش بگم و همون طوری که تلفن دستم بود با موبایلم بهش پیامک دادم که من واقعا کی هستم.
به وضوح جا خورده بود؛ اصلا نمی دونست چی باید بگه. بعد از حدود یه دقیقه سکوت تلفن رو قطع کرد؛ چند ثانیه بعد زنگ زد و همون جوری که بغض کرده بود گفت: «من خودم فهمیده بودم که خیلی از حرفایی که می زنی دروغه... اصلا فهمیده بودم واقعا کی هستی ولی شک داشتم... تو مگه عقده داری که این کارارو می کنی؟ عقده دوست دختر داری؟» بین جمله هاش قطع می کرد و دوباره زنگ می زد و ادامه می داد؛ خیلی از چیزایی که گفت رو فراموش کردم ولی همه ش با همین مضمون بود که من عقده ای هستم؛ اصلن اجازه نمی داد که بهش توضیح بدم هدفم چی بوده و از طرفی منم خودم رو مقصر می دونستم و از نظر فیزیکی هم حالم واقعن خراب بود. پدر و مادرم مسافرت بودن و خواهرم بزرگم ازم مراقبت می کرد؛ شاید یه مقداری مسخره به نظر بیاد ولی واقعاً بزرگ ترین خوش حالی اون شبم این بود که خواهرم علاقه ای به چت کردن با غریبه ها توی اینترنت نداره و در نتیجه آدم مریضی مثل من پیدا نمی شه که بخواد این طوری اذیتش کنه.
چند روز بعد که حالم بهتر شد توی یاهو مسنجر بهش پیام خصوصی دادم و دوباره ازش معذرت خواهی کردم، ولی جوابی نداد؛ چند بار توی روزهای مختلف ازش معذرت خواهی کردم. بالاخره بعد از چند روز جواب داد و گفت که خیلی از دستم ناراحته؛ ازش پرسیدم چی کار می تونم بکنم که منو ببخشه؟ گفت: «واقعاً من رو با یکی از دوستات آشنا کن! دارم می میرم از تنهایی!»

سال ۸۸ وارد دانشگاه شدم. وارد یه دنیای جدید شده بودم. توهمات عجیب و غریبی داشتم: برای بهتر زندگی کردن باید از زندگی فاصله گرفت، البته نه اون قدر که دراویش و عرفا فاصله گرفتن، باید فقط یه خُرده از زندگی فاصله گرفت... مثلا سه متر! اسم وبلاگ جدید رو سه متر تا زندگی گذاشته بودم. هر وقت احساس می کردم که زیاد چسبیدم به زندگی، یه چیزی توی سه متر تا زندگی می نوشتم که یعنی از زندگی فاصله گرفتم. به موضوع «جنگ» علاقه پیدا کرده بودم. شهیدا و جانبازا برام قهرمانایی بودن که فاصله خودشون رو از زندگی مدیریت کردن. وارد کتاب‌فروشی که می شدم اول به سمت قفسه ادبیات دفاع مقدس می‌رفتم؛ توی سه متر تا زندگی هم زیاد درباره شهدا می‌نوشتم. چند سال از عمر وبلاگ گذشته بود و حدودن بیست تا خواننده ثابت داشت که یکی‌شون سحر بود. 

سحر یه وبلاگ نویس ساده بود؛ خیلی پیگیر احوالم بود و اگه غیبتم طولانی می شد ابراز نگرانی می کرد؛ نسبت به موضوعات وبلاگم ابراز علاقه می‌کرد و سؤالات شخصی می‌پرسید. رفتار سحر باعث نگرانی من شده بود و از طرفی تغییرات جدیدی توی زندگیم رخ داده بود. در نهایت تصمیم گرفتم سه متر تا زندگی رو حذف کنم.

بعد از کاکتوس بهار، توی یه وبلاگ دیگه می نوشتم که فعلا درباره ش صحبت نمی کنم؛ البته دیگه اون وبلاگ وجود نداره اما ماجراش هنوز ادامه داره (پایین لینک‌ها رو اضافه کردم؛ اگه دوست دارید ماجرا رو بخونید) و من دوست دارم بیشتر درباره ماجراهایی بنویسم که حداقل به یک انجامی رسیده باشه؛ نمی دونم حتا اگه داستانشو بنویسم کسی حوصله می کنه بخونه یا نه و شاید بهتر باشه برای مطرح کردنش از خودش هم اجازه بگیرم... هنوز از مدرسه راهنمایی خارج نشده بودم که باهاش آشنا شدم....


بیتا [فاطمه] هستم، از تهران [شیراز]: قسمت اول

بیتا [فاطمه] هستم، از تهران [شیراز]: قسمت دوم

بیتا [فاطمه] هستم، از تهران [شیراز]: قسمت سوم

بیتا [فاطمه] هستم، از تهران [شیراز]: قسمت چهارم

بیتا [فاطمه] هستم، از تهران [شیراز]: قسمت پنجم

بیتا [فاطمه] هستم، از تهران [شیراز]: قسمت ششم

بیتا [فاطمه] هستم، از تهران [شیراز]: قسمت هفتم

بیتا [فاطمه] هستم، از تهران [شیراز]: قسمت هشتم

بیتا [فاطمه] هستم، از تهران [شیراز]: قسمت نهم