پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

رضا برنامه نویسه و به واسطه اوقاتی که با هم گذروندیم، نسبتن همدیگه رو می شناسیم؛ مجموعه ویژگی هایی که داره باعث شده فکرم مشغولش باشه و دنبال بهونه هایی بگردم که بیشتر باهاش رابطه داشته باشم و بشناسمش:

با این که رضا عینکی نیست، هر وقت می بینمش یاد پوسترای توی عینک فروشیا می افتم: چهره سینمایی و جذابی داره و بدون مبالغه از جذاب ترین مرداییه که تو زندگیم دیدم؛ البته همون طوری که به خودش هم گفتم، به نظر من خیلی لباس های خوبی برای پوشیدن انتخاب نمی کنه و با توجه به این که مجرده و با هیچ دختری هم رابطه نداره، قطعن توی این زمینه نیاز به مشاوره داره!

با وجود این که رضا آدم باهوش و نخبه ای نیست، اما ویژگی مهمی داره که باعث شده توی مراحل زندگیش، به شکل مرموزی موفق باشه: برنامه ریزی مافوق دقیق! و اصلن مبالغه نمی کنم. برنامه ریزی رضا واسه زندگیش همیشه من رو ـ به عنوان کسی که برای ساده ترین مسائل زندگی هم نمی تونه برنامه مشخص داشته باشه ـ حیرت زده می کنه. رضا برای سیگار کشیدنش هم برنامه مشخصی داره و ابعاد مختلفش رو بررسی کرده؛ چند ساله که هفته ای یک روز برای تفریح کردن از شهر خارج می شه و تا به حال چیزی نتونسته توی این برنامه خلل ایجاد کنه؛ نشون به اون نشون که همه جاده ها و شهرهای اطراف تهران رو عین کف دستش می شناسه و اماکن دیدنی اون ها رو بلده؛ همون طور که عارض شدم، ممکنه این مسأله برای من، که با همه انحای برنامه ریزی بیگانه و بعضا مخالفم، بیش از شما خواننده محترم، جذاب بوده باشه.


اگه با شخصیت عمه جوزفین توی ماجراهای ناگوار لمونی اسنیکت آشنا هستید، لازم نیست این پومودورو رو مطالعه کنید؛ نازنین همه اخلاقای عمه جوزفین رو به شکل رقیق شده ای توی خودش داره؛ معمولن توی مهمونیای فامیلی می بینمش؛ حدودن سی سالشه و رشته تحصیلیش معماری بوده؛ یادمه که از همون بچگیامون، همه خاندانمون حساب ویژه ای روی نازنین و هوش و پشت کارش باز کرده بودن و در کل، بر همگان واضح بود که قراره به زودی تبدیل بشه به یکی از مفاخر خانواده؛ تحصیلاتش رو توی دانشگاه های خوب و مدارج عالی، با نمرات ممتاز به پایان رسونده؛ توی مهمونی ها همیشه کنار مادرش می شینه و وقتی می خنده نفس کم میاره و تا چند ثانیه بعدش نفس نفس می زنه و اشکاشو پاک می کنه.

خواستگار زیاد داره ولی به هیچ وجه تن به ازدواج نمی ده: «خب مگه دیوونه ام؟ یه نگاه به آمار طلاق بنداز... اصن تو فامیل خودمون چن نفر هنوز طلاق نگرفتن یا دارن بی دردسر با هم زندگی می کنن...؟» و بعد وارد پوزیشنی می شه که جلوتر توصیف می کنم....

هیچ وقت با اتومبیل خودش جایی نمی ره و همه مسافرت های درون شهری و برون شهری رو با وسایل نقلیه عمومی انجام می ده: «خب مگه دیوونه ام؟ آمار سوانح و تلفات جاده ای توی وسایل نقلیه عمومی خیلی کمتر از وسایل نقلیه شخصیه....» و بعد بازوی مادرش رو می گیره و می ره توی وضعیتی که توی پاراگراف بعدی توصیف می کنم....

همون اوایل که از دانشگاه اومده بود بیرون وارد پروژه های بزرگ و معروف تهران شد و رزومه خوبی دست و پا کرد؛ اما بعد از یکی دو سال از همه فعالیت هاش دست کشید: «خب مگه دیوونه ام؟ همه فشار پروژه روی منه، اون وقت همه سود پروژه می ره تو جیب شرکت پیمانکار... پیمانکار فقط دنبال اینه که سر مهندسشو کلاه بذاره....» همیشه بعد از مطرح کردن دلایلش، در حالی که توی چشمات خیره می شه و می خنده، دو دستی بازوی مادرش رو نگه می داره و سرش رو به شونه مادرش تکیه می ده و منتظر می مونه که مادرش حرفش رو تأیید کنه....

الان نازنین یه دوربین عکاسی خریده و تنها فعالیتش اینه که تفننی عکاسی کنه.

توی مدرسه راهنمایی با امید آشنا شدم؛ یه سال کنار هم روی یه نیمکت نشستیم؛ مهربون و آروم بود؛ چهره کاریزماتیک و عجیب، چشمای درشت و صدای نازکی داشت؛ خونه‌شون نزدیک مدرسه‌مون بود؛ خیلی وقتا بعد از مدرسه می رفتم خونه‌شون تا چند ساعتی با همدیگه مورتال کامبت بازی کنیم؛ رقابت زیادی سر مورتال کامبت داشتیم و معمولن روزا سر کلاس، درباره اشتباهاتمون توی بازی های گذشته و نقشه هامون برای بازی های آینده صحبت می کردیم؛ اونم گاهی خونه ما می اومد؛ تک فرزند بود؛ پدرش تاجر بود و معمولن از چین وسایل برقی خونگی وارد می کرد؛ هیچ وقت پدرش رو ندیدم، چون معمولن ایران نبود. البته موضوعی که باعث شده درباره امید بنویسم، پدرش نبوده....

هر وقت چندین ساعت درباره مورتال کامبت صحبت کرده بودیم و دیگه حرف برای گفتن نداشتیم، امید درباره اتفاقای عجیبی که برای مادرش می افتاد صحبت می کرد؛ اوایل فکر می کردم به خاطر اینه که خواهر و برادری نداره و از طرفی پدرش هم دیر به دیر میاد خونه، پس طبیعیه که زیاد از مادرش بگه؛ اما با گذشت زمان و بعد از ملاقات های متعدد با مادرش، فهمیدم که دلایل زیادی توی مادرش هست که باعث بشه فکر آدم مشغولش بشه: مثلن با این که سن و سال زیادی نداشت، بخش زیادی از موهاشو سفید شده بود و در کل طوری آرایش می کرد که به نظرم شبیه یکی از شخصیتای زن مورتال کامبت ـ به نام سیندل ـ می شد، که اتفاقن امیدم توی بازی زیاد انتخابش می کرد.

یه بار قرار بود با امید بریم خونه ما؛ مادرش اومده بود مدرسه که با ماشینش ما رو برسونه؛ مادر من تعارف کرد و به زور مادر امیدو آورد داخل خونه که با همدیگه صحبت کنن و بیشتر همدیگه رو بشناسن، من و امیدم رفتیم سراغ کامبت بازی کردن. امید همون شخصیت سیندل رو انتخاب کرده بود؛ چند متر با کاراکتر من توی بازی فاصله می گرفت و چند تا کلید رو با همدیگه فشار می داد که باعث می شد یه چیزی شبیه مه غلیظ از دهنش بیرون بیاد و به کاراکتر من صدمه بزنه؛ این قدر سریع این کارو انجام می داد که من فقط می تونستم بی حرکت بایستم و دکمه دفاع رو نگه دارم؛ توی همین حالت تکرار شونده بودیم که امید گفت: «علی! دیشب رفتم دم در اتاق مامانم و در زدم؛ هرچی در زدم جواب نداد، منم بی اجازه وارد شدم؛ دیدم بی حرکت نشسته دم پنجره، به آسمون خیره شده و یه چیزی شبیه دود رنگی، داره از دهن و دماغش خارج می شه... خشکم زده بود... هیچ کاری نمی تونستم بکنم....» اون روز وقتی امید و مادرش از خونه ما رفتن، مادرم خیلی حرف نزد، اما تا چند روز بعدش هر کسی رو که می دید براش تعریف می کرد که با یه زن عجیب ملاقات کرده که مادر دوست من بوده، چند بارم به خودم گفت که این مامان امید چرا این قدر شبیه جادوگرا بود؟

 امید ازدواج کرده و الان با همسرش خارج از کشور زندگی می کنه... از مادرش خبری ندارم.