پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

دراپ باکس هم همین موقع ها بود ساختیم

یه بار من یه مدت زیادی آنلاین نشده بودم

تو کلی آهنگ گذاشته بودی توش

وقتی دیدم گفتم دراب باکسو پاک کنیم دیگه آنلاین نشیم

چند ماه آنلاین نشدیم

یه شب اومدم اسکایپ، دیدم آنلاینی

تو گفتی تا یه مدتی، مثلن تا شیش ماه چت نکنیم

فلان روز هم قرار گذاشتیم که دوباره چت کنیم

تا شیش ماه بعدش چت نکردیم!

توی سال آخر دیگه زیاد چت نمی کردیم

هر از چند گاهی میومدیم...

تو چیزی یادته؟

من یادمه اومدم شیراز

یه طرحی داشتم باید شیراز انجام می دادم واسه دانشگاه

به بابام اینا که گفتم می خوام برم شیراز، گفتن خوبه با هم می ریم تفریح هم می کنیم

همه با هم رفتیم شیراز

هتل گرفته بودیم واسه چهار پنج روز

من دو سه روزه کارمو انجام دادم تموم شد

ولی دیگه نمی تونستم بمونم شیراز، حالم بد می شد

تنهایی با اتوبوس برگشتم تهران...

نتیجه کنکورو خودم دادم بهت

بیرون بودی

آره تو دادی یادمه... رفته بودم بسکتبال با دوستم

فکر کنم قهر بودیم با هم

آره

ترم اول که رفتی دانشگاه با هم رابطه داشتیم

تا قبل از قبول شدن من که باز به هم زدیم

از بچه های دانشگاهتون تعریف می کردی

فیسبوک اون موقع تازه مُد شده بود

من خودم نداشتم ولی از طریق فیسبوک تو می چرخیدم همه جا

رمزش با رمز یاهوت فک کنم یکی بود

تا یه مدتی همه چیتو خیلی پیگیری می کردم

عاشورای معروف دی بود... موقع اعتراضای انتخابات...

اون موقع قهر کردیم

بعدش نشستم واسه کنکور خوندم

تابستون بعد از ترم چهارت بود که منو اَد کردی تو یاهو

دقیقن موقعی که عادت کرده بودم به نبودنت

اومدی مخ منو زدی که اول معماری بزنم توی انتخاب رشته

همون موقع یه جایی هم کار می کردی... از همون جا پیام می دادی

نفت قبول شدم

من خودم فک می کنم رابطه م با تو به دو قسمت قبل از دانشگاه و بعد از دانشگاهم تقسیم می شه

بیشترین ضربه رو بعد از این که دوباره اَدم کردی خوردم

چرا؟ چون می خواستم ازدواج کنم؟

نه فکر نکنم

نمی دونم چطوری شده بود

قبلش واسه‌م آشنا بودی، اما اون موقع غریبه آشنا بودی!

بیشتر به خاطر نوع برخوردت بود

خیلی برخوردت متضاد بود

خودمم وضع خوبی نداشتم

واسه همین نمی تونستم درست رفتار کنم

خیلی خسته بودم

دلم می خواست نباشی

این که می خواستی ازدواج کنی هم خوش‌حالم می کرد هم ناراحت

خودم نمی تونستم برم کنار

دلم می خواست مجبور شم

حالا یا با ازدواج تو یا خودم یا هر چیز دیگه

تو خیلی تغییر کرده بودی تو همون چند ترم

دوستای دانشگاهیت روت تأثیر گذاشته بودن

خیلی در حال تغییر بودی، ثبات نداشتی اصلن

اون موقع زیاد احساساتمو بروز نمی دادم

قبلش بیشتر بیان می کردم

ساکت و گوشه گیر شده بودم

اینارو که یادمه می گفتی

می گفتی برو زن بگیر تا من راحت شم

نه فقط توی رابطه با تو، توی همه چی این طوری شده بودم

انگار پاتو گذاشته باشی توی باتلاق

می خوای ببینی چی داره می شه

فقط نگاه می کنی

...

اصلن روزای خوبی نبود...

چطوری ادامه بدم تو وبلاگ؟

نمی دوم... قسمت قسمت اگه بخوای ادامه بدی می شه از وقتی که پیام دادی که دانشگاه قبول شدی تا ازدواج کردنت

این که خیلی زیاده

زیاد نیست

خیلی یک نواخته

...

چتای قبلنا رو که می خونم حالم به هم می خوره

خیلی لوس بوده

چرا می گی لوسه؟

لوس که هست، ولی خب بچه بودیم دیگه، مقتضای سنمون بوده... ولی کسی نبود دستمونو بگیره... کسی نگرانمون نبود انگار...

آزاد بودیم خب

بچه های خوبی بودیم... نبودیم؟

کی نگرانمون باشه؟

چی کار کنن واسه مون؟

ما اگه نزدیک همدیگه زندگی می کردیم، معلوم نیست چه کارایی دست همدیگه داده بودیم؛ بچه بچه‌س خوب و بد نداره... 

بابا مامانا و بزرگترامون باید نگرانمون می بودن

مامان تو می دونست

بابای منم می دونست

چرا هیچ کاری نکردن؟

حالا می خوای بری واسه بچه ها مهد کودک بزنی؟

که بابا ننه‌ها بیشتر بتونن از بچه هاشون دور باشن؟

درگیر زندگی چرت خودشون بشن؟

که بچه‌هاشون به سرنوشت ما دچار شن؟

توی این زندگی گندی که داریم

می گی ما بچه های خوبی بودیم؟

پس بچه های بد چی می شه سرنوشتشون؟