پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

چند سالی از من بزرگ‌تره؛ این قدر لاغره که می‌ترسم بهش دست بزنم، البته الان خیلی کم‌تر می‌بینمش؛ پولداره، اما آدم شلخته‌ایه، لباسای کهنه می‌پوشه و همیشه موهای سرش بلند و پُر از شوره‌س؛ زیاد کار می‌کنه؛ لحن عجیبی داره و یه جور نامفهومی حرف می‌زنه؛ هر وقت صحبت می‌کنه خنده‌م می‌گیره که چرا این‌طوری صحبت می‌کنه، اونم فک می‌کنه دارم به شوخیاش می‌خندم و خوشش میاد؛ به خاطر تخصصی که داره با آدمای مهمی در ارتباطه؛ عشق سینماس، امکان نداره یه فیلمی بیاد روی پرده و نره سینما؛ منم یه چند باری باهاش سینما رفتم، سلیقه‌ش توی فیلمای خارجی هم خیلی خوبه و هر چند وقت یه بار ازش می‌خوام که بهم فیلم جدید معرفی کنه ببینم؛ برای خودش یه پروژکتور خریده و موقع دیدن فیلمای خارجی توی خونه‌ش، شرایط سینما رو شبیه‌سازی می‌کنه: اتاق رو تاریک می‌کنه، خوراکی برای خوردن آماده می‌کنه، موبایلش رو خاموش می‌کنه و وقتی که فیلم تموم شد، اگه از فیلم خوشش اومده باشه، سازندگان فیلم رو ایستاده تشویق می‌کنه. معمولن وقتی فیلم خوبی می‌بینه خودش بهم پیام می‌ده و ازم می‌خواد که منم اون فیلم سینمایی رو ببینم تا بتونیم درباره‌ش با همدیگه صحبت کنیم؛ گاهی وقتا که خیلی هیجان زده می‌شه از چند تا از صحنه‌های قشنگ فیلمی که دیده، فیلم می‌گیره و برام می‌فرسته؛ یه علاقه عجیبی به کشور ایتالیا و نژاد ایتالیایی داره که البته هنوز درکش نکردم: عاشق سینمای ایتالیا، فوتبال ایتالیا، خودروهای ایتالیایی و در کل همه برندهای ایتالیاییه.

مَمّد هکره، آزادکاره (فری‌لنسره) و با اسم مستعار محمد نود و هفت به سایتای خارجی حمله می‌کنه، البته توی اوقات فراغتش چند تا سایت معروف ایرانی هم مورد حمله قرار داده (بهش قول دادم به کسی نگم که تا الان چند بار سامانه گلستان رو هک کرده)؛ من هنوز نمی‌دونم فامیلیش چیه و توی موبایلم اسمش رو مَمّد۹۷ ذخیره کردم. مَمّد خوب پول درمیاره؛ اوایل که باهاش آشنا شده بودم خونه‌شون پایین شهر بود، اما الان یه سراتوی خارجی خریده و یه خونه بزرگ، یه جای خوب؛ اهل تجملات نیست، بیشتر اوقات خونه‌س و پای سیستمش مشغول کاره، اون طوری که می‌گه واسه خودش خیلی فرقی نمی‌کنه کنه کجا زندگی کنه و چه ماشینی سوار شه، اما واسه راحتی و دلخوشی مامان و باباش خونه و ماشین خریده؛ می‌گه خواهرها و برادراش بعد از ازدواج نسبت به پدر و مادرش بی‌معرفت شدن؛ می‌گه من تا وقتی پدر و مادرم زنده باشن، باهاشون زندگی می‌کنم و ازدواج نمی‌کنم؛ دوستای خیلی زیادی نداره ولی خیلی هوای یکی دو تا رفیقی که داره رو داره: «برقراری ارتباط با آدما واسه من خیلی پیچیده‌س علی! من زبون این کامپیوترو راحت می‌فهمم، اما آدما با کارای عجیبی که می‌کنن و حرفای عجیبی که می‌زنن... هیچ جوری نمی‌فهممشون....»

یه زمانی بود که فربد هنوز ایران بود، هر روز با هم از دبیرستان برمی‌گشتیم خونه، بستنی می‌خوردیم و صحبت می‌کردیم؛ از همون قدیما بابای فربد توی محله سلمونی داشت؛ فربد هر روز می‌رفت اون جا، کیفشو می‌انداخت گوشه مغازه، با باباش سلام‌علیکی می‌کرد و کف مغازه رو طی می‌کشید. حالا که فربد رفته خارج، هرازچندگاهی با رفقا جمع می‌شیم و به بهونه‌های مختلف سر می‌زنیم به باباش؛ موهاش کاملن سفید شده، هنوز روزنامه و مجله می‌خونه و هنوز عشق بحثای سیاسیه؛ به تئوری هم داره که همیشه آخر همه بحثای سیاسی مطرح می‌کنه: «اگه این جا دستت به جایی بند نباشه و اهل کلاه گذاشتن سر کسی نباشی، بهترین کار اینه که بری از ایران... بد که نمی‌گم علی آقا؟» خوش‌حاله که اون ورِ آب به فربد داره خوش می‌گذره ولی فک کنم خیلی دلش واسه‌ش تنگ شده: هر کی واسه اصلاح می‌ره پیشش شبیه فربد می‌شه؛ فرقی نمی‌کنه چی بهش بگیم، موهامونو یه جوری اصلاح می‌کنه که شبیه فربد بشیم. فربد موهای صاف و پرپشت داشت. اون موقعی که یکی از رفقامون که موهای فرفری داشت، وارد آرایشگاه بابای فربد شد و شبیه فربد از آرایشگاه بیرون اومد فهمیدیم که قضیه داره جدی می‌شه.

آقاکیوان سی و چهارپنج سالشه، موهای جوگندمی داره و دماغش، اون طوری که خودش می‌گه، عقابیه! هیکل متناسبی داره، اما معمولن شلخته‌س و خیلی به ظاهر و سر و وضعش نمی‌رسه: همیشه ریش بلند و نامرتب داره و با توجه به موهای سفید و جوگندمی سر و صورتش، به نظرم چند سال بیش‌تر از سنش نشون می‌ده؛ اگه یکی‌دو ساعت کارِت گیرش باشه و رابطه‌ش رو با بقیه مشتری‌ها یا دوستاش ببینی، می‌فهمی که چقدر مهربون و خوش‌برخورده و در عین حال چقدر می‌تونه پُرحرف و شوخ و فضول باشه؛ اصالتن اهل کاشانه و با همسر و سه تا پسر کوچیکش توی تهران زندگی می‌کنه، البته خانومش اهوازیه و بیشتر ماه‌های سال با بچه‌ها می‌ره اهواز؛ کیوان می‌گه: «منم به خاطر کاره که مجبورم تو این خراب‌شده بمونم. یه خرده دیگه پول جمع کنم می‌رم از این شهر.... می‌رم چن تا مغازه تو شهرستان می‌خرم و اجاره می‌دم... خانومم بیشتر دوست داره پیش مامانش باشه، پسرا رو بهونه می‌کنه، وگرنه اگه تهران باشه من صبحا نمیام مغازه، تا بعد از ناهار می‌مونم خونه کمکش می‌کنم.... الان که می‌بینی صبح تا شب اینجام به خاطر اینه که خونه حوصله‌م سر می‌ره.... یه خرده دیگه پول جمع کنم می‌رم از این شهر....»

«کجا می‌خوای بری؟ اهواز؟»

«نه.»

«پس می‌ری کاشان...»

«نه بابا... یه جایی همین اطراف تهران خوبه!»

ظاهرن پدر و مادر ثروتمندی داره و اوضاع خودش هم روبه‌راهه؛ قبلن مکانیک بوده اما الان رفته تو کار سیستم‌های پخش و باند و سایر ملحقات صوتی و تصویری اتومبیل؛ می‌گه مکانیک که بودم بیشتر مشتری‌هام کارمندای خسیس و بی‌اعصاب بودن، الان مشتری‌هام جوجه‌فُکُلی‌های بی‌غم و بی‌خیالن: پولش بیشتره، کارش راحت‌تره، دلارم که گرون بشه سودش می‌ره بالاتر.... معمولن روزا سرش خلوته و داخل مغازه داره با تبلتش سریال خارجی می‌بینه یا جنس سفارش می‌ده، اما بعدازظهر و شب سرش شلوغ می‌شه؛ من اگه باهاش کار داشته باشم مجبورم روزا برم پیشش.

یه بار ماشینم نزدیک تونل رسالت بی‌دلیل خاموش شد. حسابی مستأصل بودم. توی کیفم همه کارت ویزیتا رو نگاه کردم. مرتبط‌ترین کارتی که دیدم همون کارت مغازه کیوان‌سیستم بود که چند روز قبلش برام یه دستگاه پخش نصب کرده بود؛ وقتی با ناامیدی باهاش تماس گرفتم، چند تا سؤال پرسید و بعد از چند دقیقه مشکلم رو حل کرد؛ از اون روز هر وقت مشکلی برای ماشینم پیش میاد یا اگه بخوام یه مسافرت با ماشین برم، قبل از هر کاری می‌رم پیش کیوان که یه نگاهی بهش بندازه و ایراداشو پیدا کنه؛ اونم با این که خیلی وقته دیگه کار مکانیکی انجام نمی‌ده، با حوصله بهم توضیح می‌ده که چه اتفاقایی برای ماشین افتاده و اگه بتونه خودش درستش می‌کنه؛ همیشه خیلی اصرار داره که من کاملا بفهمم که از نظر مکانیکی، دقیقن چه بلایی سر ماشین اومده؛ مثلن فرض کنید بیست دقیقه طول می‌کشه که با مثال و آزمایش، دلایل به وجود اومدن مشکل رو بهم بفهمونه و پنج دقیقه طول می‌کشه که مسأله رو حل کنه! معمولن وقتی داره روی ماشین کار می‌کنه، با ماشین صحبت می‌کنه و ازش سؤال می‌پرسه: «برف‌پاکن‌هات که باید عوض شه ولی چرا برق پشت فرمونت نمیاد؟ خسته شدی؟ زیاد ازت کار کشیدن؟ شاید اگه باتری‌تو عوض کنم حالت بهتر شه ها؟ چی می‌گی...؟ علی‌آقا یه بار دیگه سوییچو روشن می‌کنی؟» می‌گه باید با ماشینا مهربون باشی و بتونی باهاشون حرف بزنی... با این که زیاد پیشش می‌رفتم و درباره همه چی با هم صحبت کرده بودیم، اما هیچ وقت به عنوان یه رفیق بهش نگاه نمی‌کردم، تا این که یه روز وسط کار کردن روی ماشینم پرسید: «حالا چرا نمی‌فروشی‌ش و یه ماشینِ کارکرده‌ی خوب نمی‌خری؟» جواب دادم: «می‌ترسم ماشین دست‌دوم بخرم، مثل همین هر روز خراب شه از کار و زندگی بی‌افتم...» اینو که شنید دست از کار کشید و سریع و جدی نگاهم کرد: «تا وقتی من رفیقتم واسه چی باید از خراب شدن ماشینت بترسی؟» شونه بالا انداختم، چشمامو گرد کردم و به اطراف نگاه کردم. همیشه وقتی می‌خوام بفهمم یه نفرو چقدر دوست دارم، روزی رو تصور می‌کنم که خبر مرگ اون شخصو بهم دادن و سعی می‌کنم بفهمم که چقدر ممکنه از شنیدن خبر مرگش ناراحت بشم. مثلن چن وقت پیش وقتی خبر فوت یکی از اقوام به گوشم رسید با خودم گفتم: «سنش زیاد بود و چون بازنشسته شده بود، به غیر از شعر خوندن توی خونه و غر زدن سر زنش کار دیگه‌ای نداشت و تا اون جایی که من خبر دارم افسرده و بدخُلق بود و بچه‌هاش ازش فراری بودن؛ الان که از دنیا رفته خدا رحمتش کنه، اما شاید واقعن بهتر بود زودتر بمیره.» به کیوان نگاه کردم که دوباره داشت با ماشین حرف می‌زد و سعی کردم شنیدن خبر مرگ کیوان رو تخیل کنم؛ گاهی دیدم که با آدمایی که از جلوی مغازه‌ش رد می‌شن خوش‌وبش می‌کنه؛ اگه یه خانم بدلباس یا بدحجاب از جلوی مغازه‌ش رد بشه، صداش می‌کنه و جلوش می‌ایسته، سرشو می‌ندازه پایین، چند کلمه‌ای باهاش صحبت می‌کنه، با لبخند ازش خداحافظی می‌کنه و برمی‌گرده داخل مغازه؛ چند بار دیدم که این کارو کرده و همیشه برام عجیب بوده، چون این جور کارا اصلن به روحیات و شخصیتش نمی‌خوره؛ وقتی با خانوما صحبت می‌کنه، مغازه‌دارای دیگه‌ی راسته از مغازه‌ها بیرون میان و منتظر نتیجه مکالمه می‌شن؛ بعدن کیوان برام تعریف کرد که گاهی بعضی از خانوما عصبانی می‌شن و بدوبی‌راه می‌گن، مغازه‌دارا هم واسه همین حواسشون جمع می‌شه که اگه احیانن یه خانمی دادوبی‌داد راه انداخت توی محله، هیچ صحنه‌ای رو از دست نداده باشن و به اصطلاح، دعوا رو تخمه‌خور کنن. البته اون طوری که متوجه شدم اهالی خوش‌حالن که کیوان اون جا مغازه داره. خیلی‌ها فکر می‌کنن که به خاطر تذکرهای محترمانه کیوانه که بچه‌ دبیرستانیا اون جا جرأت سیگار کشیدن ندارن و در مجموع حضور اراذل و اوباش توی محله کمتر شده (تعریف کردن داستانایی که از اهالی درباره این ماجراها شنیدم، خودش چند تا پومودوروی دیگه نیاز داره)؛ یه بار ازش پرسیدم مگه چی می‌گی به خانوما که عصبانی می‌شن؟ گفت بهشون می‌گم از نظر من وضعیت پوشش شما با عرف این محله تناسب نداره و باعث جلب توجه می‌شه، همین؛ بعدشم گفت: «علی‌آقا به نظرم آدما باید با هم مهربون باشن و بتونن با هم حرف بزنن!» من ازش نپرسیدم چرا، ولی ظاهرن چند ساله که با اعضای خونواده‌ش قهره و اون‌ها رو ندیده؛ می‌گه با پدر و مادر و برادرهام خیلی اختلاف دارم؛ معلومه که خیلی از این ماجرا ناراحته، دائماً سعی می‌کنه درباره‌ش صحبت کنه، اما من دوست ندارم درباره اختلافای خونوادگیش چیزی بدونم، واسه همین همیشه این جور موقع‌ها بحث رو می‌برم سمت خانومش و پسراش که می‌دونم همیشه خیلی دلتنگشونه؛ البته معمولن چیز زیادی درباره خانوم‌بچه‌هاش نمی‌گه، فقط می‌دونم که سن خانومش از خودش بیشتره و پدرش رو توی جنگ تحمیلی از دست داده؛ در واقع خانومش فرزندِ شهیده.