پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

احتمالن چون از شوهرش خیلی خوشگلتر بود و همه هم اینو می دونستن، به خودش این اجازه رو می داد که جلوی غریبه و آشنا اون طوری با شوهرش برخورد کنه؛ مدرکشو که از اون دانشگاه جادوغ آباد گرفت دیگه خدا رو بنده نبود... بعدم رفت تو کار نتوورک مارکتینگ و از فروش تی‌بگ و دمنوش و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه به دانشجوهای خوابگاهی تهران این قدر پول به جیب زد که دیگه شوهرشو قاطی آدما حساب نمی کرد؛ اسمش رها بود و ـ همه می دونستن ـ خیلی از شوهرش خوشگلتر بود؛ عاقبت از بند اون ازدواج هم رها شد البته.

رضا برنامه نویسه و به واسطه اوقاتی که با هم گذروندیم، نسبتن همدیگه رو می شناسیم؛ مجموعه ویژگی هایی که داره باعث شده فکرم مشغولش باشه و دنبال بهونه هایی بگردم که بیشتر باهاش رابطه داشته باشم و بشناسمش:

با این که رضا عینکی نیست، هر وقت می بینمش یاد پوسترای توی عینک فروشیا می افتم: چهره سینمایی و جذابی داره و بدون مبالغه از جذاب ترین مرداییه که تو زندگیم دیدم؛ البته همون طوری که به خودش هم گفتم، به نظر من خیلی لباس های خوبی برای پوشیدن انتخاب نمی کنه و با توجه به این که مجرده و با هیچ دختری هم رابطه نداره، قطعن توی این زمینه نیاز به مشاوره داره!

با وجود این که رضا آدم باهوش و نخبه ای نیست، اما ویژگی مهمی داره که باعث شده توی مراحل زندگیش، به شکل مرموزی موفق باشه: برنامه ریزی مافوق دقیق! و اصلن مبالغه نمی کنم. برنامه ریزی رضا واسه زندگیش همیشه من رو ـ به عنوان کسی که برای ساده ترین مسائل زندگی هم نمی تونه برنامه مشخص داشته باشه ـ حیرت زده می کنه. رضا برای سیگار کشیدنش هم برنامه مشخصی داره و ابعاد مختلفش رو بررسی کرده؛ چند ساله که هفته ای یک روز برای تفریح کردن از شهر خارج می شه و تا به حال چیزی نتونسته توی این برنامه خلل ایجاد کنه؛ نشون به اون نشون که همه جاده ها و شهرهای اطراف تهران رو عین کف دستش می شناسه و اماکن دیدنی اون ها رو بلده؛ همون طور که عارض شدم، ممکنه این مسأله برای من، که با همه انحای برنامه ریزی بیگانه و بعضا مخالفم، بیش از شما خواننده محترم، جذاب بوده باشه.


اگه با شخصیت عمه جوزفین توی ماجراهای ناگوار لمونی اسنیکت آشنا هستید، لازم نیست این پومودورو رو مطالعه کنید؛ نازنین همه اخلاقای عمه جوزفین رو به شکل رقیق شده ای توی خودش داره؛ معمولن توی مهمونیای فامیلی می بینمش؛ حدودن سی سالشه و رشته تحصیلیش معماری بوده؛ یادمه که از همون بچگیامون، همه خاندانمون حساب ویژه ای روی نازنین و هوش و پشت کارش باز کرده بودن و در کل، بر همگان واضح بود که قراره به زودی تبدیل بشه به یکی از مفاخر خانواده؛ تحصیلاتش رو توی دانشگاه های خوب و مدارج عالی، با نمرات ممتاز به پایان رسونده؛ توی مهمونی ها همیشه کنار مادرش می شینه و وقتی می خنده نفس کم میاره و تا چند ثانیه بعدش نفس نفس می زنه و اشکاشو پاک می کنه.

خواستگار زیاد داره ولی به هیچ وجه تن به ازدواج نمی ده: «خب مگه دیوونه ام؟ یه نگاه به آمار طلاق بنداز... اصن تو فامیل خودمون چن نفر هنوز طلاق نگرفتن یا دارن بی دردسر با هم زندگی می کنن...؟» و بعد وارد پوزیشنی می شه که جلوتر توصیف می کنم....

هیچ وقت با اتومبیل خودش جایی نمی ره و همه مسافرت های درون شهری و برون شهری رو با وسایل نقلیه عمومی انجام می ده: «خب مگه دیوونه ام؟ آمار سوانح و تلفات جاده ای توی وسایل نقلیه عمومی خیلی کمتر از وسایل نقلیه شخصیه....» و بعد بازوی مادرش رو می گیره و می ره توی وضعیتی که توی پاراگراف بعدی توصیف می کنم....

همون اوایل که از دانشگاه اومده بود بیرون وارد پروژه های بزرگ و معروف تهران شد و رزومه خوبی دست و پا کرد؛ اما بعد از یکی دو سال از همه فعالیت هاش دست کشید: «خب مگه دیوونه ام؟ همه فشار پروژه روی منه، اون وقت همه سود پروژه می ره تو جیب شرکت پیمانکار... پیمانکار فقط دنبال اینه که سر مهندسشو کلاه بذاره....» همیشه بعد از مطرح کردن دلایلش، در حالی که توی چشمات خیره می شه و می خنده، دو دستی بازوی مادرش رو نگه می داره و سرش رو به شونه مادرش تکیه می ده و منتظر می مونه که مادرش حرفش رو تأیید کنه....

الان نازنین یه دوربین عکاسی خریده و تنها فعالیتش اینه که تفننی عکاسی کنه.