پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

داش عباس قدبلنده، کچله، بوره و چشاش قهوه ای روشنه؛ خیلی از کارایی که می کنه واسه م عجیبه، اما کنارش که می شینم و به حرفاش گوش می دم، آرامش عجیبی می گیرم؛ زندگی و زن و بچه رو ول می کنه و می ره سوریه می جنگه؛ تقریبن هر دو ماه یک هفته ایرانه و بقیه ش سوریه س. فکر کردن درباره داش عباس من رو غمگین می کنه: یه بار با پروین می خواستیم بریم بیرون گردش؛ دختر کوچیک داش عباس رو هم با خودمون بردیم بگردونیم. توی راه، یکی از سی دی های چاوشی رو که پروین آهنگاش رو دوست داشت گذاشته بودیم و دو نفری با چاوشی می خوندیم. اون روز سعی کردیم حسابی به دختر داش عباس خوش بگذره؛ هر چی که خواست براش خریدیم و هر جایی که خواست بردیمش؛ بعدن مادرش برامون تعریف کرد که توی انشای مدرسه ش نوشته که دوست داره پدر و مادرش توی ماشین بشینن و با همدیگه آواز بخونن... فکر می کنم نوشتن درباره داش عباس کار من نیست.

اگه اشتباه نکنم، بین همه رفیقای همسن و سال خودم که تقریبا باهاشون صمیمی بودم و از نزدیک می شناختمشون، ابوالفضل از همه زودتر ازدواج کرد. ابوالفضل لاغر و مردنی بود و قد بلندی داشت؛ نسبت به قد و هیکلش روی سرش خیلی مو داشت و دیر به دیر سلمونی می رفت؛ همیشه لباس های چارخونه می پوشید و پیرهنش روی شلوارش بود؛ حتا همین الان عکس پروفایل تلگرامش هم یه چیزی تو همین مایه هاس؛ خیلی خیلی خوش اخلاق بود و هوای رفقا رو داشت. همیشه وقتی توی یه جمعی از ابوالفضل حرفی زده می شد، بعدش این سؤال توی جمع مطرح می شد که «ابوالفضل چه طوری این قدر بچه خوبیه؟» 
ابوالفضل خیلی اهل مطالعه بود و همه جور کتابی هم خونده بود؛ یه بار من و چند نفر دیگه از بچه ها رو دعوت کرده بود خونه شون که با همدیگه کتاب بخونیم (!)؛ اولین بار بود که می رفتیم توی خونه شون؛ یه خونه ویلایی بود که زیرزمین خونه رو در اختیار ابوالفضل قرار داده بودن: یه زیرزمین چهل پنجاه متری رو تصور کنید که کفِش رو کامل فرش پهن کرده بودن و اطرفش هم دور تا دور، قفسه های بلند کتاب بود. یه گوشه از زیرزمین که نور بیشتری داشت، یه میز مطالعه و یه کامپیوتر رومیزی بود؛ اون جا درباره همه چی مطالعه می کرد، به خیلی از نرم افزارهای رایانه ای مسلط شده بود و اون موقع ها که ما توی کوچه و خیابون شیلنگ تخته پرت می کردیم، اون توی جلسات نقد کتاب و تحلیل فیلم شرکت می کرد. 
پدر ابوالفضل خلبان بود و خیلی مأموریت های خارج از کشور می رفت. ابوالفضل معماری دانشگاه تهران قبول شد و همون سال اول دانشگاه عروسی کرد؛ برای ما که مهم ترین مسأله زندگی مون توی اون دوره این بود که چطوری می تونیم توی بازی فیفا ضربه کاشته ها رو گل کنیم، خیلی جالب بود که یکی از رفقامون این قدر زود ازدواج کرده و برای همین هر وقت می دیدیمش، درباره عروسی و زندگی مشترک سؤالای زیادی ازش می پرسیدیم؛ اون هم خیلی از زندگی مشترک برای ما چیزای خوبی تعریف می کرد؛ مثلا یادمه یه بار به من می گفت: «فلانی! من نمی دونم حس خوب زندگی مشترک رو چطوری برات تعریف کنم؟ نمی دونی وقتی همسرت بهت می گه ابوالفضل، تو تا حالا کجا بودی؟ چرا این قدر دیر اومدی توی زندگی من؟ چه احساسی بهت دست می ده...» 
ابوالفضل بیست سالش بود که بچه ش به دنیا اومد؛ اسم بچه رو علیرضا گذاشته بودن. هیچ نوزادی رو ندیدم که موقع تولدش اندازه علیرضا «مو» روی سرش داشته باشه؛ بعد از این که عروسی کردم، چند بار خونه همدیگه رفت و آمد کردیم و چند بار هم بیرون قرار گذاشتیم و با هم رفتیم گشت و گذار. همسر ابوالفضل که با خانوم من صمیمی شده بود، سفره دلش رو براش باز کرده بود و بهش گفته بود که نسبت به اوایل ازدواجشون چقدر توی رابطه شون شکاف ایجاد شده...
هیچ وقت ندیده بودم ابوالفضل سرش رو با چیزای الکی گرم کنه یا وقتش رو با چیزی تلف کنه؛ همیشه همه چی توی زندگیش مشخص بود و همه کارها رو با هدف معینی انجام می داد؛ من خبر داشتم که از طرف ارگان دولتی فلان و مؤسسه خصوصی بهمان، بهش پیشنهاد کار دادن و قبول نکرده؛ رک و صریح بود و نظرش رو خیلی مشخص درباره هر موضوعی بیان می کرد؛ وقتی می دید ما داریم با لپتاپ فیفا بازی می کنیم تعجب می کرد که چه طوری دلمون میاد عمرمون رو پای بازی هدر بدیم؛ آخرین باری که اومده بود خونه مون، به وضوح فکرش درگیر بود؛ اومد دسته بازی رو از من که داشتم با یکی از مهمونای دیگه بازی می کردم گرفت و تا وقتی که قانون «برنده به جا» رو براش توضیح نداده بودیم، به کسی نداد.
من ابوالفضل رو خیلی دوست دارم و باید اعتراف کنم که از معدود انسان هاییه که هر وقت می بینمش بهش حسودیم میشه. گاهی اوقات وقتی پیشش می شینم و به صحبت هاش گوش می دم، از خودم می پرسم اگه تراکم آدمایی که شبیه ابوالفضل هستند توی دنیا خیلی بیشتر بود، دنیا چه شکلی می شد؟

پسردایی محمد چند سالی از من بزرگتره؛ رشته دانشگاهیش مهندسی کامپیوتر بود، اما بعد از این که درسش تموم شد، با چند تا از همکلاسی ها و رفقاش یه گروه تشکیل دادن و به صورت تخصصی کارای فنی ساختمون رو انجام می دادن؛ کارش رو دقیق و ارزون انجام می داد و برای همین همیشه هزار تا کار رو سرش ریخته بود؛ خیلی زود پولدار شد: توی سن بیست و چهار سالگی خونه و ماشین خریده بود و برای ازدواج هم احساس آمادگی می کرد؛ خودش چند نفری رو توی آب نمک خوابونده بود و خونواده ش هم چند نفری رو زیر نظر داشتن؛ اما دو تا پا شو کرده بود توی یه کفش و می خواست با یه خانومی که بیست سال ازش بزرگتر بود و دو تا بچه داشت ازدواج کنه.

توی یه پومودورو نمی تونم درباره اون خانوم هم توضیحات کامل بدم: دو تا دختر قد و نیم قد داشت و شوهرش توی تصادف از کمر قطع نخاع شده بود؛ به اذعان خود محمد، به خاطر محمد از هم جدا شده بودن؛ طبق شنیده ها شوهر خانومه موقع طلاق اجازه نداده بود که خانومه سرپرست بچه هاش باشه و خودش سرپرستیشون رو قبول کرده بود؛ واقعا کسی نمی دونه چی بین اونا گذشته؛ محمد بالاخره با وجود همه مخالفت ها باهاش ازدواج کرد. 

دایی من (ینی پدر محمد) که با ازدواجشون مخالف بود اصلا توی مراسم مختصری که گرفته بودن شرکت نکرد؛ بقیه اعضای خونواده ش هم دل خوشی ازش نداشتن ولی به خاطر حال بد دایی، خیلی مخالفتشون رو ادامه ندادن. دایی بعد از مراسم ازدواج، هیچ وقت با هیچ کدومشون صحبت نکرد و به خونه شون نرفت، تا این که یه پسر خوشگل و با نمک به دنیا آوردن و دوباره همه با هم آشتی کردن و همه چی به روال سابق برگشت!

اون روزایی که فکر می کردم همه چی توی خونواده شون درست شده، یه روز وقتی از جمع خونوادگی جدا شده بودیم، پسردایی محمد سفره دلش رو برام باز کرد: می گفت عین سگ پشیمونه از انتخابی که کرده؛ معلوم شد که داره دادگاه خانواده می ره و احتمالن به زودی از همدیگه جدا می شن؛ خیلی وقته که ازشون خبری ندارم؛ دوست ندارم خبری ازشون به گوشم برسه؛ نه از خودشون و نه از پسربچه کوچیکشون که نمی دونم کدومشون قراره سرپرستش بشه.