پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

چند سال پیش موقعی که دانشجوی ارشد بودم، این داستان واقعی رو درباره محسن نوشتم؛ خیلی خلاصه ش کردم و این جا گذاشتم:

محسن، همکلاسی و دوست من است؛ یک سال و چند ماه است که مسیر تهران تا محمودآباد را به قصد شرکت در کلاس‌های دانشگاه با هم طی می کنیم؛ از همان ملاقاتِ اول که با یکدیگر همکلام شدیم، قرارمان را گذاشتیم: یک هفته، من اتومبیل پدرم را می آورم، یک هفته او اتومبیل خودش را می آورد که البته مدلش از مدل اتومبیل پدر من بالا تر است؛ می گوید قرار است اتومبیلش را بفروشد و اتومبیل دیگری بخرد؛ زیرا اتومبیل دویست‌وپنجاه میلیون تومانی اش، دلش را زده است؛ می گوید تنها دلخوشی اش در این دنیا، «ماشین بازی» است. محسن، پدرِ یک پسر ده ساله است؛ با این که چند سال از من بزرگ تر است اما به نظر من خیلی آدم قابل اعتمادی نیست؛ به هر حال وقت گذراندن با او برای من لذت بخش است. 
املت بین راه واقعاً می چسبد و از همان ابتدای دانشگاه، برای ما تبدیل به برنامة ثابتی شد که برایش برنامه ریزی می کردیم. یادم می آید وقتی داشتیم برای تأخیر حضور در یک کلاس برای استاد بهانه می آوردیم، گفتیم که خُب استاد! راهِ ما که از تهران می آییم کمی دورتر است، شما باید مراعات حال ما را بکنید. استاد پرسید: «مگر از تهران تا این جا چند ساعت راه است؟» جواب دادم: «چهار ساعت با اتومبیل شخصی.» استاد فوراً پرسید: «چهار ساعت یا سه ساعت و نیم؟» من هم فوراً پاسخ دادم: «استاد! با احتساب املت بین راه، چهار ساعت...» استاد خندید و تأخیر ما را عفو کرد.  
با وجود همة حرف هایی که در راه برگشت از دانشگاه پشت سرش می زنیم، استاد خیلی بدی نیست. یک بار در کلاس از مسافرت هفتگی ما از تهران تا محمودآباد، برای تبیین یک بحث استفاده کرد: 
«شما قصد سفر به این شهر را می کنید. سوار اتومبیل می شوید و حرکت می کنید. پس از مدتی، جایی کنار می زنید و می ایستید.» 
به من و محسن نگاهی انداخت و با خنده ادامه داد: 
«ممکن است برای صبحانه، املت یا یک فنجان چایی بخورید؛ یا فقط از منظره استفاده کنید و دوباره به حرکت ادامه دهید؛ چرا این کارها را می کنید؟ زیرا در مسیر رسیدن به مقصد که شهر محمودآباد است، خسته شده اید و نیاز به استراحت دارید؛ این، البته یک مسأله فیزیکی است؛ همین موضوع دربارة روح انسان هم صدق می کند. انسان با هنر و ادبیات، در مسیر رسیدن به اهدافش، انگیزه و انرژی پیدا می‌کند؛ غایت پرداختن به هنر و ادبیات همین است. روح انسان نیاز به نرمش دارد....»
محسن دکمه ای را فشار می دهد، رادیو قطع می شود و بلندگوها شروع به پخش کردن موسیقی های داخل دیسک می کنند؛ با کف دستش چشم هایش را فشار می دهد و می گوید که اگر آب و هوا صاف باشد و کسی در اتومبیلش نباشد، این مسیر را سه ساعته می آید؛ می گوید که رعایت حال سرنشینان را می کند و خیلی با سرعت در جاده حرکت نمی کند. من خودم اگر تنها باشم، بر خلافِ محسن، احتمالاً مسیر را پنج ساعته می آیم: یادم می‌آید یک روز زمستانی مثل همین امروز، در حال بازگشت به تهران بودم. به خاطر بارش شدید باران، جاده را سیلِ آب فرا گرفته بود. بومیان منطقه، بریدن درخت های اطراف شهرها را دلیل جاری شدن سیل به داخل شهر می دانستند. با سرعت خیلی کم به رانندگی ادامه دادم تا از آن منطقه خارج شدم. معروف است که جاده چالوس سرسبزتر و زیباتر از جاده هراز است؛ اما آن روز، وارد جاده هراز که شدم، ابرها سفیدِ سفید بودند. کوه، زمین و دره سفیدِ سفید بودند و جاده سفید و نقره ای بود. آسمان و زمین انگار به هم دوخته شده بودند. پیاده شدم و چند دقیقه ای منظره را خیره ماندم. روشنایی بیش از اندازه برف ها، چشم هایم را آزار می داد؛ با این حال، آرامشی وصف ناپذیر، وجودم را فرا گرفته بود. فقط وقتی از فرط سرما دندان هایم به هم می خورد، توانستم از منظره جدا شوم و به داخل اتومبیل نقره ایِ پدرم برگردم....
محسن به سکوت عادت ندارد. یا با سؤال های بیهوده از آدم حرف می کشد و یا خودش از خاطراتش می گوید. همین الآن هم در حال غُر زدن دربارة کیفیت پایین فضای آموزشی دانشگاه است. گاهی اوقات داستان های جالبی از زندگی خودش تعریف می کند. ظاهراً پیش از این که پیشة «معماری و عمران» را برگزیند، شغلش یافتن معادن مختلف در نقاط مختلف ایران بوده است. مسیرهایی که در آن ها در جست و جوی معادن کاوش می کرده است، اغلب کوهستانی و بیابانی بوده اند و جاده ای وجود نداشته که بتوان با اتومبیل در آن طیِ مسافت کرد؛ یعنی بیشتر اوقات مجبور بوده است که برای آشنایی با منطقه، ساعت ها پیاده روی کند. یک بار ماجرای گم شدنش در یکی از بیابان های اطراف قم را این گونه تعریف می کرد:
«معمولاً برای یافتن معادن، از یکی از دوستانم درخواست می کردم که با من همسفر شود؛ اما آن روز، کسی فرصت نداشت همراه من بیاید: تنها بودم. به منطقه که رسیدم، تا آن جا که جادة خاکی وجود داشت با همین ماشین رفتم. اوایل صبح بود و خورشید در حال بالا آمدن بود. تا ظهر منطقه را گشتم. آبی که برای جلوگیری از تشنگیِ کشندة بیابان همراهم آورده بودم، تمام شده بود. به هدفی که می خواستم نرسیده بودم و بسیار خسته شده بودم. 
آرام آرام خستگی و تشنگی بر من غلبه کرد. مسیر طولانی بود. قصد بازگشت به سمت اتومبیل کردم، اما هر چه گشتم، مسیر بازگشت را نیافتم. متوجه شدم که در این بیابانِ بی انتها گُم شده‌ام. گرمای آفتابِ تابستان، تشنگی، خستگی و نا اُمیدی، طاقت را از بین می بُرد. گمان می‌کردم به انتهای زندگی خود رسیده ام. مجنون شده بودم و فریاد می زدم، اما هیچ کس در بیابان نبود. از فرط گرما، همة لباس ها را از تن درآوردم تا اندک باد بیابان، تنِ عورم را خنک کند. دقایقی گذشت و من همچنان مشغول پیاده روی کورکورانه بودم. سعی می کردم آرامش خود را حفظ کنم. به جایی از منطقه رفتم که ارتفاع بلندتری داشت. 
نشستم و زانوهایم را بغل کردم. لُختِ لُخت بودم. چند دقیقه را در تمرکز و تفکر سپری کردم که شاید بفهمم از کدام مسیر حرکت کرده ام که به این جا رسیده ام. بخشی از لباس هایم را زیر انداز کرده بودم و بخشی دیگر را کنارم قرار داده بودم. حجم بدنم و لباس هایی که روی زمین گذاشته بودم، سایه ای پیوسته را روی زمینِ گرم بیابان تشکیل داده بودند. احساس ناامیدی می کردم و در تلاش بودم که با این احساس مبارزه کنم. 
ناگهان حضور موجودی را در کنار خود احساس کردم. سر چرخاندم و دیدم که موجودی شبیه سمندر، آرام آرام به سمت من می آید؛ سمندر، حدوداً بیست سانت طول داشت، طرح پوستش خال خالی بود و روی آن، رنگ های نارنجی و زرد و قهوه ای دیده می شد؛ به آهستگی خود را به اندک سایة تشکیل شده از بدن و لباس های من رساند و همان جا متوقف شد؛ در نظر من، موجودی بسیار زیبا و ظریف جلوه می نمود. موجودِ بی پناه، از آفتاب سوزان بیابان، به سایه ای موقت پناه آورده بود. با دیدن سمندر و مقایسة امید و ارادة او با خودم، به وجد آمدم و تصمیم گرفتم که هر طور که هست خود را به اتومبیل برسانم و به زندگی معمولی برگردم و البته این بار، قدر زندگی را بیشتر بدانم. لباس زیرم را روی سمندر انداختم، جانور را در آن پیچیدم و لباس را گرة آرامی زدم، به گونه ای که مجال نفس کشیدن داشته باشد: تصمیم گرفتم سمندر را به عنوان یک پدیدة الهام بخش، تا پایان زندگی، نزدِ خود نگاه دارم. 
بقیة لباس‌هایم را تن کردم و به سمت اتومبیل رهسپار شدم. با عزم و ارادة راسخ، مسیر خود را یافتم و چند ساعت بعد، به همراه سمندر، به خانه رسیدم. جانور را در نورگیر ساختمان، تنها فضای سبزِ محصورِ آپارتمانمان قرار دادم؛ جایی که فکر می کردم به خاطر وجود آثاری از طبیعت، به محیط زندگی خودش شبیه تر باشد. چند روز بعد، از نوع خورد و خوراک و رفتار سمندر متوجه شدم که اوضاع خوبی ندارد. مدت زیادی سپری نشد که سمندرِ بیچاره جان به جان آفرین تسلیم کرد. اتفاقاً یکی از اقوام که در رشتة جانورشناسی تحصیل می کرد، همان روزها به خانة ما آمده بود و تصادفاً با جنازة سمندر مواجه شده بود. بسیار شگفت زده و عصبانی شده بود؛ از من خواست که دربارة آن توضیح بدهم؛ من هم ماجرا را برایش واگویه کردم؛ دقایقی بعد مرا متوجه دلیل عصبانیتش کرد: معلوم شد که موجود زیبایی که به تهران تبعید کرده بودم، در اصل سمندر خالدار قیصری نام داشت و ظاهراً از آخرین بازماندگان گونة خودش بوده که منحصراً در ایران یافت می شود؛ کارشناس خبره ای که حالا دیگر مرا بازجویی می‌کرد، بعد از پرسیدن چند سؤال به این نتیجه رسید که به احتمال زیاد، جانور نتوانسته خود را با آب و هوای زیست بوم جدیدش مطابقت دهد و برای همین هم از خوردن و به ویژه آشامیدن آب امتناع می کرده است.... البته هم اکنون سمندرِ بیچاره در خدمت دانش بشری قرار گرفته است و در یکی از آزمایشگاه های دانشگاه تهران به خوبی نگهداری می شود....»
محسن داستان های زیادی از زندگی خود را برایم تعریف کرده است؛ خاطراتش را می توانم این گونه دسته بندی کنم: خاطرات زمان نوجوانی اش که راننده وانت بوده و بار حمایل می کرده است؛ خاطرات زمان دانشجویی و آشنا شدن با همسرش در دانشگاه؛ خاطرات مربوط به زمان معدن یابی؛ خاطرات زمان کابینت و ام. دی. اف. کاری؛ خاطرات مربوط به طلاقِ عاطفی با همسرش؛ خاطرات مربوط به فعالیت های هنری و نمایشگاهی و در نهایت، خاطرات مربوط به بساز بفروشی یا به قول خودش، معماری و عمران.... اما در میان همة این خاطرات و داستان‌هایی که در این پنجشنبه ها شنیدم، ماجرای سمندر از ذهن من پاک نمی‌شود. جدا از این که محسن تا چه حد نمک داستان را زیاد کرده باشد ـ که معمولاً زیاد می کند ـ به هر حال این جانور بی چاره، محکوم به غربت حاصل از جدایی از وطن می شود و بعد در تشنگی و گشنگی از دنیا می رود. همواره با سمندرِ مظلوم، نوعی احساس همدردی می کنم.

امیر سینما می خوند؛ یکی دو سال که از دانشگاه می گذره می فهمه که از سینما فقط تخمه شکستن پای فیلمای رزمی رو دوست داشته و این طوری می شه که تغییر رشته می ده میاد معماری و با ما همدوره می شه؛ هیکل درشتی داشت و خیلی خوب صحبت می کرد؛ مثل خیلی از بچه های معماری اهل سینما و موسیقی بود و روابط عمومی بالایی داشت؛ همه اعضای خونواده ش فرانسه بودن و با مادربزرگ تنهاش توی تهران زندگی می کرد؛ عاشق انیمیشن عصر یخبندان بود و وقتی می خواست خودشو واسه نامزدش لوس کنه با اون هیکلش، صداشو مث یکی از شخصیت های عصر یخبندان نازک می کرد؛ همون اوایل نامزدش چند بار اومد دانشگاه تا به همه دخترای دوره مون بفهمونه که امیر صاحب داره. من و امیر چون مسیرمون تا خونه تقریبا یکی بود خیلی با هم رفیق شده بودیم.

دانشگاهمون نمایشگاه اختراعات و محصولات دانشجویی برگزار کرده بود. من و امیر داشتیم توی نمایشگاه می چرخیدیم که یکی از محصولات خیلی توجهمون رو جلب کرد: یه شطرنج تاشو بود که مهره های مغناطیسی داشت؛ این قدر نازک بود که راحت لای یه کتاب جا می گرفت؛ ویژگی اصلی شطرنجه که اون رو تبدیل می کرد به یه اختراع این بود که شما می تونستی هروقت که خواستی اون رو ببندی و بعدا، بدون این که جای مهره ها تغییر کرده باشه بازش کنی؛ امیر گفت بخریمش که توی مترو حوصله مون سر نره؛ قیمتش دو هزار تومن بود.

کارمون شده بود شطرنج بازی کردن. توی مترو بازی رو شروع می کردیم و وقتی می رسیدیم به مقصدمون، از قطار پیاده می شدیم و روی سکو بازی رو ادامه می دادیم. توی حیاط دانشگاه بازی رو شروع می کردیم و سر کلاس ها، دور از چشم اساتید بازی رو ادامه می دادیم. شطرنج برای من و امیر از سرگرمی به یه رقابت خیلی جدی تبدیل شده بود. امیر کتاب های آموزش پیشرفته شطرنج می خوند و توی مسابقات شطرنج دانشگاه شرکت می کرد؛ من برای این که بازیم بهتر شه با کسایی مثل "محسن اعتیاد" که فکر می کردم بازیشون از من بهتره بازی می کردم. محسن اعتیاد در تمام طول بازی سیگارش روشن بود و هر وقت یکی از مهره های من رو می زد، می خندید و سر تکون می داد.

یادمه آخرای دوره مون که کلاس های کمتری با هم داشتیم، رابطه امیر و نامزدش به هم خورد و از همدیگه جدا شدن. توی همدوره ای هامون یه دختری به اسم بهار بود که همسن و سال امیر بود و اون موقع ها زیاد دور و ور امیر می دیدمش. یه روز به امیر گفتم چند تا آهنگ خوب واسم بلوتوث کنه؛ وقتی آهنگ ها رو گوش دادم و دیدم که همه آهنگا درباره فصل بهاره، متوجه شدم که قضیه جدیه.

چهار پنج سال بعد از آخرین باری که همدیگه رو دیدیم بهش زنگ زدم؛ گفتم که عروسی کردم، اونم عقد کرده بود؛ دوست داشتم ازش بپرسم بالاخره با کی ازدواج کرد؟ اما به جاش پرسیدم که از بچه ها خبر داره یا نه؟ گفت از پسرا به غیر از محسن اعتیاد از کسی خبر نداره اما به واسطه خانومش از دخترای همدوره مون بی خبر نیست؛ اومدم بهش بگم که پس بالاخره با بهار ازدواج کردی؟ اما ترسیدم که با اونم به هم زده باشه و با یکی دیگه از همدوره ای ها ازدواج کرده باشه! به جاش دعوتش کردم یه روز با خانومش بیاد خونه مون شطرنج بازی کنیم.

ماجرای بهنام شاید جدی ترین داستانی باشه که این جا می نویسم. البته توقع نداشته باشید که یه داستان عجیب و غریب جنایی بخونید؛ این ماجراها بخش هایی از اتفاق هایی هستن که واقعن توی زندگی بهنام اتفاق افتادن و من برای جذاب تر شدن داستان چیزی بهش اضافه نکردم. تا اون جایی که من می دونم، بزرگترین و تأثیرگذارترین کاری که بهنام توی زندگیش کرد، خودکشی بود و برای همین داستان رو به دو قسمت قبل از خودکشی و بعد از خودکشی تقسیم کردم:

قبل از خودکشی:
وقتی یازده سالش بود پدرش توی دریا غرق می شه؛ اون موقع ها توی قشم زندگی می کردن؛ بهنام بعد از فوت پدرش چند ماه توی خیابون ها و گرم خونه های شهرداری زندگی می کرده چون مادرش دیگه قبولش نمی کرده و اعتقاد داشته که فامیل های همسر مرحومش باید مسئولیت بهنام رو بپذیرن.
بهنام بعد از این که چند بار توی فامیل دست به دست می شه، بالاخره به یکی از عمه هاش سپرده می شه که پولدارتر از سایر اقوام بود، توی تهران زندگی می کرد و هم محله ما بود؛ بدین طریق، اسباب رفاقت من و بهنام فراهم شد؛ درباره گذشته ش هیچی به من نمی گفت ولی از احساساتی که داشت خیلی صحبت می کرد؛ این که چقدر دلش می خواد مثل همه بچه ها با مادر خودش زندگی کنه و البته این که چقدر خونواده عمه شو دوست داره؛ بهترین روزای زندگیش روزایی بود که با مادرش چند دقیقه تلفنی صحبت می کرد؛ مادرش ماهی یک بار به دیدنش میومد و به هیچ کس آدرس محل زندگیشو نمی داد. من صمیمی ترین دوست بهنام بودم و با حوصله به حرفاش گوش می دادم.
هم سن و سال من بود؛ اون موقعی که دبیرستانی شدیم همون زمانی بود که تلفن همراه تازه همه گیر شده بود؛ بهنام هم به هر زحمتی که بود یه سیمکارت جور کرده بود. با ورود تلفن همراه به زندگی بهنام، سبک زندگیش تغییر کرده بود: هر وقت دوست داشت با مادرش تلفنی صحبت می کرد و مهمتر از اون، دیگه تماس هاش با آدم های مختلف از نظارت عمه نگران و دلسوزش خارج شده بود؛ هفته ای چند بار با هم بیرون می رفتیم، تقریبن هر وقت پیش من بود با مادرش تماس می گرفت و به زعم خودش لذت مکالمه با مادرش رو با من به اشتراک می ذاشت؛ یادمه بیشترین چیزی که به مادرش می گفت این بود که چقدر دوسش داره و چقدر دلش می خواد بتونه بیشتر بره پیشش.
محبتی که نیاز داشت رو از اطرافیانش دریافت نمی کرد؛ عاشق دختری شده بود که طبقه پایین خونه عمه ش زندگی می کرد و چند بار باهاش سلام علیک کرده بود؛ بعد از یه مدتی رابطه شون با هم بیشتر شده بود و شماره رد و بدل کرده بودن و من مجبور بودم علاوه بر شنیدن مکالمه های بهنام و مامانش، هر دفعه مکالمه چرت بهنام و این دختره، که از قضا خواهر یکی از خواننده های معروف زیرزمینی هم بود و طبیعتا بزرگترین افتخار زندگیش هم همین بود رو گوش بدم.
بهنام زیاد درباره من با دوست دخترش صحبت کرده بود؛ یه روز که داشت تلفنی باهاش صحبت می کرد و منم تو عوالم خودم بودم، یه دفه گوشی رو داد به من و گفت که با من کار داره؛ اگه اشتباه نکنم اسمش غزل یا غزال یا یه حیوون دیگه ای بود؛ بهم گفت که بهنام رابطه رو جدی گرفته و می خواد بیاد خواستگاری و خیلی جدی ازم خواست که یه جوری بهنام رو منصرفش کنم....
همون موقع برای بهنام توضیح دادم که ماجرا از چه قراره؛ گفت که خودش می دونه و به خاطر همین موضوع می خواد خودکشی کنه! دست کرد تو جیبش و چند تا بسته قرص که نمی دونم از کدوم گورستونی گیر آورده بود دراورد و گفت که اینا چهارصد تا قرص خواب آوره....
یادمه اون موقع ها شبکه چهار سیما یه برنامه ای داشت به اسم سینما و ماورا که هفته ای یک بار پخش می شد و معمولن یه فیلم سینمایی متفکرانه پخش می کرد و بعدش فیلم رو تحلیل و نقد می کرد و من بدون استثنا هر هفته این برنامه رو که سه چهار ساعت هم بود نگاه می کردم. اون موقع که بهنام قرص ها رو از تو جیبش دراورد من با خودم گفتم که باید برم خونه، چون قراره فیلم سینمایی مکعب از سینما ماورا پخش بشه و همین کار رو هم کردم.
بهنام به دوست دخترش زنگ زد و باهاش دعوا کرد و همونطوری که قوطی قرص ها رو توی دستش تکون می داد، هرچیزی درباره خودکشی به من گفته بود، به اونم گفت؛ وقتی قطع کرد ازش پرسیدم که داره شوخی می کنه یا قضیه جدیه؟ خندید و گفت که شوخیه.
خیالم راحت شد. رفتم خونه و بعد که فیلم و تحلیلش رو کامل دیدم از خودم پرسیدم اگه نمی خواسته خودشو بکشه اون همه قرص همراهش چی کار می کرده؟ به موبایلش زنگ زدم ولی یکی دیگه از بچه محلامون که بایاش دکتر بود جواب داد؛ گفت بهنام رو بیهوش روی زمین تو محله پیدا کردن و با پدرش دارن می برنش درمانگاه... یه شب توی اورژانس بود و بعد به بیمارستان منتقلش کرده بودن؛ بعد از حدود یه هفته به هوش اومد و من و چند تا از دوستای مشترکمون رفتیم عیادتش؛ مادرش هم اون جا بود و بعد از این که متوجه شد من همون کسی هستم که بهنام همیشه ازش تعریف می کرده، شماره تلفنم رو ازم گرفت. بهنام هیچ کدوم از ماها رو یادش نمیومد؛ دکترا گفته بودن که ممکنه چند هفته طول بکشه که حافظه ش برگرده؛  وقتی از بیمارستان برگشتم مادرش باهام تماس گرفت و ازم پرسید که دلیل خودکشی بهنام چی بوده؟ تئوری خودش این بود که به خاطر دختره بوده ولی من بهش گفتم که بهنام بیشتر از هر چیزی دوست داره که با تو زندگی کنه....
خب... بهنام پسر جسور و باهوشی بود؛ قد بلندی داشت و هیکلی نحیف و باریک؛ خوش صحبت و شوخ بود و همیشه پر از ایده و انرژی. با هیچ کس به غیر از بهنام نمی تونستم نصف شب از شیب عجیب و غریب استادیوم آزادی بالا برم، از دیوارهای طبقه بالاش بپرم داخل ورزشگاه و چند ساعت توی تاریکی محض استادیوم آزادی، روی صندلی هاش بشینم و به چمنای ورزشگاه نگاه کنم....
قبل از این که قرص ها رو بخوره، چند نفر رو در جریان تصمیمش و حتا زمان و مکان اجرای خودکشی می ذاره، که اتفاقا یکی از اون ها پدرش پزشک بیمارستانه؛ بعد با دوست دخترش دعوا راه میندازه و گوشی رو می ده به من که تو جریان دعوا قرار بگیرم؛ احساس می کردم داره با همه مهره هایی که اطرافش هستن یه بازی خطرناک می کنه که به هدفش برسه... وقتی برای اولین بار بعد از به هوش اومدنش توی راه بیمارستان بودم، تصمیم داشتم اگه شد درباره این موضوع ازش سؤال کنم؛ وقتی دیدم که می گن حافظه شو از دست داده، احساس کردم که وسط یکی از فیلمای سینما ماورا هستم و ناخوداگاه شروع کردم به بررسی ماجرا: تقریبن مطمئن بودم که داره فیلم بازی می کنه....

بعد از خودکشی:
با این که نقشه های بهنام اون طوری دوست داشت پیش نرفته بود، اما به هدفش رسید: مادر بهنام قبول کرده بود که با همدیگه زندگی کنن تا شخصا مراقب بهنام باشه.
بهنام از محله ما رفته بود به جایی که ما نمی دونستیم، اما خوشحال بودیم که داره با مادرش زندگی می کنه. بعد از چند ماه بهم زنگ زد و گفت که با مادرش تو یه خونه توی محله فرمانیه زندگی می کنن و فلان روز که نه مادرش خونه س و نه حاجی (!) می تونیم با بچه ها بریم اون جا ببینیمش؛ آدرس خونه رو بهم داد. به دو تا دیگه از دوستای بهنام زنگ زدم و قرار شد سه نفری بریم خونه شون؛ هیچ کدوم از ما تا اون موقع فرمانیه نرفته بودیم.
خونه ای که توش زندگی می کرد مجلل ترین خونه ای بود که تو زندگیم دیده بودم؛ حتا توی فیلما و سریال ها هم خونه ای به اون بزرگی و زیبایی ندیده بودم؛ آشپزخونه ش حداقل هشتاد متر بود و یه بوفه بیست متری پر از ظرف های تزیینی داشت. خونه دوپلکس بود و باغ و استخر داشت. دوزاریمون افتاده بود که مامان بهنام با حاجی ازدواج کرده ولی به روی خودمون نیاوردیم. 
بهنام ما رو برد توی یکی از اتاق های طبقه بالا؛ یه اتاق بیست سی متری بود که اطرافش رگال های کت و شلوار چیده شده بود؛ گفت یکی از اینارو ببریم بازار تجریش بفروشیم و شام بریم بیرون؛ حدود یه ماه بعدش بهنام بهم زنگ زد و گفت که از اون خونه رفتن یه خونه دیگه توی محله الهیه؛ متوجه شدم که مادر بهنام از طریق ازدواج موقت زندگیشو می گذرونه.
دبیرستانمون که تموم شده بود بهنام بهم گفت که مادرش بهش پول زیادی داده که از ایران بره مالزی و اون جا ادامه تحصیل بده؛ رفت مالزی و ما از طریق فبسبوک با هم در ارتباط بودیم؛ اون جا قرار بود درس بخونه ولی استعدادش رو توی کلاس های بوکس پیدا کرد و چند سال بعد هیکلی به هم زد و مربی بوکس شد؛ به خاطر هیکل و چهره جذابش مدل عکاسی و لباس برندها و فروشگاه های معروف مالزی شد و همون موقع ها برگشت ایران. وقتی برگشت ایران، به خاطر این که زبان انگلیسیش خیلی خوب شده بود، تونست مسئول عقد قراردادهای خارجی یکی از برندهای لوازم صوتی و تصویری ایرانی بشه؛ درآمدش توی ایرن خیلی زیاد بود و زمان زیادی نگذشت که تونست یه باشگاه بوکس تأسیس کنه؛ درآمدی که از راه باشگاه به دست می آورد این قدر زیاد بود که بیخیال شغل اولش می شه و تمام وقت به کارای باشگاه رسیدگی می کنه.
من حدود یه سال پیش توی عروسی یکی از دوستای مشترکمون، بهنام رو دیدم؛ کاملا مست بود؛ بهم گفت که از وقتی اومده ایران داره دنبال من می گرده و خیلی کنجکاو بوده که ببینه من به کجاها رسیدم؛ خیلی تعجب کردم چون پیدا کردن من اصلن سخت نبود... به هر حال، خوش حال شدم که به یادم بوده؛ بهم گفت که حالا که پیدام کرده دیگه نمی خواد گمم کنه و ازم خواست که شماره موبایلمو بهش بدم؛ شماره رو براش خوندم و اون توی گوشیش وارد کرد؛ بهش گفتم یه میسکال بندازه که منم شماره شو داشته باشم؛ روی صفحه موبایلش آیکون تماس رو لمس کرد و همون موقع متوجه شدیم که از قبل شماره من توی فهرست مخاطبینش ذخیره داشته! بهش گفتم انگار خیلی جاهای مناسبی دنبالم نگشتی؛ موقع قهقهه زدن بوی گندی از دهنش خارج می شد....
یکی دو هفته پیش توی تلگرام بهم پیام داده بود که کانال تلگرامی باشگاهش رو توی گروه های تلگرامی که عضو هستم تبلیغ کنم؛ من هم این کارو کردم.