پومودوروهای شبانه

درباره نوعِ بشر

ساعت ششِ عصره. هوا کثیف و گرفته‌س و هنوز تاریک نشده. چشمام می‌سوزه، گلوم می‌سوزه، باد شدیده و صورتم یخ زده. زمستون چرا این قدر داره کش میاد؟ فروردین تموم شده و وسط بهاره، اما ظاهراً تقویم من میلادیه و تعطیلات سال نو وسط زمستون تموم می‌شه. هر چقدر لباس بپوشم گرمم نمی‌شه. شاید منبع سرما خود من باشم، مثل یه آدم‌برفی. 

همیشه فکر می‌کنم اگه به اندازه کافی تمرین داشتم و آموزش می‌دیدم، می‌تونستم شاعر خوبی بشم، یا مثلاً یه آهنگ‌ساز حرفه‌ای؛ اما مگه شعر و موسیقی همه‌ش درباره احساسات نیست؟ من هر روز بی‌احساس‌تر می‌شم و خسته‌تر و خسته‌تر و خسته‌تر و خسته‌تر. از نگه داشتن دوستای قدیمی خسته‌ام، از آشنا شدن با آدمای جدید خسته‌ام و از ملاقات با آدمای تکراری و سمی خسته‌ام. توی خونواده خودم وصله ناجورم و همرنگ شدن برام فرسایشی شده؛ شاید به این می‌گن افسردگی یا سردرگمی؛ نمی‌دونم اصطلاح کلینیکی درستش چیه... حالا با این وضعیت باید چی کار کنم؟ ایلیا می‌گه تراپیست جلسه‌ای سی‌صد هزار تومن می‌گیره، آخرم فقط تشخیص می‌ده چه درد و مرضی داری و باید تا آخر عمرت تلاش کنی خودتو درمان کنی. صادق هدایت اول کتابش نوشته بود «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح انسان را در انزوا می‌خورد و می‌خراشد» اما تا آخرش توضیح نداد آدم باید با این زخما چی کار کنه؟ این همه کتاب و رمان و داستان خوندن چه فایده‌ای داره اگه قراره هیچ جوابی ازش درنیاد و فقط هر روز به سؤالات اضافه بشه؟ از بالای وزرا اومدم و ولی‌عصرو پیاده‌روی می‌کنم به سمت جنوبِ شهر. هر روز سعی می‌کنم پیاده‌روی کنم، شاید پیاده‌روی بیشتر از خوندن و نوشتن به دردم بخوره. فهمیدم که هیچ کدوم از خیابونای این شهر برای پیاده‌روی طراحی نشده؛ اصلاً برای هیچی طراحی نشده. موقع پیاده‌روی معمولاً به مُردن فکر می‌کنم و نمای ساختمونا و داخل مغازه‌ها رو دید می‌زنم. هیچ جنسی توی این مغازه‌ها نیست که دلم بخواد بخرم. کدوم یکی از این روزا روز آخره؟ فعلاً تصمیم دارم زنده بمونم، اما به خاطر چی؟ به آرمان گفتم من آخر یا سکته می‌کنم یا به قتل می‌رسم. آرمان گفت کسی تو رو نمی‌کشه، ولی بعد که ساکت شد و یه کمی فکر کرد، گفت: «مگه این که یه زن دیگه بگیری و یکی‌شون از دستت عصبانی بشه».

هیچ جنسی توی این مغازه‌ها نیست که دلم بخواد بخرم. بی ملاحظه از چهارراه‌ها و خیابونا رد می‌شم. راننده‌ها باید صبر کنن و به حقوق پیاده‌ها احترام بذارن. شاید چن تا کتاب بخوام. باید سرگرم باشم. کتاب خوندن و فیلم دیدن معمولاً برام لذت‌بخشه. بابا و مامانم خیلی اهل کتاب خوندن نبودن و نیستن. یادمه بابام کتابای تخصصی می‌خوند و مامانم بعضی وقتا رمان می‌خوند، اما هیچ وقت درباره‌شون با من صحبت نمی‌کردن؛ عوضش عمه‌م توی اصفهان یه کتاب‌خونه بزرگ داشت و از همون موقع‌ها که دبیرستانی بودم بهم اجازه می‌داد هر چندتا از کتاباشو که می‌خوام با خودم بیارم تهران؛ معمولاً با جعبه‌های پر از کتاب از خونه‌شون بیرون میومدم و هر وقت می‌دیدمش چند ساعتی درباره کتابا با هم صحبت می‌کردیم. این که هر کتابی برای خودش دنیای مجرد و مجزایی داره برام جالب بود و دوست داشتم با منظومه فکری نویسنده‌های مختلف آشنا بشم. کتاب‌خونه‌ی عمه‌م و اشتیاق عمه‌م به کتاباش منو کتاب‌خون کرد و بعد آروم آروم برام تبدیل شد به عادت و اگه غیر از این بود باید همیشه توی تخیلات و افکار بی‌اهمیت خودم عذاب می‌کشیدم. چقدر خوب می‌شد اگه به عمه‌م نزدیک‌تر بودم و مثلاً به جای سالی یه بار می‌تونستم هر ماه ببینمش و باهاش درد دل کنم، اونم یه روزی با چشمای درشتش بهم خیره می‌شد، با دقت به حرفام گوش می‌داد و می‌گفت: «چرا مثل قدیم ارتباط برقرار نمی‌کنی؟ چرا توی بحثا مشارکت نمی‌کنی و این قدر جدا افتادی؟ نکنه خجالتی شدی؟» خجالتی نشدم عمّه. نمی‌دونم چه مرگم شده. قدیما از گفت‌وگو لذت می‌بردم. از چیزای کوچیک لذت می‌بردم. مربای توت‌فرنگی می‌ریختم توی شیر و هم می‌زدم و از خوردنش لذت می‌بردم. بزرگ که شدم دیدم توی یه شهر کثافت و شلوغ اسیر شدم که هیشکی به هیشکی نیست و هیچ تعلقی بهش ندارم. شاید پیش خودت فک کنی افسرده شدم یا سردرگمم، که خب منم نمی‌دونم اصطلاح کلینیکی درستش چیه.

شهر کثیفه و خیابونا شلوغن. آدمای دیگه رو نگاه می‌کنم که چی پوشیدن و چی‌کار می‌کنن؛ دوست ندارم با هیچ کدومشون آشنا بشم، اما اگه یه جای خیلی شلوغ ببینم می‌رم یه گوشه می‌شینم و چشم‌چرونی می‌کنم. بیشتر آدما کارمندای بدبختن که دارن بعد کار پیاده‌روی می‌کنن. اگه همه‌مون با یه چیزی یه طوری منقرض شیم چی می‌شه؟ غیر از اینه که اگه ما نباشیم بالاخره بقیه جونورا یه نفسِ راحتی از دست ما می‌کشن؟ به هر حال یه روزی آدما همه از بین می‌رن. همه چی از بین می‌ره. همه خونه‌ها و ساختمونایی که ساختیم از بین می‌ره. بچه‌ها بزرگ می‌شن، بزرگ‌ترا پیرمی‌شن و پیرا می‌میرن. عشق‌ها تبدیل به نفرت می‌شن، رؤیاها تبدیل به کابوس می‌شن و خنده‌ها تبدیل به گریه. به خودم قول می‌دم نگران چیزی نباشم و به خاطر هر چیز کوچیکی ناراحت نشم، اما می‌رسم به میدون فلسطین، چند دقیقه خیره می‌شم به خانه وارطان و ناراحت می‌شم که چرا تعطیلش کردن. باید پیاده‌روی کنم و خسته شم وگرنه شب بشه و خوابم نگیره اوضاع ناجور می‌شه. شب بشه هوا سردتر می‌شه و صداهای توی سرم بیشتر. حمله عصبی و نفس‌تنگی، بعد دندونام قفل می‌شه و به جای صدا، از دهنم آب میاد بیرون.

فرهاد: .... چند خاطره دارم که هرگز به کسی نگفته‌ام. علاقه‌مند به داشتن بچه و علاقه‌مند به نداشتن بچه. علاقه‌مند به تشکیل خانواده، به شکلی که صدای حرف‌ها و سروصدای قاشق‌چنگال‌ها بپیچد به بیرون از خانه. علاقه بسیار به آشپزی برای مادرم و برای یک نفر دیگر. همیشه قبل از هر چیزی را به بعدش ترجیح داده‌ام. دست راستم از بچگی در مدرسه و گاهی پیشِ دو نفر لرزیده است. فعالیت خلاف قانون نداشته‌ام، مگر در سوم دبستان، که کتاب انگلیسی شعله یزدانی را دزدیم، چون کتاب خودم را گم کرده‌بودم. چند مورد دزدی از جیب‌های پدرم، به خصوص در روزهای پنج‌شنبه؛ چون تازه سیگاری شده بودم و گاهی دوست داشتم بقیه را هم مهمان کنم... و مواردی جز این که جای ذکرش این جا نیست.

ناگهان درخت (۱۳۹۷)


چیزی رو حس نکردنْ چیزِ عجیبیه: وقتی چیزی رو حس نکنی خالی می‌شی... مثل لوله، یا مثل نِی. همه‌ش دنبال اینی که یه جایی بشینی و توی خودت دنبال یه چیزی بگردی. نمی‌فهمی چی هستی، پس نمی‌تونی خودتو دوست داشته باشی یا از خودت متنفر باشی، کسایی که بهت نزدیکن هم چیزی نمی‌فهمن و قضاوتی درباره‌ت ندارن. اون جایی که تو بودی، حالا یه سیاه‌چاله‌س که داره توی خودش فرو می‌ره.

راهرو پر از سر و صداس. صدای بلند موسیقی. همسایه‌ها اذیت نمی‌شن؟ در می‌زنم. کیانا باز می‌کنه؛ از آخرین بار که دیدمش لاغرتر شده و موهاشو طلایی کرده؛ مثل همیشه داره به همه کمک می‌کنه و کارارو انجام می‌ده. تولد فرشاده و بیشتر از پنجاه‌شصت نفر اومدن. من وقتی رسیدم که احوال‌پرسی و خوش‌وبشا تموم شده و نصف جمعیت رفتن وسط و دارن بین نورای آبی و سفید و قرمز می‌رقصن. فرشاد امسال دی‌جی آورده و عکاس حرفه‌ای. کیانا کت و کلاهمو ازم می‌گیره و به خاطر سروصدا صورتشو به گوشم نزدیک می‌کنه: «فریبا از وقتی اومده نشسته اون گوشه و زیاد با کسی حرف نزده... فرشادم یه خرده مسته، حواست بهش باشه... راستی... یه نفر اومده بود دنبال تو می‌گشت؛ فک کنم رفت تو آشپزخونه؛ اسمش مرتضاس.» برای فریبا دست تکون می‌دم. فرشادو می‌بینم که بین جمعیته و داره با چن نفر صحبت می‌کنه؛ بهش نمی‌خوره مست باشه؛ یه پیرهن آبی آستین‌کوتاه پوشیده و موهاشو دم‌اسبی بسته. کیانا دوباره بهم نزدیک می‌شه: «خوب کاری کردی اومدی، فرشاد خیلی خوشحال می‌شه ببینه اومدی.» خب... این همه سروصدا رو چطوری تحمل کنم؟ اگه ستاره اومده باشه می‌ریم بیرون با همدیگه صحبت می‌کنیم. اما ستاره اومده؟ نه ستاره نیومده؛ نمی‌تونه اومده باشه، چون چند ماه پیش رفت ایتالیا، برای همیشه؛ چقدر سریع رفت. لعنت به ایتالیا، لعنت به موتور وسپا و لعنت به همه غذاهای ایتالیایی (از جمله سسِ پومودورو). بعد از مهمونیا همیشه با ستاره می‌رفتیم یه دوری می‌زدیم؛ چند تا لعنت دیگه می‌فرستم و میام بیرون تا با فربد تماس تصویری بگیرم؛ جواب نمی‌ده. الان ساعت چنده توی اسلو؟ لعنت به نروژ. یاد آخرین بار که با فربد و ستاره توی مهمونی بودم می‌افتم و از بین بُرجا به آسمون نگاه می‌کنم: مشکیه و مطلقاً هیچ ستاره‌ای دیده نمی‌شه. سه روزه غذا نخوردم و هنوز حالت تهوع دارم. فقط یه زخم معده کم دارم. برمی‌گردم داخل، می‌رم سمت آشپزخونه و مرتضا رو می‌بینم که دم در آشپزخونه ایستاده: «مرتضا کاوازاکی؟!» باورم نمی‌شه ولی خودشه؛ چند ساله ندیدمش؟ یه پُک سنگین و طولانی به سیگارِ دست‌سازش می‌زنه و می‌خنده؛ هم‌دیگه رو که بغل می‌کنیم من برمی‌گردم به حیاطِ دبیرستان، زیر طوربسکت‌بال که پاتوقمون بود: زنگ تفریحا آسایش نداشتیم از دست مرتضا؛ توی حیاط دستاشو می‌کرد توی جیباش و آروم بین بچه‌ها حرکت می‌کرد؛ یکی از بچه‌ها رو به عنوان قربانی زیر نظر می‌گرفت و توی موقعیت مناسب، از پشت سرش با لگد، با تمام قدرتی که داشت می‌زد در کونش و بقیه زنگ تفریحو مثل اسب یورتمه می‌رفت تا از دستش فرار کنه؛ همیشه یک ثانیه قبل زدن ضربه، بلند داد می‌‌زد: «کاوازاکی!» هیچ کس نمی‌دوست معنی این لغت چیه، اما اگه این فریاد پشت گوشت به صدا درمیومد معنیش این بود که قراره محکم‌ترین درِکونی زندگی‌تو تا یک ثانیه بعد دریافت کنی؛ هر روز حداقل یه بار این کارو می‌کرد. فریاد کاوازاکی رو که از نقطه دوری می‌شنیدیم خیال‌مون راحت می‌شد که این بار نوبت ما نبوده؛ حتی معاون مدرسه هم بهش می‌گفت مرتضا کاوازاکی. 

مرتضا دستمو می‌گیره: «علی! راستی... بیا بریم زنمو بهت نشون بدم!» بعد فرشاد میاد و شروع می‌کنه به لودگی؛ مستِ مسته و همه‌ش می‌خنده... بعد مرتضا رو می‌گیره، می‌کشوندش بین بقیه و این قدر باهاش می‌رقصه تا لباسای هر دو تاشون خیس عرق می‌شه. چشمامو می‌بندم و منتظر می‌شم مرتضا یه نفرو انتخاب کنه و فریاد بزنه. 

آقای بلیک: به نظرت زنده بودن نباید ارزون‌تر باشه؟

انسان‌ها (۲۰۲۱)


بچه که بودم عاشق ریاضی بودم، اما یاد گرفتنش برام سخت بود. از مداد رنگی و نقاشی کشیدن خوشم نمیومد، اما زیاد نقاشی می‌کشیدم. موقع نقاشی کشیدن خیلی تمرکز می‌کردم. یه بار یه انارو گذاشتم توی بشقاب و گفتم می‌خوام بکشمش. هفت یا هشت سالم بود. بشقاب رو بردم گوشه پرت‌ترین اتاق خونه و با دقت به همه جای انار نگاه کردم: «قراره کلی رنگ قرمز استفاده کنم.» گفتم مثلاً تنها اناریه که روی کره زمین وجود داره، اصن خودم کشفش کردم و حالا مسئولیت کشیدن نقاشی‌شم با خودمه؛ از این طور بازیا با خودم زیاد داشتم. مثلاً با این که علاقه‌مند به فوتبال نبودم و طرفدار هیچ تیمی هم نبودم، همیشه فوتبالای خارجی رو می‌دیدم، خودمو جای مربی یه تیم می‌ذاشتم و بازی‌ها رو تحلیل می‌کردم؛ مخصوصن بازیای جامِ جهانی رو. خلاصه زرد و نارنجی و قرمزو برداشتم و نشستم به کشیدن؛ اون روز برای اولین بار موقع نقاشی حس مفرحی بهم دست داد که هنوز معتادشم: این که همه حواس و توان و تمرکزمو جمع کنم روی یک چیز و دقایقی رو کاملاً نسبت به وضعیت و خواسته‌ها و دردهای خودم بی‌توجه باشم. حالا که دهه چهارم زندگیمو می‌گذرونم فهمیدم تقصیر معلمای بی‌سوادم بود که علاقه من به ریاضی هدایت نشد، اما به جهنم، چون حالا بدون ترس از درس و مدرسه و معلما، ریاضی و فیزیک می‌خونم و سرمو با نقاشی کشیدن گرم می‌کنم. الان دهه چهارم زندگیمو می‌گذرونم؛ اون جاهایی که قراره آدم شکوفا بشه. اگه یه مسابقه بین بدبخت‌ها و بی‌چاره‌ها وجود داشت، من قهرمانِ جامِ جهانیِ بدبخت‌ها بودم: مثل همه بیچارگان عالم که همه‌شب از فلک بر سرشون زهر می‌باره، روزا می‌رم سوار مترو می‌شم که برم سر کار تا چندرغاز پول بگیرم. از آخرین باری که تونستم برای خودم کفش بخرم سه سال می‌گذره و اون قدری پول ندارم که با خیال راحت برم داخل میوه‌فروشی. هوا هر روز داره سردتر می‌شه و همیشه سردرد و دندون‌درد دارم (حتا الان که دارم می‌نویسم). چند تا از دندونام خرابه و استطاعت رفتن به دندون‌پزشکی رو ندارم. دندونِ خراب و هوای سرد کاری می‌کنن که نتونی هیچ کاری کنی. آبِ خالی رو هم جرعه‌جرعه می‌خورم. از بس ژلوفن خوردم دیگه اثری نداره و از طرفی معده‌درد هم داره به دردام اضافه می‌شه. خودمو زخم می‌کنم و سرمو با نقاشی کشیدن گرم می‌کنم. با خون و خلال دندون نقاشی می‌کشم، با خونِ خودم. داداشم نوشیدنیای قندی رو گذاشته کنار تا زندگی سالم‌تری داشته باشه، مهندس دو هفته‌س که روزی یک جلسه می‌ره طب سوزنی و من غذاهای آشغال می‌خورم که زودتر سکته کنم و خلاص شم. از طعمِ گُه سیگار متنفرم وگرنه این قدر می‌کشیدم که مثل آقاجونم سرطان حنجره بگیرم و بمیرم. آقاجونم باهوش بود. سیگاریا باهوشن. از خودم می‌ترسم. از همه چی می‌ترسم، عینِ سگ. هر تغییری می‌تونه نابودم کنه. از خواب‌هام می‌ترسم. توی خواب‌هام از خودم می‌ترسم. خسته شدم از بس توی خواب و بیداری دنبال راه‌پله می‌گردم. وسواس پله گرفتم و زانوهامو خراب کردم. باید برم پیش روانکاو و براش تعریف کنم چطور نقاشیِ آخرین انار روی کره زمین پاره شد و من هر چقدر تلاش کردم دیگه نتونستم هیچ اناری رو دوست داشته باشم، نتونستم هیچ اناری رو به رسمیت بشناسم. شبا تا یکی‌دوتا فیلم نبینم خوابم نمی‌بره و خوابم طولانی‌تر از سه ساعت نمی‌شه. خودزنی می‌کنم. چیزهایی رو به سر و صورت و دماغم می‌کوبم، یا سر ودست‌ها و پاهامو به در و دیوار و وسایل خونه می‌کوبم. از بچگی خودزنی می‌کردم. به صورت خودم سیلی و مشت می‌زدم: کتک بخور چون لیاقتت همینه. برای این که زخمام دیده نشه مجبورم لباسای یقه‌دار بپوشم. مشکلی با دیده شدن زخمام ندارم، اما حوصله سؤال‌جواب شدنم ندارم. امروز فرامرز پرسید زیر گردنت چی شده؟ مجبور شدم دری‌وری ببافم؛ به خودم گفتم چه کار مزخرفیه و دیگه انجامش نمی‌دم. برگشتنی تنها که شدم رفتم داخل میوه‌فروشی و یه دونه انار خریدم، حالا امیدوارم وقتی رسیدم خونه تنها نباشم. مطمئنم اگه از اول نمیومدم توی این دنیا همه خوشحال‌تر بودن. برای شما که هنوز بی‌خیال چرندیات این وبلاگ نشدی، امیدوارم برام دعا کنی و دعا می‌کنم به من امیدوار نباشی.