پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گیتار» ثبت شده است

وقتی اولین بار اومدی تهران

اون موقع هنوز با هم تلفنی صحبت نکرده بودیم

فقط پیامک و چت بود

باورت می شه؟

نه

خب باور کن

تابستون بود

چند ماه بعدش من رفتم شمال اردو

یه مدت بود که شبا تا صبح با هم چت می کردیم

شب قبل از این که برم شمال تا صبحش داشتیم چت می کردیم

اون موقع مسافرت رفتنامون خیلی جالب بود

شبای قبل از مسافرت خیلی نگران هم بودیم که مثلا الان تا چند وقت نیستیم نمی تونیم چت کنیم و اینا

مثلا اگه من قرار بود برم جایی حتمن می دونستم شب قبلش باید باهات چت کنم وگرنه حالت بد می شد

صبح شد من رفتم شمال

وقتی رسیدیم به اردوگاه، دو روز خوابیدم فقط

از بس شبای قبلش درست حسابی نخوابیده بودم

وقتی بیدار شدم، همه با هم دوست شده بودن!

هر وقت می‌دیدنم به همدیگه می گفتن همون پسره که همه‌ش خوابه!

وسطای اردو که بودم، تو هم رفتی اردو

یادم نیست کجا رفته بودی

یادمه دیگه طاقت نیاوردی زنگ زدی

قبلش هیچ وقت با هم صحبت نکرده بودیم

خیلی برام جالب بود که لحجه داری

اون شب دو بار حرف زدیم

همیشه قبل از این که زنگ بزنی پیامک می دادی

می گفتی می خوام زنگ بزنم

اون موقعی که تلفنی حرف می زدیم هنوز توی اون خونه ویلاییه بودیم

بابام می دونست من با تو رابطه دارم

از این همه که تعریف کردی فقط یادمه که بابات می دونست

بعد از این که تلفنی صحبت کردیم، خیلی اتفاقا افتاد

بعضی وقتا یه چیزایی می شد، ولی خیلی ادامه پیدا نمی کرد

بازم تا قبل از وبلاگ همه چی خوب بود

این چیزایی که تعریف می کنی مال سال اول و دوم دبیرستانه

بعد من مُخِتو زدم: وبلاگ زدیم با هم!

دوست وبلاگی هم پیدا کرده بودی!

یه دختره بود که باهاش چت می کردی

این که مخمو زدی یادمه!

جر می دادی منو که یه چیزی بنویسی توی وبلاگ یادته؟

آره یادمه... نوبتی بود خب

من زود می نوشتم، تو دیر به دیر می نوشتی

...

تو حالت بد نمی شه از اون موقع‌ها می گی؟

یه خرده دلم تنگ می شه

خیلی خوب بودن اون روزا

من دلم تنگ نمی شه اصلن

دلاشوب می گیرم همراه با حالت تهوع!

یادته من همیشه دستم درد داشت؟

همیشه نگران بودم

همیشه ناراحت بودم

از قبل از وبلاگ، دیگه چی یادته؟

دقیق نمی دونم کی بود

اما یادمه یه روز تصمیم گرفتم علاقه‌مو بهت بگم

بعد از مدرسه اومدم خونه؛ ظهر بود

وسط صحبتمون یهو گفتم بهت

چند وقت سرزنش می کردم خودمو که اشتباه کردم

نصف عمرمو من در حال سرزنش خودم بودم...

یادمه پدرمونو دراورده بودی!

من ولی از قبلش پیش‌بینی کرده بودم

اون روزی هم که می خواستی بگی قبلش می دونستم

عه؟

هی گفتی یه چیزی بگم؟

هی گفتم اون چیزی که می خوای بگی، لازم نیست بگی

خودم می دونم

دیگه آخرش ولی گفتی

بعدش چند هفته گذشت

دوباره گفتی

هی گفتی

مثلا می گفتی: «این که الان گفتم با قبلی فرق داشت؛ اونو همون طوری گفتم، اینو ولی مطمئنم!»

اینارو یادم نیست

گیتار می زدی ولی یادمه

یه آهنگ فرستادی سوت زده بودی توش

گیر داده بودم که خودت سوت نزدی

اون جا دعوام کردی

من خیلی بهت شک داشتم

یادته سیگار کشیده بودی؟

کدومشو می گی؟

تنهایی کشیده بودم؟

نه... گفتی جلوی مامان بابام کشیدم

من شخصاً گرخیده بودم

همین الان جلوی مامانم سیگار بکشم عاقم می کنه

دیگه تو صورتم نگاه نمی کنه

از بابام گرفته بودم

ما همه مون امتحان کردیم

مامانم هم امتحان کرد خودش

ولی از بقیه ش خبر ندارن!

چیه؟ رفتی تو کار تزریق؟

نه... سیگار مگه بده؟

نه خیلی خوبه واسه سلامتی

باعث استحکام لثه می شه

آدم امتحان می کنه دیگه

اینارو فردا می نویسم تو وبلاگ که آبروت بره!

جلو کی بره آخه؟

خوبه تازه... اثرات چت کردنو می فهمن!

یادته قرار بود با هم سیگار بکشیم؟

نه

چه قرارایی!

بابابزرگتو یادمه...

نمی دونم چرا دوسش داشتم

شاید چون تو دوسش داشتی

روزایی که مریض بود... نصف شبا بیدار می شد

تو هم پای کامپیوتر بودی

می گفتی بیدار شده بابابزرگت

آره... اون شبا تنها شبایی بودن که بابا مامانم خوش‌حال بودن که من تا صبح می شینم پای کامپیوتر!

ماه رمضونا

واسه ماه رمضونا دلم تنگ می شه

تا صبح بیدار می موندیم

چی می گفتیم آخه؟!

کل این وبلاگو تعریف می کردی واسه‌م!

چهارمین گروهی که من توش ساز می زدم، یه گروه سه نفره بود که به اصرار من تشکیل شد. اول فقط من و یاسین بودیم و دوئت کار می کردیم؛ پارسا بعدن بهمون اضافه شد که توی یه پومودوروی دیگه می‌نویسمش. یاسین سبزه بود و موهای صاف و چهره جذابی داشت، خیلی خوب ساز می زد و صدای خوبی هم داشت؛ چند سال از من بزرگتر بود و آدم خوش اخلاق و با مرامی بود؛ توی دنیای رفاقت، خیلی چیزا یاد من داد و خیلی جاها کمکم کرد؛ شغلش نصب و تعمیر آسانسور بود و وضعش بدک نبود؛ پدر و مادرش پیر بودن و بیش از هر چیز توی این دنیا آرزو داشتن که عروسی تک‌پسر شاخ شمشادشون رو ببینن؛ برای این که همه‌ش جلوی چشم مامان باباش نباشه، روی پشت بوم خونه‌شون یه اتاق بزرگ درست کرده بود و بیشتر وقتایی که خونه بود، اون تو بود. 

البته یاسین روی پشت بوم تنها نبود: یه سری مرغ و خروس و سگ و گربه و غاز و قرقاول و کفتر هم داشت که اون جا ازشون مراقبت می کرد؛ واقعن پشت بومشون شبیه باغ وحش شده بود و پدر و مادرش سر این موضوع از دستش شاکی بودن؛ خودش اما، صندلی چوبی رو می ذاشت وسط همه جک و جونورا و همه عصرهای زندگیش رو وقف ساز زدن و چُس‌دود کردن سیگار می کرد؛ عوضی خیلی هم قشنگ و با استیل سیگار می کشید! توی همه زندگیم هیچ چیزی مثل سیگار کشیدن یاسین من رو به سیگار کشیدن تشویق نکرده و نخواهد کرد! حتا کفترا هم موقع سیگار کشیدنش بهش خیره می شدن؛ مطمئنم برای زدن مخ دخترا هم بیش از این که از گیتارش استفاده کنه، از سیگارش استفاده می کرد...

با چند تا دختر رابطه داشت؛ خودش می گفت هیچ کدومشون جدی نیستن و فقط برا تفریح و وقت گذرونی باهاشون بیرون می ره؛ خیلی دوست داشت منو ببره توی اکیپ‌های عجیب و غریبی که باهاشون بیرون می رفت؛ بهش می گفتم: «احتمالن یه روزی اولین سیگاری که می کشم رو از دست تو بگیرم و یه وقتی بذارم برای این که ازت یاد بگیرم چطوری سیگار می کشی، اما قطعن تا آخر عمرم برا تفریح کردن با ناموس مردم وقت ندارم.» بدون این که سیگار از بین لبهاش جابه‌جا بشه می خندید و می گفت: «بابا تو دیگه خیلی خری!» نمی خوام الکی شعار بدم و آخر داستان رو به سمتی ببرم که رفیق به این خوبی به فنا بره، از طرفی یاسین هم آدم حواس‌جمع و باهوشی بود؛ واقعن نمی دونم چطوری بی‌هوا در رادیاتور ماشینش رو باز کرده بود و آب داغ پاشیده بود توی صورتش؛ به کلی از ریخت و قیافه افتاد؛ افسرده شده بود، اصلن از خونه بیرون نمیومد و حتا اجازه نمی داد کسی بره دیدنش؛ بعد از یه مدتی مثل فیلم چشمانت را باز کن شد و به هر دری زد که صورتش مثل قبل بشه و بر خلاف اون فیلم، خیلی هم شبیه قبلش شد، اما نمی دونم چرا بعد از اون ماجرا، غمی که همراهش بود هیچ وقت از بین نرفت؛ تقریبن همین ماجرا باعث شد که گروه خوبی که داشتیم از هم بپاشه.

اون موقعی که یه بچه دبیرستانی بودم و چند سال مونده بود که به سن قانونی برای گواهینامه گرفتن برسم، بعضی وقتا که بابام زودتر از روزای دیگه میومد خونه، در اتاقم رو می زد، وارد می شد و می گفت: «بچه جان! تو نمی خوای این ماشین رو ببری بیرون و با چند تا از رفیقات بری گردش؟!» خُب... بابای شیطونِ من بدش نمیومد چند ساعتی خونه نباشم...! بدیهاً من هم از این معامله بُرد ـ بُرد خوش‌حال می شدم، سوییچ رو ورمی‌داشتم، گیتار رو می‌ذاشتم روی صندلی عقب و همیشه می رفتم در خونه حسین که بچه محلمون بود و یکی دو سال از من بزرگتر بود. اما چرا همیشه می رفتم در خونه حسین؟
به دلایل مختلف: اول این که همیشه در دسترس بود و به قول یه بزرگواری «چُس‌کنش، بیست و چهاری تو برق نبود!»، دوم این که بر خلاف من، آدرس همه جا رو خیلی خوب بلد بود و مطمئن بودم هر جا باهاش برم گم نمی شم (دوره ماقبل اندروید بود) و سوم و مهمتر از همه این که هر جایی که من می گفتم می رفتیم و هر کاری که من می خواستم می کردیم (واقعن نمی دونم چرا حسین این قدر مهربون بود و این قدر به من لطف داشت)! اما کجا می رفتیم و چی کار می کردیم؟ 
می رفتم این جا (کلیک کنید) که منظره عجیبی داشت (نقشه رو دقت کنید: از شمال، ترافیکِ اتوبانِ تهران کرج و از جنوب، پارکینگ اتومبیل‌های ایران‌خودرو زیر پاهامون بود. ماشین‌هایی که توسط ایران‌خودرو تولید می‌شن، مستقیما توی اون پارکینگ پارک می‌شن. توی پارکینگ ایران‌خودرو همیشه هزار تا ماشین مختلف بود که از اون فاصله، عین اسباب‌بازی‌هایی بودن که کنار هم چیده شده بودن و تقریباً هر روز هم عوض می شدن؛ سر همین با حسین یه شوخی درست کرده بودیم که می گفتیم: «نگاه کن! ماشین هایی که دیروز توی پارکینگ بودن، امروز توی ترافیکن!») و من کنار شلوغیِ اتوبان، موزیک اون صحنه رو به عهده می گرفتم و ساز می زدم؛ حسین هم به پارکینگ ایران خودرو خیره می شد، ترانه‌ها رو گوش می داد و می رفت توی فکر: مشکلات زیادی تو زندگیش داشت؛ همیشه با پدرش دعوا داشت؛ توی همون دوره دچار پُرخوری عصبی شده بود و اضافه وزن شدیدی پیدا کرده بود؛ یادمه اواخر دبیرستانمون بود که یه رژیم شدید و ناجور گرفت و حسابی لاغر کرد، اما بعد از یه مدتی، به خاطر فشار زیادی که به بدنش آورده بود کاملا به هم ریخت: رنگ پوستش عوض شده بود، صورتش پُر از جوش شده بود و نصف موهای سرش ریخته بود؛ یا عصبی و پرخاشگر بود، یا افسرده و ساکت، اما همیشه از ترانه خوندن من کنار اتوبان لذت می برد... یادمه یه شب تابستون متوجه شدم که حالش خیلی خرابه؛ چند تا ترانه براش خوندم که فایده‌ای نداشت؛ بهش گفتم برو تشک و ملافه از خونه بیار امشب همین جا کنار اتوبان بخوابیم؛ گفته بودم که، هر چی بهش می گفتم گوش می کرد؛ فکر نمی کنم کسی پیدا بشه که بتونه کنار اتوبان، اون قدر عمیق بخوابه که ما اون شب خوابیدیم و مطمئن باشید که اگه بی‌خوابی رو تجربه نکرده باشید، نمی‌فهمید دارم درباره چه لذتی صحبت می کنم....
توی چهار تا گروه ساز می زدم و تا الان به گروه اول و دوم یه اشاره هایی کردم. گروه سوم هم همون گروهی بود که با چند تا از بچه محلای دیگه مون راه انداخته بودیم: همون گروهی که نیما توش بود؛ اما گروه چهارم گروهی بود که من راه انداختم، با دو نفر دیگه که اگه عمری بود، توی پومودوروهای بعدی درباره شون می نویسم. راستی اگه عمری نباشه، عاقبت این وبلاگ چی می شه؟