پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گیتار» ثبت شده است

چهارمین گروهی که من توش ساز می زدم، یه گروه سه نفره بود که به اصرار من تشکیل شد. اول فقط من و یاسین بودیم و دوئت کار می کردیم؛ پارسا بعدن بهمون اضافه شد که توی یه پومودوروی دیگه می‌نویسمش. یاسین سبزه بود و موهای صاف و چهره جذابی داشت، خیلی خوب ساز می زد و صدای خوبی هم داشت؛ چند سال از من بزرگتر بود و آدم خوش اخلاق و با مرامی بود؛ توی دنیای رفاقت، خیلی چیزا یاد من داد و خیلی جاها کمکم کرد؛ شغلش نصب و تعمیر آسانسور بود و وضعش بدک نبود؛ پدر و مادرش پیر بودن و بیش از هر چیز توی این دنیا آرزو داشتن که عروسی تک‌پسر شاخ شمشادشون رو ببینن؛ برای این که همه‌ش جلوی چشم مامان باباش نباشه، روی پشت بوم خونه‌شون یه اتاق بزرگ درست کرده بود و بیشتر وقتایی که خونه بود، اون تو بود. 

البته یاسین روی پشت بوم تنها نبود: یه سری مرغ و خروس و سگ و گربه و غاز و قرقاول و کفتر هم داشت که اون جا ازشون مراقبت می کرد؛ واقعن پشت بومشون شبیه باغ وحش شده بود و پدر و مادرش سر این موضوع از دستش شاکی بودن؛ خودش اما، صندلی چوبی رو می ذاشت وسط همه جک و جونورا و همه عصرهای زندگیش رو وقف ساز زدن و چُس‌دود کردن سیگار می کرد؛ عوضی خیلی هم قشنگ و با استیل سیگار می کشید! توی همه زندگیم هیچ چیزی مثل سیگار کشیدن یاسین من رو به سیگار کشیدن تشویق نکرده و نخواهد کرد! حتا کفترا هم موقع سیگار کشیدنش بهش خیره می شدن؛ مطمئنم برای زدن مخ دخترا هم بیش از این که از گیتارش استفاده کنه، از سیگارش استفاده می کرد...

با چند تا دختر رابطه داشت؛ خودش می گفت هیچ کدومشون جدی نیستن و فقط برا تفریح و وقت گذرونی باهاشون بیرون می ره؛ خیلی دوست داشت منو ببره توی اکیپ‌های عجیب و غریبی که باهاشون بیرون می رفت؛ بهش می گفتم: «احتمالن یه روزی اولین سیگاری که می کشم رو از دست تو بگیرم و یه وقتی بذارم برای این که ازت یاد بگیرم چطوری سیگار می کشی، اما قطعن تا آخر عمرم برا تفریح کردن با ناموس مردم وقت ندارم.» بدون این که سیگار از بین لبهاش جابه‌جا بشه می خندید و می گفت: «بابا تو دیگه خیلی خری!» نمی خوام الکی شعار بدم و آخر داستان رو به سمتی ببرم که رفیق به این خوبی به فنا بره، از طرفی یاسین هم آدم حواس‌جمع و باهوشی بود؛ واقعن نمی دونم چطوری بی‌هوا در رادیاتور ماشینش رو باز کرده بود و آب داغ پاشیده بود توی صورتش؛ به کلی از ریخت و قیافه افتاد؛ افسرده شده بود، اصلن از خونه بیرون نمیومد و حتا اجازه نمی داد کسی بره دیدنش؛ بعد از یه مدتی مثل فیلم چشمانت را باز کن شد و به هر دری زد که صورتش مثل قبل بشه و بر خلاف اون فیلم، خیلی هم شبیه قبلش شد، اما نمی دونم چرا بعد از اون ماجرا، غمی که همراهش بود هیچ وقت از بین نرفت؛ تقریبن همین ماجرا باعث شد که گروه خوبی که داشتیم از هم بپاشه.

اون موقعی که یه بچه دبیرستانی بودم و چند سال مونده بود که به سن قانونی برای گواهینامه گرفتن برسم، بعضی وقتا که بابام زودتر از روزای دیگه میومد خونه، در اتاقم رو می زد، وارد می شد و می گفت: «بچه جان! تو نمی خوای این ماشین رو ببری بیرون و با چند تا از رفیقات بری گردش؟!» خُب... بابای شیطونِ من بدش نمیومد چند ساعتی خونه نباشم...! بدیهاً من هم از این معامله بُرد ـ بُرد خوش‌حال می شدم، سوییچ رو ورمی‌داشتم، گیتار رو می‌ذاشتم روی صندلی عقب و همیشه می رفتم در خونه حسین که بچه محلمون بود و یکی دو سال از من بزرگتر بود. اما چرا همیشه می رفتم در خونه حسین؟
به دلایل مختلف: اول این که همیشه در دسترس بود و به قول یه بزرگواری «چُس‌کنش، بیست و چهاری تو برق نبود!»، دوم این که بر خلاف من، آدرس همه جا رو خیلی خوب بلد بود و مطمئن بودم هر جا باهاش برم گم نمی شم (دوره ماقبل اندروید بود) و سوم و مهمتر از همه این که هر جایی که من می گفتم می رفتیم و هر کاری که من می خواستم می کردیم (واقعن نمی دونم چرا حسین این قدر مهربون بود و این قدر به من لطف داشت)! اما کجا می رفتیم و چی کار می کردیم؟ 
می رفتم این جا (کلیک کنید) که منظره عجیبی داشت (نقشه رو دقت کنید: از شمال، ترافیکِ اتوبانِ تهران کرج و از جنوب، پارکینگ اتومبیل‌های ایران‌خودرو زیر پاهامون بود. ماشین‌هایی که توسط ایران‌خودرو تولید می‌شن، مستقیما توی اون پارکینگ پارک می‌شن. توی پارکینگ ایران‌خودرو همیشه هزار تا ماشین مختلف بود که از اون فاصله، عین اسباب‌بازی‌هایی بودن که کنار هم چیده شده بودن و تقریباً هر روز هم عوض می شدن؛ سر همین با حسین یه شوخی درست کرده بودیم که می گفتیم: «نگاه کن! ماشین هایی که دیروز توی پارکینگ بودن، امروز توی ترافیکن!») و من کنار شلوغیِ اتوبان، موزیک اون صحنه رو به عهده می گرفتم و ساز می زدم؛ حسین هم به پارکینگ ایران خودرو خیره می شد، ترانه‌ها رو گوش می داد و می رفت توی فکر: مشکلات زیادی تو زندگیش داشت؛ همیشه با پدرش دعوا داشت؛ توی همون دوره دچار پُرخوری عصبی شده بود و اضافه وزن شدیدی پیدا کرده بود؛ یادمه اواخر دبیرستانمون بود که یه رژیم شدید و ناجور گرفت و حسابی لاغر کرد، اما بعد از یه مدتی، به خاطر فشار زیادی که به بدنش آورده بود کاملا به هم ریخت: رنگ پوستش عوض شده بود، صورتش پُر از جوش شده بود و نصف موهای سرش ریخته بود؛ یا عصبی و پرخاشگر بود، یا افسرده و ساکت، اما همیشه از ترانه خوندن من کنار اتوبان لذت می برد... یادمه یه شب تابستون متوجه شدم که حالش خیلی خرابه؛ چند تا ترانه براش خوندم که فایده‌ای نداشت؛ بهش گفتم برو تشک و ملافه از خونه بیار امشب همین جا کنار اتوبان بخوابیم؛ گفته بودم که، هر چی بهش می گفتم گوش می کرد؛ فکر نمی کنم کسی پیدا بشه که بتونه کنار اتوبان، اون قدر عمیق بخوابه که ما اون شب خوابیدیم و مطمئن باشید که اگه بی‌خوابی رو تجربه نکرده باشید، نمی‌فهمید دارم درباره چه لذتی صحبت می کنم....
توی چهار تا گروه ساز می زدم و تا الان به گروه اول و دوم یه اشاره هایی کردم. گروه سوم هم همون گروهی بود که با چند تا از بچه محلای دیگه مون راه انداخته بودیم: همون گروهی که نیما توش بود؛ اما گروه چهارم گروهی بود که من راه انداختم، با دو نفر دیگه که اگه عمری بود، توی پومودوروهای بعدی درباره شون می نویسم. راستی اگه عمری نباشه، عاقبت این وبلاگ چی می شه؟

قبل از نوشتن درباره طاها: اول این که برای این که بدونید چقدر وبلاگ‌نویس مخاطب‌محوری هستم، گزینه «دنبال کنید» رو بالای وبلاگ اضافه کردم (منّتی نباشه!) و توی همین دو سه روزه تأثیرش رو دیدم! البته نمی دونم که بیشتر شدن خواننده ها واقعن به نفعم هست یا نه؟ مثلا متوجه شدم که یه بزرگواری اومده توی وبلاگ و پومودورها رو از شماره یکم تا شماره چهل و نهم کپی کرده و یه جورایی واقعن نگران شدم و هزار جور فکر و خیال از سرم گذشت (هر کی هستی بیا اعتراف کن! اِنّی اَنا غَفورٌ رَحیمٌ!) و به خاطر همین امکان کپی‌برداری رو از وبلاگ حذف کردم. چیزای دیگه ای هم به وبلاگ اضافه کردم که احتمالن خودتون می بینید. دوم این که من موسیقی رو از پونزده سالگی و با ساز گیتار شروع کردم (که در حال حاضر هیج علاقه ای بهش ندارم)؛ از اون موقع توی چهار تا گروه مختلف موسیقی کار کردم و این ماجرا باعث شد که با آدمای مختلفی آشنا بشم؛ البته همه‌شون، گروه های کوچیک محلی و مدرسه ای بودن، اما به هر حال فکر می کنم بخش مهمی از زندگی من بودن که احتمالن توی چند تا پومودوروی بعدی دلیلش رو متوجه خواهید شد. اما طاها....

چی کار کنم... که آدم ها و خاطرات دبیرستان دست از سرم بر نمی دارن: طاها رهبر گروه موسیقی دبیرستان بود و با درخواست من برای پیوستن به گروه، به گرمی موافقت کرد. مهربون و صبور بود؛ من که به گروه اضافه شدم، پنج نفر شدیم که همگی گیتار آکوستیک می‌زدیم؛ همه اعضای گروه دوم دبیرستان بودن و رشته‌شون انسانی بود و فقط من بودم که اول دبیرستان بودم. هفته ای دو جلسه با هماهنگی معلم پرورشی، تمرین داشتیم و توی مراسم های مختلف برای مدرسه موسیقی اجرا می کردیم؛ اولین بار بود که عضو یه گروه موسیقی می شدم و نسبت به بقیه اعضای گروه، مبتدی محسوب می شدم؛ بقیه اعضای گروه یک سال با همدیگه کار کرده بودن و یه جور هماهنگی خاصی بینشون بود.

طاها، خیلی خوب با همه ارتباط برقرار می کرد: از هر کسی اندازه خودش توقع داشت، به نقاط ضعف و قدرت همه تسلط داشت و می دونست از هر کسی چطوری باید استفاده کنه؛ خیلی کم صحبت می کرد و منظورش رو توی حداقل کلمات بیان می کرد؛ حتا یک دقیقه از دو ساعتی که توی هفته داشتیم رو اتلاف نمی کرد؛ مصمم بود و همیشه به بقیه انگیزه می داد. یادمه یه بار یه جشن مهمی بود (فکر می کنم بیست و دوی بهمن بود) و ما چند تا قطعه کلاسیک جدید آماده کرده بودیم؛ یکی دو ماهی بود که داشتیم روی قطعات کار می کردیم و برای اجرا توی جشن هیجان‌زده بودیم؛ دبیرستان ما دبیرستان پُرجمعیتی بود و بیش از هزار نفر دانش آموز داشت. وقتی رفتیم روی سنِ حیاط و شروع کردیم به نواختن، متوجه شدیم که میکروفون ها قطع شدن؛ مسئول اجرای برنامه هم هر کاری کرد نتونست درستش کنه. نشسته بودیم روی سن، چند نفر داشتن با میکروفون‌ها ور می رفتن، هزار نفر توی حیاط نشسته بودن و منتظر اجرای ما بودن و طاها با چشمای سبزش، فقط به ماها نگاه می کرد: «بدون میکروفون اجرا کنیم؟!» بدون میکروفون اجرا کردیم، اما فضا باز بود و صدا به گوش هیچ کس نمی رسید. ده بیست ثانیه از اجرای اولین قطعه نگذشته بود که همهمه ها و اعتراض ها شروع شد و سر و صدا به حدی رسید که خودمون هم صدای سازها رو نمی فهمیدیم....

شخصاً توی اون لحظه داشتم به اون یکی دو ماهی که منتظر رسیدن اون ساعت بودم فکر می کردم، اما به هر حال... همه مطمئن بودیم که اجرا کنسله. بلند شدیم و رفتیم توی راهرو و سازها رو گذاشتیم داخل کیس‌ها؛ سر و صدای بچه‌ها از توی حیاط، توی راهرو می پیچید. انگار همه هیجانی که قبل از اجرا داشتیم تبدیل شده بود به غم و سکوت و به شکل مساوی بین اعضای گروه تقسیم شده بود... تا این که طاها گفت: «یه فکری دارم، سریع دنبالم بیاید!» با سازهایی که دستمون بود، بدو بدو توی راهروها دنبال طاها حرکت می کردیم و طبقات رو جابجا می شدیم تا به دفتر دبیرها رسیدیم! تا اون موقع هیچ وقت وارد دفتر معلم ها نشده بودم: طاها با عجله ما رو هل داد داخل دفتر و در رو بست؛ حدود سی تا معلم، که نصفشون رو تا اون روز ندیده بودم، سر برگردوندن و به پنج نفری که با گیتار وارد اتاق شده بودن خیره شدن. منتظر بودیم که معلم ها اعتراض کنن که چرا بی اجازه وارد اتاق شدیم؛ معلم زیستمون که جدی ترین معلم مدرسه بود و معمولن سر کلاس ها سریع عصبانی می شد، سکوت چند ثانیه ای رو شکست و با لحن مسخره ای که اصلن بهش نمیومد گفت: «بــه بــه! چی از این بهتر! چند تا آهنگ شاد برامون اجرا کنید بچه ها!» نزدیک بود از خوش‌حالی اشکم دربیاد! سکوت‌ها و غصه‌هایی که داخل راهرو همراهمون بود، یکی یکی تبدیل به نُت و میزان و قطعه شد و رفت داخل موبایل‌هایی که برای فیلم‌برداری، از جیب معلم‌ها خارج شده بود؛ رفت داخل گوش معاون مدرسه که دنبال پنج نفر، گیتار به دست، توی راهرو دویده بود؛ یک ساعتی ساز زدیم و همه قطعاتی که از اول سال تمرین کرده بودیم رو اجرا کردیم! حتا چند قطعه درخواستی که تمرین نکرده بودیم هم توی همون اتاق با هم هماهنگ کردیم و اجرا کردیم و چقدر همه رو خوب اجرا کردیم؛ معلم ها هم کیفور شده بودن، فیلم می گرفتن و بعد از اجرای هر قطعه، تشویق می کردن و نظرشون رو می گفتن. 

سال بعدش هم گروه موسیقی‌مون دایر بود. طاها خیلی دوست داشت که فعالیت گروه رو خارج از مدرسه هم ادامه بدیم؛ اون موقع نمی فهمیدم که طاها نسبت به ما، که تقریبن تربیتمون کرده بود و به معنای واقع کلمه، مربی ما بود، چه احساسی داشت؛ الان بهتر می فهمم که چقدر کار سختی انجام می داد و احتمالن چقدر براش سخت‌تر بوده که بعد از دبیرستان، گروه از هم بپاشه؛ اون دوره، دوره ای بود که افغان‌ها خیلی توی تهران پذیرفته نشده بودن و با این که تعدادشون خیلی زیاد بود، شرایط خوبی برای زندگی نداشتن (فکر می کنم الان شرایطشون بهتر شده باشه؛ نشده؟)؛ البته طاها افغان نبود! اما نمی دونم چطوری بین افغان‌های منطقه معروف شده بود و توی مراسماشون ساز می زد؛ پول خیلی خوبی هم ازشون می گرفت؛ دو سه هفته یه بار میومد به ما می گفت که امشب دارم می رم مراسم افغانی‌های فلان‌‌ محله و واقعن نیاز دارم یه همکار بیاد کمکم؛ مسخره‌ش می کردیم و می خندیدیم.

طاها در حال حاضر یه نوازنده دوره‌گرده و هنوز هم به همکار نیاز داره.