پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کلاس» ثبت شده است

ورونیکا: من از داستانات خوشم میاد؛ به نظرم باید بنویسی‌شون... فقط حواست باشه، باید همون جوری که تعریف می‌کنی بنویسی‌شون... داستانای بامزه‌ای داری، اگه بنویسی من می‌خونمشون....

رگ‌یابی ۲ (۲۰۱۷)



ایلیا بچه‌محلمونه؛ توی یه دبیرستان درس خوندیم، البته سر یه کلاس نبودیم؛ قدش کوتاه بود و اندام لاغر و صورت پُرمویی داشت؛ خیلی کم غذا می‌خورد و به غیر از نون‌پنیری که مامانش براش لقمه می‌کرد، هیچ وقت توی مدرسه چیز دیگه‌ای نمی‌خورد؛ توی مدرسه حرفای عجیب غریب زیاد می‌زد و مجموع ویژگی‌هایی که داشت باعث می‌شد بچه‌های کلاسشون زیاد اذیتش کنن؛ البته خودش خیلی مهربون و مؤدب بود و همیشه به همه احترام می‌ذاشت، اما به هر حال خیلی دل خوشی از بچه‌های کلاس خودشون نداشت و برای همین، خیلی وقتا موقع زنگ‌های تفریح، سعی می‌کرد خودش رو قاطی بچه‌های کلاس ما جا کنه؛ یادمه بچه‌های اکیپ ما زیاد ازش می‌پرسیدن که چطوری موهای صورتش این قدر خوب رشد کرده؛ اونم می‌گفت که اگه دوست دارید سریع ریش دربیارید، هر روز صورتتون رو با تیغ بتراشید و بهش پوستِ مرغِ پخته بمالید! 
گاهی اوقات از مدرسه با ایلیا برمی‌گشتم خونه؛ بچه آخر خونواده بود و چند تا داداش بزرگ‌تر از خودش داشت. برای من جالب‌ترین چیز درباره خونواده ایلیا این بود که ـ نمی‌دوم به چه دلیلی ـ اینا توی محله ما دو تا خونه داشتن که یکی سر محله بود و اون یکی انتهای محله و هر چند هفته یه بار محل زندگی‌شون رو از این خونه به اون خونه تغییر می‌دادن! هر دو تا خونه اساس‌های خیلی کمی داخلشون بود و اتاق‌ها سرتاسر با فرش و موکت پوشیده شده بودن؛ هر چند وقت یه بار دلیل این مسأله رو از ایلیا می‌پرسم و ایلیا در جواب این پرسش، فقط نیشش رو باز می‌کنه! 
پیش‌دانشگاهی با ایلیا سر یه کلاس بودیم؛ اوایل همون سال تحصیلی بود که پدرش سکته کرد و به رحمت خدا رفت؛ ختم پدرش که دیدمش، یه قسمتی از موهای صورتش، یه جایی زیر چونه‌ش، اندازه یه سکه ریخته بود و سفیدِ سفید شده بود؛ بعد از اون ماجرا خیلی رفت دکتر پوست که اون مسأله رو حل کنه ولی نشد؛ هزار تا آمپول کوفتی بهش داده بودن که به شکل موضعی زیر چونه‌ش تزریق می‌کرد اما اصلا جواب نمی‌گرفت؛ چند ماه گذشته بود اما همچنان غمگین و افسرده بود و همچنان اون قسمت از زیر چونه‌ش هیچ مویی رشد نمی‌کرد؛ یه روز رفته بودم خونه‌شون که احوالشو بپرسم، داشت درباره مشکل ریزش سکه‌ای ریشش صحبت می‌کرد که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بیخیال حال خرابش شدم و احمقانه‌ترین حرفایی که می‌شد بزنم رو زدم: «از بس که غصه می‌خوری ایلیا؛ می‌دونم سخته ولی به هر حال دیگه از دنیا رفته... منم یه روزی می‌میرم، خودتم یه روزی می‌میری... همه یه روزی می‌میرن!» ایلیا گریه کرد.
هرچی زمان گذشت از گریه‌های ایلیا کم نشد؛ خونواده‌ش نمی‌دونستن چی‌کار کنن؛ به ما بچه‌های محل سپرده بودن که زیاد باهاش در تماس باشیم و باهاش بیرون بریم، اما نمی‌دونستن که ایلیا وقتی پیش ما هست هم زیاد گریه می‌کنه؛ کنکورو خراب کرد و هیچ دانشگاهی قبول نشد؛ خیلی بعدها برام تعریف کرد که بعدازظهرها، وقتی همه فکر می‌کردن توی کتاب‌خونه داره برای کنکور درس می‌خونه، می‌رفته یه محله خلوت نزدیک فرودگاه و منتظر می‎‌شده که بیست‌دقیقه یک بار یه هواپیما با صدای بلند عبور کنه تا بتونه با خیال راحت، هِق‌هق کنه....
وضعیت ایلیا ادامه پیدا کرد تا این که خونواده‌ش تصمیم گرفتن هر دو تا خونه رو بفروشن و به یه خونه جدید اساس‌کشی کنن، به این امید که بعضی از خاطراتش محو بشه یا از بین بره و مؤثر هم بود؛ البته هنوز که هنوزه زیر چونه‌ش اندازه یه سکه کچلی داره، ولی بعد از اساس‌کشی دیگه دست از گریه کردن برداشت؛ بعدتر هم عین بچه آدم درسش رو تا مقطع ارشد مهندسی برق ادامه داد، با نمرات عالی از دانشگاه امیرکبیر فارغ‌التحصیل شد و در راستای انجام خدمت مقدس سربازی، به یه شرکت نظامی برای اجرای کامل طرحی که توی رساله پایان‌نامه‌ش در ابعاد محدود ساخته بود، معرفی شد؛ من که خیلی نمی‌فهمیدم چی می‌گفت اما در کل روی بُردِ یه دستگاه امنیتی کار می‌کرد که با تولیدش صدها میلیون تومن از بودجه مملکت صرفه‌جویی می‌شد؛ حدود یه سال مشغول انجام اون پروژه بود و به شدت خودش رو وقف پروژه کرده بود؛ هر وقت می‌رفتم دیدنش فقط درباره پروژه‌‌ی به اصطلاح محرمانه‌ای که روش کار می‌کرد، صحبت می‌کرد؛ یه سالی طول کشید که طرحش رو ارائه داد و باقی سربازی رو به خاطر طرح خوبش بهش بخشیدن (اگه پسر نباشید احتمالن نمی‌دونید که بهش می‌گن «پروژه کسری خدمت»). 
ایلیا راحت می‌تونه بره خارج از کشور برای ادامه تحصیل یا کار یا هر چی، اما فعلن ترجیح داده کنار خونواده‌ش باشه و با همکاری چن نفر از هم‌دوره‌ای‌های دانشگاهشون یه کسب و کار اینترنتی نون‌وآب‌دار راه بندازه. ایلیا به احتمال زیاد یکی از مهربون‌ترین آدمای زنده دنیاس. ایلیا این قدر مهربونه که الان عکس پروفایل تلگرامش، یه عکس یادگاری قدیمی از جمع بچه‌های دبیرستانه که خیلی اذیتش می‌کردن! یادمه بعد از اون ماجرای اساس‌کشی، وقتی بالاخره دست از گریه کردن برداشته بود، یه بار که مطمئن بودم حالش خوبه و از سؤالم ناراحت نمی‌شه ازش پرسیدم که بالاخره چی شد که تونست جلوی گریه‌های وقت و بی‌وقتشو بگیره؟ که نیشش رو باز کرد و جواب داد: «دیگه هیچ اشکی نمونده بود علی!»

تامی: این بِگبی واقعن دیوونه‌س پسر! ولی خب از طرفی... رفیقمونم هست!

رگ‌یابی (۱۹۹۶)



انگار یه کلاه از برف و یخ گذاشتم رو سرم: کلمه‌ها کنار هم قرار می‌گیرن، اما قبل از این که جمله ها شکل بگیرن، منجمد می‌شن و از بین می‌رن. زمستون چیز غریبیه: اگه خوب باشی بهترت می‌کنه، اگه حالت خراب باشه، سوز سرما نابودت می‌کنه... پس هر مشکلی داری قبل از زمستون حلش کن وگرنه سوز سرما نابودت می‌کنه....

مهدی به خاطر هیکل گنده و قد بلندش، همیشه میزای آخر کلاسو اشغال می‌کرد؛ بور بود و از همون اوایل دبیرستان ریش و پشم پرپشتی داشت؛ جرأت نمی‌کردیم روش اسم بذاریم یا به اسمی غیر از اسم خودش صداش کنیم؛ آدم ساکت و آرومی بود و معمولن کاری به کار کسی نداشت؛ هیچ وقت ندیدم خیلی خوش‌حال باشه یا بلند بلند بخنده یا با کسی شوخی یا بازی کنه و متعاقبن کسی هم جرأت نمی‌کرد توی مدرسه دم‌پرش بشه؛ زنگ تفریح که می‌خورد، تا مجبورش نمی‌کردن از کلاس خارج نمی‌شد؛ من که باهاش رفیق شده بودم همه بچه‌ها تعجب کرده بودن؛ البته یادمه یه بار که با یه کلاس دیگه قرار دعوا گذاشته بودیم و بهش رو انداختم، خیلی راحت جواب رد بهم داد: «علی‌جون من با کسی دعوا نمی‌کنم، از من می‌شنوی تو هم با کسی دعوا نکن....» اما به هر حال مهدی به نظرم آدم جذابی بود و من ترجیح می‌دادم که باهاش رفیق باشم.

ترجیح می‌دادم با مهدی رفیق باشم؛ یه بار می‌خواستم سر شوخی رو باهاش باز کنم؛ زنگ خورده بود؛ مهدی سرشو گذاشته بود روی میز؛ یادم نیست چه کرمی داشتم می‌ریختم که یه دفعه دیدم بین زمین و هوا دارم می‌چرخم. مهدی رو هوا تابم می‌داد. تخته سیاه، نیمکت‌ها، میل‌پرده و موزاییک‌های زشت و بدقواره کلاسمون چند بار دور سرم چرخیدن تا این که بعد از چند دقیقه مهدی بی‌خیال شد و دوباره گذاشتم روی زمین: «وقتی حوصله ندارم با من شوخی نکن علی آقا!» من شوکه شده بودم و فقط تونستم سر تکون بدم که یعنی متوجه شدم؛ دیگه هیچ‌وقت باهاش شوخی نکردم.

پیش‌دانشگاهی که بودیم صندلی‌هامون کنار هم بود، وقت زیادی رو با هم می‌گذروندیم و خیلی توی درس‌ها به هم کمک می‌کردیم؛ قبل از کنکور یه دوره یکی دو ماهه تعطیلمون کرده بودن که خودمون درس بخونیم؛ مهدی هر روز ماشین بابای بازنشسته‌شو می‌‌پیچوند میومد در خونه ما؛ با این که من صبح‌ها ساعت نُه و ده از خواب بیدار می‌شدم، مهدی ساعت هشت صبح هر روز دم در بود؛ مامانم بهش اصرار می‌کرد که بیاد بالا تا من بیدار می‌شم، ولی مهدی قبول نمی‌کرد و توی ماشین درس می‌خوند... بعدش تا ساعت چهار بعد از ظهر بین درختای زشت پارک چیتگر درس می‌خوندیم، تا ساعت شیش چرت و پرت می‌گفتیم درباره هر چیزی و بعدشم برمی‌گشتیم خونه. 

کنکور که دادیم و دانشجو شدیم هر کدوممون رفتیم سیِ خودمون و رابطه‌مون خیلی محدود شد؛ یکی دو سال بعدش زنگ زد گفت بیا فلان جا پرزنتت کنم... رفته بود تو کار نتورک مارکتینگ؛ زمستون بود؛ کت و شلوار مشکی و پیرهن خاکستری پوشیده بود که به نظرم خیلی برازنده‌ش بود؛ مثل معلمای دبیرستانمون سعی می‌کرد جدی باشه؛ پای تخته برام یه مثلث کشید و هزار جور دری‌وری گفت؛ یاد چرت و پرتایی که تو چیتگر می‌گفتیم افتاده بودم و دبیرستان... حرفاش که تموم شد بهش گفتم دلم برات تنگ شده بود اومدم ببینمت... گفت اگه می‌خوای حمایتم کنی و کمکم کنی، ازم خرید کن؛ گفتم: «اومدم ببینمت آقا مهدی! دلم برات تنگ شده بود...» دیگه از اون روز همدیگه رو ندیدیم، البته در دوران پساتلگرام هر چن وقت یه بار، یکی‌دوتا وویس رد و بدل می‌کنیم و بعد گم‌ و گور می‌شیم توی زندگیای مشکی و خاکستری خودمون.

توی مدرسه راهنمایی با امید آشنا شدم؛ یه سال کنار هم روی یه نیمکت نشستیم؛ مهربون و آروم بود؛ چهره کاریزماتیک و عجیب، چشمای درشت و صدای نازکی داشت؛ خونه‌شون نزدیک مدرسه‌مون بود؛ خیلی وقتا بعد از مدرسه می رفتم خونه‌شون تا چند ساعتی با همدیگه مورتال کامبت بازی کنیم؛ رقابت زیادی سر مورتال کامبت داشتیم و معمولن روزا سر کلاس، درباره اشتباهاتمون توی بازی های گذشته و نقشه هامون برای بازی های آینده صحبت می کردیم؛ اونم گاهی خونه ما می اومد؛ تک فرزند بود؛ پدرش تاجر بود و معمولن از چین وسایل برقی خونگی وارد می کرد؛ هیچ وقت پدرش رو ندیدم، چون معمولن ایران نبود. البته موضوعی که باعث شده درباره امید بنویسم، پدرش نبوده....

هر وقت چندین ساعت درباره مورتال کامبت صحبت کرده بودیم و دیگه حرف برای گفتن نداشتیم، امید درباره اتفاقای عجیبی که برای مادرش می افتاد صحبت می کرد؛ اوایل فکر می کردم به خاطر اینه که خواهر و برادری نداره و از طرفی پدرش هم دیر به دیر میاد خونه، پس طبیعیه که زیاد از مادرش بگه؛ اما با گذشت زمان و بعد از ملاقات های متعدد با مادرش، فهمیدم که دلایل زیادی توی مادرش هست که باعث بشه فکر آدم مشغولش بشه: مثلن با این که سن و سال زیادی نداشت، بخش زیادی از موهاشو سفید شده بود و در کل طوری آرایش می کرد که به نظرم شبیه یکی از شخصیتای زن مورتال کامبت ـ به نام سیندل ـ می شد، که اتفاقن امیدم توی بازی زیاد انتخابش می کرد.

یه بار قرار بود با امید بریم خونه ما؛ مادرش اومده بود مدرسه که با ماشینش ما رو برسونه؛ مادر من تعارف کرد و به زور مادر امیدو آورد داخل خونه که با همدیگه صحبت کنن و بیشتر همدیگه رو بشناسن، من و امیدم رفتیم سراغ کامبت بازی کردن. امید همون شخصیت سیندل رو انتخاب کرده بود؛ چند متر با کاراکتر من توی بازی فاصله می گرفت و چند تا کلید رو با همدیگه فشار می داد که باعث می شد یه چیزی شبیه مه غلیظ از دهنش بیرون بیاد و به کاراکتر من صدمه بزنه؛ این قدر سریع این کارو انجام می داد که من فقط می تونستم بی حرکت بایستم و دکمه دفاع رو نگه دارم؛ توی همین حالت تکرار شونده بودیم که امید گفت: «علی! دیشب رفتم دم در اتاق مامانم و در زدم؛ هرچی در زدم جواب نداد، منم بی اجازه وارد شدم؛ دیدم بی حرکت نشسته دم پنجره، به آسمون خیره شده و یه چیزی شبیه دود رنگی، داره از دهن و دماغش خارج می شه... خشکم زده بود... هیچ کاری نمی تونستم بکنم....» اون روز وقتی امید و مادرش از خونه ما رفتن، مادرم خیلی حرف نزد، اما تا چند روز بعدش هر کسی رو که می دید براش تعریف می کرد که با یه زن عجیب ملاقات کرده که مادر دوست من بوده، چند بارم به خودم گفت که این مامان امید چرا این قدر شبیه جادوگرا بود؟

 امید ازدواج کرده و الان با همسرش خارج از کشور زندگی می کنه... از مادرش خبری ندارم.