پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کلاس» ثبت شده است

توی مدرسه راهنمایی با امید آشنا شدم؛ یه سال کنار هم روی یه نیمکت نشستیم؛ مهربون و آروم بود؛ چهره کاریزماتیک و عجیب، چشمای درشت و صدای نازکی داشت؛ خونه‌شون نزدیک مدرسه‌مون بود؛ خیلی وقتا بعد از مدرسه می رفتم خونه‌شون تا چند ساعتی با همدیگه مورتال کامبت بازی کنیم؛ رقابت زیادی سر مورتال کامبت داشتیم و معمولن روزا سر کلاس، درباره اشتباهاتمون توی بازی های گذشته و نقشه هامون برای بازی های آینده صحبت می کردیم؛ اونم گاهی خونه ما می اومد؛ تک فرزند بود؛ پدرش تاجر بود و معمولن از چین وسایل برقی خونگی وارد می کرد؛ هیچ وقت پدرش رو ندیدم، چون معمولن ایران نبود. البته موضوعی که باعث شده درباره امید بنویسم، پدرش نبوده....

هر وقت چندین ساعت درباره مورتال کامبت صحبت کرده بودیم و دیگه حرف برای گفتن نداشتیم، امید درباره اتفاقای عجیبی که برای مادرش می افتاد صحبت می کرد؛ اوایل فکر می کردم به خاطر اینه که خواهر و برادری نداره و از طرفی پدرش هم دیر به دیر میاد خونه، پس طبیعیه که زیاد از مادرش بگه؛ اما با گذشت زمان و بعد از ملاقات های متعدد با مادرش، فهمیدم که دلایل زیادی توی مادرش هست که باعث بشه فکر آدم مشغولش بشه: مثلن با این که سن و سال زیادی نداشت، بخش زیادی از موهاشو سفید شده بود و در کل طوری آرایش می کرد که به نظرم شبیه یکی از شخصیتای زن مورتال کامبت ـ به نام سیندل ـ می شد، که اتفاقن امیدم توی بازی زیاد انتخابش می کرد.

یه بار قرار بود با امید بریم خونه ما؛ مادرش اومده بود مدرسه که با ماشینش ما رو برسونه؛ مادر من تعارف کرد و به زور مادر امیدو آورد داخل خونه که با همدیگه صحبت کنن و بیشتر همدیگه رو بشناسن، من و امیدم رفتیم سراغ کامبت بازی کردن. امید همون شخصیت سیندل رو انتخاب کرده بود؛ چند متر با کاراکتر من توی بازی فاصله می گرفت و چند تا کلید رو با همدیگه فشار می داد که باعث می شد یه چیزی شبیه مه غلیظ از دهنش بیرون بیاد و به کاراکتر من صدمه بزنه؛ این قدر سریع این کارو انجام می داد که من فقط می تونستم بی حرکت بایستم و دکمه دفاع رو نگه دارم؛ توی همین حالت تکرار شونده بودیم که امید گفت: «علی! دیشب رفتم دم در اتاق مامانم و در زدم؛ هرچی در زدم جواب نداد، منم بی اجازه وارد شدم؛ دیدم بی حرکت نشسته دم پنجره، به آسمون خیره شده و یه چیزی شبیه دود رنگی، داره از دهن و دماغش خارج می شه... خشکم زده بود... هیچ کاری نمی تونستم بکنم....» اون روز وقتی امید و مادرش از خونه ما رفتن، مادرم خیلی حرف نزد، اما تا چند روز بعدش هر کسی رو که می دید براش تعریف می کرد که با یه زن عجیب ملاقات کرده که مادر دوست من بوده، چند بارم به خودم گفت که این مامان امید چرا این قدر شبیه جادوگرا بود؟

 امید ازدواج کرده و الان با همسرش خارج از کشور زندگی می کنه... از مادرش خبری ندارم.

هیچ وقت آب من و فرید تو یه جوب نرفت؛ همیشه نظرش خلاف نظر بقیه بود و سعی می کرد همه چی رو زیر سوال ببره؛ دبستان که بودیم با این که دویدن توی صف ممنوع بود، همیشه از حیاط تا کلاس رو مسابقه دو می ذاشتیم و همیشه هم من برنده می شدم؛ یه بارم که خودش توی راه پله ها جلوتر افتاده بود، برگشت منو از روی پاگرد هل داد به سمت پایین پله ها که نکنه بهش برسم؛ منم چند تا پله رو سر خوردم و پهن شدم کف راهرو بیهوش شدم.

دبیرستانی شدیم و مدرسه هامون از هم جدا شد، اما هر از چند گاهی که با هم بیرون می رفتیم، می دیدم که هنوز کارای عجیب غریب می کنه؛ دوربین موبایلشو روشن می کرد و توی تاریکی شب، خلاف جهت اتوبان، وسط اتوبان تهران کرج پیاده روی می کرد و آواز می خوند؛ بعد که توی محله مون چند تا گیم نت تأسیس شد، بیشتر توی گیم نت ها پیداش می کردیم.

فرید الان چند سالیه که برای تجارت رفته ترکیه ولی ظاهرن اوضاع خیلی خوب پیش نمی ره: با یه دختر خارجی هم ازدواج کرده که اصلا نمی تونه فارسی صحت کنه؛ از طریق تلگرام باهاش در ارتباطم:

سلام فرید

سلام .... جونم؟

حالت چطوره؟ خوبی؟

چاکریم... تو خوبی؟ اوضاع احوالت؟

خوبم خدا رو شکر. چه خبرا؟

تو چه خبرا؟ چی کارا می کنی؟

هنوز درسم تموم نشده؛ چند جا هم کار می کنم؛ ببینم فرید، الان دقیقا کدوم شهری؟

ازمیر.

اون جا خونه خریدی؟

اجاره کردیم. داریم کارامونو انجام می دیم اگه بشه بریم هلند. با بیست و پنج هزار یورو می شه اون جا یه خونه خرید. 

تو نمی خوای بری از ایران؟ اون جا از شرایط راضی هستی؟

از شرایط که راضی نیستم: خرجا بالاس. هزینه درس و هزینه های درمانی خیلی زیاده. فرصت نمی کنیم درست حسابی تفریح کنیم و سفر بریم. 

چند هفته پیشا دو تا از دندونامو پر کردم شده پونصد هزار تومن. 

ماهی هفتصد تومن اجاره خونه می دم. یه پراید کار کرده خریدم که هزار جور خرج داره. 

بیرونم که بخوام ببرمش نصف تهران طرح ترافیکه. خارج از طرح ترافیکم همه خیابونا شلوغه. 

اون جا اوضاع چطوره؟ خوش می گذره؟

...

ببین من نمی گم این جا بهشته ولی ما این جا واقعن حالمون خوبه. 

ما عید اومدیم تهران... تازه عید که مثلا خیابونا خلوته... آلیشیا تا یه هفته حالت تهوع داشت به خاطر هوا... 

واسه ش یه لباس بتمنی خریده بودم، تو مترو جلوشو گرفتن... می خواستن ببرنش؛ 

خیلی ترسیده بودیم....

لباس بتمنی دیگه چیه؟ 

مانتو جلوباز؟ 

با حجاب خارجیا کاری ندارن که؛ اگه بفهمن خارجیه کاریش ندارن.

عاره وقتی فهمیدن که اگه ببرنش باید با سفارت سر و کله بزنن منصرف شدن. 

ببینم تو خانومتم کار می کنه؟

نه اونم دانشجوئه.

این جوری همه چی خیلی سخت تره.

داریم می گذرونیم دیگه.... 

حالا تو کی میای ایران؟ 

دیگه برای زندگی نمیای؟

تو منو راضی کن که ایران بهتره...

من همین فردا صبح میام ایران زندگی می کنم!