پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتاب» ثبت شده است

یه متنی هست تو کتاب «پاییز فصل آخر سال است» درباره چَت کردن؛ خوندیش؟

نه

خیلی خوب توصیف کرده بود

پیداش کنم می فرستم برات

باشه

«خوبی چت همین است. هر وقت بخواهی، چیزی می‌گویی و هر وقت نمی‌خواهی، نمی‌گویی و بی خداحافظی گم می‌شوی. می‌توانی با بغض بخندی و هیچ‌کس نفهمد داری گریه می‌کنی. می‌توانی جواب حرفی را که دوست نداری ندهی، دست‌هایت را زیر چانه بزنی، خیره شوی به مانیتور و بگویی سرم شلوغ است. می‌توانی پشت کامپیوتر بنشینی و خاموش شوی. در یک لحظه اسمت لای اسم آدم‌ها گم شود و هیچ کس نگرانت نشود.»

تو به اون موقه ها فکر می کنی؟

در مورد چیش؟

این که با هم چت می کردیم کلا

خب آره

بعضی وقتا... یادم بیاد فک می کنم

اون چیزایی که نگه داشته بودی هنوز داری؟

چتامون بیشتر منظورمه

آره

می دی بذارم تو وبلاگ؟

اگه خراب نشده باشه

کامل می خوای؟

آره هر چی هست

باید بشینی بخونی جدا کنی، خیلی زیاده

می خونم... جدا می کنم

من دلم می خواست چت سال‌های اولو داشتم

خب نمی تونیم بازنویسیشون کنیم؟

نه حال ندارم

چجوری بازنویسی کنیم؟

مثلا یه چیزایی من یادمه

یه چیزایی تو یادته

هر چی یادمونه به ترتیب زمان بنویسیم

الان یه مثال بزن واسه شروع

من اولین چیزی که یادمه اینه که به من گفتی تهرانی و اسمت بیتاس

من جزییات این جوری یادم نیست

ولی یادمه که با خونواده باهات چت می کردیم

با خاله‌م اینا می خندیدیم با هم

چرا؟

اولاش که مهم نبود این جوری بودم دیکه

به مامانم هم نشون می دادم

مگه تو واسه چی با من چت می کردی؟

حاضرجواب بودی؛ اولین خصوصیتی که دیدم ازت همین بود

همین جا تمومش کن به نظرم! [شکلک خنده]

ولی من اصن آدم حاضرجوابی نیستم

اتفاقن خیلی هم غایب‌جوابم!

رابطه ما با چن تا نقطه مهم تو ذهنم مونده

مثلن اون روزی که بهم گفتی تهران نیستی

عذاب وجدان گرفته بودی

یادته؟

حتا فک کنم از اول نگفته بودی که یه خواهرم داری

من اصن نمی دونستم شیراز کجاس

گفتم خب اشکال نداره فرقی نمی کنه واسه من که کجایی

اینارو یادته؟

شنبه ها زنگ اول شیمی داشتی یادته؟ [شکلک خنده]

بدت میومد از شیمی

عذاب وجدان نداشم، از یه جایی به بعد دلم خواست راستشو بگم

اون موقع که هنوز به هم پیامک نمی دادیم، چی می گفتیم به همدیگه؟

یادم نیست؛ واسه همین می گم کاش اون اولارو داشتیم دیگه

معما می گفتیم...

واقعن؟

من وقتی مریض بودم هر وقت بهم می گفتن چی کار می کنی می‌گفتم دارم معما حل می کنم [شکلک خنده]

تو معما خیلی دوست داشتی

آره الانم دوس دارم

من هر وقت می خواستم به کسی از خوبیات بگم

و دفاع کنم از علاقه‌م بهت

همینو می گفتم که معما دوست داری!

چون همیشه با خودم کلنجار می رفتم که واقعن دوستت دارم یا نه؟

یادته من هَکِت کردم شماره خونه‌تونو دراوردم؟

یادته زنگ زدم گفتم منزل آقای حسینی؟

خواهرت گوشی رو ورداشته بود

بعد خودت اومدی گوشی رو ازش گرفتی

الان یادم اومد

خوش‌حال بودم؛ ناراحت هم بودم!

من فکر می کردم چت کردن اشکالی نداره

اما از وقتی شماره خونه رو پیدا کردی و خودم هم بهت پیامک دادم استرسم شروع شد

آره دیگه... از اولشم کرم از خود درخت بود!

آره از درخت حسینی اینا!

اون روز یادمه رفته بودیم چیتگر با عقیل و مجی تیرکمون

موبایل عقیلو گرفتم زنگ زدم خونه‌تون

حتا لباس و شلواری که اون روز پوشیده بودمو یادمه

چرا من این طوری شدم آخه؟

همین جزییات داره به فنا می ده منو

همون شب وقتی با هم چت کردیم بهت گفتم اگه یه روز زنگ بزنم خونه تون، الکی می گم منزل آقای حسینی و بعد می گم حتمن اشتباه گرفتم و سریع قطع می کنم که فقط صداتو بشنوم

وقتی فهمیدی من بودم، عصبانی شدی باهام قهر کردی

آه و ناله کردی که چقدر بدی و این حرفا...

بعد ازم قول گرفتی که دیگه کلّن قطع رابطه کنیم و باهات تماس نگیرم 

حتا چتم نکنیم

منم بهت حق می دادم: گفتم خب دوست داره تموم شه این ماجرا

با خودم گفتم دیگه بهش پیام نمی دم

صُبحش از خواب بیدار شدم دیدم پیامک دادی و معذرت خواهی کردی

حتا متن پیامکت یادمه؛ نوشته بودی: «ببخشید اون طوری صحبت کردم، متوجه شدم هر کاری کردی به خاطر این بوده که بهم علاقه داری»

نکنه منم مثل داستان مهدیه توی وبلاگت بودم؟

چرا؟ چه ربطی داره؟

همه‌ش مثه همه اینا؛ اونو اون طوری گول زدی منو این طوری

تو کار آزمون و خطا بودی 

چرا شماره‌مو پیدا کردی؟

نمی دونم؛ آخه مگه بچه دبیرستانی برای کارایی که می گنه دلیل داره؟

همین جوری بود واقعن؛ دوست داشتم صداتم بشنوم

فک کنم ولی اولین اتفاق مهمی که افتاد همین هک کردنه بود که باعث شد تو به من پیامک بدی

از اون به بعد رابطه‌مون رفت توی یه فاز دیگه

ولی تا یه مدت زیادی با هم تلفنی صحبت نکردیم؛ فک کنم حداقل یه سال

همینارو بذارم توی وبلاگ؟ راضی هستی؟

اگه اشتباه نکنم، بین همه رفیقای همسن و سال خودم که تقریبا باهاشون صمیمی بودم و از نزدیک می شناختمشون، ابوالفضل از همه زودتر ازدواج کرد. ابوالفضل لاغر و مردنی بود و قد بلندی داشت؛ نسبت به قد و هیکلش روی سرش خیلی مو داشت و دیر به دیر سلمونی می رفت؛ همیشه لباس های چارخونه می پوشید و پیرهنش روی شلوارش بود؛ حتا همین الان عکس پروفایل تلگرامش هم یه چیزی تو همین مایه هاس؛ خیلی خیلی خوش اخلاق بود و هوای رفقا رو داشت. همیشه وقتی توی یه جمعی از ابوالفضل حرفی زده می شد، بعدش این سؤال توی جمع مطرح می شد که «ابوالفضل چه طوری این قدر بچه خوبیه؟» 
ابوالفضل خیلی اهل مطالعه بود و همه جور کتابی هم خونده بود؛ یه بار من و چند نفر دیگه از بچه ها رو دعوت کرده بود خونه شون که با همدیگه کتاب بخونیم (!)؛ اولین بار بود که می رفتیم توی خونه شون؛ یه خونه ویلایی بود که زیرزمین خونه رو در اختیار ابوالفضل قرار داده بودن: یه زیرزمین چهل پنجاه متری رو تصور کنید که کفِش رو کامل فرش پهن کرده بودن و اطرفش هم دور تا دور، قفسه های بلند کتاب بود. یه گوشه از زیرزمین که نور بیشتری داشت، یه میز مطالعه و یه کامپیوتر رومیزی بود؛ اون جا درباره همه چی مطالعه می کرد، به خیلی از نرم افزارهای رایانه ای مسلط شده بود و اون موقع ها که ما توی کوچه و خیابون شیلنگ تخته پرت می کردیم، اون توی جلسات نقد کتاب و تحلیل فیلم شرکت می کرد. 
پدر ابوالفضل خلبان بود و خیلی مأموریت های خارج از کشور می رفت. ابوالفضل معماری دانشگاه تهران قبول شد و همون سال اول دانشگاه عروسی کرد؛ برای ما که مهم ترین مسأله زندگی مون توی اون دوره این بود که چطوری می تونیم توی بازی فیفا ضربه کاشته ها رو گل کنیم، خیلی جالب بود که یکی از رفقامون این قدر زود ازدواج کرده و برای همین هر وقت می دیدیمش، درباره عروسی و زندگی مشترک سؤالای زیادی ازش می پرسیدیم؛ اون هم خیلی از زندگی مشترک برای ما چیزای خوبی تعریف می کرد؛ مثلا یادمه یه بار به من می گفت: «فلانی! من نمی دونم حس خوب زندگی مشترک رو چطوری برات تعریف کنم؟ نمی دونی وقتی همسرت بهت می گه ابوالفضل، تو تا حالا کجا بودی؟ چرا این قدر دیر اومدی توی زندگی من؟ چه احساسی بهت دست می ده...» 
ابوالفضل بیست سالش بود که بچه ش به دنیا اومد؛ اسم بچه رو علیرضا گذاشته بودن. هیچ نوزادی رو ندیدم که موقع تولدش اندازه علیرضا «مو» روی سرش داشته باشه؛ بعد از این که عروسی کردم، چند بار خونه همدیگه رفت و آمد کردیم و چند بار هم بیرون قرار گذاشتیم و با هم رفتیم گشت و گذار. همسر ابوالفضل که با خانوم من صمیمی شده بود، سفره دلش رو براش باز کرده بود و بهش گفته بود که نسبت به اوایل ازدواجشون چقدر توی رابطه شون شکاف ایجاد شده...
هیچ وقت ندیده بودم ابوالفضل سرش رو با چیزای الکی گرم کنه یا وقتش رو با چیزی تلف کنه؛ همیشه همه چی توی زندگیش مشخص بود و همه کارها رو با هدف معینی انجام می داد؛ من خبر داشتم که از طرف ارگان دولتی فلان و مؤسسه خصوصی بهمان، بهش پیشنهاد کار دادن و قبول نکرده؛ رک و صریح بود و نظرش رو خیلی مشخص درباره هر موضوعی بیان می کرد؛ وقتی می دید ما داریم با لپتاپ فیفا بازی می کنیم تعجب می کرد که چه طوری دلمون میاد عمرمون رو پای بازی هدر بدیم؛ آخرین باری که اومده بود خونه مون، به وضوح فکرش درگیر بود؛ اومد دسته بازی رو از من که داشتم با یکی از مهمونای دیگه بازی می کردم گرفت و تا وقتی که قانون «برنده به جا» رو براش توضیح نداده بودیم، به کسی نداد.
من ابوالفضل رو خیلی دوست دارم و باید اعتراف کنم که از معدود انسان هاییه که هر وقت می بینمش بهش حسودیم میشه. گاهی اوقات وقتی پیشش می شینم و به صحبت هاش گوش می دم، از خودم می پرسم اگه تراکم آدمایی که شبیه ابوالفضل هستند توی دنیا خیلی بیشتر بود، دنیا چه شکلی می شد؟

آقا امیرعلی دو تا زن داشت: زن اولش نمی دونست که یه زن دیگه هم داره (یا شایدم می دونست؟!) اما زن دومش که می دونست زن دومه (!) حسابی زن اولش رو مسخره می کرد و پشت سرش می خندید؛ آقا امیرعلی ناراحت می شد، ولی واقعن هر دو تاشونو خیلی دوست داشت و خیلی هم باهاشون مهربون بود. آقا امیرعلی صاحب یه انتشارات بود و برای خودش دفتر و دستکی داشت؛ با این که به عنوان گرافیست اون جا استخدام شده بودم ولی همه جور کاری ازم می کشید؛ یه پسر دبیرستانی هم از زن اولش داشت که خیلی ساکت ولی باهوش بود؛ پسرش می دونست که باباش دو تا زن داره و یه جوری این موضوع رو بین خودشون حل کرده بودن. بر خلاف آقا امیرعلی که خیلی سرحال بود و همیشه شلوغ می کرد، پسرش خیلی درونگرا و ساکت بود و من همیشه فکر می کردم که مشکل افسردگی در سنین نوجوانی داره، که خیلی غیرطبیعی نیست. 

آقا امیرعلی به نظر من موجود خیلی فعالی بود: دکترای ادبیات داشت و توی یکی از بهترین دبیرستان های تهران، ینی مدرسه البرز، که پسرش هم همون جا درس می خوند، تدریس می کرد؛ وقتی میومد توی انتشارات، خیلی سریع مشغول به کار می شد و دائما مشغول انجام دادن کارهای اون جا بود؛ یه تلویزیون کوچیک قدیمی توی اتاقش بود و همه خبرهای ریز و درشت مملکت رو از طریق تلویزیون دنبال می کرد؛ اعتقاد داشت که آموزش مهمترین اتفاقیه که توی زندگی هر انسانی می افته و از طریق آموزشه که می شه دنیا رو تغییر داد؛ نمی دونم بالاخره تونست از طریق آموزش دنیا رو تغییر بده یا نه ولی می دونم که از طریق چاپ و فروش کتاب های کمک آموزشی زندگی خوبی برای خودش درست کرده بود و چند سر عائله رو سیر می کرد.

اون انتشارات، اولین جایی بود که رسماً استخدام شده بودم و با این که درآمد زیادی نداشتم، خیلی زمان و انرژی زیادی براش می ذاشتم؛ تازه بیست سالم شده بود، دانشجو بودم و با این که کارش ارتباطی به رشته تحصیلیم نداشت، خیلی خوشحال بودم که مشغول کار شدم؛ بعد از این که اون جا شاغل شدم وضعیت تحصیلم به شدت افت کرد. اوایل کارهای پشت میزی انجام می دادم مثل طراحی جلد و صفحه بندی و این چیزا؛ یه خرده که گذشت مشخص شد که سلیقه من توی طراحی خیلی با استانداردهای هنری (!) آقا امیرعلی همخونی نداره و علاوه بر کارهای قبلی، یه سری کارهای پادویی هم افتاد گردن من: برای گرفتن مجوز به وزارت ارشاد می رفتم، برای یه سری نامه نگاری ها به اداره پست می رفتم و خلاصه از این جور کارا.

حدود یه سال اون جا کار کردم... کارایی که اون جا انجام می شد خیلی مورد علاقه من نبود، حقوقش خیلی زیاد نبود، رابطه م با آقا امیرعلی صمیمی شده بود و گاهی ازم می خواست یه دروغایی به زن اولش بگم که ارتباطش با زن دومش تابلو نشه و به غیر از اینا از درسم هم افتاده بودم: یه روز با شیرینی رفتم تو دفترش و بهش گفتم دیگه نمیام و کلیدایی که بهم داده بود رو بهش پس دادم؛ ناراحت شده بود و می گفت اگه بحث مالیه حاضره حقوقم رو بیشتر کنه، اما من هر کاری که اون جا بود رو یاد گرفته بودم: خریدن کاغذ، قرارداد بستن با مؤلف، تایپ، صفحه بندی و طراحی جلد، چاپ، صحافی، برش کتاب و بسته بندی و حتا دریافت مجوز و توزیع و فروش کتاب... واقعن در زمینه کتاب هیچ کاری نبود که توی اون انتشاراتی انجام نداده باشم....