پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتاب» ثبت شده است

... تلفن رو برداشتم تا شماره‌ای بگیرم، اما هیچ کس رو نداشتم. دفترچه تلفن من پر از اسم‌های جورواجوره، اما وقتی دنبال کسی می‌گردم تا بتونم چند کلمه‌ای باهاش حرف بزنم، می‌بینم که به صورت مفتضحانه‌ای هیچ کس رو ندارم و اون اعدادی که جلوی اسم‌ها نوشته شده، مثل اعدادی که روی یه چک بی‌محل نوشته شده باشه، بی‌ارزش و مسخره‌س. 

 قهوه سرد آقای نویسنده (۲۰۱۶)


امیدوارم خوب و سلامت باشی مرتضا. توی دبیرستان، به خاطر قد بلندت، همیشه آخرین میزای کلاس بودی و با من زیاد فاصله داشتی. بدون موالات، هر چی به ذهنم برسه می‌نویسم، ببخشید که این نامه هیچ وقت به دستت نمی‌رسه.

تو خوش‌تیپ و خوش‌قیافه هستی، هر وقت می‌بینمت یاد ادوارد نورتون می‌افتم. لباس‌های خوب بپوش و از قد بلند و اندام متناسبی که داری لذت ببر. تکلیفت رو با زگیلی که روی صورتته مشخص کن؛ یا از شرش خلاص شو یا دست از مخفی کردنش توی عکسا بردار و موقع سلفی گرفتن صورتتو کج‌وکوله و یه‌وری نکن. در کل شرمندگی هیچ وقت فایده‌ای نداره و فقط بهت آسیب می‌رسونه. چرا باید به خاطر این که چند سال پشت کنکور موندی که تلاش کنی پزشکی قبول شی و دست آخر نشد و حساب‌داری خوندی شرمنده باشی؟

حالا که فارغ‌التحصیل شدی و سربازی هم تموم شد، هر وقت تونستی مسافرت برو؛ اول جاهای نزدیک‌تر، بعد جاهای دورتر. توی دوره‌ای که زندگی می‌کنیم، سفر کردن، خالص‌ترین تجربه‌ایه که یه آدم می‌تونه داشته باشه. اگه به هر دلیلی توی مسافرت نبودی، کتاب بخون. نه این که همین جوری تند و تند کتاب بخونی... بخشی از کتاب شو... بخشی از دنیای نویسنده... در واقع کتاب وسیله‌ایه برای آشنا شدن با دنیای آدمای دیگه‌ای که از ما دور هستن یا توی زمان دیگه‌ای زندگی می‌کردن؛ این طوریه که کتاب خوندن هم خودش یه جور مسافرته.

جاودانگی افسانه‌س، دنیای واقعی همه چیز رو از بین می‌بره: وسایلی که داری، خاطرات قشنگت و تلخ‌تر از همه، اعضای خونواده‌ت. از یه جایی به بعد، هر سالی که از زندگی‌ت بگذره تنهاتر می‌شی. فکرتو مشغول به دست آوردن چیزها و آدم‌های بی‌ارزش نکن. خیلی‌ها بهت می‌گن که تنها بودن خوب نیست؛ البته نه این قدر زُمُخت که من الان گفتم، یه طوری قشنگ‌تر می‌گن: «تمام معنای زندگی شریک شدن و رابطه داشتن است. در تنهایی که بگذرانید انگار واقعن زندگی نکرده‌اید. اگر کسی نباشد که خود را در آینه او ببینید، انگار وجودتان متوقف شده است...»؛ خب واقعن هم تنهایی چیز خوبی نیست. تنهایی مثل یه چاه عمیق می‌مونه، یه خلأ بی‌انتها؛ اما مرتضا، گاهی بعد از بودن و ارتباط برقرار کردن با یه نفر می‌فهمی که تنهاتر شدی و آروم آروم احساس می‌کنی با هیچ کس جور نیستی، احساس می‌کنی شبیه انسان‌های دیگه نیستی و یه روزی به اعجاب ثروت پی می‌بری: اگه فقیر و بی‌پول باشی آدما ازت فرار می‌کنن و اگه ثروتمند و توانا باشی خودت از آدما فرار می‌کنی.... مرتضا جان! می‌دونم که توی اینستاگرام سه کا فالور داری و پست‌هات هزار تا لایک می‌خوره، اما بین من و تو یه نقطه مشترک قدرتمند وجود داره: هر دو احساس تنهایی می‌کنیم. هر دو حس می‌کنیم یه چیزی که وجود نداره، داره خفه‌مون می‌کنه. من آدم درون‌گرایی هستم و تنهایی رو تحمل می‌کنم؛ تنهایی فیلم دیدن، تنهایی رستوران رفتن و تنهایی کار کردن. به نظرم تنهایی، با همه زجری که همراهش هست، مزایای خودشو داره. بنویس مرتضا. می‌دونم تو آدم جمع‌دوستی هستی... تنهایی برای تو چه حسی داره؟


مارک رنتون: ... و فقط برای یه لحظه، حس خیلی خوبی داشتم... انگار همه با هم یه حس مشترک داشتیم؛ انگار همه با هم دوست صمیمی بودیم؛ یه لحظه‌ی خیلی خاص بود؛ همچین حس‌هایی می‌تونه عمیقاً آدم رو تحت تأثیر قرار بده... اما این لحظه‌ها هیچ وقت خیلی طولانی نیستن....

رگ‌یابی (۱۹۹۶)



به گمونم حدیثه هیچ وقت خیلی از من خوشش نمی‌اومد، منم شناختم ازش سطحیه و احتمالن هیچ وقت نمی‌تونم درست قضاوتش کنم؛ همون شبی که دوباره زلزله اومد، توی مهمونیِ یکی از دوستامون دیدمش؛ زنجیر طلا دور گردنش بود و هزار تا النگو روی دستاش؛ اوضاع مالی‌شون خوبه ولی هیچ وقت ندیدم خیلی به سر و وضعش برسه و همچنین ناخن‌های بلندش... همیشه حالمو به هم می‌زنه... به نظرم بیشتر اهل کتاب و درس و دانشگاهه تا تفریح و بازی‌گوشی و جنگولک‌بازی؛ البته وقتی توی جمع می‌بینمش، زیاد حرف می‌زنه و زیاد جلب توجه می‌کنه... تا قبل از اون روز ناراحت شدنش رو ندیده بودم؛ حتا یه بار که ماشینش خراب شده بود و من ماشینش رو با هزار جور بدبختی تا خونه پدرش بُکسِل کردم، با این که زیر بارون خیسِ خالی شده بود، به هیچ وجه عصبانی نبود و هزار جور شوخی بی‌مزه کرد... توی مهمونی که بغض کرد و گریه‌ش گرفت همه ساکت شده بودیم؛ درباره مادرشوهر و خواهرشوهر شوخی می‌کردیم و لاسِ الکی می‌زدیم که ماجرا شد... همه فکر می‌کردیم باید یه چیزی بگیم که آرومش کنیم؛ من به موقعیت حدیثه فکر می‌کردم: توی ساختمونی زندگی می‌کنه که با مادرشوهرش و همچنین دو تا از جاری‌هاش همسایه‌س؛ شوهرش که بغلش کرد زلزله شروع شد؛ دو دقیقه بعدش با لباسای مهمونی وسط کوچه بودیم؛ داشتم بچه‌ها رو آروم می‌کردم که به حدیثه رسیدم؛ به شوخی پرسیدم: «جاری ترسناک‌تره یا زلزله؟» آروم جواب داد: «مادرشوهر.» طوری که انگار هیچ زلزله‌ای اتفاق نیفتاده.

سیک بوی: شخصیت... منظورم اینه که شخصیت از همه چی مهم‌تره، مگه نه؟ شخصیت باعث می‌شه یه رابطه سال‌ها ادامه پیدا کنه؛ مثل هروئین... هروئینِ لعنتی خیلی شخصیت بزرگی داره...

رگ‌یابی (۱۹۹۶)



حسام گنده‌ترین آدمیه که تا حالا از نزدیک دیدم. عاشق رستوران‌گردیه و می‌دونه که بهترین غذاها رو کجاها می‌شه با منصفانه‌ترین قیمت پیدا کرد، می‌دونه کدوم رستورانارو باید با رفیقای الدنگش بره که حال بده و کدوم رستورانا به درد عشق و حال با زنش می‌خوره؛ هم‌سن‌وسال منه و بیشتر موهای سرش ریخته؛ ویژگی‌های عجیبی داره و خیلی سخت می‌شه راجع بهش قضاوت کرد؛ آدم باهوشیه و همه جور آدمی توی رفیقاش ‌پیدا می‌شن؛ یه بار با همدیگه رفته بودیم استخر؛ توی رخت‌کن دیدم که پولیور و پیرهن و زیرپیرهنش رو، با همدیگه درآورد و داخل کمد گذاشت، طوری که لباس‌ها هنوز داخل همدیگه بودن؛ تا این جاش خیلی عجیب نبود، اما وقتی از آب اومدیم بیرون و دیدم که لباس‌هایی که داخل همدیگه بودن رو دوباره با یه حرکت پوشید دیگه واقعن تعجب کرده بودم.

حسام متأهله، مستقل زندگی می‌کنه و اوضاع اقتصادی خیلی خوبی داره؛ پدر و پدربزرگش ارتشی بودن؛ از اون ارتشی‌های عصبانی و معروف قدیمی؛ چند ساله می‌شناسمش، اما تا حالا خونه همدیگه نرفتیم؛ آدم راست‌گو و مطمئنیه و من چندین بار درباره موضوعات مختلف باهاش مشورت کردم؛ آدم مطمئنیه، اما ویژگی‌های عجیبی داره؛ یادمه یه بار زندگی خودش رو این‌طوری توصیف می کرد: «امریکن لایف استایل آقا... من وقتی می‌رم خونه، یه جای مشخصی دارم واسه خودم که با کنترل تلویزیون می‌شینم اون جا و تا وقتی خوابم بگیره یا کتاب می‌خونم یا کانالای ماهواره رو عوض می‌کنم... از همون اول ازدواج فهمیدم که با زن جماعت نباید دهن به دهن بشی... زنم هم می‌دونه من خیلی حوصله حرف زدن ندارم... امریکن لایف استایل! البته هیچ وقت نمی‌ذارم از خونه بدش بیادا... اون جوری دوس ندارم که زن از خونه فراری باشه....».

حسام کتاب‌خونه، کتاب خیلی می‌خونه: کتابای تاریخی و سیاسی بیشتر می‌خونه، ابداع کننده سبک کتاب خوندن توی ترافیکه و تا حالا ده‌ها جلد کتاب رو پشت ترافیک خونده؛ به گفته خودش اوایل کتاب رو به صورت فیزیکی پشت فرمون‌ می‌خونده که یه مقداری سخت بوده، اما الان دیگه با استفاده از یه کتاب‌خوان الکترونیکی و یه نگه‌دارنده خیلی کار راحتیه براش؛ درباره هر چیزی با هم صحبت می‌کنیم، هر چیزی؛ بیشتر نظرات و سؤالاتش برام جالبه: «چرا از سرانه پایین مطالعه توی کشور ناراحتیم؟ مگه چقدر محتوای خوب توی کتاب‌ها وجود داره که حالا ناراحت باشیم که مطالعه مردم پایینه؟ اگه مردم مغزشون رو با این محتوای بی‌فایده پر نمی‌کنن، باید ناراحت باشیم یا خوش‌حال؟ چرا با این همه جوانی که هر سال به خدمت مقدس سربازی فرستاده می‌شن و در اوج جوانی و قدرت و استعداد هستن و از نظر جسمی و روحی هم سالم هستن، یه فعالیت اقتصادی درست حسابی راه نمی‌ندازن؟ مگه کشور مشکل اقتصادی نداره؟ مگه دو سال خدمت زمان کمیه؟ بهترین استفاده‌ای که از سربازا می‌شه کرد اینه که پست نگهبانی بهشون داد و مجبورشون کرد که چای بریزن و ماشین امیر و فرمانده رو بشورن؟ چرا وضعیت ادبیات، سینما و هنر معاصر ما به این شکل درومده؟ شهرها، خیابونا و خونه‌های ما تحت تأثیر چه سیاست‌هایی به این شکل درومده؟ موبایل، ماشین، فناوری، خونه، مدرسه، دانشگاه و شغلمون اشکالی نداره غربی و شرقی باشه، اما سبک زندگی‌مون باید ایرانی اسلامی باشه؟»

با حسام که صحبت کنی احتمالن متوجه می‌شی که از جامعه‌ش جلوتر فکر می‌کنه، البته شاید این موضوع خیلی به نظرت چیز مهم و به‌دردبخوری نباشه... ولی من اخیرن از طریق یکی از دوستاش فهمیدم که حسام وقتی برای گذروندن طرحش به یه منطقه دور افتاده اعزام می‌شه و زمان طرحش به اتمام می‌رسه، چون فکر می‌کرده که هنوز توی اون منطقه کار برای انجام دادن هست، به صورت داوطلبانه چند ماه بیشتر اون جا می‌مونه و خدمت می‌کنه و دارم فکر می‌کنم که انگار این آدم داره سعی می‌کنه از خودش هم جلو بزنه... سر در نمیارم.