پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کامپیوتر» ثبت شده است

اگه اشتباه نکنم، بین همه رفیقای همسن و سال خودم که تقریبا باهاشون صمیمی بودم و از نزدیک می شناختمشون، ابوالفضل از همه زودتر ازدواج کرد. ابوالفضل لاغر و مردنی بود و قد بلندی داشت؛ نسبت به قد و هیکلش روی سرش خیلی مو داشت و دیر به دیر سلمونی می رفت؛ همیشه لباس های چارخونه می پوشید و پیرهنش روی شلوارش بود؛ حتا همین الان عکس پروفایل تلگرامش هم یه چیزی تو همین مایه هاس؛ خیلی خیلی خوش اخلاق بود و هوای رفقا رو داشت. همیشه وقتی توی یه جمعی از ابوالفضل حرفی زده می شد، بعدش این سؤال توی جمع مطرح می شد که «ابوالفضل چه طوری این قدر بچه خوبیه؟» 
ابوالفضل خیلی اهل مطالعه بود و همه جور کتابی هم خونده بود؛ یه بار من و چند نفر دیگه از بچه ها رو دعوت کرده بود خونه شون که با همدیگه کتاب بخونیم (!)؛ اولین بار بود که می رفتیم توی خونه شون؛ یه خونه ویلایی بود که زیرزمین خونه رو در اختیار ابوالفضل قرار داده بودن: یه زیرزمین چهل پنجاه متری رو تصور کنید که کفِش رو کامل فرش پهن کرده بودن و اطرفش هم دور تا دور، قفسه های بلند کتاب بود. یه گوشه از زیرزمین که نور بیشتری داشت، یه میز مطالعه و یه کامپیوتر رومیزی بود؛ اون جا درباره همه چی مطالعه می کرد، به خیلی از نرم افزارهای رایانه ای مسلط شده بود و اون موقع ها که ما توی کوچه و خیابون شیلنگ تخته پرت می کردیم، اون توی جلسات نقد کتاب و تحلیل فیلم شرکت می کرد. 
پدر ابوالفضل خلبان بود و خیلی مأموریت های خارج از کشور می رفت. ابوالفضل معماری دانشگاه تهران قبول شد و همون سال اول دانشگاه عروسی کرد؛ برای ما که مهم ترین مسأله زندگی مون توی اون دوره این بود که چطوری می تونیم توی بازی فیفا ضربه کاشته ها رو گل کنیم، خیلی جالب بود که یکی از رفقامون این قدر زود ازدواج کرده و برای همین هر وقت می دیدیمش، درباره عروسی و زندگی مشترک سؤالای زیادی ازش می پرسیدیم؛ اون هم خیلی از زندگی مشترک برای ما چیزای خوبی تعریف می کرد؛ مثلا یادمه یه بار به من می گفت: «فلانی! من نمی دونم حس خوب زندگی مشترک رو چطوری برات تعریف کنم؟ نمی دونی وقتی همسرت بهت می گه ابوالفضل، تو تا حالا کجا بودی؟ چرا این قدر دیر اومدی توی زندگی من؟ چه احساسی بهت دست می ده...» 
ابوالفضل بیست سالش بود که بچه ش به دنیا اومد؛ اسم بچه رو علیرضا گذاشته بودن. هیچ نوزادی رو ندیدم که موقع تولدش اندازه علیرضا «مو» روی سرش داشته باشه؛ بعد از این که عروسی کردم، چند بار خونه همدیگه رفت و آمد کردیم و چند بار هم بیرون قرار گذاشتیم و با هم رفتیم گشت و گذار. همسر ابوالفضل که با خانوم من صمیمی شده بود، سفره دلش رو براش باز کرده بود و بهش گفته بود که نسبت به اوایل ازدواجشون چقدر توی رابطه شون شکاف ایجاد شده...
هیچ وقت ندیده بودم ابوالفضل سرش رو با چیزای الکی گرم کنه یا وقتش رو با چیزی تلف کنه؛ همیشه همه چی توی زندگیش مشخص بود و همه کارها رو با هدف معینی انجام می داد؛ من خبر داشتم که از طرف ارگان دولتی فلان و مؤسسه خصوصی بهمان، بهش پیشنهاد کار دادن و قبول نکرده؛ رک و صریح بود و نظرش رو خیلی مشخص درباره هر موضوعی بیان می کرد؛ وقتی می دید ما داریم با لپتاپ فیفا بازی می کنیم تعجب می کرد که چه طوری دلمون میاد عمرمون رو پای بازی هدر بدیم؛ آخرین باری که اومده بود خونه مون، به وضوح فکرش درگیر بود؛ اومد دسته بازی رو از من که داشتم با یکی از مهمونای دیگه بازی می کردم گرفت و تا وقتی که قانون «برنده به جا» رو براش توضیح نداده بودیم، به کسی نداد.
من ابوالفضل رو خیلی دوست دارم و باید اعتراف کنم که از معدود انسان هاییه که هر وقت می بینمش بهش حسودیم میشه. گاهی اوقات وقتی پیشش می شینم و به صحبت هاش گوش می دم، از خودم می پرسم اگه تراکم آدمایی که شبیه ابوالفضل هستند توی دنیا خیلی بیشتر بود، دنیا چه شکلی می شد؟

پسردایی محمد چند سالی از من بزرگتره؛ رشته دانشگاهیش مهندسی کامپیوتر بود، اما بعد از این که درسش تموم شد، با چند تا از همکلاسی ها و رفقاش یه گروه تشکیل دادن و به صورت تخصصی کارای فنی ساختمون رو انجام می دادن؛ کارش رو دقیق و ارزون انجام می داد و برای همین همیشه هزار تا کار رو سرش ریخته بود؛ خیلی زود پولدار شد: توی سن بیست و چهار سالگی خونه و ماشین خریده بود و برای ازدواج هم احساس آمادگی می کرد؛ خودش چند نفری رو توی آب نمک خوابونده بود و خونواده ش هم چند نفری رو زیر نظر داشتن؛ اما دو تا پا شو کرده بود توی یه کفش و می خواست با یه خانومی که بیست سال ازش بزرگتر بود و دو تا بچه داشت ازدواج کنه.

توی یه پومودورو نمی تونم درباره اون خانوم هم توضیحات کامل بدم: دو تا دختر قد و نیم قد داشت و شوهرش توی تصادف از کمر قطع نخاع شده بود؛ به اذعان خود محمد، به خاطر محمد از هم جدا شده بودن؛ طبق شنیده ها شوهر خانومه موقع طلاق اجازه نداده بود که خانومه سرپرست بچه هاش باشه و خودش سرپرستیشون رو قبول کرده بود؛ واقعا کسی نمی دونه چی بین اونا گذشته؛ محمد بالاخره با وجود همه مخالفت ها باهاش ازدواج کرد. 

دایی من (ینی پدر محمد) که با ازدواجشون مخالف بود اصلا توی مراسم مختصری که گرفته بودن شرکت نکرد؛ بقیه اعضای خونواده ش هم دل خوشی ازش نداشتن ولی به خاطر حال بد دایی، خیلی مخالفتشون رو ادامه ندادن. دایی بعد از مراسم ازدواج، هیچ وقت با هیچ کدومشون صحبت نکرد و به خونه شون نرفت، تا این که یه پسر خوشگل و با نمک به دنیا آوردن و دوباره همه با هم آشتی کردن و همه چی به روال سابق برگشت!

اون روزایی که فکر می کردم همه چی توی خونواده شون درست شده، یه روز وقتی از جمع خونوادگی جدا شده بودیم، پسردایی محمد سفره دلش رو برام باز کرد: می گفت عین سگ پشیمونه از انتخابی که کرده؛ معلوم شد که داره دادگاه خانواده می ره و احتمالن به زودی از همدیگه جدا می شن؛ خیلی وقته که ازشون خبری ندارم؛ دوست ندارم خبری ازشون به گوشم برسه؛ نه از خودشون و نه از پسربچه کوچیکشون که نمی دونم کدومشون قراره سرپرستش بشه.

این یکی خیلی اقتصادی نیست ولی دوست دارم بنویسمش. علی عباس علی، توی دوران راهنمایی همکلاسی من بود؛ اسمش علی بود و فامیلش عباس علی؛ نسبتاً بچه آرومی بود؛ رابطه من باهاش خیلی معمولی بود تا وقتی که یه بار موهاشو با شماره صفر تراشیده بود؛ من خیلی خوشم اومده بود و چند روز بعدش بالاخره منم بابامو مجبور کردم موهامو با تیغ بزنه؛ این طوری شد که من با عباس علی صمیمی تر شدم؛ ناظممون که دید کچل کردم یه پس گردنی زد بهم: «از عباس علی یاد گرفتی الاغ؟»

پدر عباس علی صاحب چند تا کارخونه بود و اوضاع مالی خوبی داشت. یه روز عباس علی که می دونست من به کامپیوتر آشنا هستم بهم گفت که باباش برای خونه یه پرینتر خریده ولی خودشون نمی تونن راه اندازیش کنن و توی خونه پز داده که یه رفیق داره که حتمن می تونه پرینترو نصب کنه: قبول کردم و همون روز بعد از مدرسه رفتم خونه شون؛ خونه بزرگ و مجللی داشتن. با تلفن به مامانم زنگ زدم که نگران نشه و بعد رفتیم سراغ پرینتر. پرینتری که خریده بودن، پرینتر خونگی نبود و یه دستگاه چاپ حرفه ای خیلی بزرگ بود که به هر زحمتی که بود نصبش کردیم؛ عباس علی عکس یه بازیگر زن خارجی رو باهاش چاپ کرد و حسابی از این که رفیقش تونسته پرینترو نصب کنه مشعوف شد. 

از این ماجرا چند سالی گذشت. دیگه من و عباس علی توی یه مدرسه نبودیم و زیاد همدیگه رو نمی دیدیم؛ ولی تلفنی با هم در ارتباط بودیم؛ یه روز بهم زنگ زد که کامپیوتر خونه شون خراب شده و می خواد یه سیستم عامل جدید روش نصب کنه؛ بهش گفتم که خونه شون دوره و من حوصله ندارم بیام؛ گفت که حاضره برای این کار بهم پول بده و منم قبول کردم که برم. رفتم کارش رو انجام دادم؛ بهم گفت که فعلا کسی خونه شون نیست که بتونه ازش پولی بگیره و بعدا پول رو بهم می ده؛ به نظرم حرفش منطقی بود و قبول کردم. 

وقتی برگشتم محله مون ماجرا رو برای دوستم فرید تعریف کردم. فرید گفت: «ببینم واقعا فکر می کنی پول نداشته؟ واقعا نفهمیدی سر کارت گذاشته؟ مگه تو دیگه کی اونو می بینی که بهت پول بده؟ ببین من یه نقشه ای دارم: می ریم در خونه شون، من اون جا شرخربازی درمیارم می گم این به من پول بده کاره گفته از تو طلب داره و خلاصه یه جوری مجبورش می کنیم بده... آخه ینی چی؟ باید پولتو بده...»

به نظر من ایده هیجان انگیزی بود و با همدیگه رفتیم در خونه عباس علی رو زدیم. فرید شروع کرد به داد و بیداد کردن که اگه پول منو ندید جفتتونو نفله می کنم و این حرفا. عباس علی منو کنار کشید و یه جوری که فرید صدامونو نشنوه گفت: «این کیه...؟ اذیتت می کنه؟ می خوای بچه ها رو صدا کنم بگیریم بزنیمش؟» گفتم که نیازی نیست ولی اگه می تونه پوله رو یه جوری برام جور کنه که دهن این بسته شه. عباس علی هم همون طوری که کج کج به فرید نگاه می کرد رفت از داخل خونه پول رو آورد و داد به من. 

البته اصل ماجرا رو چند سال بعدش برای عباس علی تعریف کردم و ازش معذرت خواهی کردم؛ اونم چند بار دیگه برای کارای کامپیوتریش خبرم کرد و بهم پول داد. از اون موقع هر وقت که قبض موبایلمو قبل از پونزدهم هر ماه پرداخت می کنم و از یک روز تماس رایگان درون شبکه برخوردار می شم (!) بهش زنگ می زنم و احوالش رو می پرسم؛ اون هم گاهی اوقات همین کارو می کنه. یادمه سر عروسیم که خیلی به پول نیاز داشتم یه بار زنگ زدم ازش خواستم یه پول خیلی زیادی رو بهم قرض بده و اون هم نه نگفت؛ خودش هم خیلی زودتر از من عروسی کرده بود و الان یه بچه کوچیک هم داره.