پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کامپیوتر» ثبت شده است

چند سالی از من بزرگ‌تره؛ این قدر لاغره که می‌ترسم بهش دست بزنم، البته الان خیلی کم‌تر می‌بینمش؛ پولداره، اما آدم شلخته‌ایه، لباسای کهنه می‌پوشه و همیشه موهای سرش بلند و پُر از شوره‌س؛ زیاد کار می‌کنه؛ لحن عجیبی داره و یه جور نامفهومی حرف می‌زنه؛ هر وقت صحبت می‌کنه خنده‌م می‌گیره که چرا این‌طوری صحبت می‌کنه، اونم فک می‌کنه دارم به شوخیاش می‌خندم و خوشش میاد؛ به خاطر تخصصی که داره با آدمای مهمی در ارتباطه؛ عشق سینماس، امکان نداره یه فیلمی بیاد روی پرده و نره سینما؛ منم یه چند باری باهاش سینما رفتم، سلیقه‌ش توی فیلمای خارجی هم خیلی خوبه و هر چند وقت یه بار ازش می‌خوام که بهم فیلم جدید معرفی کنه ببینم؛ برای خودش یه پروژکتور خریده و موقع دیدن فیلمای خارجی توی خونه‌ش، شرایط سینما رو شبیه‌سازی می‌کنه: اتاق رو تاریک می‌کنه، خوراکی برای خوردن آماده می‌کنه، موبایلش رو خاموش می‌کنه و وقتی که فیلم تموم شد، اگه از فیلم خوشش اومده باشه، سازندگان فیلم رو ایستاده تشویق می‌کنه. معمولن وقتی فیلم خوبی می‌بینه خودش بهم پیام می‌ده و ازم می‌خواد که منم اون فیلم سینمایی رو ببینم تا بتونیم درباره‌ش با همدیگه صحبت کنیم؛ گاهی وقتا که خیلی هیجان زده می‌شه از چند تا از صحنه‌های قشنگ فیلمی که دیده، فیلم می‌گیره و برام می‌فرسته؛ یه علاقه عجیبی به کشور ایتالیا و نژاد ایتالیایی داره که البته هنوز درکش نکردم: عاشق سینمای ایتالیا، فوتبال ایتالیا، خودروهای ایتالیایی و در کل همه برندهای ایتالیاییه.

مَمّد هکره، آزادکاره (فری‌لنسره) و با اسم مستعار محمد نود و هفت به سایتای خارجی حمله می‌کنه، البته توی اوقات فراغتش چند تا سایت معروف ایرانی هم مورد حمله قرار داده (بهش قول دادم به کسی نگم که تا الان چند بار سامانه گلستان رو هک کرده)؛ من هنوز نمی‌دونم فامیلیش چیه و توی موبایلم اسمش رو مَمّد۹۷ ذخیره کردم. مَمّد خوب پول درمیاره؛ اوایل که باهاش آشنا شده بودم خونه‌شون پایین شهر بود، اما الان یه سراتوی خارجی خریده و یه خونه بزرگ، یه جای خوب؛ اهل تجملات نیست، بیشتر اوقات خونه‌س و پای سیستمش مشغول کاره، اون طوری که می‌گه واسه خودش خیلی فرقی نمی‌کنه کنه کجا زندگی کنه و چه ماشینی سوار شه، اما واسه راحتی و دلخوشی مامان و باباش خونه و ماشین خریده؛ می‌گه خواهرها و برادراش بعد از ازدواج نسبت به پدر و مادرش بی‌معرفت شدن؛ می‌گه من تا وقتی پدر و مادرم زنده باشن، باهاشون زندگی می‌کنم و ازدواج نمی‌کنم؛ دوستای خیلی زیادی نداره ولی خیلی هوای یکی دو تا رفیقی که داره رو داره: «برقراری ارتباط با آدما واسه من خیلی پیچیده‌س علی! من زبون این کامپیوترو راحت می‌فهمم، اما آدما با کارای عجیبی که می‌کنن و حرفای عجیبی که می‌زنن... هیچ جوری نمی‌فهممشون....»

وقتی اولین بار اومدی تهران

اون موقع هنوز با هم تلفنی صحبت نکرده بودیم

فقط پیامک و چت بود

باورت می شه؟

نه

خب باور کن

تابستون بود

چند ماه بعدش من رفتم شمال اردو

یه مدت بود که شبا تا صبح با هم چت می کردیم

شب قبل از این که برم شمال تا صبحش داشتیم چت می کردیم

اون موقع مسافرت رفتنامون خیلی جالب بود

شبای قبل از مسافرت خیلی نگران هم بودیم که مثلا الان تا چند وقت نیستیم نمی تونیم چت کنیم و اینا

مثلا اگه من قرار بود برم جایی حتمن می دونستم شب قبلش باید باهات چت کنم وگرنه حالت بد می شد

صبح شد من رفتم شمال

وقتی رسیدیم به اردوگاه، دو روز خوابیدم فقط

از بس شبای قبلش درست حسابی نخوابیده بودم

وقتی بیدار شدم، همه با هم دوست شده بودن!

هر وقت می‌دیدنم به همدیگه می گفتن همون پسره که همه‌ش خوابه!

وسطای اردو که بودم، تو هم رفتی اردو

یادم نیست کجا رفته بودی

یادمه دیگه طاقت نیاوردی زنگ زدی

قبلش هیچ وقت با هم صحبت نکرده بودیم

خیلی برام جالب بود که لحجه داری

اون شب دو بار حرف زدیم

همیشه قبل از این که زنگ بزنی پیامک می دادی

می گفتی می خوام زنگ بزنم

اون موقعی که تلفنی حرف می زدیم هنوز توی اون خونه ویلاییه بودیم

بابام می دونست من با تو رابطه دارم

از این همه که تعریف کردی فقط یادمه که بابات می دونست

بعد از این که تلفنی صحبت کردیم، خیلی اتفاقا افتاد

بعضی وقتا یه چیزایی می شد، ولی خیلی ادامه پیدا نمی کرد

بازم تا قبل از وبلاگ همه چی خوب بود

این چیزایی که تعریف می کنی مال سال اول و دوم دبیرستانه

بعد من مُخِتو زدم: وبلاگ زدیم با هم!

دوست وبلاگی هم پیدا کرده بودی!

یه دختره بود که باهاش چت می کردی

این که مخمو زدی یادمه!

جر می دادی منو که یه چیزی بنویسی توی وبلاگ یادته؟

آره یادمه... نوبتی بود خب

من زود می نوشتم، تو دیر به دیر می نوشتی

...

تو حالت بد نمی شه از اون موقع‌ها می گی؟

یه خرده دلم تنگ می شه

خیلی خوب بودن اون روزا

من دلم تنگ نمی شه اصلن

دلاشوب می گیرم همراه با حالت تهوع!

یادته من همیشه دستم درد داشت؟

همیشه نگران بودم

همیشه ناراحت بودم

از قبل از وبلاگ، دیگه چی یادته؟

دقیق نمی دونم کی بود

اما یادمه یه روز تصمیم گرفتم علاقه‌مو بهت بگم

بعد از مدرسه اومدم خونه؛ ظهر بود

وسط صحبتمون یهو گفتم بهت

چند وقت سرزنش می کردم خودمو که اشتباه کردم

نصف عمرمو من در حال سرزنش خودم بودم...

یادمه پدرمونو دراورده بودی!

من ولی از قبلش پیش‌بینی کرده بودم

اون روزی هم که می خواستی بگی قبلش می دونستم

عه؟

هی گفتی یه چیزی بگم؟

هی گفتم اون چیزی که می خوای بگی، لازم نیست بگی

خودم می دونم

دیگه آخرش ولی گفتی

بعدش چند هفته گذشت

دوباره گفتی

هی گفتی

مثلا می گفتی: «این که الان گفتم با قبلی فرق داشت؛ اونو همون طوری گفتم، اینو ولی مطمئنم!»

اینارو یادم نیست

گیتار می زدی ولی یادمه

یه آهنگ فرستادی سوت زده بودی توش

گیر داده بودم که خودت سوت نزدی

اون جا دعوام کردی

من خیلی بهت شک داشتم

یادته سیگار کشیده بودی؟

کدومشو می گی؟

تنهایی کشیده بودم؟

نه... گفتی جلوی مامان بابام کشیدم

من شخصاً گرخیده بودم

همین الان جلوی مامانم سیگار بکشم عاقم می کنه

دیگه تو صورتم نگاه نمی کنه

از بابام گرفته بودم

ما همه مون امتحان کردیم

مامانم هم امتحان کرد خودش

ولی از بقیه ش خبر ندارن!

چیه؟ رفتی تو کار تزریق؟

نه... سیگار مگه بده؟

نه خیلی خوبه واسه سلامتی

باعث استحکام لثه می شه

آدم امتحان می کنه دیگه

اینارو فردا می نویسم تو وبلاگ که آبروت بره!

جلو کی بره آخه؟

خوبه تازه... اثرات چت کردنو می فهمن!

یادته قرار بود با هم سیگار بکشیم؟

نه

چه قرارایی!

بابابزرگتو یادمه...

نمی دونم چرا دوسش داشتم

شاید چون تو دوسش داشتی

روزایی که مریض بود... نصف شبا بیدار می شد

تو هم پای کامپیوتر بودی

می گفتی بیدار شده بابابزرگت

آره... اون شبا تنها شبایی بودن که بابا مامانم خوش‌حال بودن که من تا صبح می شینم پای کامپیوتر!

ماه رمضونا

واسه ماه رمضونا دلم تنگ می شه

تا صبح بیدار می موندیم

چی می گفتیم آخه؟!

کل این وبلاگو تعریف می کردی واسه‌م!

اگه اشتباه نکنم، بین همه رفیقای همسن و سال خودم که تقریبا باهاشون صمیمی بودم و از نزدیک می شناختمشون، ابوالفضل از همه زودتر ازدواج کرد. ابوالفضل لاغر و مردنی بود و قد بلندی داشت؛ نسبت به قد و هیکلش روی سرش خیلی مو داشت و دیر به دیر سلمونی می رفت؛ همیشه لباس های چارخونه می پوشید و پیرهنش روی شلوارش بود؛ حتا همین الان عکس پروفایل تلگرامش هم یه چیزی تو همین مایه هاس؛ خیلی خیلی خوش اخلاق بود و هوای رفقا رو داشت. همیشه وقتی توی یه جمعی از ابوالفضل حرفی زده می شد، بعدش این سؤال توی جمع مطرح می شد که «ابوالفضل چه طوری این قدر بچه خوبیه؟» 
ابوالفضل خیلی اهل مطالعه بود و همه جور کتابی هم خونده بود؛ یه بار من و چند نفر دیگه از بچه ها رو دعوت کرده بود خونه شون که با همدیگه کتاب بخونیم (!)؛ اولین بار بود که می رفتیم توی خونه شون؛ یه خونه ویلایی بود که زیرزمین خونه رو در اختیار ابوالفضل قرار داده بودن: یه زیرزمین چهل پنجاه متری رو تصور کنید که کفِش رو کامل فرش پهن کرده بودن و اطرفش هم دور تا دور، قفسه های بلند کتاب بود. یه گوشه از زیرزمین که نور بیشتری داشت، یه میز مطالعه و یه کامپیوتر رومیزی بود؛ اون جا درباره همه چی مطالعه می کرد، به خیلی از نرم افزارهای رایانه ای مسلط شده بود و اون موقع ها که ما توی کوچه و خیابون شیلنگ تخته پرت می کردیم، اون توی جلسات نقد کتاب و تحلیل فیلم شرکت می کرد. 
پدر ابوالفضل خلبان بود و خیلی مأموریت های خارج از کشور می رفت. ابوالفضل معماری دانشگاه تهران قبول شد و همون سال اول دانشگاه عروسی کرد؛ برای ما که مهم ترین مسأله زندگی مون توی اون دوره این بود که چطوری می تونیم توی بازی فیفا ضربه کاشته ها رو گل کنیم، خیلی جالب بود که یکی از رفقامون این قدر زود ازدواج کرده و برای همین هر وقت می دیدیمش، درباره عروسی و زندگی مشترک سؤالای زیادی ازش می پرسیدیم؛ اون هم خیلی از زندگی مشترک برای ما چیزای خوبی تعریف می کرد؛ مثلا یادمه یه بار به من می گفت: «فلانی! من نمی دونم حس خوب زندگی مشترک رو چطوری برات تعریف کنم؟ نمی دونی وقتی همسرت بهت می گه ابوالفضل، تو تا حالا کجا بودی؟ چرا این قدر دیر اومدی توی زندگی من؟ چه احساسی بهت دست می ده...» 
ابوالفضل بیست سالش بود که بچه ش به دنیا اومد؛ اسم بچه رو علیرضا گذاشته بودن. هیچ نوزادی رو ندیدم که موقع تولدش اندازه علیرضا «مو» روی سرش داشته باشه؛ بعد از این که عروسی کردم، چند بار خونه همدیگه رفت و آمد کردیم و چند بار هم بیرون قرار گذاشتیم و با هم رفتیم گشت و گذار. همسر ابوالفضل که با خانوم من صمیمی شده بود، سفره دلش رو براش باز کرده بود و بهش گفته بود که نسبت به اوایل ازدواجشون چقدر توی رابطه شون شکاف ایجاد شده...
هیچ وقت ندیده بودم ابوالفضل سرش رو با چیزای الکی گرم کنه یا وقتش رو با چیزی تلف کنه؛ همیشه همه چی توی زندگیش مشخص بود و همه کارها رو با هدف معینی انجام می داد؛ من خبر داشتم که از طرف ارگان دولتی فلان و مؤسسه خصوصی بهمان، بهش پیشنهاد کار دادن و قبول نکرده؛ رک و صریح بود و نظرش رو خیلی مشخص درباره هر موضوعی بیان می کرد؛ وقتی می دید ما داریم با لپتاپ فیفا بازی می کنیم تعجب می کرد که چه طوری دلمون میاد عمرمون رو پای بازی هدر بدیم؛ آخرین باری که اومده بود خونه مون، به وضوح فکرش درگیر بود؛ اومد دسته بازی رو از من که داشتم با یکی از مهمونای دیگه بازی می کردم گرفت و تا وقتی که قانون «برنده به جا» رو براش توضیح نداده بودیم، به کسی نداد.
من ابوالفضل رو خیلی دوست دارم و باید اعتراف کنم که از معدود انسان هاییه که هر وقت می بینمش بهش حسودیم میشه. گاهی اوقات وقتی پیشش می شینم و به صحبت هاش گوش می دم، از خودم می پرسم اگه تراکم آدمایی که شبیه ابوالفضل هستند توی دنیا خیلی بیشتر بود، دنیا چه شکلی می شد؟