پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چت» ثبت شده است

یه بارم اومده بودی تهران

نمی دونم با کی اومده بودی

ولی با همدیگه قهر بودیم

من پیام دادم که می خوام ببینمت

ترمینال خاوران باهام قرار گذاشتی

سه شنبه بود بارونم میومد

وقتی دیدمت

گفتی چرا اومدی؟

گفتم خب تو گفتی می خوای ببینیم همدیگه رو

تو پیاده رو وایساده بودیم حرف می زدیم

گفتی چرا دیروز نیومدی؟

...

شبش با بابام اینا رفته بودم باغچه

آره تو رفتی باغ

یکی دو سال بعدش با دوستت اومده بودی تهران

اون موقع دیگه رابطه نداشتیم

ینی من نمی خواستم دیگه رابطه داشته باشیم

چند ماه که از قطع رابطه مون گذشته بود

دو سه ماه اولش من داشتم دیوونه می شدم

تا شش ماه خیلی سخت بود، پدرم درومد

بعدش آروم آروم ولی عادی شد

هنوزم خیلی چیزارو فکر می کنم به خاطر اون غصه‌ایه که اون چند ماه به خودم تحمیل کردم

مثلن بعد از اون چند ماه بود که دستام شروع کردن به لرزیدن و موهای سفیدم زیاد شدن

فکر می کنم افسردگیم هم از همون موقع شروع شد

اون موقع من پیش‌دانشگاهی بودم

...

چرا برنمی گشتی؟

نمی دونم، مقاومت می کردم

فکر می کردم ما که قرار نیست با هم باشیم

پس کار درستی نیست با هم رابطه داشته باشیم

کلا درباره آدما یه جور دیگه فکر می کردم

یادته چی شد رفتی؟

نه

نمی دونم دقیق چی بود

من نگران بودم، خیلی نِق می زدم!

همیشه آمادگی داشتم که از رفتن حرف بزنم

اما رفتن خیلی سخت بود واسه‌م

دلم می خواست فکرش راحتم کنه

فکر چی آخه؟!

الان دیگه نمی فهمم

یه بار مثل همیشه داشتیم سر رابطه‌مون صحبت می کردیم

یهو جدی شد

گفتی باشه، وبلاگم پاک می کنیم

گفتم باشه

هر کاری که می گفتم

می گفتی آره

منم هی تو دلم فحش می دادم بهت

وبلاگو تو یه لحظه پاک کردی، به ثانیه نکشید

بعدشم رفتیم...

فکر کنم ده روز بعدش دخترخاله مامانم فوت کرد

داشتیم می رفتیم ابرقو

تو جاده حالم خیلی بد بود، بهت پیام دادم گفتم حرف بزیم

تو گفتی دیگه نمی تونی

نمی دونم چی شد آنلاین شدیم چت کردیم

حرفامون یادم نیست

فقط یادمه آخرش گفتی: «ببین من یه دروغایی بهت گفتم که نمی تونم هیچ وقت راستشو بگم.» داشتی می گفتی که یهو دی سی شدم؛ خدافظی هم نکردیم. من تا چند وقت فکر می کردم تو که بلدی هک کنی، حتمن یه کاری کردی که من دی سی بشم... بعدشم دیگه وصل نشد...

بعدش چند بار بهت پیامک دادم که دروغات چی بوده؟

اون سال امتحال فیزیک کشوری بود، نرفتم بدم

خیلی بد رفتی...

وقتی می گی خیلی بهت سخت می گذشته من تعجب می کنم

چرا جواب نمی دادی؟

بعدن بهم گفتی که از این که پیام می دادم از دروغات می پرسیدم ناراحت بودی، از این که نبخشیدم

چرت و پرت می گفتی!

گفتی یه بار نگفتی «بیا بخشیدمت» یا «اشکال نداره، بیا از اول شروع کنیم»، به جاش همیشه می پرسیدی دروغات چی بوده؟

هنوزم یادم میاد دلم می لرزه...

وقتی بعد از دو سال داشتم عادت می کردم به نبودنت، دوباره بهم پیام دادی؛ گفتی چون یادت رفته که چرا قطع رابطه کردیم، دیگه دلیلی نمی دیدی که رابطه نداشته باشیم!

ینی عاشق استدلالاتم!

کلا آرامش نداشتی تو زندگیت از دست من

اولین بار که با پست برات یه چیزی فرستادم چی بود؟ عطر و کتاب بود؟

نه، عطر و سی دی بود؛ کتاب یه بار دیگه بود

سی دی چی بود؟

آهنگ

این قدر ینی اینترنت داغون بود؟

آره، دایال آپ بود!

آره همه‌ش می گفتی دی سی شدم

سه چهار بار با پست چیز فرستادی، اما یادم نیست چیا بودن

عکس بچگیام و کتابای امیرخانی و ...

کتابای کنکور و کتاب کافکا و ...

وقتی اولین بار اومدی تهران

اون موقع هنوز با هم تلفنی صحبت نکرده بودیم

فقط پیامک و چت بود

باورت می شه؟

نه

خب باور کن

تابستون بود

چند ماه بعدش من رفتم شمال اردو

یه مدت بود که شبا تا صبح با هم چت می کردیم

شب قبل از این که برم شمال تا صبحش داشتیم چت می کردیم

اون موقع مسافرت رفتنامون خیلی جالب بود

شبای قبل از مسافرت خیلی نگران هم بودیم که مثلا الان تا چند وقت نیستیم نمی تونیم چت کنیم و اینا

مثلا اگه من قرار بود برم جایی حتمن می دونستم شب قبلش باید باهات چت کنم وگرنه حالت بد می شد

صبح شد من رفتم شمال

وقتی رسیدیم به اردوگاه، دو روز خوابیدم فقط

از بس شبای قبلش درست حسابی نخوابیده بودم

وقتی بیدار شدم، همه با هم دوست شده بودن!

هر وقت می‌دیدنم به همدیگه می گفتن همون پسره که همه‌ش خوابه!

وسطای اردو که بودم، تو هم رفتی اردو

یادم نیست کجا رفته بودی

یادمه دیگه طاقت نیاوردی زنگ زدی

قبلش هیچ وقت با هم صحبت نکرده بودیم

خیلی برام جالب بود که لحجه داری

اون شب دو بار حرف زدیم

همیشه قبل از این که زنگ بزنی پیامک می دادی

می گفتی می خوام زنگ بزنم

اون موقعی که تلفنی حرف می زدیم هنوز توی اون خونه ویلاییه بودیم

بابام می دونست من با تو رابطه دارم

از این همه که تعریف کردی فقط یادمه که بابات می دونست

بعد از این که تلفنی صحبت کردیم، خیلی اتفاقا افتاد

بعضی وقتا یه چیزایی می شد، ولی خیلی ادامه پیدا نمی کرد

بازم تا قبل از وبلاگ همه چی خوب بود

این چیزایی که تعریف می کنی مال سال اول و دوم دبیرستانه

بعد من مُخِتو زدم: وبلاگ زدیم با هم!

دوست وبلاگی هم پیدا کرده بودی!

یه دختره بود که باهاش چت می کردی

این که مخمو زدی یادمه!

جر می دادی منو که یه چیزی بنویسی توی وبلاگ یادته؟

آره یادمه... نوبتی بود خب

من زود می نوشتم، تو دیر به دیر می نوشتی

...

تو حالت بد نمی شه از اون موقع‌ها می گی؟

یه خرده دلم تنگ می شه

خیلی خوب بودن اون روزا

من دلم تنگ نمی شه اصلن

دلاشوب می گیرم همراه با حالت تهوع!

یادته من همیشه دستم درد داشت؟

همیشه نگران بودم

همیشه ناراحت بودم

از قبل از وبلاگ، دیگه چی یادته؟

دقیق نمی دونم کی بود

اما یادمه یه روز تصمیم گرفتم علاقه‌مو بهت بگم

بعد از مدرسه اومدم خونه؛ ظهر بود

وسط صحبتمون یهو گفتم بهت

چند وقت سرزنش می کردم خودمو که اشتباه کردم

نصف عمرمو من در حال سرزنش خودم بودم...

یادمه پدرمونو دراورده بودی!

من ولی از قبلش پیش‌بینی کرده بودم

اون روزی هم که می خواستی بگی قبلش می دونستم

عه؟

هی گفتی یه چیزی بگم؟

هی گفتم اون چیزی که می خوای بگی، لازم نیست بگی

خودم می دونم

دیگه آخرش ولی گفتی

بعدش چند هفته گذشت

دوباره گفتی

هی گفتی

مثلا می گفتی: «این که الان گفتم با قبلی فرق داشت؛ اونو همون طوری گفتم، اینو ولی مطمئنم!»

اینارو یادم نیست

گیتار می زدی ولی یادمه

یه آهنگ فرستادی سوت زده بودی توش

گیر داده بودم که خودت سوت نزدی

اون جا دعوام کردی

من خیلی بهت شک داشتم

یادته سیگار کشیده بودی؟

کدومشو می گی؟

تنهایی کشیده بودم؟

نه... گفتی جلوی مامان بابام کشیدم

من شخصاً گرخیده بودم

همین الان جلوی مامانم سیگار بکشم عاقم می کنه

دیگه تو صورتم نگاه نمی کنه

از بابام گرفته بودم

ما همه مون امتحان کردیم

مامانم هم امتحان کرد خودش

ولی از بقیه ش خبر ندارن!

چیه؟ رفتی تو کار تزریق؟

نه... سیگار مگه بده؟

نه خیلی خوبه واسه سلامتی

باعث استحکام لثه می شه

آدم امتحان می کنه دیگه

اینارو فردا می نویسم تو وبلاگ که آبروت بره!

جلو کی بره آخه؟

خوبه تازه... اثرات چت کردنو می فهمن!

یادته قرار بود با هم سیگار بکشیم؟

نه

چه قرارایی!

بابابزرگتو یادمه...

نمی دونم چرا دوسش داشتم

شاید چون تو دوسش داشتی

روزایی که مریض بود... نصف شبا بیدار می شد

تو هم پای کامپیوتر بودی

می گفتی بیدار شده بابابزرگت

آره... اون شبا تنها شبایی بودن که بابا مامانم خوش‌حال بودن که من تا صبح می شینم پای کامپیوتر!

ماه رمضونا

واسه ماه رمضونا دلم تنگ می شه

تا صبح بیدار می موندیم

چی می گفتیم آخه؟!

کل این وبلاگو تعریف می کردی واسه‌م!

یه متنی هست تو کتاب «پاییز فصل آخر سال است» درباره چَت کردن؛ خوندیش؟

نه

خیلی خوب توصیف کرده بود

پیداش کنم می فرستم برات

باشه

«خوبی چت همین است. هر وقت بخواهی، چیزی می‌گویی و هر وقت نمی‌خواهی، نمی‌گویی و بی خداحافظی گم می‌شوی. می‌توانی با بغض بخندی و هیچ‌کس نفهمد داری گریه می‌کنی. می‌توانی جواب حرفی را که دوست نداری ندهی، دست‌هایت را زیر چانه بزنی، خیره شوی به مانیتور و بگویی سرم شلوغ است. می‌توانی پشت کامپیوتر بنشینی و خاموش شوی. در یک لحظه اسمت لای اسم آدم‌ها گم شود و هیچ کس نگرانت نشود.»

تو به اون موقه ها فکر می کنی؟

در مورد چیش؟

این که با هم چت می کردیم کلا

خب آره

بعضی وقتا... یادم بیاد فک می کنم

اون چیزایی که نگه داشته بودی هنوز داری؟

چتامون بیشتر منظورمه

آره

می دی بذارم تو وبلاگ؟

اگه خراب نشده باشه

کامل می خوای؟

آره هر چی هست

باید بشینی بخونی جدا کنی، خیلی زیاده

می خونم... جدا می کنم

من دلم می خواست چت سال‌های اولو داشتم

خب نمی تونیم بازنویسیشون کنیم؟

نه حال ندارم

چجوری بازنویسی کنیم؟

مثلا یه چیزایی من یادمه

یه چیزایی تو یادته

هر چی یادمونه به ترتیب زمان بنویسیم

الان یه مثال بزن واسه شروع

من اولین چیزی که یادمه اینه که به من گفتی تهرانی و اسمت بیتاس

من جزییات این جوری یادم نیست

ولی یادمه که با خونواده باهات چت می کردیم

با خاله‌م اینا می خندیدیم با هم

چرا؟

اولاش که مهم نبود این جوری بودم دیکه

به مامانم هم نشون می دادم

مگه تو واسه چی با من چت می کردی؟

حاضرجواب بودی؛ اولین خصوصیتی که دیدم ازت همین بود

همین جا تمومش کن به نظرم! [شکلک خنده]

ولی من اصن آدم حاضرجوابی نیستم

اتفاقن خیلی هم غایب‌جوابم!

رابطه ما با چن تا نقطه مهم تو ذهنم مونده

مثلن اون روزی که بهم گفتی تهران نیستی

عذاب وجدان گرفته بودی

یادته؟

حتا فک کنم از اول نگفته بودی که یه خواهرم داری

من اصن نمی دونستم شیراز کجاس

گفتم خب اشکال نداره فرقی نمی کنه واسه من که کجایی

اینارو یادته؟

شنبه ها زنگ اول شیمی داشتی یادته؟ [شکلک خنده]

بدت میومد از شیمی

عذاب وجدان نداشم، از یه جایی به بعد دلم خواست راستشو بگم

اون موقع که هنوز به هم پیامک نمی دادیم، چی می گفتیم به همدیگه؟

یادم نیست؛ واسه همین می گم کاش اون اولارو داشتیم دیگه

معما می گفتیم...

واقعن؟

من وقتی مریض بودم هر وقت بهم می گفتن چی کار می کنی می‌گفتم دارم معما حل می کنم [شکلک خنده]

تو معما خیلی دوست داشتی

آره الانم دوس دارم

من هر وقت می خواستم به کسی از خوبیات بگم

و دفاع کنم از علاقه‌م بهت

همینو می گفتم که معما دوست داری!

چون همیشه با خودم کلنجار می رفتم که واقعن دوستت دارم یا نه؟

یادته من هَکِت کردم شماره خونه‌تونو دراوردم؟

یادته زنگ زدم گفتم منزل آقای حسینی؟

خواهرت گوشی رو ورداشته بود

بعد خودت اومدی گوشی رو ازش گرفتی

الان یادم اومد

خوش‌حال بودم؛ ناراحت هم بودم!

من فکر می کردم چت کردن اشکالی نداره

اما از وقتی شماره خونه رو پیدا کردی و خودم هم بهت پیامک دادم استرسم شروع شد

آره دیگه... از اولشم کرم از خود درخت بود!

آره از درخت حسینی اینا!

اون روز یادمه رفته بودیم چیتگر با عقیل و مجی تیرکمون

موبایل عقیلو گرفتم زنگ زدم خونه‌تون

حتا لباس و شلواری که اون روز پوشیده بودمو یادمه

چرا من این طوری شدم آخه؟

همین جزییات داره به فنا می ده منو

همون شب وقتی با هم چت کردیم بهت گفتم اگه یه روز زنگ بزنم خونه تون، الکی می گم منزل آقای حسینی و بعد می گم حتمن اشتباه گرفتم و سریع قطع می کنم که فقط صداتو بشنوم

وقتی فهمیدی من بودم، عصبانی شدی باهام قهر کردی

آه و ناله کردی که چقدر بدی و این حرفا...

بعد ازم قول گرفتی که دیگه کلّن قطع رابطه کنیم و باهات تماس نگیرم 

حتا چتم نکنیم

منم بهت حق می دادم: گفتم خب دوست داره تموم شه این ماجرا

با خودم گفتم دیگه بهش پیام نمی دم

صُبحش از خواب بیدار شدم دیدم پیامک دادی و معذرت خواهی کردی

حتا متن پیامکت یادمه؛ نوشته بودی: «ببخشید اون طوری صحبت کردم، متوجه شدم هر کاری کردی به خاطر این بوده که بهم علاقه داری»

نکنه منم مثل داستان مهدیه توی وبلاگت بودم؟

چرا؟ چه ربطی داره؟

همه‌ش مثه همه اینا؛ اونو اون طوری گول زدی منو این طوری

تو کار آزمون و خطا بودی 

چرا شماره‌مو پیدا کردی؟

نمی دونم؛ آخه مگه بچه دبیرستانی برای کارایی که می گنه دلیل داره؟

همین جوری بود واقعن؛ دوست داشتم صداتم بشنوم

فک کنم ولی اولین اتفاق مهمی که افتاد همین هک کردنه بود که باعث شد تو به من پیامک بدی

از اون به بعد رابطه‌مون رفت توی یه فاز دیگه

ولی تا یه مدت زیادی با هم تلفنی صحبت نکردیم؛ فک کنم حداقل یه سال

همینارو بذارم توی وبلاگ؟ راضی هستی؟