پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پیامک» ثبت شده است

تا اون جایی نوشتم که مهدیه گفت: «واقعاً من رو با یکی از دوستات آشنا کن! دارم می میرم از تنهایی!» منم فکر کردم فرید (هم محلی و همکلاسی دوران دبستانم) می تونه گزینه خوبی باشه و شماره فرید رو دادم به مهدیه؛ با هم دیگه دوست شدن تا این که چند ماه بعد، فرناز، دوست صمیمی و همکلاسی مهدیه، با تلفن من تماس گرفت و خودش رو معرفی کرد.

فرناز دختر خوب و ساده ای بود و صدای خیلی نازکی داشت. آدم احساس می کرد داره با یه دختر یازده ساله صحبت می کنه؛ قبلاً توی چت روم با فرناز آشنا شده بودم ولی خیلی سطحی و تا اون موقع حتا پیام خصوصی هم برای هم نفرستاده بودیم؛ اما از اون روز تقریبا هر روز با من تماس می گرفت و میانگین یک ساعت از خیانت هایی که فرید در حق مهدیه کرده برای من تعریف می کرد: ظاهرن فرید از مهدیه مبلغ زیادی رو به عنوان قرض گرفته بود و چند روز بعدش به مهدیه گفته بود دیگه نمی خواد رابطه رو ادامه بده و دیگه تلفن هاشو جواب نمی داده. مهدیه هم اون پول رو از مادرش قرض گرفته بود و می خواست که بهش پس بده. من متوجه شدم که اوضاع خیلی به هم ریخته شده با فرید تماس گرفتم. فرید می گفت دیگه از مهدیه خوشش نمیاد و پولش رو به زودی برمی گردونه؛ به من می گفت فعلن جواب تماسشونو ندم تا چند وقت بگذره.

فرناز ولی هر روز تماس می گرفت. به نظرم جواب ندادن به تماسش خیلی راه حل درستی نبود. فرناز می گفت: «مهدیه هر کاری که فکرشو بکنی واسه فرید می کرد... می فهمی؟ ینی نمی دونم چطوری بگم... هر کاری!» می گفتم: «متوجه می شم... من خودم رو توی این ماجرا مسئول می دونم و هر کاری که بتونم انجام می دم. اون پول هم یه جوری جورش می کنم خودم...» می گفت: «نه اون پول که وظیفه شما نیست... خود فرید باید بده...»

اصل ماجرا این بود که مهدیه تهدید کرده بود که اگه فرید جواب درست حسابی برای توجیه رفتارش نداشته باشه، می ره توی محله فرید اینا و داد و بیداد می کنه که فرید باهاش چه کارهایی کرده و آبروی فرید و خونواده شو می بره؛ این ها رو به فرید گفته بودم. فرید بی خیال بی خیال بود؛ می گفت جواب تماساشونو ندم، چند وقت که بگذره خودشون بی خیال می شن؛ خودش هم جواب تلفناشونو نمی داد... من ولی نگران بودم. به فرید گفتم که شاید تهدیدش جدی باشه؛ شاید بهتر باشه حداقل باهاش صحبت کنه و با حرف زدن موضوع رو حل کنه... از طرفی با فرناز صحبت می کردم که مهدیه رو راضی کنه که فعلا وارد عملیات انتحاری نشه؛ می گفتم این طوری فقط خودشو کوچیک می کنه؛ می گفتم فرید دیر یا زود می فهمه که چه اشتباهی کرده و خودش پشیمون می شه و برمی گرده. همزمان با مهدیه هم به صورت اینترنتی در ارتباط بودم؛ خیلی عصبانی بود و این من رو بیشتر نگران می کرد.  

یه روز فرناز تماس گرفت و گفت که با مهدیه صحبت کرده و آرومش کرده و مهدیه هم تصمیم گرفته کلا بی خیال فرید بشه. خیلی خوشحال شدم. فرناز از من تشکر کرد که توی این مدت با حوصله به حرفاش گوش دادم و بهش مشورت دادم که چه کاری درست تره. فرناز که قطع کرد فرید پیامک داد که نگران شده و نمی دونه چی کار کنه. منم فکر می کردم که ممکنه توی این مدت مهدیه بازم باهاش تماس بگیره و فرید به خاطر مشورتایی که بهش دادم جواب بده و دوباره همه چی به هم بریزه. داشتم جواب پیامک لعنتی فرید رو می دادم: «نگران نباش فرید... حلش کردم... حتا اگه مهدیه باهات تماس گرفت جوابشو نده...» قبل از این که این پیامک لعنتی رو بفرستم، فرناز پیامک داد: «ببینم فلانی... تو در حال حاضر توی رابطه ای هستی؟ منظورم اینه که... دوست دختر داری؟» این پیامک فکرم رو مشغول کرد؛ گفتم اول جواب پیامک فرید رو بدم... اما اشتباهی پیامکی که می خواستم به فرید بدم رو فرستادم به فرناز! 

فرناز زنگ زد؛ خیلی عصبانی بود: «از اول هم دستت با فرید توی یه کاسه بوده... با هم دیگه پولای مهدیه رو کشیدید بالا... شما پسرا همه تون مثل همید....» من ساکت موندم و به توهیناش گوش کردم؛ وقتی که قطع کرد همه شماره هایی که مربوط به این دو نفر بود رو بلاک کردم؛ توی یاهو مسنجر هم آی دی هاشونو بلاک کردم. به فرید هم توضیح دادم که چه گندی بالا اومده و پای خودم رو از کل ماجرا کشیدم بیرون. 

از مهدیه و فرناز دیگه خبردار نشدم. داستان فرید هم توی یه پمومودوروی دیگه می نویسم.