پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پومودورو» ثبت شده است

یونس به طرز احمقانه ای سعی کرد سر من کلاه بذاره، من البته مچش رو گرفتم و بعد باهاش قطع رابطه کردم، به هر حال دوست داشتم اون کارا رو نکرده بود و از ایران نرفته بود؛ خیلی درباره‌ش نمی‌نویسم چون وقتی بهش فکر می کنم خونم به جوش میاد؛ با هم صمیمی بودیم و چهار پنج سال از رفاقتمون گذشته بود؛ آدم خوش‌مشربی بود و با خیلی از رفقای دیگه من هم دوست شده بود؛ نمی دونم چرا عاشق کارای هنری بود: توی هر زمینه ای که به هنر ربط داشته باشه فعالیت می کرد و در کل توی هیچ زمینه ای هوش و استعداد نداشت؛ با این که هیچ چی از ساز و موسیقی بارش نبود ولی همیشه دوست داشت عضو یه گروه موسیقی باشه؛ اما چیزی که به خاطرش این پومودورو رو نوشتم اینه که بالاخره با پشت‌کار مضحکی که داشت موفق شد مخ من و چند نفر دیگه از دوستاش که ساز بلد بودن رو بزنه و یه جورایی یه گروه موسیقی تأسیس کنه (دومین گروهی که توش ساز می زدم)؛ سر این ماجرا خیلی بدو بدو کرد؛ با پارتی بازی تونست توی سرای محله یه اتاقی رزرو کنه که هفته‌ای یکی دو ساعت بریم توش تمرین کنیم؛ خودش همه هماهنگی ها رو انجام می داد و من از منظم بودنش و پیگیری‌هایی که می کرد خوشم میومد. گروه ساده‌ای بودیم و چند تا ترانه تنظیم کردیم که خود یونس خوانندگی می کرد؛ نمی دونم الان داره تو آلمان چه غلطی می کنه و واقعن برام مهم نیست، ولی اگه این جا بود شاید بالاخره می تونست تو خوانندگی یه چیزی بشه. یونس که رفت من هم از گروه اومدم بیرون و دیگه نه از گروه خبری دارم نه از یونس؛ هنوز نمی فهمم چرا فکر می کرد من احمقم و راستش یه خرده اذیتم می کنه این ماجرا... شاید بهتر بود عصبانیت رو می ذاشتم کنار و قبل از رفتنش یه بار دیگه باهاش صحبت می کردم.

قبل از نوشتن درباره طاها: اول این که برای این که بدونید چقدر وبلاگ‌نویس مخاطب‌محوری هستم، گزینه «دنبال کنید» رو بالای وبلاگ اضافه کردم (منّتی نباشه!) و توی همین دو سه روزه تأثیرش رو دیدم! البته نمی دونم که بیشتر شدن خواننده ها واقعن به نفعم هست یا نه؟ مثلا متوجه شدم که یه بزرگواری اومده توی وبلاگ و پومودورها رو از شماره یکم تا شماره چهل و نهم کپی کرده و یه جورایی واقعن نگران شدم و هزار جور فکر و خیال از سرم گذشت (هر کی هستی بیا اعتراف کن! اِنّی اَنا غَفورٌ رَحیمٌ!) و به خاطر همین امکان کپی‌برداری رو از وبلاگ حذف کردم. چیزای دیگه ای هم به وبلاگ اضافه کردم که احتمالن خودتون می بینید. دوم این که من موسیقی رو از پونزده سالگی و با ساز گیتار شروع کردم (که در حال حاضر هیج علاقه ای بهش ندارم)؛ از اون موقع توی چهار تا گروه مختلف موسیقی کار کردم و این ماجرا باعث شد که با آدمای مختلفی آشنا بشم؛ البته همه‌شون، گروه های کوچیک محلی و مدرسه ای بودن، اما به هر حال فکر می کنم بخش مهمی از زندگی من بودن که احتمالن توی چند تا پومودوروی بعدی دلیلش رو متوجه خواهید شد. اما طاها....

چی کار کنم... که آدم ها و خاطرات دبیرستان دست از سرم بر نمی دارن: طاها رهبر گروه موسیقی دبیرستان بود و با درخواست من برای پیوستن به گروه، به گرمی موافقت کرد. مهربون و صبور بود؛ من که به گروه اضافه شدم، پنج نفر شدیم که همگی گیتار آکوستیک می‌زدیم؛ همه اعضای گروه دوم دبیرستان بودن و رشته‌شون انسانی بود و فقط من بودم که اول دبیرستان بودم. هفته ای دو جلسه با هماهنگی معلم پرورشی، تمرین داشتیم و توی مراسم های مختلف برای مدرسه موسیقی اجرا می کردیم؛ اولین بار بود که عضو یه گروه موسیقی می شدم و نسبت به بقیه اعضای گروه، مبتدی محسوب می شدم؛ بقیه اعضای گروه یک سال با همدیگه کار کرده بودن و یه جور هماهنگی خاصی بینشون بود.

طاها، خیلی خوب با همه ارتباط برقرار می کرد: از هر کسی اندازه خودش توقع داشت، به نقاط ضعف و قدرت همه تسلط داشت و می دونست از هر کسی چطوری باید استفاده کنه؛ خیلی کم صحبت می کرد و منظورش رو توی حداقل کلمات بیان می کرد؛ حتا یک دقیقه از دو ساعتی که توی هفته داشتیم رو اتلاف نمی کرد؛ مصمم بود و همیشه به بقیه انگیزه می داد. یادمه یه بار یه جشن مهمی بود (فکر می کنم بیست و دوی بهمن بود) و ما چند تا قطعه کلاسیک جدید آماده کرده بودیم؛ یکی دو ماهی بود که داشتیم روی قطعات کار می کردیم و برای اجرا توی جشن هیجان‌زده بودیم؛ دبیرستان ما دبیرستان پُرجمعیتی بود و بیش از هزار نفر دانش آموز داشت. وقتی رفتیم روی سنِ حیاط و شروع کردیم به نواختن، متوجه شدیم که میکروفون ها قطع شدن؛ مسئول اجرای برنامه هم هر کاری کرد نتونست درستش کنه. نشسته بودیم روی سن، چند نفر داشتن با میکروفون‌ها ور می رفتن، هزار نفر توی حیاط نشسته بودن و منتظر اجرای ما بودن و طاها با چشمای سبزش، فقط به ماها نگاه می کرد: «بدون میکروفون اجرا کنیم؟!» بدون میکروفون اجرا کردیم، اما فضا باز بود و صدا به گوش هیچ کس نمی رسید. ده بیست ثانیه از اجرای اولین قطعه نگذشته بود که همهمه ها و اعتراض ها شروع شد و سر و صدا به حدی رسید که خودمون هم صدای سازها رو نمی فهمیدیم....

شخصاً توی اون لحظه داشتم به اون یکی دو ماهی که منتظر رسیدن اون ساعت بودم فکر می کردم، اما به هر حال... همه مطمئن بودیم که اجرا کنسله. بلند شدیم و رفتیم توی راهرو و سازها رو گذاشتیم داخل کیس‌ها؛ سر و صدای بچه‌ها از توی حیاط، توی راهرو می پیچید. انگار همه هیجانی که قبل از اجرا داشتیم تبدیل شده بود به غم و سکوت و به شکل مساوی بین اعضای گروه تقسیم شده بود... تا این که طاها گفت: «یه فکری دارم، سریع دنبالم بیاید!» با سازهایی که دستمون بود، بدو بدو توی راهروها دنبال طاها حرکت می کردیم و طبقات رو جابجا می شدیم تا به دفتر دبیرها رسیدیم! تا اون موقع هیچ وقت وارد دفتر معلم ها نشده بودم: طاها با عجله ما رو هل داد داخل دفتر و در رو بست؛ حدود سی تا معلم، که نصفشون رو تا اون روز ندیده بودم، سر برگردوندن و به پنج نفری که با گیتار وارد اتاق شده بودن خیره شدن. منتظر بودیم که معلم ها اعتراض کنن که چرا بی اجازه وارد اتاق شدیم؛ معلم زیستمون که جدی ترین معلم مدرسه بود و معمولن سر کلاس ها سریع عصبانی می شد، سکوت چند ثانیه ای رو شکست و با لحن مسخره ای که اصلن بهش نمیومد گفت: «بــه بــه! چی از این بهتر! چند تا آهنگ شاد برامون اجرا کنید بچه ها!» نزدیک بود از خوش‌حالی اشکم دربیاد! سکوت‌ها و غصه‌هایی که داخل راهرو همراهمون بود، یکی یکی تبدیل به نُت و میزان و قطعه شد و رفت داخل موبایل‌هایی که برای فیلم‌برداری، از جیب معلم‌ها خارج شده بود؛ رفت داخل گوش معاون مدرسه که دنبال پنج نفر، گیتار به دست، توی راهرو دویده بود؛ یک ساعتی ساز زدیم و همه قطعاتی که از اول سال تمرین کرده بودیم رو اجرا کردیم! حتا چند قطعه درخواستی که تمرین نکرده بودیم هم توی همون اتاق با هم هماهنگ کردیم و اجرا کردیم و چقدر همه رو خوب اجرا کردیم؛ معلم ها هم کیفور شده بودن، فیلم می گرفتن و بعد از اجرای هر قطعه، تشویق می کردن و نظرشون رو می گفتن. 

سال بعدش هم گروه موسیقی‌مون دایر بود. طاها خیلی دوست داشت که فعالیت گروه رو خارج از مدرسه هم ادامه بدیم؛ اون موقع نمی فهمیدم که طاها نسبت به ما، که تقریبن تربیتمون کرده بود و به معنای واقع کلمه، مربی ما بود، چه احساسی داشت؛ الان بهتر می فهمم که چقدر کار سختی انجام می داد و احتمالن چقدر براش سخت‌تر بوده که بعد از دبیرستان، گروه از هم بپاشه؛ اون دوره، دوره ای بود که افغان‌ها خیلی توی تهران پذیرفته نشده بودن و با این که تعدادشون خیلی زیاد بود، شرایط خوبی برای زندگی نداشتن (فکر می کنم الان شرایطشون بهتر شده باشه؛ نشده؟)؛ البته طاها افغان نبود! اما نمی دونم چطوری بین افغان‌های منطقه معروف شده بود و توی مراسماشون ساز می زد؛ پول خیلی خوبی هم ازشون می گرفت؛ دو سه هفته یه بار میومد به ما می گفت که امشب دارم می رم مراسم افغانی‌های فلان‌‌ محله و واقعن نیاز دارم یه همکار بیاد کمکم؛ مسخره‌ش می کردیم و می خندیدیم.

طاها در حال حاضر یه نوازنده دوره‌گرده و هنوز هم به همکار نیاز داره.

پسردایی محمد چند سالی از من بزرگتره؛ رشته دانشگاهیش مهندسی کامپیوتر بود، اما بعد از این که درسش تموم شد، با چند تا از همکلاسی ها و رفقاش یه گروه تشکیل دادن و به صورت تخصصی کارای فنی ساختمون رو انجام می دادن؛ کارش رو دقیق و ارزون انجام می داد و برای همین همیشه هزار تا کار رو سرش ریخته بود؛ خیلی زود پولدار شد: توی سن بیست و چهار سالگی خونه و ماشین خریده بود و برای ازدواج هم احساس آمادگی می کرد؛ خودش چند نفری رو توی آب نمک خوابونده بود و خونواده ش هم چند نفری رو زیر نظر داشتن؛ اما دو تا پا شو کرده بود توی یه کفش و می خواست با یه خانومی که بیست سال ازش بزرگتر بود و دو تا بچه داشت ازدواج کنه.

توی یه پومودورو نمی تونم درباره اون خانوم هم توضیحات کامل بدم: دو تا دختر قد و نیم قد داشت و شوهرش توی تصادف از کمر قطع نخاع شده بود؛ به اذعان خود محمد، به خاطر محمد از هم جدا شده بودن؛ طبق شنیده ها شوهر خانومه موقع طلاق اجازه نداده بود که خانومه سرپرست بچه هاش باشه و خودش سرپرستیشون رو قبول کرده بود؛ واقعا کسی نمی دونه چی بین اونا گذشته؛ محمد بالاخره با وجود همه مخالفت ها باهاش ازدواج کرد. 

دایی من (ینی پدر محمد) که با ازدواجشون مخالف بود اصلا توی مراسم مختصری که گرفته بودن شرکت نکرد؛ بقیه اعضای خونواده ش هم دل خوشی ازش نداشتن ولی به خاطر حال بد دایی، خیلی مخالفتشون رو ادامه ندادن. دایی بعد از مراسم ازدواج، هیچ وقت با هیچ کدومشون صحبت نکرد و به خونه شون نرفت، تا این که یه پسر خوشگل و با نمک به دنیا آوردن و دوباره همه با هم آشتی کردن و همه چی به روال سابق برگشت!

اون روزایی که فکر می کردم همه چی توی خونواده شون درست شده، یه روز وقتی از جمع خونوادگی جدا شده بودیم، پسردایی محمد سفره دلش رو برام باز کرد: می گفت عین سگ پشیمونه از انتخابی که کرده؛ معلوم شد که داره دادگاه خانواده می ره و احتمالن به زودی از همدیگه جدا می شن؛ خیلی وقته که ازشون خبری ندارم؛ دوست ندارم خبری ازشون به گوشم برسه؛ نه از خودشون و نه از پسربچه کوچیکشون که نمی دونم کدومشون قراره سرپرستش بشه.