پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پومودورو» ثبت شده است

اگه با شخصیت عمه جوزفین توی ماجراهای ناگوار لمونی اسنیکت آشنا هستید، لازم نیست این پومودورو رو مطالعه کنید؛ نازنین همه اخلاقای عمه جوزفین رو به شکل رقیق شده ای توی خودش داره؛ معمولن توی مهمونیای فامیلی می بینمش؛ حدودن سی سالشه و رشته تحصیلیش معماری بوده؛ یادمه که از همون بچگیامون، همه خاندانمون حساب ویژه ای روی نازنین و هوش و پشت کارش باز کرده بودن و در کل، بر همگان واضح بود که قراره به زودی تبدیل بشه به یکی از مفاخر خانواده؛ تحصیلاتش رو توی دانشگاه های خوب و مدارج عالی، با نمرات ممتاز به پایان رسونده؛ توی مهمونی ها همیشه کنار مادرش می شینه و وقتی می خنده نفس کم میاره و تا چند ثانیه بعدش نفس نفس می زنه و اشکاشو پاک می کنه.

خواستگار زیاد داره ولی به هیچ وجه تن به ازدواج نمی ده: «خب مگه دیوونه ام؟ یه نگاه به آمار طلاق بنداز... اصن تو فامیل خودمون چن نفر هنوز طلاق نگرفتن یا دارن بی دردسر با هم زندگی می کنن...؟» و بعد وارد پوزیشنی می شه که جلوتر توصیف می کنم....

هیچ وقت با اتومبیل خودش جایی نمی ره و همه مسافرت های درون شهری و برون شهری رو با وسایل نقلیه عمومی انجام می ده: «خب مگه دیوونه ام؟ آمار سوانح و تلفات جاده ای توی وسایل نقلیه عمومی خیلی کمتر از وسایل نقلیه شخصیه....» و بعد بازوی مادرش رو می گیره و می ره توی وضعیتی که توی پاراگراف بعدی توصیف می کنم....

همون اوایل که از دانشگاه اومده بود بیرون وارد پروژه های بزرگ و معروف تهران شد و رزومه خوبی دست و پا کرد؛ اما بعد از یکی دو سال از همه فعالیت هاش دست کشید: «خب مگه دیوونه ام؟ همه فشار پروژه روی منه، اون وقت همه سود پروژه می ره تو جیب شرکت پیمانکار... پیمانکار فقط دنبال اینه که سر مهندسشو کلاه بذاره....» همیشه بعد از مطرح کردن دلایلش، در حالی که توی چشمات خیره می شه و می خنده، دو دستی بازوی مادرش رو نگه می داره و سرش رو به شونه مادرش تکیه می ده و منتظر می مونه که مادرش حرفش رو تأیید کنه....

الان نازنین یه دوربین عکاسی خریده و تنها فعالیتش اینه که تفننی عکاسی کنه.

به استثنای وقت هایی که برای مادرم یا سارا ساز می زدم، هیچ وقت توی زندگیم احساس نکردم که نوازنده خوبی هستم یا استعداد خاصی توی موسیقی دارم که مثلاً در حال تلف شدنه. اوایل که یه دَلَنگ و دولونگی یاد گرفته بودم، هر وقت هزار تا مهمون میومد خونه‎مون، همین جوری که همه نشسته بودن و داشتن با هم صحبت می کردن، بابام یه جوری که صداش به همه برسه می گفت: «علی واسه‌مون ساز می زنی؟» پدر جان! همین الان عرض کردم، به غیر از مادرم و سارا دوست ندارم برای کس دیگه‌ای ساز بزنم... ولی خُب... وقتی برای آشنا و فامیل ساز می زدم بابام خیلی بهم افتخار می کرد و این باعث می شد همیشه واسه هر کسی که بابام دوست داشت ساز بزنم. البته مهسا وقتی میومد خونه‌مون، قبل از پدرم ازم می خواست که ساز بزنم؛ حتا یادمه چند بار اتفاق افتاده بود که بعد از این که برای همه موسیقی رو اجرا می کردم و ساز رو داخل کیفش می ذاشتم و می بردمش اتاقم، مهسا رو می دیدم که تنهایی پشت سرم راه افتاده و اومده توی اتاقم و می‌گه که اگه می شه یکی از قطعه ها رو، همین جا، دوباره برام اجرا کن؛ من هم خُب براش اجرا می کردم. 

از ابتدای امر، بیشتر به موسیقی کلاسیک علاقه داشتم و برای همین هر وقت قطعه‌ای رو برای آرمان اجرا می کردم، قبل از این که به وسطاش برسم متوجه می شدم که نارکولپسی شده (!) و تقریبن خوابیده؛ همین طوری شد که آروم آروم متوجه شدم که موسیقی، یا بهتره دقیق‌تر بگم: شنیدن و دیدن اجرای یک قطعه موسیقی، برای بعضی‌ها اصولن پدیده جذابی نیست؛ مثلن من می‌دونم که هیچ وقت برای ایمان نباید یه قطعه طولانی اجرا کنم چون از یه بخشی به بعد دیگه اصلن به موسیقی گوش نمی ده و بیشتر به عشق از دست رفته‌ش فکر می کنه تا اون نُت‌هایی که من دارم برای دقیق به صدا دراوردنشون خودم رو جر می‌دم. بعضی‌ها خوب گوش می کنن که موسیقی داره دقیقن چی می گه؟ بعضی ها ولی انگار نه انگار. فربد خوب گوش می کرد و عاشق بعضی از قطعه ها شده بود؛ همه جا و پیش همه از ساز زدن من تعریف می کرد؛ این قدر تعریف کرد که بنیامین و دانیال ساز خریدن و از من خواستن که بهشون ساز زدن یاد بدم.

جالب‌ترین بازخورد رو ولی قطعن از مِتی طَیّب می گرفتم که اون موقع‌ها که توی خونه ویلایی زندگی می کردیم، همسایه دیوار به دیوارمون بود؛ پسر چموش و بزرگ خونواده بود و می گفت که هر وقت صدای ساز زدن من از توی اتاقش به گوشش می خوره، به بهونه گوش دادن به صدای ساز من میاد توی حیاط و دور از چشم مامان و باباش چند نخ سیگار دود می کنه. 

شب از نیمه گذشته، خواب ندارم و بیش از دو هفته س که تنها زندگی می کنم.

چهارمین گروهی که من توش ساز می زدم، یه گروه سه نفره بود که به اصرار من تشکیل شد. اول فقط من و یاسین بودیم و دوئت کار می کردیم؛ پارسا بعدن بهمون اضافه شد که توی یه پومودوروی دیگه می‌نویسمش. یاسین سبزه بود و موهای صاف و چهره جذابی داشت، خیلی خوب ساز می زد و صدای خوبی هم داشت؛ چند سال از من بزرگتر بود و آدم خوش اخلاق و با مرامی بود؛ توی دنیای رفاقت، خیلی چیزا یاد من داد و خیلی جاها کمکم کرد؛ شغلش نصب و تعمیر آسانسور بود و وضعش بدک نبود؛ پدر و مادرش پیر بودن و بیش از هر چیز توی این دنیا آرزو داشتن که عروسی تک‌پسر شاخ شمشادشون رو ببینن؛ برای این که همه‌ش جلوی چشم مامان باباش نباشه، روی پشت بوم خونه‌شون یه اتاق بزرگ درست کرده بود و بیشتر وقتایی که خونه بود، اون تو بود. 

البته یاسین روی پشت بوم تنها نبود: یه سری مرغ و خروس و سگ و گربه و غاز و قرقاول و کفتر هم داشت که اون جا ازشون مراقبت می کرد؛ واقعن پشت بومشون شبیه باغ وحش شده بود و پدر و مادرش سر این موضوع از دستش شاکی بودن؛ خودش اما، صندلی چوبی رو می ذاشت وسط همه جک و جونورا و همه عصرهای زندگیش رو وقف ساز زدن و چُس‌دود کردن سیگار می کرد؛ عوضی خیلی هم قشنگ و با استیل سیگار می کشید! توی همه زندگیم هیچ چیزی مثل سیگار کشیدن یاسین من رو به سیگار کشیدن تشویق نکرده و نخواهد کرد! حتا کفترا هم موقع سیگار کشیدنش بهش خیره می شدن؛ مطمئنم برای زدن مخ دخترا هم بیش از این که از گیتارش استفاده کنه، از سیگارش استفاده می کرد...

با چند تا دختر رابطه داشت؛ خودش می گفت هیچ کدومشون جدی نیستن و فقط برا تفریح و وقت گذرونی باهاشون بیرون می ره؛ خیلی دوست داشت منو ببره توی اکیپ‌های عجیب و غریبی که باهاشون بیرون می رفت؛ بهش می گفتم: «احتمالن یه روزی اولین سیگاری که می کشم رو از دست تو بگیرم و یه وقتی بذارم برای این که ازت یاد بگیرم چطوری سیگار می کشی، اما قطعن تا آخر عمرم برا تفریح کردن با ناموس مردم وقت ندارم.» بدون این که سیگار از بین لبهاش جابه‌جا بشه می خندید و می گفت: «بابا تو دیگه خیلی خری!» نمی خوام الکی شعار بدم و آخر داستان رو به سمتی ببرم که رفیق به این خوبی به فنا بره، از طرفی یاسین هم آدم حواس‌جمع و باهوشی بود؛ واقعن نمی دونم چطوری بی‌هوا در رادیاتور ماشینش رو باز کرده بود و آب داغ پاشیده بود توی صورتش؛ به کلی از ریخت و قیافه افتاد؛ افسرده شده بود، اصلن از خونه بیرون نمیومد و حتا اجازه نمی داد کسی بره دیدنش؛ بعد از یه مدتی مثل فیلم چشمانت را باز کن شد و به هر دری زد که صورتش مثل قبل بشه و بر خلاف اون فیلم، خیلی هم شبیه قبلش شد، اما نمی دونم چرا بعد از اون ماجرا، غمی که همراهش بود هیچ وقت از بین نرفت؛ تقریبن همین ماجرا باعث شد که گروه خوبی که داشتیم از هم بپاشه.