پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پول» ثبت شده است

قبلا توی مدرسه زیاد دیده بودمش و رفقای مشترک زیادی داشتیم، ولی از وقتی همکلاسی شدیم فهمیدیم چقدر باید با هم رفیق باشیم. بنیامین مثل من به حرف کسی اعتماد نداشت و دنبال سرچشمه هر چیزی بود؛ همیشه قرآن و انجیل همراهش بود و با شور اشتیاق درباره شون صحبت می کرد؛ قدبلند و ترکه ای بود و لب های سرخی داشت؛ توی یه اکیپی از بچه های خلاف مدرسه بُر خرده بود و سیگاری شده بود؛ البته بین همون رفقای خلاف هم یه مرزهایی رو برای خودش قائل بود: مثلاً فیلم های اروتیک اروپایی نگاه می کرد، ولی هیچ وقت اهل دختربازی و کثافت کاری نبود؛ سر کلاسا معمولن توی خودش بود و مشخص بود که دائما فکرش مشغوله؛ یه داداش داشت که ده دوازده سال از خودش کوچیک تر بود و خیلی بچه بانمک و خوشگلی بود؛ بنیامین می گفت از وقتی داداشش به دنیا اومده دیگه پدر و مادرش هیچ توجهی بهش نکردن....

زیاد کتاب می خوند: فلسفه، جامعه شناسی، کتب مذهبی و رمان؛ بعد از پیش دانشگاهی با همدیگه در ارتباط بودیم و فیلم و کتاب رد و بدل می کردیم و با هم بحث می کردیم؛ زیاد فکر می کرد: شلوار لوله تفنگی می پوشید و کفشای آلستارز اورجینال می خرید که اون موقع مُد بود؛ بعد از دبیرستان موهاشو دیر به دیر کوتاه می کرد و همیشه‌ی خدا یه کلاه کپ روی سرش بود؛ یه روز خیلی معمولی که با همدیگه رفته بودیم پارک، بنیامین انجیل رو از جیب بغلش (!) درآورد تا درباره یکی از آیه ها باهام صحبت کنه؛ آیه خیلی معروفی بود با این مضمون که خداوند که به فکر گنجشک ها و پرنده ها هست و روزی همه شون رو از قبل تعیین کرده، چطور ممکنه روزی آدم ها رو فراموش کنه؟ در کل، حرف اون آیات این بود که آدم ها نباید نگران روزی‌شون باشن.

اتفاقا من و بنیامین هم گشنه‌مون شده بود و اتفاقا دو نفری دو تومن هم پول نداشتیم که بریم یه آت‌وآشغالی بخریم و از گشنگی دربیایم؛ اعصابمون خرد شده بود که چرا هیچی پول همراهمون نیاوردیم و اتفاقا یه شوخی های بی مزه ای هم با اون آیات انجیل کردیم که الان گنجشکا سیر شدن ولی ما گشنه ایم و از این چرندیات... اما از این جا بشنوید که همون موقع ها یه پیرمرد که ظاهرن برای ورزش کردن اومده بود پارک، اومد و کنار ما نشست؛ ظاهرن صحبت‌هامون رو شنیده بود، متوجه شده بود که داریم انجیل می خونیم و چون تا به حال انجیل نخونده بود از بنیامین درخواست کرد که برای چند لحظه انجیل رو بهش بده؛ چند دقیقه انجیل رو تورق کرد و بعد به بنیامین گفت که انجیل رو ازش می خره! 

پیرمرد محترم و سر حالی بود و بنیامین، محترمانه باهاش برخورد کرد: بهش گفت که توی این انجیل خیلی حاشیه نویسی کرده و بیشتر صفحاتش رو خط خطی کرده اما گوش پیرمرد به این حرف ها بده‌کار نبود و الّا و بلّا که همون انجیلی رو می خواست که یادداشت های بنیامین هم توش نوشته شده بود.

آخر کار بنیامین که پافشاری پیرمرد رو دیده بود بهش گفت: با توجه به این همه پافشاری، مخالفت بیشتر رو خلاف ادب می دونم و این هدیه رو تقدیم شما می کنم: شما لازم نیست به خاطرش پولی بدید؛ اما پیرمرد، بدون این که حرفی بزنه، بیست هزار تومن گذاشت روی نیمکت و انجیل رو ورداشت و در میان بهت ما از لوکیشن خارج شد. ما هم یه نگاهی به پول کردیم و یه نگاه به پیرمردی که با انجیل داشت از ما دور می شد... با کشیدن شکل صلیب روی سینه، به حضرت مسیح (ع) ادای احترام کردیم و «جیزِز کرایست»گویان، به سمت ساندویچ‌فروشی رهسپار شدیم!

این یکی خیلی اقتصادی نیست ولی دوست دارم بنویسمش. علی عباس علی، توی دوران راهنمایی همکلاسی من بود؛ اسمش علی بود و فامیلش عباس علی؛ نسبتاً بچه آرومی بود؛ رابطه من باهاش خیلی معمولی بود تا وقتی که یه بار موهاشو با شماره صفر تراشیده بود؛ من خیلی خوشم اومده بود و چند روز بعدش بالاخره منم بابامو مجبور کردم موهامو با تیغ بزنه؛ این طوری شد که من با عباس علی صمیمی تر شدم؛ ناظممون که دید کچل کردم یه پس گردنی زد بهم: «از عباس علی یاد گرفتی الاغ؟»

پدر عباس علی صاحب چند تا کارخونه بود و اوضاع مالی خوبی داشت. یه روز عباس علی که می دونست من به کامپیوتر آشنا هستم بهم گفت که باباش برای خونه یه پرینتر خریده ولی خودشون نمی تونن راه اندازیش کنن و توی خونه پز داده که یه رفیق داره که حتمن می تونه پرینترو نصب کنه: قبول کردم و همون روز بعد از مدرسه رفتم خونه شون؛ خونه بزرگ و مجللی داشتن. با تلفن به مامانم زنگ زدم که نگران نشه و بعد رفتیم سراغ پرینتر. پرینتری که خریده بودن، پرینتر خونگی نبود و یه دستگاه چاپ حرفه ای خیلی بزرگ بود که به هر زحمتی که بود نصبش کردیم؛ عباس علی عکس یه بازیگر زن خارجی رو باهاش چاپ کرد و حسابی از این که رفیقش تونسته پرینترو نصب کنه مشعوف شد. 

از این ماجرا چند سالی گذشت. دیگه من و عباس علی توی یه مدرسه نبودیم و زیاد همدیگه رو نمی دیدیم؛ ولی تلفنی با هم در ارتباط بودیم؛ یه روز بهم زنگ زد که کامپیوتر خونه شون خراب شده و می خواد یه سیستم عامل جدید روش نصب کنه؛ بهش گفتم که خونه شون دوره و من حوصله ندارم بیام؛ گفت که حاضره برای این کار بهم پول بده و منم قبول کردم که برم. رفتم کارش رو انجام دادم؛ بهم گفت که فعلا کسی خونه شون نیست که بتونه ازش پولی بگیره و بعدا پول رو بهم می ده؛ به نظرم حرفش منطقی بود و قبول کردم. 

وقتی برگشتم محله مون ماجرا رو برای دوستم فرید تعریف کردم. فرید گفت: «ببینم واقعا فکر می کنی پول نداشته؟ واقعا نفهمیدی سر کارت گذاشته؟ مگه تو دیگه کی اونو می بینی که بهت پول بده؟ ببین من یه نقشه ای دارم: می ریم در خونه شون، من اون جا شرخربازی درمیارم می گم این به من پول بده کاره گفته از تو طلب داره و خلاصه یه جوری مجبورش می کنیم بده... آخه ینی چی؟ باید پولتو بده...»

به نظر من ایده هیجان انگیزی بود و با همدیگه رفتیم در خونه عباس علی رو زدیم. فرید شروع کرد به داد و بیداد کردن که اگه پول منو ندید جفتتونو نفله می کنم و این حرفا. عباس علی منو کنار کشید و یه جوری که فرید صدامونو نشنوه گفت: «این کیه...؟ اذیتت می کنه؟ می خوای بچه ها رو صدا کنم بگیریم بزنیمش؟» گفتم که نیازی نیست ولی اگه می تونه پوله رو یه جوری برام جور کنه که دهن این بسته شه. عباس علی هم همون طوری که کج کج به فرید نگاه می کرد رفت از داخل خونه پول رو آورد و داد به من. 

البته اصل ماجرا رو چند سال بعدش برای عباس علی تعریف کردم و ازش معذرت خواهی کردم؛ اونم چند بار دیگه برای کارای کامپیوتریش خبرم کرد و بهم پول داد. از اون موقع هر وقت که قبض موبایلمو قبل از پونزدهم هر ماه پرداخت می کنم و از یک روز تماس رایگان درون شبکه برخوردار می شم (!) بهش زنگ می زنم و احوالش رو می پرسم؛ اون هم گاهی اوقات همین کارو می کنه. یادمه سر عروسیم که خیلی به پول نیاز داشتم یه بار زنگ زدم ازش خواستم یه پول خیلی زیادی رو بهم قرض بده و اون هم نه نگفت؛ خودش هم خیلی زودتر از من عروسی کرده بود و الان یه بچه کوچیک هم داره.