پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پنجره» ثبت شده است

زهرا تپل و قدکوتاه بود و عاشق همسرش بود؛ هر دو خیلی کم‌حرف و خجالتی بودن و من هر وقت می‌دیدمشون، از خودم می پرسیدم که این دو تا اصلن با هم حرف هم می زنن؟ هر دو دانشجو بودن و توی یه زیرزمین تاریک زندگی می کردن: به غیر از دو سه تا پنجره خیلی کوچیک که به حیاط خونه باز می شد، توی خونه‌شون هیچ منفذ دیگه‌ای برای عبور نور وجود نداشت و پنجره های خیلی کوچیک، هیچ وقت نمی تونن یه خونه رو روشن کنن. زهرا و همسرش، هیچ وقت برای خونه‌شون وسیله جدید نمی خریدن؛ مبل و تخت خواب و میز و این چیزا نداشتن و خیلی خیلی ساده زندگی می کردن؛ خیلی از وسایلی که توی خونه‌شون بود، خودشون ساخته بودن؛ مثلا زهرا چند تا جعبه مقوایی محکم رو پارچه‌دوزی کرده بود، یه طوری قشنگ کنار هم قرار داده بود و ازشون به عنوان میز تلفن استفاده می کرد؛ می گفت: «ما تازه چند ساله زندگی رو شروع کردیم و هنوز داریم درسمون رو ادامه می دیم. وقتی درسا تموم بشن، ما هم می ریم سر یه کار خوب و پردرآمد و سر فرصت، یه خونه بزرگ می خریم که توش پُر از پنجره های بزرگه و همه جاش با نور خورشید روشن می شه؛ بعد می تونیم تصمیم بگیریم که توی اون خونه از چه جور مبلمانی استفاده کنیم و این چیزا».

زهرا و همسرش، توی یه زیرزمین تاریک زندگی می کردن؛ به همین دلیل، همیشه لامپ های خونه‌شون روشن بود و این مسأله باعث شده بود که آروم آروم به فکر خریدن لوستر و آویز برای لامپ‌های لختِ خونه بشن؛ اینترنت، لاله‌زار و حتا نمایشگاه‌های لوستر و چراغ‌های تزیینی رو گشتن... اما همون طور که احتمالن تا الان حدس زدید، زهرا فهمیده بود که انگار می تونه خودش هم لوستر بسازه: اول شروع کرد به ساختن لوسترهای کاغذی و مقوایی و همه لامپ‌های خونه رو با لوسترهای مقوایی تزیین کرد؛ بعد فهمید که با تزیین ظرف‎‌ها و سطل‌های پلاستیکی و بهتر از اون، فلزی، هم می تونه لوستر و چراغ تزیینی درست کنه! چند هفته بعد همه لوسترهاشون پلاستیکی و فلزی شده بودن و البته این ماجرا ادامه داشت؛ گرچه به نظر من بیشتر چیزایی که می‌ساخت مشکل ایمنی داشتن، اما واقعن از نظر ظاهری همه‌شون قابل قبول بودن؛ با توجه به این که رشته تحصیلیش هم هیچ ارتباطی به اصول طراحی و زیبایی‌شناسی نداشت، بعضی از موارد رو هیچ جوره باور نمی‌کردیم که کار خودش باشه.

فارغ از این که ما درباره‌ش چه فکری بکنیم، زهرا یاد گرفت که چطوری می تونه سریع و ارزون لوستر بسازه و همسرش با چند تا از دوستاش یه تیم بازاریابی و فروش تشکیل دادن. الان چند سال از اون ماجراها می گذره؛ زهرا و همسرش خونه بزرگ و قشنگی خریدن که روزها با نور طبیعی خورشید روشن می شه و شب ها با لوسترهای مدرن فلزی و چوبی، که به نظر من بیشترشون مشکل ایمنی دارن... و در ضمن، همچنان دانشجو هستن.

خب... واقعیتش اینه که من منکر آثار و فواید وبلاگ نویسی نیستم ولی من تا این جا به اون اهدافی که می خواستم نرسیدم. از طرفی احساس می کنم خیلی ها درک نکردن که چه پتانسیل عظیمی توی این رسانه وجود داره و دوست ندارم برخورد من با این رسانه منفعلانه باشه. اما واقعاً منصفانه نیست... قرار بود تفکرات من منظم بشه نه این که هر روز پریشون تر بشم. از همه کانال های تلگرام اومدم بیرون و هیچ پروفایلی توی هیچ کدوم از شبکه های اجتماعی ندارم. خودمم باورم نمی شه ولی سه چهار روزه سیم کارتمم درآوردم و تصمیم جدی گرفتم که دیگه از تلفن همراه استفاده نکنم. کم تر کتاب می خونم و کم تر فیلم و تلویزیون می بینم. هر چیزی که ممکنه اطلاعات جدیدی رو به ذهنم وارد کنه باهاش با حساسیت و احتیاط برخورد می کنم و هنوز پریشونم. 
تصمیم داشتم حالا که این همه درباره دخترای مختلفی که باهاشون آشنا شدم نوشتم، درباره مهسا هم بنویسم ولی اصلاً حوصله ندارم. یه خلاصه ای می نویسم شاید یه روزی کاملش کردم: مهسا یکی از اقوام ما بود که از وقتی کوچیک بودیم عاشق من شده بود؛ یکی دو سال از من بزرگتر بود و این قدر تابلو بازی درآورده بود که همه فامیل فهمیده بودن به من علاقه پیدا کرده؛ خودش هم از این ماجرا باخبر بود و التبه از این موضوع استفاده راهبردی هم می کرد! 
مهسا برای من هیچی نبود، هیچی! به غیر از نگاه کردن به تلویزیون و مدرسه رفتن، از بچگی هیچ کاری توی زندگیش انجام نمی داد و کارهای بقیه براش هیچ وقت معنی نداشتن؛ دیپلمش رو که گرفت، توی یه کارخونه به عنوان منشی استخدام شد؛ اوایل که دانشگاه قبول شده بودم و اون حدودن بیست سالش بود، یه روز بهم زنگ زد و گفت که اومده محله ما ولی فقط اومده که منو ببینه و نمی خواد بیاد خونه مون؛ با ماشین بابام رفتم سوارش کردم و یه جا کنار خیابون نگه داشتم که صحبت کنیم. پشت فرمون نشسته بودم و تخمه می شکستم؛ بهش تخمه تعارف کردم؛ گفت:
+ چرا این جا نگه داشتی؟ برو یه جای سرسبز و خلوت... دلم گرفته...
ـ این جا رو دوست دارم من... اون پنجره رو می بینی توی اون ساختمون؟ ببین چقدر جالبه!
+ چیه مگه اون پنجره؟
ـ یه ساختمون چهار طبقه س و هیچ کدوم از واحدها، این طرف ساختمون پنجره ندارن؛ فقط همین واحده که پنجره داره این طرف، حتماً خودشون درست کردن... حالا صبر کن... چراغش که روشن بشه قشنگ تر می شه...
+ ...
ـ ... (صدای شکستن تخمه)
+ ...
ـ ...
+ منو می رسونی خونه؟
توی راه برام تعریف کرد که با یه نفر آشنا شده که ازش خواستگاری کرده؛ می گفت با این که پسره از همه لحاظ خوبه ولی ازش خوشش نمیاد و به خاطر همین حالش خیلی برزخه و نمی دونه باید چه تصمیمی بگیره. به نظر من توی موقعیت پیچیده ای بود و برای همین فقط به حرفاش گوش می دادم و نظری نمی دادم. الان مهسا با همون خواستگارش ازدواج کرده و دو تا بچه به دنیا آورده؛ سالی یه بار توی مهمونیا می بینمشون؛ اون سرخوشی قدیما رو نداره و خیلی ساکت تر شده... البته ظاهرن به عنوان یه زن شاغل خیلی خوب از عهده کارای خونه بر اومده و به نظر من... خیلی هم خوب میزبانی می کنه....