پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «وبلاگ» ثبت شده است

بعد از کاکتوس بهار، توی یه وبلاگ دیگه می نوشتم که فعلا درباره ش صحبت نمی کنم؛ البته دیگه اون وبلاگ وجود نداره اما ماجراش هنوز ادامه داره و من دوست دارم بیشتر درباره ماجراهایی بنویسم که حداقل به یک انجامی رسیده باشه؛ نمی دونم حتا اگه داستانشو بنویسم کسی حوصله می کنه بخونه یا نه و شاید بهتر باشه برای مطرح کردنش از خودش هم اجازه بگیرم... هنوز از مدرسه راهنمایی خارج نشده بودم که باهاش آشنا شدم....

بهار یکی از خواننده های خرگوش سفید بود. ارتباط من و بهار فقط به پیام های وبلاگی محدود نشد و کار به چت اینترنتی کشید. اون زمان از نرم افزار یاهو مسنجر استفاده می شد. بعد از مدتی که باهاش چت کرده بودم به یه شناخت نسبی ازش رسیده بودم: به نظر می رسید که دختر خوبی باشه؛ بهار اون موقع دانشجوی یکی از رشته های مهندسی دانشگاه امیرکبیر بود و خیلی خوب نقاشی می کشید (طراحی با مداد)؛ عاشق خونواده ش بود؛ پدرش راننده اتوبوس شرکت واحد بود و بهار به این موضوع افتخار می کرد؛ تک دختر خونواده بود و همیشه شوخ و سر حال بود؛ به نظرم هیچ چیزی توی دنیا نمی تونست ناراحتش کنه؛ خیلی سرخوش بود و بزرگ ترین سؤال زندگیش این بود که چرا بعضی از آدما به جای بهار، بهاره صداش می کنن؟
هر دو عاشق وبلاگامون بودیم، اما یه روز همین طوری از سر شکم سیری هر دوتامون تصمیم گرفتیم وبلاگ هامون رو حذف کنیم و با همدیگه یه وبلاگ مشترک بسازیم؛ اسم وبلاگ رو گذاشتیم کاکتوس بهار و اصلا درباره این که قراراه چی توش بنویسیم هیچ بحثی نکردیم! با مداد رنگی یه نقاشی از یه کاکتوس خیالی کشیدم و براش فرستادم؛ بهش گفتم می خوام این تصویر رو بذارم بالای صفحه اصلی وبلاگ. خیلی راحت بهم گفت که نقاشی به نظرش خیلی زشت میاد و فردای اون روز با طرحی از پسرکی که از کوله پشتیش یه کاکتوس بزرگ زده بود بیرون غافلگیرم کرد. نقاشی، خیلی قشنگ و رؤیایی بود. چون هیچ عکسی از خودمون بین ما رد و بدل نشده بود، با خودم فک کردم حتما تصویری که از من توی ذهنش داره این شکلیه؛ ازش پرسیدم این تصویریه که از من توی ذهنش داره؟
بهار تعجب کرد: «چی؟ ینی به نظرت این پسره؟» متوجه شدم که اون تصویر خودشه که داره کاکتوس رو حمل می کنه. برای این که همه ابهامات رو برطرف کنه، عکس خودش هم برام فرستاد....
البته این حرفا مال خیلی سال قبله؛ من اون موقع یه بچه دبیرستانی بودم و چندبرابر الان حرفی برای گفتن نداشتم! عمر وبلاگ کاکتوس بهار هم به یک سال نکشید. سر بهار شلوغ شده بود و نمی رسید چیزی توی وبلاگ بنویسه؛ منم دقیقا یادم نمیاد چی می نوشتم توی اون وبلاگ. فقط یادمه سبز رنگ بود و طرح خیلی ساده ای داشت. بهار برنامه نویسی تحت وب بلد بود و قالب وبلاگ رو خودش طراحی کرده بود. به هر حال کمتر از یک سال شد که تصمیم گرفتیم وبلاگ رو حذف کنیم. تصویری که بهار از خودش برام فرستاده بود رو به صورت ناواضحی توی ذهنم نگه داشتم: چاق بود و موهای چتری داشت... دوست مؤدب و مهربونی بود و احتمالن الان یه مادر صبور و مهربونه!
بعد از وبلاگ کاکتوس بهار، من دو وبلاگ دیگه هم تأسیس کردم (به غیر از این که الان دارید می خونید). یکی از وبلاگ ها رو با یه دختر دیگه (که توی مطلب یکم بهش اشاره ای داشتم) و اون یکی رو خودم تنهایی می نوشتم.

توی دوران کودکی و نوجوانی چند بار شروع کردم به نوشتن و چند تا دفتر خاطرات هم پر کردم؛ یکی از دفترای خاطراتم رو هنوزم توی خونه مامانم اینا نگه داشتم؛ حتما یه روز میارمش این جا و مطالبی که دوستشون دارم رو این جا می نویسم. قدیما چند تا وبلاگ دیگه داشتم که البته همه رو پاک کردم؛ اولیش یه وبلاگ بود به اسم خرگوش سفید. اون موقع که توی وبلاگ خرگوش سفید می نوشتم اول دبیرستان بودم؛ می رفتم شعرای مینیمال از توی اینترنت پیدا می کردم و هر روز چن تاشو می ذاشتم توی خرگوش سفید. از ظاهر سفید و ساده وبلاگ خیلی خوشم میومد؛ عکس یه خرگوش سفید هم کنار صفحه اصلی بود که خیلی بانمک بود. خرگوش سفید خیلی خواننده نداشت ولی دو نفر بودن که همیشه همه مطالب رو می خوندن: دختری به اسم بهار و یک دختر دیگه که شاید بعدا درباره ش نوشتم.