پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «وبلاگ» ثبت شده است

پشیمانی یکی از معمولی‌ترین، دردناک‌ترین و کشنده‌ترین احساساتی است که می‌توانی داشته باشی. پتانسیل به وجود آمدن پشیمانی، در تک‌تک تصمیم‌هایی که اتخاذ می‌کنی وجود دارد، حتا زمانی که مطمئنی در حال انجام کار درست هستی. مهم نیست چقدر تلاش کنی، پشیمانی راهی برای دنبال کردن تو پیدا می‌کند.... ریسک می‌کنی و کاری را انجام می‌دهی و آرزو می‌کنی ای کاش آن را انجام نمی‌دادی. ممکن است از خریدن چیزی پشیمان شوی، یا از گفتن حرف اشتباهی، یا از زیاده‌گویی کردن... ممکن است کاری که به عنوان تفریح انجام می‌دهی، نتایج پشیمان‌کننده‌ای داشته باشد. ممکن است از آرایشگاه رفتن پشیمان شوی، حتا اگر آرایشگر اعتقاد داشته باشد که نباید پشیمان باشی؛ این تصمیم‌های کوچک، می‌تواند پشیمانی‌های کوچکی داشته باشد که در انتها به یک پشیمانی بزرگ تبدیل شود؛ آن گاه تو تمام اوقات فراغتت را صرف فکر کردن به این موضوع می‌کنی که در زندگی چه مسیرهای دیگری را می‌توانستی پیش بگیری؛ چون بیشتر وقت‌ها فقط چیزهای شیرین در خاطرت می‌ماند و واقعیت از ذهنت پاک می‌شود و تو پشیمانی را می‌بینی، در حالی که پشیمانی اصلن وجود ندارد... و با وجود این که نمی‌توانی مسیر خود را انتخاب کنی، همچنان باید به پیش رفتن ادامه دهی. حتا ممکن است تلاش کنی تا همه تجارب از دست رفته را، به نحوی دوباره به دست بیاوری؛ اما این بار دیگر آن احساس خوب را نداری... به همین دلیل «نوستالژی» پدیده خطرناکی است که رابطه کمی با واقعیت دارد... پس اجازه نده که فیلم‌ها تو را فریب دهند. 

 چگونه با پشیمانی زندگی کنیم؟ (۲۰۱۸)


دنیایی داره واسه خودش حاج‌آقا؛ چهل‌پنجاه سالشه، کچله، سیاهه، چاقه، لب و دهن بزرگ و بینی پهنی داره و چهره‌ش خیلی شبیه دنزل واشنگتونه؛ خوب صحبت می‌کنه و وقتی باهاش هم‌صحبت بشی می‌فهمی که داری با آدم بسیار باهوشی صحبت می‌کنی؛ اگه به هیکل خارج از فُرم و کت‌شلوار گرون‌قیمتش دقت کنید (و البته نوچه‌هایی که همیشه خدا اطرافش هستن و حاج‌آقا حاج‌آقا از دهنشون نمی‌افته)، متوجه می‌شید که حاج‌آقا یه مدیر نفتیه و طبیعتن اوضاع مالی خوبی داره؛ سه‌چهار تا بچه قد و نیم‌قد داره و چند تا ماشین خوب و حداقل یه خونه وسیع، که همگی از نعمات خداوند هستن؛ همیشه در طول روز یا مسافرتِ کاریه، یا جلسه مهم داره و یا داره درباره خدمات مهمی که خودش و تیمش به این مملکت ارایه می‌دن سخنرانی می‌کنه. بیش از پنج ساله حاج‌آقا رو می‌شناسم، مدت زیادی پیشش بودم و کارای زیادی براش انجام دادم؛ خودش می‌گه اگه هم‌سن‌وسال بودیم حتمن با هم‌دیگه رفیقِ صمیمی می‌شدیم؛ چند سال پیش براش یه نامه پنج‌شش صفحه‌ای نوشتم و توی نامه خیلی صریح بهش توضیح دادم که چرا به نظرم خیلی از کارایی که می‌کنه اشتباهه؛ باهام تماس گرفت... قرار شد همدیگه رو ملاقات کنیم؛ فکر می‌کردم به خاطر نامه تندی که نوشته بودم از دستم عصبانی باشه، اما نبود؛ درباره چیزایی که نوشته بودم باهام صحبت کرد و درباره این که نامه من چقدر خوشحالش کرده.... در کل توی این مدت با این سه تا ویژگی شناختمش: 

۱. خوب صحبت می‌کنه؛ به نظرم هیچ کار دیگه‌ای رو به اندازه صحبت کردن و ارتباط برقرار کردن خوب انجام نمی‌ده، از این راه ارتزاق می‌کنه و جالب‌تر این که حداقل دویست‌سی‌صد نفر دیگه هستن که توی اون دم‌ودستگاه دولتی، از صدقه‌سر همین خوب حرف زدن حاج‌آقا دارن نون می‌برن سر سفره زن و بچه‌شون (توضیح دادنش یه مقداری سخته).

۲. خیلی کم می‌خوابه؛ خودش می‌گه سه تا پنج ساعت در شبانه‌روز، من فکر می‌کنم کم‌تر باشه؛ کم‌خوابی براش مشکلات زیادی به وجود آورده، ولی اهمیت نمی‌ده؛ یه بار خانومش ساعت دوازده شب بهم زنگ زد و پرسید که ازش خبر دارم یا نه؟ چند روز بعدش فهمیدم که اون شب برای مطالعه رفته بوده پارک محله‌شون تا هوای سرد باعث بشه خواب از سرش بپره و بعد، جوری غرق مطالعه شده که زمان از دستش رفته و تا پاسی از شب توی پارک در حال مطالعه بوده.

۳. همه چی رو می‌دونه؛ نه سطحی و الکی، تقریبن هر وقت که دیدمش فکرش به یه چیزی مشغول بوده یا داشته با یه مسأله‌ای دست و پنجه نرم می‌کرده؛ همیشه و در رابطه با هر موضوعی، بیش از اون چیزی که توقع داشتم می‌دونسته و همیشه چیزایی که درباره خود من می‌دونسته، متعجبم کرده؛ مثلن بدون این که بهش گفته باشم، می‌دونه که توی یه وبلاگی به اسم پومودوروها، درباره آدما می‌نویسم... سلام حاج‌آقا!

چه فایده داره الان این کارا؟

وبلاگو می گی؟

همه چی؛ این که برگشتیم عقب داریم مرور می کنیم...

دوس دارم یه روایتی داشته باشم از اتفاقایی که افتاد و از زندگیم کلا؛ گفتم اگه دوس نداری این قسمتایی که مربوط به تو می شه حذف می کنم... من منتظر موندم که ازت اجازه بگیرم

اجازه گرفتنش که چرته

مثل فیلم و داستانه دیگه

من و تو می دونیم واقعیه

اما می گم مثل اون شب که می گفتی کسی نبود راهنماییمون کنه، همین الان هم کارمون مث همون موقه‌س دیگه... تازه الان مثلن عاقل شدیم

خب چی کار کنم به نظرت؟ ننویسم؟

باشه نمی نویسم

خب الان بگو چی کار کنم؟

فقط هر چی می گی نگو نمی دونم

من نمی گم اینارو ننویسی

می گم اون شب یه جوری حرف می زدی که دیگه حالا انگار از کار الانت مطمئنی

انگار همه چی تقصیر گذشته‌س

تقصیر مامان منه و بابای تو

ینی شک داری که هیچ کسی واسه‌مون کاری نکرده؟

من دارم می گم الان تو به این سن رسیدی

منم به این سن رسیدم

عقل تو کله‌مون هست؟

نه

نیست دیگه

اگه بود تو پیام نمی دادی، منم جواب نمی دادم

روایت زندگی توی این شرایطی که داری به چه دردت می خوره؟

واسه من مهم نیست؛ خیلی هم فانه واسه من

فقط می گم می خوای چی کار کی؟

چطوری ادامه بدم تو وبلاگ؟

نمی دوم... قسمت قسمت اگه بخوای ادامه بدی می شه از وقتی که پیام دادی که دانشگاه قبول شدی تا ازدواج کردنت

این که خیلی زیاده

زیاد نیست

خیلی یک نواخته

...

چتای قبلنا رو که می خونم حالم به هم می خوره

خیلی لوس بوده

چرا می گی لوسه؟

لوس که هست، ولی خب بچه بودیم دیگه، مقتضای سنمون بوده... ولی کسی نبود دستمونو بگیره... کسی نگرانمون نبود انگار...

آزاد بودیم خب

بچه های خوبی بودیم... نبودیم؟

کی نگرانمون باشه؟

چی کار کنن واسه مون؟

ما اگه نزدیک همدیگه زندگی می کردیم، معلوم نیست چه کارایی دست همدیگه داده بودیم؛ بچه بچه‌س خوب و بد نداره... 

بابا مامانا و بزرگترامون باید نگرانمون می بودن

مامان تو می دونست

بابای منم می دونست

چرا هیچ کاری نکردن؟

حالا می خوای بری واسه بچه ها مهد کودک بزنی؟

که بابا ننه‌ها بیشتر بتونن از بچه هاشون دور باشن؟

درگیر زندگی چرت خودشون بشن؟

که بچه‌هاشون به سرنوشت ما دچار شن؟

توی این زندگی گندی که داریم

می گی ما بچه های خوبی بودیم؟

پس بچه های بد چی می شه سرنوشتشون؟