پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «وبلاگ» ثبت شده است

چه فایده داره الان این کارا؟

وبلاگو می گی؟

همه چی؛ این که برگشتیم عقب داریم مرور می کنیم...

دوس دارم یه روایتی داشته باشم از اتفاقایی که افتاد و از زندگیم کلا؛ گفتم اگه دوس نداری این قسمتایی که مربوط به تو می شه حذف می کنم... من منتظر موندم که ازت اجازه بگیرم

اجازه گرفتنش که چرته

مثل فیلم و داستانه دیگه

من و تو می دونیم واقعیه

اما می گم مثل اون شب که می گفتی کسی نبود راهنماییمون کنه، همین الان هم کارمون مث همون موقه‌س دیگه... تازه الان مثلن عاقل شدیم

خب چی کار کنم به نظرت؟ ننویسم؟

باشه نمی نویسم

خب الان بگو چی کار کنم؟

فقط هر چی می گی نگو نمی دونم

من نمی گم اینارو ننویسی

می گم اون شب یه جوری حرف می زدی که دیگه حالا انگار از کار الانت مطمئنی

انگار همه چی تقصیر گذشته‌س

تقصیر مامان منه و بابای تو

ینی شک داری که هیچ کسی واسه‌مون کاری نکرده؟

من دارم می گم الان تو به این سن رسیدی

منم به این سن رسیدم

عقل تو کله‌مون هست؟

نه

نیست دیگه

اگه بود تو پیام نمی دادی، منم جواب نمی دادم

روایت زندگی توی این شرایطی که داری به چه دردت می خوره؟

واسه من مهم نیست؛ خیلی هم فانه واسه من

فقط می گم می خوای چی کار کی؟

چطوری ادامه بدم تو وبلاگ؟

نمی دوم... قسمت قسمت اگه بخوای ادامه بدی می شه از وقتی که پیام دادی که دانشگاه قبول شدی تا ازدواج کردنت

این که خیلی زیاده

زیاد نیست

خیلی یک نواخته

...

چتای قبلنا رو که می خونم حالم به هم می خوره

خیلی لوس بوده

چرا می گی لوسه؟

لوس که هست، ولی خب بچه بودیم دیگه، مقتضای سنمون بوده... ولی کسی نبود دستمونو بگیره... کسی نگرانمون نبود انگار...

آزاد بودیم خب

بچه های خوبی بودیم... نبودیم؟

کی نگرانمون باشه؟

چی کار کنن واسه مون؟

ما اگه نزدیک همدیگه زندگی می کردیم، معلوم نیست چه کارایی دست همدیگه داده بودیم؛ بچه بچه‌س خوب و بد نداره... 

بابا مامانا و بزرگترامون باید نگرانمون می بودن

مامان تو می دونست

بابای منم می دونست

چرا هیچ کاری نکردن؟

حالا می خوای بری واسه بچه ها مهد کودک بزنی؟

که بابا ننه‌ها بیشتر بتونن از بچه هاشون دور باشن؟

درگیر زندگی چرت خودشون بشن؟

که بچه‌هاشون به سرنوشت ما دچار شن؟

توی این زندگی گندی که داریم

می گی ما بچه های خوبی بودیم؟

پس بچه های بد چی می شه سرنوشتشون؟

یه بارم اومده بودی تهران

نمی دونم با کی اومده بودی

ولی با همدیگه قهر بودیم

من پیام دادم که می خوام ببینمت

ترمینال خاوران باهام قرار گذاشتی

سه شنبه بود بارونم میومد

وقتی دیدمت

گفتی چرا اومدی؟

گفتم خب تو گفتی می خوای ببینیم همدیگه رو

تو پیاده رو وایساده بودیم حرف می زدیم

گفتی چرا دیروز نیومدی؟

...

شبش با بابام اینا رفته بودم باغچه

آره تو رفتی باغ

یکی دو سال بعدش با دوستت اومده بودی تهران

اون موقع دیگه رابطه نداشتیم

ینی من نمی خواستم دیگه رابطه داشته باشیم

چند ماه که از قطع رابطه مون گذشته بود

دو سه ماه اولش من داشتم دیوونه می شدم

تا شش ماه خیلی سخت بود، پدرم درومد

بعدش آروم آروم ولی عادی شد

هنوزم خیلی چیزارو فکر می کنم به خاطر اون غصه‌ایه که اون چند ماه به خودم تحمیل کردم

مثلن بعد از اون چند ماه بود که دستام شروع کردن به لرزیدن و موهای سفیدم زیاد شدن

فکر می کنم افسردگیم هم از همون موقع شروع شد

اون موقع من پیش‌دانشگاهی بودم

...

چرا برنمی گشتی؟

نمی دونم، مقاومت می کردم

فکر می کردم ما که قرار نیست با هم باشیم

پس کار درستی نیست با هم رابطه داشته باشیم

کلا درباره آدما یه جور دیگه فکر می کردم

یادته چی شد رفتی؟

نه

نمی دونم دقیق چی بود

من نگران بودم، خیلی نِق می زدم!

همیشه آمادگی داشتم که از رفتن حرف بزنم

اما رفتن خیلی سخت بود واسه‌م

دلم می خواست فکرش راحتم کنه

فکر چی آخه؟!

الان دیگه نمی فهمم

یه بار مثل همیشه داشتیم سر رابطه‌مون صحبت می کردیم

یهو جدی شد

گفتی باشه، وبلاگم پاک می کنیم

گفتم باشه

هر کاری که می گفتم

می گفتی آره

منم هی تو دلم فحش می دادم بهت

وبلاگو تو یه لحظه پاک کردی، به ثانیه نکشید

بعدشم رفتیم...

فکر کنم ده روز بعدش دخترخاله مامانم فوت کرد

داشتیم می رفتیم ابرقو

تو جاده حالم خیلی بد بود، بهت پیام دادم گفتم حرف بزیم

تو گفتی دیگه نمی تونی

نمی دونم چی شد آنلاین شدیم چت کردیم

حرفامون یادم نیست

فقط یادمه آخرش گفتی: «ببین من یه دروغایی بهت گفتم که نمی تونم هیچ وقت راستشو بگم.» داشتی می گفتی که یهو دی سی شدم؛ خدافظی هم نکردیم. من تا چند وقت فکر می کردم تو که بلدی هک کنی، حتمن یه کاری کردی که من دی سی بشم... بعدشم دیگه وصل نشد...

بعدش چند بار بهت پیامک دادم که دروغات چی بوده؟

اون سال امتحال فیزیک کشوری بود، نرفتم بدم

خیلی بد رفتی...

وقتی می گی خیلی بهت سخت می گذشته من تعجب می کنم

چرا جواب نمی دادی؟

بعدن بهم گفتی که از این که پیام می دادم از دروغات می پرسیدم ناراحت بودی، از این که نبخشیدم

چرت و پرت می گفتی!

گفتی یه بار نگفتی «بیا بخشیدمت» یا «اشکال نداره، بیا از اول شروع کنیم»، به جاش همیشه می پرسیدی دروغات چی بوده؟

هنوزم یادم میاد دلم می لرزه...

وقتی بعد از دو سال داشتم عادت می کردم به نبودنت، دوباره بهم پیام دادی؛ گفتی چون یادت رفته که چرا قطع رابطه کردیم، دیگه دلیلی نمی دیدی که رابطه نداشته باشیم!

ینی عاشق استدلالاتم!

کلا آرامش نداشتی تو زندگیت از دست من

اولین بار که با پست برات یه چیزی فرستادم چی بود؟ عطر و کتاب بود؟

نه، عطر و سی دی بود؛ کتاب یه بار دیگه بود

سی دی چی بود؟

آهنگ

این قدر ینی اینترنت داغون بود؟

آره، دایال آپ بود!

آره همه‌ش می گفتی دی سی شدم

سه چهار بار با پست چیز فرستادی، اما یادم نیست چیا بودن

عکس بچگیام و کتابای امیرخانی و ...

کتابای کنکور و کتاب کافکا و ...