پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «هک» ثبت شده است

یه متنی هست تو کتاب «پاییز فصل آخر سال است» درباره چَت کردن؛ خوندیش؟

نه

خیلی خوب توصیف کرده بود

پیداش کنم می فرستم برات

باشه

«خوبی چت همین است. هر وقت بخواهی، چیزی می‌گویی و هر وقت نمی‌خواهی، نمی‌گویی و بی خداحافظی گم می‌شوی. می‌توانی با بغض بخندی و هیچ‌کس نفهمد داری گریه می‌کنی. می‌توانی جواب حرفی را که دوست نداری ندهی، دست‌هایت را زیر چانه بزنی، خیره شوی به مانیتور و بگویی سرم شلوغ است. می‌توانی پشت کامپیوتر بنشینی و خاموش شوی. در یک لحظه اسمت لای اسم آدم‌ها گم شود و هیچ کس نگرانت نشود.»

تو به اون موقه ها فکر می کنی؟

در مورد چیش؟

این که با هم چت می کردیم کلا

خب آره

بعضی وقتا... یادم بیاد فک می کنم

اون چیزایی که نگه داشته بودی هنوز داری؟

چتامون بیشتر منظورمه

آره

می دی بذارم تو وبلاگ؟

اگه خراب نشده باشه

کامل می خوای؟

آره هر چی هست

باید بشینی بخونی جدا کنی، خیلی زیاده

می خونم... جدا می کنم

من دلم می خواست چت سال‌های اولو داشتم

خب نمی تونیم بازنویسیشون کنیم؟

نه حال ندارم

چجوری بازنویسی کنیم؟

مثلا یه چیزایی من یادمه

یه چیزایی تو یادته

هر چی یادمونه به ترتیب زمان بنویسیم

الان یه مثال بزن واسه شروع

من اولین چیزی که یادمه اینه که به من گفتی تهرانی و اسمت بیتاس

من جزییات این جوری یادم نیست

ولی یادمه که با خونواده باهات چت می کردیم

با خاله‌م اینا می خندیدیم با هم

چرا؟

اولاش که مهم نبود این جوری بودم دیکه

به مامانم هم نشون می دادم

مگه تو واسه چی با من چت می کردی؟

حاضرجواب بودی؛ اولین خصوصیتی که دیدم ازت همین بود

همین جا تمومش کن به نظرم! [شکلک خنده]

ولی من اصن آدم حاضرجوابی نیستم

اتفاقن خیلی هم غایب‌جوابم!

رابطه ما با چن تا نقطه مهم تو ذهنم مونده

مثلن اون روزی که بهم گفتی تهران نیستی

عذاب وجدان گرفته بودی

یادته؟

حتا فک کنم از اول نگفته بودی که یه خواهرم داری

من اصن نمی دونستم شیراز کجاس

گفتم خب اشکال نداره فرقی نمی کنه واسه من که کجایی

اینارو یادته؟

شنبه ها زنگ اول شیمی داشتی یادته؟ [شکلک خنده]

بدت میومد از شیمی

عذاب وجدان نداشم، از یه جایی به بعد دلم خواست راستشو بگم

اون موقع که هنوز به هم پیامک نمی دادیم، چی می گفتیم به همدیگه؟

یادم نیست؛ واسه همین می گم کاش اون اولارو داشتیم دیگه

معما می گفتیم...

واقعن؟

من وقتی مریض بودم هر وقت بهم می گفتن چی کار می کنی می‌گفتم دارم معما حل می کنم [شکلک خنده]

تو معما خیلی دوست داشتی

آره الانم دوس دارم

من هر وقت می خواستم به کسی از خوبیات بگم

و دفاع کنم از علاقه‌م بهت

همینو می گفتم که معما دوست داری!

چون همیشه با خودم کلنجار می رفتم که واقعن دوستت دارم یا نه؟

یادته من هَکِت کردم شماره خونه‌تونو دراوردم؟

یادته زنگ زدم گفتم منزل آقای حسینی؟

خواهرت گوشی رو ورداشته بود

بعد خودت اومدی گوشی رو ازش گرفتی

الان یادم اومد

خوش‌حال بودم؛ ناراحت هم بودم!

من فکر می کردم چت کردن اشکالی نداره

اما از وقتی شماره خونه رو پیدا کردی و خودم هم بهت پیامک دادم استرسم شروع شد

آره دیگه... از اولشم کرم از خود درخت بود!

آره از درخت حسینی اینا!

اون روز یادمه رفته بودیم چیتگر با عقیل و مجی تیرکمون

موبایل عقیلو گرفتم زنگ زدم خونه‌تون

حتا لباس و شلواری که اون روز پوشیده بودمو یادمه

چرا من این طوری شدم آخه؟

همین جزییات داره به فنا می ده منو

همون شب وقتی با هم چت کردیم بهت گفتم اگه یه روز زنگ بزنم خونه تون، الکی می گم منزل آقای حسینی و بعد می گم حتمن اشتباه گرفتم و سریع قطع می کنم که فقط صداتو بشنوم

وقتی فهمیدی من بودم، عصبانی شدی باهام قهر کردی

آه و ناله کردی که چقدر بدی و این حرفا...

بعد ازم قول گرفتی که دیگه کلّن قطع رابطه کنیم و باهات تماس نگیرم 

حتا چتم نکنیم

منم بهت حق می دادم: گفتم خب دوست داره تموم شه این ماجرا

با خودم گفتم دیگه بهش پیام نمی دم

صُبحش از خواب بیدار شدم دیدم پیامک دادی و معذرت خواهی کردی

حتا متن پیامکت یادمه؛ نوشته بودی: «ببخشید اون طوری صحبت کردم، متوجه شدم هر کاری کردی به خاطر این بوده که بهم علاقه داری»

نکنه منم مثل داستان مهدیه توی وبلاگت بودم؟

چرا؟ چه ربطی داره؟

همه‌ش مثه همه اینا؛ اونو اون طوری گول زدی منو این طوری

تو کار آزمون و خطا بودی 

چرا شماره‌مو پیدا کردی؟

نمی دونم؛ آخه مگه بچه دبیرستانی برای کارایی که می گنه دلیل داره؟

همین جوری بود واقعن؛ دوست داشتم صداتم بشنوم

فک کنم ولی اولین اتفاق مهمی که افتاد همین هک کردنه بود که باعث شد تو به من پیامک بدی

از اون به بعد رابطه‌مون رفت توی یه فاز دیگه

ولی تا یه مدت زیادی با هم تلفنی صحبت نکردیم؛ فک کنم حداقل یه سال

همینارو بذارم توی وبلاگ؟ راضی هستی؟

از دوران راهنمایی مدرسه یادمه که چَت می کردم. چَت کردن رو از عقیل، که حتما بعدا درباره ش می نویسم، یاد گرفته بودم. آدم ها توی زندگی هاشون، یه چیزایی یاد می گیرن، یه کارایی انجام می دن و یه تجربه هایی به دست میارن. مهدیه تجربه ای بود که دوست داشتم هیچ وقت اتفاق نمی افتاد؛ قبل از داستان مهدیه چند تا مقدمه لازم هست بگم و فضای داستان رو آماده کنم:
اول این که من توی سال های دبیرستان، به شکل خیلی حرفه ای چت می کردم؛ یعنی به غیر از چت، با مسائل مربوط به چت، مثل انواع روش های هک و نفوذ و حتا برنامه نویسی تحت وب هم آشنا شده بودم و تقریبا بعد از جلب اعتماد قربانی، کاری نبود که نتونم با رایانه ش انجام بدم. 
دوم این که دوستای اینترنتی خیلی زیادی پیدا کرده بودم؛ شاید صد تا؛ شایدم بیشتر؛ خیلی ها رو اصلن یادم نمی اومد که چطوری باهاشون آشنا شدم...
سوم این که دبیرستان که بودم به پیشنهاد یکی از دوستان، کلاس قایق رانی توی رشته دراگون بوت ثبت نام کرده بودم؛ همون جلسات اول بود که روی قایق با بردیا آشنا شدم. بردیا جثه کوچیکی داشت و کوتاه قد بود، اما از نظر فیزیکی خیلی سر حال و آماده بود و چند سالی بود که دراگون کار می کرد (چند سال پشت سر هم دراگون کار کردن کار ساده ای نیست). بردیا خیلی خون گرم بود و شخصیت کاریزماتیکی داشت؛ همه باهاش شوخی می کردن، اون به شوخی همه می خندید و با همه با احترام برخورد می کرد؛ چند سال از من بزرگ تر بود و من بین اون همه آدم روی قایق، فقط می تونستم با اون ارتباط برقرار کنم.
اما مهدیه.... مهدیه هم جزو اون دسته از کسایی بود که توی فهرست دوست های اینترنتی من قرار داشت و من اصلن یادم نمی اومد که چه وقتی و توسط چه کسی با هم دیگه آشنا شدیم. هر از چندگاهی من رو دعوت می کرد به چت روم هایی که دوست هاش اون جا بودن و با هم دیگه صحبت می کردیم... درباره چی صحبت می کردیم؟ قطعاً «هیچی»! من روزی چند ساعت از وقتم رو بدون هدف پای چت کردن می گذروندم و کاری که بدون هدف انجام بشه، حد اقلش اینه که بدون نتیجه تموم می شه و همون طور که در ادامه داستان متوجه می شید، این حد اقلشه!
یه روز حال مهدیه خراب بود؛ به من پیام خصوصی داد که از وقتی دوست پسرش ولش کرده احساس تنهایی شدیدی داره؛ بهش دلداری دادم و گفتم اگه بخواد می تونم با یکی از دوستام آشناش کنم؛ اونم قبول کرد؛ بهش گفتم که اسمش بردیاس و از همه خوبی هایی که داشت براش تعریف کردم. مهدیه شماره بردیا رو از من می خواست، اما من روم نمی شد به بردیا بگم که یه نفرو براش پیدا کردم برای دوستی؛ نمی دونستم واکنش بردیا چیه و حال مهدیه هم خیلی خراب بود. با عقل ناقصم تصمیم گرفتم فعلا شماره خودم رو بهش بدم که بتونم به شکل پیامکی و به نام بردیا باهاش ارتباط برقرار کنم تا شاید آروم بشه؛ با خودم گفتم فعلا آروم می شه، بعدا یه کاریش می کنم.... 
یه چهار پنج روزی گذشته بود و من ـ بردیا ـ از طریق موبایل خودم با مهدیه پیامک بازی می کردم و جواب تلفن هاشو می دادم؛ فقط وقتی که با بردیا می رفتم روی قایق می تونستم خودم باشم و بعد از کلاس قایقرانی، باید دوباره بردیا می شدم و جواب تلفن های مهدیه رو می دادم! نمی دونستم قراره چطوری این رابطه رو تموم کنم و سر و ته قضیه رو هم بیارم. یواش یواش، به خاطر سر کار گذاشتن یه دختر ساده، عذاب وجدان هم اومد سراغم. 
بعد از اون چند روز، یه روز یه مریضی بد گرفتم؛ یه چیزی شبیه سرماخوردگی. حالم خیلی بد شد در حدی که به اورژانس و آمپول دیازپام کشید. توی حالت خماری بعد از دیازپام (اگه زده باشید می فهمید خماری بعد از آمپول دیازپام واقعاً ینی چی!)، عذاب وجدان کار خودشو کرد: با مهدیه تماس گرفتم که بیشتر از این سر کار نذارمش. خونه ای که مهدیه توش زندگی می کرد برای من خیلی عجیب بود: یه خونه دو طبقه توی شرق تهران که طبقه دوم رو پدر و مادر مهدیه فقط برای مهدیه آماده کرده بودن؛ یعنی فقط شب ها برای خواب برمی گشت به اتاق خواب خودش که طبقه پایین بود و بقیه روز رو تنهایی توی طبقه بالای خونه ـ بیشتر اوقات پای ماهواره ـ می گذروند. 
توی حالت خماری بعد از دیازپام بهش زنگ زدم. مهدیه مثل همیشه سریع شروع کرد به صحبت کردن؛ خیلی پرحرف بود. دقیقا یادمه اون موقعی بود که اون دوقولوهایی که از سر به هم چسبیده بودن ـ لاله و لادن ـ قرار بود عمل بشن و اتفاقاً همون روز عمل شده بودن و متأسفانه از دنیا رفته بودن؛ مهدیه داشت می گفت که همین الان خبرش رو از صدای امریکا شنیده و حسابی ناراحت شده که من پریدم وسط حرفش که باید یه موضوعی رو خیلی زود بهش بگم. ترسیده بود و از این چرت و پرتا می گفت که نکنه سرطان داری و اینا... گفتم چیزی که قراره بشنوی خیلی ناراحتت می کنه؛ گفت هر چی باشه می خواد دوستیشو با من ادامه بده؛ وقتی اینو گفت تازه فهمیدم در چه ابعادی گند بالا آوردم و متوجه شدم که قطعا نمی تونم تلفنی بهش بگم و همون طوری که تلفن دستم بود با موبایلم بهش پیامک دادم که من واقعا کی هستم.
به وضوح جا خورده بود؛ اصلا نمی دونست چی باید بگه. بعد از حدود یه دقیقه سکوت تلفن رو قطع کرد؛ چند ثانیه بعد زنگ زد و همون جوری که بغض کرده بود گفت: «من خودم فهمیده بودم که خیلی از حرفایی که می زنی دروغه... اصلا فهمیده بودم واقعا کی هستی ولی شک داشتم... تو مگه عقده داری که این کارارو می کنی؟ عقده دوست دختر داری؟» بین جمله هاش قطع می کرد و دوباره زنگ می زد و ادامه می داد؛ خیلی از چیزایی که گفت رو فراموش کردم ولی همه ش با همین مضمون بود که من عقده ای هستم؛ اصلن اجازه نمی داد که بهش توضیح بدم هدفم چی بوده و از طرفی منم خودم رو مقصر می دونستم و از نظر فیزیکی هم حالم واقعن خراب بود. پدر و مادرم مسافرت بودن و خواهرم بزرگم ازم مراقبت می کرد؛ شاید یه مقداری عجیب به نظر بیاد ولی واقعاً بزرگ ترین خوش حالی اون شبم این بود که خواهرم علاقه ای به چت کردن با غریبه ها توی اینترنت نداره و در نتیجه آدم مریضی مثل من پیدا نمی شه که بخواد این طوری اذیتش کنه.
چند روز بعد که حالم بهتر شد توی یاهو مسنجر بهش پیام خصوصی دادم و دوباره ازش معذرت خواهی کردم، ولی جوابی نداد؛ چند بار توی روزهای مختلف ازش معذرت خواهی کردم. بالاخره بعد از چند روز جواب داد و گفت که خیلی از دستم ناراحته؛ ازش پرسیدم چی کار می تونم بکنم که منو ببخشه؟ گفت: «واقعاً من رو با یکی از دوستات آشنا کن! دارم می میرم از تنهایی!»
داستان مهدیه این جا تموم نمی شه... ولی این پومودورو تموم شد.