پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «همسر» ثبت شده است

توی این شرایطی که الان هستم، توی این بازه زمانی خاصی که دارم تنفس می کنم، پشیمونم از این که خیلی از کارها رو انجام دادم و می دونم که هنوز چیزای زیادی هست که چیزی درباره ش نمی دونم؛ اما با اطمینان می تونم بگم که از آشنا شدن و معاشرت کردن با هیچ آدمی پشیمون نیستم. توضیح دادن و توجیه کردن افکار و رفتار آدما سخت به نظر می رسه، اما همیشه چیزی توی آدما هست که می شه ازش چیزی یاد گرفت.

از همون بچگی می دونستم که عقیل آدم پیچیده ایه، چون زندگی پیچیده ای داشت: حاصل ازدواج دوم پدر و مادرش بود؛ پدرش - که همسر سابقش از دنیا رفته بود - مدیر یکی از درمانگاه های معروف تهران بود و سه تا بچه دیگه داشت که دو تاشون پزشک و دندون پزشک بودن و مستقل زندگی می کردن و دختر کوچیکش، که البته از عقیل بزرگتر بود، هنوز مجرد بود و با پدرش زندگی می کرد. مادر عقیل - که همسر سابقش معتاد بود و کسی از زنده یا مرده بودنش اطلاعی نداشت ـ چهار تا پسر داشت که همگی خلافکار و معتاد بودن و معمولن به صورت دوره ای توی زندان، کمپ ترک اعتیاد و یا آواره و در به در کوچه ها و خیابونا بودن؛ از همه این خواهرا و برادرای ناتنی عقیل، من فقط خواهرشو دیده بودم که با خودشون زندگی می کرد و البته یکی از برادرای معتادش که افسرده بود و از بقیه کمتر خلاف می کرد؛ اسمش علی بود و گهگاهی با موتور داغونش میومد ما رو سوار می کرد که به خیال خودش به ما یه حالی بده: سه ترکه می رفتیم پارک چیتگر، واسه ما نوشابه مشکی می خرید و خودش روی یه نیمکت سیگار می کشید و با دقت به درختای چیتگر خیره می شد؛ بابای عقیل بدش میومد که عقیل و علی، بیرون از خونه همدیگه رو ببینن و عقیل رو از این کار ممنوع کرده بود؛ واسه همین این ملاقات ها در خفا انجام می گرفت. هر چن وقت یه بار بابای عقیل زنگ خونه ما رو می زد و بعد از احوال پرسی های معمول، شروع می کرد به پرسیدن سؤال های مختلفی که جواب همه شون یه کلمه بود: «نه».

ـ ببینم، دیروز عقیل و علی با هم رفته بودن بیرون؟

+ نه، دیروز عقیل پیش من بود.

ـ علی نیومد پیشتون؟

+ نه.

ـ با عقیل که بیرون هستید، قلیون و سیگار و اینا که نمی کشید؟

+ معلومه که نه!

دوازده سیزده سالمون که بود، با همدیگه کلاس زبان ثبت نام کردیم. کلاس زبانمون مختلط بود: عقیل عاشق یکی از همکلاسیامون شد که اسمش مرضیه بود و به نظرم دختر خوب و آرومی بود؛ هر چی زمان گذشت، بیخیال مرضیه نشد؛ فهمیده بود که خونه ش کجاس و خونواده ش کیا هستن و این جور چیزا، اما خود مرضیه اصلن بهش اهمیت نمی داد.

عقیل کنکور داد و برای ادامه تحصیل رفت شهسوار؛ باباش براش توی شهسوار یه خونه بزرگ خرید، به علاوه یه اتومبیل که بتونه راحت رفت و آمد کنه؛ اون جا چهار سال تنهایی زندگی کرد؛ یادمه یه بار که منو برد اون جا بهش گفتم آخه این خونه بزرگ با این همه اتاق به چه درد تو می خوره؟ خندید: «هر دختری از یه اتاقی خوشش میاد دیگه علی جون!» بعدشم یه چشمک مسخره زد که حالم بد شد و احساس تشنگی کردم گفتم برام یه لیوان آب بیار؛ یه قلپ از آبه خوردم، دیدم مزه زهر مار می ده؛ تفش کردم بیرون: «این دیگه چه کوفتی بود دادی من خوردم؟!» تقریبن داشت از خنده روی زمین غلت می زد: «عرق خوردی علی جون! عرق بود! الان دیگه تو هم عرق خور شدی!» یکی دو سالی بود که رفته بود شمال و خیلی کمتر می دیدمش و ظاهرن زیاد عوض شده بود. بهش گفتم این یکی دو روزی که من این جا می مونم، دور عرق مرق و دود و مود و دختر مخترو خط و خوط می کشی، من که رفتم دوباره برگرد به زندگی معمولی خودت؛ گفت این کارارو نکنیم پس چیکار کنیم؟ گفتم: «فیلم می بینیم. چه فیلمایی داری؟ بیار ببینم.» سبک خاصی برای معرفی کردن فیلماش داشت: قبل از این که بگه عنوان فیلم چیه یا عواملش کیا هستن، توضیح می داد که اون فیلم رو با کدوم یکی از دخترای دانشگاهشون دیده و با اون دختره چی کارا کرده...

سال های زیادی از اون روزا می گذره... عقیل برگشته تهران، بساز و بفروش شده و با مرضیه ازدواج کرده.

زهرا تپل و قدکوتاه بود و عاشق همسرش بود؛ هر دو خیلی کم‌حرف و خجالتی بودن و من هر وقت می‌دیدمشون، از خودم می پرسیدم که این دو تا اصلن با هم حرف هم می زنن؟ هر دو دانشجو بودن و توی یه زیرزمین تاریک زندگی می کردن: به غیر از دو سه تا پنجره خیلی کوچیک که به حیاط خونه باز می شد، توی خونه‌شون هیچ منفذ دیگه‌ای برای عبور نور وجود نداشت و پنجره های خیلی کوچیک، هیچ وقت نمی تونن یه خونه رو روشن کنن. زهرا و همسرش، هیچ وقت برای خونه‌شون وسیله جدید نمی خریدن؛ مبل و تخت خواب و میز و این چیزا نداشتن و خیلی خیلی ساده زندگی می کردن؛ خیلی از وسایلی که توی خونه‌شون بود، خودشون ساخته بودن؛ مثلا زهرا چند تا جعبه مقوایی محکم رو پارچه‌دوزی کرده بود، یه طوری قشنگ کنار هم قرار داده بود و ازشون به عنوان میز تلفن استفاده می کرد؛ می گفت: «ما تازه چند ساله زندگی رو شروع کردیم و هنوز داریم درسمون رو ادامه می دیم. وقتی درسا تموم بشن، ما هم می ریم سر یه کار خوب و پردرآمد و سر فرصت، یه خونه بزرگ می خریم که توش پُر از پنجره های بزرگه و همه جاش با نور خورشید روشن می شه؛ بعد می تونیم تصمیم بگیریم که توی اون خونه از چه جور مبلمانی استفاده کنیم و این چیزا».

زهرا و همسرش، توی یه زیرزمین تاریک زندگی می کردن؛ به همین دلیل، همیشه لامپ های خونه‌شون روشن بود و این مسأله باعث شده بود که آروم آروم به فکر خریدن لوستر و آویز برای لامپ‌های لختِ خونه بشن؛ اینترنت، لاله‌زار و حتا نمایشگاه‌های لوستر و چراغ‌های تزیینی رو گشتن... اما همون طور که احتمالن تا الان حدس زدید، زهرا فهمیده بود که انگار می تونه خودش هم لوستر بسازه: اول شروع کرد به ساختن لوسترهای کاغذی و مقوایی و همه لامپ‌های خونه رو با لوسترهای مقوایی تزیین کرد؛ بعد فهمید که با تزیین ظرف‎‌ها و سطل‌های پلاستیکی و بهتر از اون، فلزی، هم می تونه لوستر و چراغ تزیینی درست کنه! چند هفته بعد همه لوسترهاشون پلاستیکی و فلزی شده بودن و البته این ماجرا ادامه داشت؛ گرچه به نظر من بیشتر چیزایی که می‌ساخت مشکل ایمنی داشتن، اما واقعن از نظر ظاهری همه‌شون قابل قبول بودن؛ با توجه به این که رشته تحصیلیش هم هیچ ارتباطی به اصول طراحی و زیبایی‌شناسی نداشت، بعضی از موارد رو هیچ جوره باور نمی‌کردیم که کار خودش باشه.

فارغ از این که ما درباره‌ش چه فکری بکنیم، زهرا یاد گرفت که چطوری می تونه سریع و ارزون لوستر بسازه و همسرش با چند تا از دوستاش یه تیم بازاریابی و فروش تشکیل دادن. الان چند سال از اون ماجراها می گذره؛ زهرا و همسرش خونه بزرگ و قشنگی خریدن که روزها با نور طبیعی خورشید روشن می شه و شب ها با لوسترهای مدرن فلزی و چوبی، که به نظر من بیشترشون مشکل ایمنی دارن... و در ضمن، همچنان دانشجو هستن.