پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نقاشی» ثبت شده است

آقای مهندس کیانی از دوستای خونوادگی‌مونه و آدم محترم و فرهیخته‌ایه؛ لاغر و قدبلنده، صورت کشیده‌ای داره، بیشتر موهای سرش ریخته و معمولن ریشش رو بلند نگه می‌داره؛ مدیر عامل یه شرکت مهندسیه و همیشه با کت و شلوار خاکستریِ مات و پیراهن نارنجی می‌ره سرِ کار؛ از همون اوایل که معماری قبول شده بودم بهم پروژه می‌داد و همین الان هم گهگاهی براش پروژه انجام می‌دم؛ توی کارش خیلی جدی و دقیقه و اخلاق خیلی خوبی هم داره؛ اوایل پروژه‌های تحقیقاتی و فاز یکی براش انجام می‌دادم، بعد چند تا کار طراحی با هم انجام دادیم و الان هم که بیشتر مصورسازی‌های شرکت‌شون رو انجام می‌دم؛ گاهی مجبور می‌شم برای تحویل کار، یا برای کورکسیون‌های اورژانسی برم خونه‌شون که یه واحد آپارتمانی بزرگه و همه اتاق‌ها، حتا پذیرایی و آشپزخونه، زمینه‌ی رنگی خاکستری و نارنجی دارن و مبل‌ها، پرده‌ها و بیشتر وسایل دیگه، خاکستری یا نارنجی هستن؛ کف همه اتاق‌ها هم با گَبّه‌های نارنجی و قرمز و موکت‌های خاکستری درجه‌یک پوشیده شده؛ اما به نظرم مهم‌ترین بخش خونه یه دیوار خاکستری بزرگه که حدود سی‌چهل تا نقاشی آبرنگ به صورت نامنظم بهش آویزونه. یه بار که روبروی تابلوها ایستاده بودم و به چیرگی رنگ نارنجیِ توی نقاشی‌ها فکر می‌کردم، پسرِ بزرگِ مهندس کیانی، ماجرای نقاشی‌ها رو برام تعریف کرد: بیشترشون خاطرات مهندسه از سال‌های جنگ تحمیلی؛ مهندس هنوز خواب اون دوران رو می‌بینه و گاهی سعی می‌کنه تصاویری که توی خواب می‌بینه رو به روشِ معمارها، اسکیس کنه؛ این ماجرا ادامه پیدا می‌کنه و بعد از مدتی همسر مهندس متوجه می‌شه که بعضی از اسکیس‌ها خیلی خوب از آب درمیان و تصمیم می‌گیره که خودش با آبرنگ، به کالبد خشک اسکیس‌ها روح بده و نقاشی‌ها رو زنده کنه؛ هرچند که خانم کیانی پرستار بیمارستانه و به واسطه شغل همسرش به نقاشی علاقه‌مند شده، اما به نظرم کاراش خوب از آب در اومده. خانم کیانی همه نقاشی‌ها رو روی مقوای سفید چسبونده و اون‌ها رو داخل قاب‌های خاکستری و بعضاً نارنجی قرار داده و کنار هم روی دیوار میخ‌شون کرده.

سارا از اقوام نزدیک منه و از نظر ظاهری و باطنی، از ظریف ترین و شکننده ترین نوع آدم هاست؛ چند سال از من بزرگتره، اصفهان زندگی می کنه و ما سالی یکی دو بار همدیگه رو می بینیم؛ قدیما که مجرد بودم وقتی از اصفهان میومد تهران خونه ما، چند روزی می موند و من فرصت می کردم که هر روز ببرمش تهرانگردی و هر شب براش فیلم های سورئالی مثل آلیس در سرزمین عجایب و جادوگر شهر اُز بذارم که عاشقشون بود؛ رشته ش گرافیک بود و تخصصش نقاشی رنگ روغن بود؛ توی هنرستان تدریس می کرد و نقاشی هاش رو توی تهران و اصفهان می فروخت؛ یادمه یکی از نقاشی هاش که خیلی فروخت، تصویری از سر یه زن خندان بود که روی یه تپه سرسبز، بین سایر درخت ها ریشه کرده بود و بخشی از اون ها شده بود....

سارا خیلی زود ازدواج کرد و خیلی زود دو تا پسر خوشگل و باهوش به دنیا آورد؛ شوهر بد اخلاقی داشت و خیلی زیاد با همدیگه دعوا داشتن؛ بعضی وقتا که جدی تر قهر می کرد، بچه کوچیک ترش رو بغل می کرد و با اتوبوس میومد تهران خونه ما؛ من هم روزها می بردمش تهرانگردی و شب ها براش فیلم های سورئال می ذاشتم! یه بار که اومده بود، خیلی خیلی حالش خراب بود و هیچ فیلمی آرومش نمی کرد.... یادمه با پسرش توی مترو بودیم و داشتیم از پله ها بالا می رفتیم که سارا یه دفعه نشست روی پله ها، کفش هاشو دراورد، رفت توی گالری تصاویر موبایلش و شروع کرد به مرور کردن خاطراتش؛ عکس ها رو نشون ما می داد و با بغض، خاطره تعریف می کرد؛ به زور بلندش کردم و بردمش خونه. 

دفعه بعد که سارا اومده بود خونه مون از همسرش جدا شده بود و به خاطر مراسم عقد من اومده بود تهران؛ با این که بچه ها رو ازش گرفته بودن و حالش خیلی بد بود، به خاطر پافشاری من پای تلفن، خودش رو به مراسم رسوند؛ یادمه بعد از مراسم بهم گفت اگه واقعاً دوستش داری و می خوای همیشه باهاش زندگی کنی، یادت باشه هر وقت اشتباه کردی ازش معذرت خواهی کن و از دلش دربیار، نذار هیچی توی دلش بمونه... همین... از اون موقع دیگه هیچ وقت خونه ما نیومد؛ وقتی خیلی دلم براش تنگ شد، رفتم اصفهان پیشش؛ توی یکی از خیابون های جُلفای اصفهان قرار گذاشتیم، با همدیگه قدم زدیم و توی رستورانی که پاتوقش بود شام خوردیم؛ قرار شد شب خونه سارا بخوابم و صبح زود برگردم تهران. 

شب از نیمه گذشته بود؛ کلید رو انداخت، در آپارتمان رو باز کرد و چراغ ها رو روشن کرد؛ همه جا روشن شد، به غیر از یه دیوار سه متری که کاملا سیاه بود: سارا دیوار وسط خونه رو سیاهِ سیاه کرده بود و وسط اون حجم از سیاهی، طرح زنی رو نقاشی کرده بود که با موهای بلندش، پشت به ما ایستاده بود و در حال نواختن ویولون بود. واقعاً به خاطر اون حجم از سیاهی جا خورده بودم. با خنده گفتم: به به! چه خانوم زیبایی! سارا ذوق کرد و گفت: واقعن قشنگه؟ تازه تمومش کردم... بعد از پشت چنگ زد به پیراهنم و گفت: باید از عقب تر نگاه کنی! 

روبروی دیوار سیاه ایستاده بودم و تقریباً خشکم زده بود. سارا با ویولونش از اتاق خوابش بیرون اومد و بین من و نقاشی حایل شد؛ ویولون رو زیر چونه ش گذاشت و آرشه رو بالا برد؛ بهش خیره شدم: شال سیاهش رو دراورده بود و به جای اون، یه شال سفید و بلند روی سرش بود؛ این قدر بلند بود که چند سانتیمتری از انتهاش روی زمین افتاده بود.

بهار یکی از خواننده های خرگوش سفید بود. ارتباط من و بهار فقط به پیام های وبلاگی محدود نشد و کار به چت اینترنتی کشید. اون زمان از نرم افزار یاهو مسنجر استفاده می شد؛ به نظر می رسید که دختر خوبی باشه؛ اون موقع دانشجوی یکی از رشته های مهندسی دانشگاه امیرکبیر بود و خیلی خوب نقاشی می کشید؛ عاشق خونواده ش بود؛ پدرش راننده اتوبوس شرکت واحد بود و بهار به این موضوع افتخار می کرد؛ تک دختر خونواده بود و همیشه شوخ و سر حال بود؛ به نظرم هیچ چیزی توی دنیا نمی‌تونست ناراحتش کنه؛ خیلی سرخوش بود و بزرگ ترین سؤال زندگیش این بود که چرا بعضی از آدما به جای بهار، بهاره صداش می کنن؟
هر دو عاشق وبلاگامون بودیم، اما یه روز همین طوری از سر شکم سیری هر دوتامون تصمیم گرفتیم وبلاگ هامون رو حذف کنیم و با همدیگه یه وبلاگ مشترک بسازیم؛ اسم وبلاگ رو گذاشتیم کاکتوس بهار و اصلا درباره این که قراراه چی توش بنویسیم هیچ بحثی نکردیم! با مداد رنگی یه نقاشی از یه کاکتوس خیالی کشیدم و براش فرستادم؛ بهش گفتم می خوام این تصویر رو بذارم بالای صفحه اصلی وبلاگ. خیلی راحت بهم گفت که نقاشی به نظرش خیلی زشت میاد و فردای اون روز با طرحی از پسرکی که از کوله پشتیش یه کاکتوس بزرگ زده بود بیرون غافلگیرم کرد. نقاشی، خیلی قشنگ و رؤیایی بود. چون هیچ عکسی از خودمون بین ما رد و بدل نشده بود، با خودم فک کردم حتما تصویری که از من توی ذهنش داره این شکلیه؛ ازش پرسیدم این تصویریه که از من توی ذهنش داره؟
بهار تعجب کرد: «چی؟ ینی به نظرت این پسره؟» متوجه شدم که اون تصویر خودشه که داره کاکتوس رو حمل می‌کنه. برای این که همه ابهامات رو برطرف کنه، عکس خودش هم برام فرستاد....
البته این حرفا مال خیلی سال قبله؛ من اون موقع یه بچه دبیرستانی بودم و چندبرابر الان حرفی برای گفتن نداشتم... عمر وبلاگ کاکتوس بهار هم به یک سال نکشید. سر بهار شلوغ شده بود و نمی رسید چیزی توی وبلاگ بنویسه؛ منم دقیقا یادم نمیاد چی می نوشتم توی اون وبلاگ. فقط یادمه سبز رنگ بود و طرح خیلی ساده ای داشت. بهار برنامه نویسی تحت وب بلد بود و قالب وبلاگ رو خودش طراحی کرده بود. به هر حال کمتر از یک سال شد که تصمیم گرفتیم وبلاگ رو حذف کنیم. تصویری که بهار از خودش برام فرستاده بود رو به صورت ناواضحی توی ذهنم نگه داشتم: چاق بود و موهای چتری داشت... دوست مؤدب و مهربونی بود و احتمالن الان یه مادر صبور و مهربونه.