پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «موبایل» ثبت شده است

هیچ وقت آب من و فرید تو یه جوب نرفت؛ همیشه نظرش خلاف نظر بقیه بود و سعی می کرد همه چی رو زیر سوال ببره؛ دبستان که بودیم با این که دویدن توی صف ممنوع بود، همیشه از حیاط تا کلاس رو مسابقه دو می ذاشتیم و همیشه هم من برنده می شدم؛ یه بارم که خودش توی راه پله ها جلوتر افتاده بود، برگشت منو از روی پاگرد هل داد به سمت پایین پله ها که نکنه بهش برسم؛ منم چند تا پله رو سر خوردم و پهن شدم کف راهرو بیهوش شدم.

دبیرستانی شدیم و مدرسه هامون از هم جدا شد، اما هر از چند گاهی که با هم بیرون می رفتیم، می دیدم که هنوز کارای عجیب غریب می کنه؛ دوربین موبایلشو روشن می کرد و توی تاریکی شب، خلاف جهت اتوبان، وسط اتوبان تهران کرج پیاده روی می کرد و آواز می خوند؛ بعد که توی محله مون چند تا گیم نت تأسیس شد، بیشتر توی گیم نت ها پیداش می کردیم.

فرید الان چند سالیه که برای تجارت رفته ترکیه ولی ظاهرن اوضاع خیلی خوب پیش نمی ره: با یه دختر خارجی هم ازدواج کرده که اصلا نمی تونه فارسی صحت کنه؛ از طریق تلگرام باهاش در ارتباطم:

سلام فرید

سلام .... جونم؟

حالت چطوره؟ خوبی؟

چاکریم... تو خوبی؟ اوضاع احوالت؟

خوبم خدا رو شکر. چه خبرا؟

تو چه خبرا؟ چی کارا می کنی؟

هنوز درسم تموم نشده؛ چند جا هم کار می کنم؛ ببینم فرید، الان دقیقا کدوم شهری؟

ازمیر.

اون جا خونه خریدی؟

اجاره کردیم. داریم کارامونو انجام می دیم اگه بشه بریم هلند. با بیست و پنج هزار یورو می شه اون جا یه خونه خرید. 

تو نمی خوای بری از ایران؟ اون جا از شرایط راضی هستی؟

از شرایط که راضی نیستم: خرجا بالاس. هزینه درس و هزینه های درمانی خیلی زیاده. فرصت نمی کنیم درست حسابی تفریح کنیم و سفر بریم. 

چند هفته پیشا دو تا از دندونامو پر کردم شده پونصد هزار تومن. 

ماهی هفتصد تومن اجاره خونه می دم. یه پراید کار کرده خریدم که هزار جور خرج داره. 

بیرونم که بخوام ببرمش نصف تهران طرح ترافیکه. خارج از طرح ترافیکم همه خیابونا شلوغه. 

اون جا اوضاع چطوره؟ خوش می گذره؟

...

ببین من نمی گم این جا بهشته ولی ما این جا واقعن حالمون خوبه. 

ما عید اومدیم تهران... تازه عید که مثلا خیابونا خلوته... آلیشیا تا یه هفته حالت تهوع داشت به خاطر هوا... 

واسه ش یه لباس بتمنی خریده بودم، تو مترو جلوشو گرفتن... می خواستن ببرنش؛ 

خیلی ترسیده بودیم....

لباس بتمنی دیگه چیه؟ 

مانتو جلوباز؟ 

با حجاب خارجیا کاری ندارن که؛ اگه بفهمن خارجیه کاریش ندارن.

عاره وقتی فهمیدن که اگه ببرنش باید با سفارت سر و کله بزنن منصرف شدن. 

ببینم تو خانومتم کار می کنه؟

نه اونم دانشجوئه.

این جوری همه چی خیلی سخت تره.

داریم می گذرونیم دیگه.... 

حالا تو کی میای ایران؟ 

دیگه برای زندگی نمیای؟

تو منو راضی کن که ایران بهتره...

من همین فردا صبح میام ایران زندگی می کنم!