پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مدرسه» ثبت شده است

قبلا توی مدرسه زیاد دیده بودمش و رفقای مشترک زیادی داشتیم، ولی از وقتی همکلاسی شدیم فهمیدیم چقدر باید با هم رفیق باشیم. بنیامین مثل من به حرف کسی اعتماد نداشت و دنبال سرچشمه هر چیزی بود؛ همیشه قرآن و انجیل همراهش بود و با شور اشتیاق درباره شون صحبت می کرد؛ قدبلند و ترکه ای بود و لب های سرخی داشت؛ توی یه اکیپی از بچه های خلاف مدرسه بُر خرده بود و سیگاری شده بود؛ البته بین همون رفقای خلاف هم یه مرزهایی رو برای خودش قائل بود: مثلاً فیلم های اروتیک اروپایی نگاه می کرد، ولی هیچ وقت اهل دختربازی و کثافت کاری نبود؛ سر کلاسا معمولن توی خودش بود و مشخص بود که دائما فکرش مشغوله؛ یه داداش داشت که ده دوازده سال از خودش کوچیک تر بود و خیلی بچه بانمک و خوشگلی بود؛ بنیامین می گفت از وقتی داداشش به دنیا اومده دیگه پدر و مادرش هیچ توجهی بهش نکردن....

زیاد کتاب می خوند: فلسفه، جامعه شناسی، کتب مذهبی و رمان؛ بعد از پیش دانشگاهی با همدیگه در ارتباط بودیم و فیلم و کتاب رد و بدل می کردیم و با هم بحث می کردیم؛ زیاد فکر می کرد: شلوار لوله تفنگی می پوشید و کفشای آلستارز اورجینال می خرید که اون موقع مُد بود؛ بعد از دبیرستان موهاشو دیر به دیر کوتاه می کرد و همیشه‌ی خدا یه کلاه کپ روی سرش بود؛ یه روز خیلی معمولی که با همدیگه رفته بودیم پارک، بنیامین انجیل رو از جیب بغلش (!) درآورد تا درباره یکی از آیه ها باهام صحبت کنه؛ آیه خیلی معروفی بود با این مضمون که خداوند که به فکر گنجشک ها و پرنده ها هست و روزی همه شون رو از قبل تعیین کرده، چطور ممکنه روزی آدم ها رو فراموش کنه؟ در کل، حرف اون آیات این بود که آدم ها نباید نگران روزی‌شون باشن.

اتفاقا من و بنیامین هم گشنه‌مون شده بود و اتفاقا دو نفری دو تومن هم پول نداشتیم که بریم یه آت‌وآشغالی بخریم و از گشنگی دربیایم؛ اعصابمون خرد شده بود که چرا هیچی پول همراهمون نیاوردیم و اتفاقا یه شوخی های بی مزه ای هم با اون آیات انجیل کردیم که الان گنجشکا سیر شدن ولی ما گشنه ایم و از این چرندیات... اما از این جا بشنوید که همون موقع ها یه پیرمرد که ظاهرن برای ورزش کردن اومده بود پارک، اومد و کنار ما نشست؛ ظاهرن صحبت‌هامون رو شنیده بود، متوجه شده بود که داریم انجیل می خونیم و چون تا به حال انجیل نخونده بود از بنیامین درخواست کرد که برای چند لحظه انجیل رو بهش بده؛ چند دقیقه انجیل رو تورق کرد و بعد به بنیامین گفت که انجیل رو ازش می خره! 

پیرمرد محترم و سر حالی بود و بنیامین، محترمانه باهاش برخورد کرد: بهش گفت که توی این انجیل خیلی حاشیه نویسی کرده و بیشتر صفحاتش رو خط خطی کرده اما گوش پیرمرد به این حرف ها بده‌کار نبود و الّا و بلّا که همون انجیلی رو می خواست که یادداشت های بنیامین هم توش نوشته شده بود.

آخر کار بنیامین که پافشاری پیرمرد رو دیده بود بهش گفت: با توجه به این همه پافشاری، مخالفت بیشتر رو خلاف ادب می دونم و این هدیه رو تقدیم شما می کنم: شما لازم نیست به خاطرش پولی بدید؛ اما پیرمرد، بدون این که حرفی بزنه، بیست هزار تومن گذاشت روی نیمکت و انجیل رو ورداشت و در میان بهت ما از لوکیشن خارج شد. ما هم یه نگاهی به پول کردیم و یه نگاه به پیرمردی که با انجیل داشت از ما دور می شد... با کشیدن شکل صلیب روی سینه، به حضرت مسیح (ع) ادای احترام کردیم و «جیزِز کرایست»گویان، به سمت ساندویچ‌فروشی رهسپار شدیم!

اون موقع که با ایمان توی مدرسه همکلاسی بودیم و هنوز خیلی بچه بودیم، یه گروهی از دبیرستانی های محله بودن که توی راه برگشت به خونه اذیتمون می کردن؛ وقتی دیدم ایمان برای ترسوندنشون لباس های کاراته شو زیر لباس فرم مدرسه پوشیده و می گه: «اگه خواستن اذیتمون کنن، همون جا این لباسا رو پاره می کنم تا لباس کاراته و کمربند زردمو ببینن و فرار کنن...» فهمیدم چقدر آدم شجاعیه و خیلی ازش خوشم اومد.
اون موقع که دانشگاه مشهد قبول شد و رفت اون جا، عاشق یکی از دخترهای دانشگاهشون شد که مشهدی بود و چند سال از خودش بزرگتر بود؛ وقتی دیدم با وجود مخالفت های پدر و مادرش تصمیم گرفته بود که حتما باهاش ازدواج کنه و به من می گه: «احساس می کنم تا الان، هر چقدر که توی زندگیم نفس کشیدم به خاطر این بوده که این دختر رو ببینم و از این به بعد، هر نفسی که می کشم به خاطر اینه که خوشبختش کنم...» فهمیدم از اون چیزی که فکر می کردم شجاع تره و خیلی بیشتر ازش خوشم اومد. 
اما اون موقع که دیدم به خاطر احترام به پدر و مادرش از بیخ بیخیال دختره شد و برای همیشه از مشهد به تهران اومده و می گه: «ربطی به دختره نداشت... درآمدها توی تهران بیشتره...» فهمیدم که شجاع ترین آدمیه که می شناسم و واقعا بهش حسودیم شد.

هیچ وقت آب من و فرید تو یه جوب نرفت؛ همیشه نظرش خلاف نظر بقیه بود و سعی می کرد همه چی رو زیر سوال ببره؛ دبستان که بودیم با این که دویدن توی صف ممنوع بود، همیشه از حیاط تا کلاس رو مسابقه دو می ذاشتیم و همیشه هم من برنده می شدم؛ یه بارم که خودش توی راه پله ها جلوتر افتاده بود، برگشت منو از روی پاگرد هل داد به سمت پایین پله ها که نکنه بهش برسم؛ منم چند تا پله رو سر خوردم و پهن شدم کف راهرو بیهوش شدم.

دبیرستانی شدیم و مدرسه هامون از هم جدا شد، اما هر از چند گاهی که با هم بیرون می رفتیم، می دیدم که هنوز کارای عجیب غریب می کنه؛ دوربین موبایلشو روشن می کرد و توی تاریکی شب، خلاف جهت اتوبان، وسط اتوبان تهران کرج پیاده روی می کرد و آواز می خوند؛ بعد که توی محله مون چند تا گیم نت تأسیس شد، بیشتر توی گیم نت ها پیداش می کردیم.

فرید الان چند سالیه که برای تجارت رفته ترکیه ولی ظاهرن اوضاع خیلی خوب پیش نمی ره: با یه دختر خارجی هم ازدواج کرده که اصلا نمی تونه فارسی صحت کنه؛ از طریق تلگرام باهاش در ارتباطم:

سلام فرید

سلام .... جونم؟

حالت چطوره؟ خوبی؟

چاکریم... تو خوبی؟ اوضاع احوالت؟

خوبم خدا رو شکر. چه خبرا؟

تو چه خبرا؟ چی کارا می کنی؟

هنوز درسم تموم نشده؛ چند جا هم کار می کنم؛ ببینم فرید، الان دقیقا کدوم شهری؟

ازمیر.

اون جا خونه خریدی؟

اجاره کردیم. داریم کارامونو انجام می دیم اگه بشه بریم هلند. با بیست و پنج هزار یورو می شه اون جا یه خونه خرید. 

تو نمی خوای بری از ایران؟ اون جا از شرایط راضی هستی؟

از شرایط که راضی نیستم: خرجا بالاس. هزینه درس و هزینه های درمانی خیلی زیاده. فرصت نمی کنیم درست حسابی تفریح کنیم و سفر بریم. 

چند هفته پیشا دو تا از دندونامو پر کردم شده پونصد هزار تومن. 

ماهی هفتصد تومن اجاره خونه می دم. یه پراید کار کرده خریدم که هزار جور خرج داره. 

بیرونم که بخوام ببرمش نصف تهران طرح ترافیکه. خارج از طرح ترافیکم همه خیابونا شلوغه. 

اون جا اوضاع چطوره؟ خوش می گذره؟

...

ببین من نمی گم این جا بهشته ولی ما این جا واقعن حالمون خوبه. 

ما عید اومدیم تهران... تازه عید که مثلا خیابونا خلوته... آلیشیا تا یه هفته حالت تهوع داشت به خاطر هوا... 

واسه ش یه لباس بتمنی خریده بودم، تو مترو جلوشو گرفتن... می خواستن ببرنش؛ 

خیلی ترسیده بودیم....

لباس بتمنی دیگه چیه؟ 

مانتو جلوباز؟ 

با حجاب خارجیا کاری ندارن که؛ اگه بفهمن خارجیه کاریش ندارن.

عاره وقتی فهمیدن که اگه ببرنش باید با سفارت سر و کله بزنن منصرف شدن. 

ببینم تو خانومتم کار می کنه؟

نه اونم دانشجوئه.

این جوری همه چی خیلی سخت تره.

داریم می گذرونیم دیگه.... 

حالا تو کی میای ایران؟ 

دیگه برای زندگی نمیای؟

تو منو راضی کن که ایران بهتره...

من همین فردا صبح میام ایران زندگی می کنم!