پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مدرسه» ثبت شده است

وقتی اولین بار اومدی تهران

اون موقع هنوز با هم تلفنی صحبت نکرده بودیم

فقط پیامک و چت بود

باورت می شه؟

نه

خب باور کن

تابستون بود

چند ماه بعدش من رفتم شمال اردو

یه مدت بود که شبا تا صبح با هم چت می کردیم

شب قبل از این که برم شمال تا صبحش داشتیم چت می کردیم

اون موقع مسافرت رفتنامون خیلی جالب بود

شبای قبل از مسافرت خیلی نگران هم بودیم که مثلا الان تا چند وقت نیستیم نمی تونیم چت کنیم و اینا

مثلا اگه من قرار بود برم جایی حتمن می دونستم شب قبلش باید باهات چت کنم وگرنه حالت بد می شد

صبح شد من رفتم شمال

وقتی رسیدیم به اردوگاه، دو روز خوابیدم فقط

از بس شبای قبلش درست حسابی نخوابیده بودم

وقتی بیدار شدم، همه با هم دوست شده بودن!

هر وقت می‌دیدنم به همدیگه می گفتن همون پسره که همه‌ش خوابه!

وسطای اردو که بودم، تو هم رفتی اردو

یادم نیست کجا رفته بودی

یادمه دیگه طاقت نیاوردی زنگ زدی

قبلش هیچ وقت با هم صحبت نکرده بودیم

خیلی برام جالب بود که لحجه داری

اون شب دو بار حرف زدیم

همیشه قبل از این که زنگ بزنی پیامک می دادی

می گفتی می خوام زنگ بزنم

اون موقعی که تلفنی حرف می زدیم هنوز توی اون خونه ویلاییه بودیم

بابام می دونست من با تو رابطه دارم

از این همه که تعریف کردی فقط یادمه که بابات می دونست

بعد از این که تلفنی صحبت کردیم، خیلی اتفاقا افتاد

بعضی وقتا یه چیزایی می شد، ولی خیلی ادامه پیدا نمی کرد

بازم تا قبل از وبلاگ همه چی خوب بود

این چیزایی که تعریف می کنی مال سال اول و دوم دبیرستانه

بعد من مُخِتو زدم: وبلاگ زدیم با هم!

دوست وبلاگی هم پیدا کرده بودی!

یه دختره بود که باهاش چت می کردی

این که مخمو زدی یادمه!

جر می دادی منو که یه چیزی بنویسی توی وبلاگ یادته؟

آره یادمه... نوبتی بود خب

من زود می نوشتم، تو دیر به دیر می نوشتی

...

تو حالت بد نمی شه از اون موقع‌ها می گی؟

یه خرده دلم تنگ می شه

خیلی خوب بودن اون روزا

من دلم تنگ نمی شه اصلن

دلاشوب می گیرم همراه با حالت تهوع!

یادته من همیشه دستم درد داشت؟

همیشه نگران بودم

همیشه ناراحت بودم

از قبل از وبلاگ، دیگه چی یادته؟

دقیق نمی دونم کی بود

اما یادمه یه روز تصمیم گرفتم علاقه‌مو بهت بگم

بعد از مدرسه اومدم خونه؛ ظهر بود

وسط صحبتمون یهو گفتم بهت

چند وقت سرزنش می کردم خودمو که اشتباه کردم

نصف عمرمو من در حال سرزنش خودم بودم...

یادمه پدرمونو دراورده بودی!

من ولی از قبلش پیش‌بینی کرده بودم

اون روزی هم که می خواستی بگی قبلش می دونستم

عه؟

هی گفتی یه چیزی بگم؟

هی گفتم اون چیزی که می خوای بگی، لازم نیست بگی

خودم می دونم

دیگه آخرش ولی گفتی

بعدش چند هفته گذشت

دوباره گفتی

هی گفتی

مثلا می گفتی: «این که الان گفتم با قبلی فرق داشت؛ اونو همون طوری گفتم، اینو ولی مطمئنم!»

اینارو یادم نیست

گیتار می زدی ولی یادمه

یه آهنگ فرستادی سوت زده بودی توش

گیر داده بودم که خودت سوت نزدی

اون جا دعوام کردی

من خیلی بهت شک داشتم

یادته سیگار کشیده بودی؟

کدومشو می گی؟

تنهایی کشیده بودم؟

نه... گفتی جلوی مامان بابام کشیدم

من شخصاً گرخیده بودم

همین الان جلوی مامانم سیگار بکشم عاقم می کنه

دیگه تو صورتم نگاه نمی کنه

از بابام گرفته بودم

ما همه مون امتحان کردیم

مامانم هم امتحان کرد خودش

ولی از بقیه ش خبر ندارن!

چیه؟ رفتی تو کار تزریق؟

نه... سیگار مگه بده؟

نه خیلی خوبه واسه سلامتی

باعث استحکام لثه می شه

آدم امتحان می کنه دیگه

اینارو فردا می نویسم تو وبلاگ که آبروت بره!

جلو کی بره آخه؟

خوبه تازه... اثرات چت کردنو می فهمن!

یادته قرار بود با هم سیگار بکشیم؟

نه

چه قرارایی!

بابابزرگتو یادمه...

نمی دونم چرا دوسش داشتم

شاید چون تو دوسش داشتی

روزایی که مریض بود... نصف شبا بیدار می شد

تو هم پای کامپیوتر بودی

می گفتی بیدار شده بابابزرگت

آره... اون شبا تنها شبایی بودن که بابا مامانم خوش‌حال بودن که من تا صبح می شینم پای کامپیوتر!

ماه رمضونا

واسه ماه رمضونا دلم تنگ می شه

تا صبح بیدار می موندیم

چی می گفتیم آخه؟!

کل این وبلاگو تعریف می کردی واسه‌م!

فرهاد باهوش و کنجکاو بود. دو سال توی دبیرستان با فرهاد روی یه نیمکت نشستم (ما همیشه میزای جلوی کلاس رو پر می کردیم. تجربه بهمون ثابت کرده بود که نیمکت‌های اول بهترین جا برای انجام همه کارهای مخفیانه‌س!)؛ بور بود و اصلالت شیرازی داشت؛ خودش تعریف می کرد که پدرش وقتی فقط ده سالش بوده، تنهایی و بدون اجازه کسی از شیراز پا می شه میاد تهران و شروع می کنه به کار کردن و ثروتمند می شه؛ معمولن بعد از این که سرگذشت زندگی پدرش رو تعریف می کرد آخرش می گفت: «ده سالش بوده تنهایی اومده تهران کار کرده... می فهمی بدبخت؟»
فرهاد باهوش و کنجکاو بود، ولی زیاد درس نمی خوند؛ یادمه یه مدت گیر داده بود به فرمول مساحت بیضی و یه ایرادی توش پیدا کرده بود و بعدتر هم یه فرمول از خودش ابداع کرد؛ دیگه عادت کرده بودیم: همیشه ده دقیقه یا یه ربع از آخر کلاسای ریاضی و فیزیک و هندسه رو درباره مساحت بیضی با معلما سر و کله می زد؛ به غیر از معلم هندسه‌مون، سایر معلما با حوصله باهاش بحث می کردن. ماجرای معلم هندسه هم این بود که یه روز، آقا هندسه (!) بیست بار یه چیزی رو براش توضیح داد و هر دفعه فرهاد گفت نه آقا این چیزی که می گید رو قبول ندارم؛ اون بنده خدا هم دستش رو گذشت روی کله کچلش و همین جوری که به یه جایی روی میز خیره شده بود گفت: «اگه یه بار دیگه با این دفتر درب و داغونت بیای سر میز من درباره این فرمول مزخرفی ـ که فکر می کنی ـ کشف کردی صحبت کنی، با فندک آتیشت می زنم» (اگه خواننده این وبلاگ باشید حتمن یادتونه که قبلن درباره شرایط دبیرستانی که توش درس خوندم توضیح دادم).
فرهاد باهوش و کنجکاو بود، ولی هیچ وقت توی خونه مشق نمی نوشت؛ توی دو سالی که با هم روی یه نیمکت بودیم، حتا یه بار هم یادم نمیاد که تکالیفش رو نوشته باشه؛ یه جورایی همیشه برای من قوت قلب بود: هر وقت یه تکلیفی رو نمی نوشتم می گفتم اشکالی نداره، فرهادم نمی‌نویسه؛ هیچ وقت خدا نمره تکالیف زنگ‌های اول رو نمی گرفت، اما گاهی اوقات فرصت می کرد که توی زنگ‌های اول و دوم، تکالیف زنگ‌های سوم و چهارم رو بنویسه. یادمه یه بار زنگ عربی داشت مشق ادبیات می نوشت و از یه تکنیک قدیمی استفاده می کرد: کتاب ادبیاتو گذاشته بود زیر کتاب عربی و داشت تند و تند می نوشت؛ از قضا معلم عربی که داشت درس می داد و بین نیمکت‌ها حرکت می کرد، متوجه ماجرا شد، کتاب ادبیات فرهاد رو برداشت، پرت کرد درست زیر تخته سیاه کلاس، برگشت و توی صورت فرهاد نگاه کرد و به شکل تمسخرآمیزی بهش لبخند زد... به نظر ما خیلی کار بامزه‌ای نبود ولی مطابق معمول، چند تا از بچه های کلاس خندیدن؛ یکی دو ثانیه گذشت؛ فرهاد کتاب عربی رو از جلوی دستش برداشت، از پشت میز بلند شد، بین نیمکت ها ایستاد و ادای یه تردست حرفه‌ای رو دراورد: بدون این که حرفی بزنه، خیلی جدی، مثل تردست‌ها چند بار پشت و جلوی کتاب رو دست کشید و رو به بچه ها و معلم نشون داد؛ همه ساکت بودیم و منتظر بودیم که یه کار عجیب غریب با کتاب بکنه که یه‌دفه کتابو پرت کرد به سمت تخته سیاه؛ دقیقن افتاد روی کتاب ادبیاتش که جلوی تخته افتاده بود، برگشت و توی صورت معلم نگاه کرد و دقیقن شبیه خودش لبخند زد.... فرهاد بین قهقهه‌های ما از کلاس اخراج شد.
فرهاد باهوش و کنجکاو بود؛ ارشدش رو از دانشگاه شریف گرفت و الان برای ادامه تحصیل داره می ره امریکا.

پارسا از بچه محلا بود، رفیق یاسین بود و بعد از یه مدتی به گروه موسیقی‌مون اضافه شد؛ هم‌سن و سال بودیم ولی هیچ وقت با همدیگه توی یه مدرسه نبودیم؛ قیافه و هیکلش شبیه لوک خوش شانس (کارتونش) بود؛ با این که خودش و خونواده‌ش درگیر یه سری مشکلات اقتصادی پیچیده شده بودن، همچنان مثبت اندیش و صبور بود؛ مثل لوک خوش شانس کم حرف می زد و خوب گوش می کرد؛ خیلی با هم بحث سیاسی و مذهبی داشتیم؛ وقتی توی این جور مسائل با هم اختلاف نظر داشتیم، هیچ وقت با اطمینان نمی گفت که نظر خودش درسته، عوضش از یه تکنیک خاصیی استفاده می کرد و همیشه فرض رو بر این می ذاشت که چیزی که من دارم می گم درسته، بعد آروم آروم ایرادایی که نظریه من داشت رو توضیح می داد و معمولن آخر بحث‌ها متوجه می شدیم که نظر اون به حقیقت نزدیک‌تر بوده؛ توی همه آدم ها فقط دنبال نکات مثبتشون می گشت و من این اخلاقش رو خیلی دوست داشتم. 

من چند سال توی مدارس علامه حلی تدریس کردم؛ یه روز که سر کلاس بودم یکی بهم زنگ زد که شماره نداشت! صدای آروم و لحن دل‌نشینی داشت که باعث می شد باهاش مؤدبانه صحبت کنم؛ بهم گفت می خواد درباره آقای پارسا ... باهام حضوری صحبت کنه؛ ظاهرن مسئول نیروی انسانی یه مجموعه ای بود که هر کاری کردم پشت تلفن نگفت کجاس؛ حدس می زدم از سپاه یا یکی از نهادهای امنیتی یا اطلاعاتی باشه؛ ازم پرسید الان دقیقن کجایی؟ گفتم تجریش، مدرسه علامه‌حلی سه. گفت تا چند دقیقه دیگه توی مدرسه می بینمت. چند دقیقه گذشت، دوباره تلفنم زنگ خورد از طرف همون شماره ای که شماره نبود؛ گفت یه کاری براش پیش اومده و اگه برام مقدور هست بعد از ظهر یه جایی قرار بذاریم؛ یه مقداری به نظرم مشکوک بود؛ می خواستم بهش بگم که یه روز دیگه توی مدرسه قرار بذاریم که خودش کافه نخلستون رو پیشنهاد داد؛ با خودم فکر می کردم: «حتمن از سپاهه؛ فقط سپاهیا این قدر جوگیرن و هیچ اطلاعاتی درز نمی دن... شایدم وزارتی چیزی باشه البته... ولی به احتمال زیاد سپاهه چون کافه نخلستون پاتوقشونه... شایدم وزارتیه که می خواد فکر منو ببره سمت سپاه؟ می رم می شینم باهاش صحبت می کنم دو تا سؤال ازش می پرسم می فهمم دیگه... چرا اصن از خود پارسا نپرسم؟ البته ممکنه اونم از همین الان جوگیر شده باشه پرت و پلا جواب بده؛ از همون یارو می پرسم می فهمم دیگه... ولی احتمالن همون سپاهه!»

من زودتر رسیدم و بهش زنگ زدم؛ فهمیدم پشت موتوره. بچه های وزارت با این که عشق موتورن، ولی توی انجام وظایفشون خیلی محتاط تر عمل می کنن و خیلی کم‎تر از سپاهیا پشت موتور می شینن: احتمالن سپاهیه؛ شایدم موتور خودشه اصن می خواد از این جا برگرده خونه... روبروم نشست و سلام و احوال‌پرسی کرد؛ به صورت شیش‌تیغش نگا کردم که مورچه روش بوکس‌وباد می کرد! فکر کردم: «بچه های سپاه عشق ریشن؛ قطعن وزارتیه! عوضی پارسا داره به کجاها وصل می شه!» شروع کردیم به گپ و گفت؛ فهمیدم خیلی درباره پارسا بیش‌تر از چیزی که فکر می کردم می دونه و خیلی هم درباره محله ما اطلاعات داشت؛ تقریبن مطمئن بودم که سپاهی نیست، از طرفی حوصله کاراگاه بازی هم نداشتم و بیشتر دوس داشتم با یه سؤال مستقیم سر و ته این شک و شبهه رو به هم بدوزم؛ اما اگه ازش بپرسم شما نیروی کجا هستید حتمن شر و ور جواب می ده و می گه من از پایگاه مقاومت بسیج منطقه.... 

نمی دونم داشت چی می گفت که دل به دریا زدم، پریدم وسط حرفش و گفتم: «عذر می خوام! من پشت تلفن متوجه نشدم... فرمودید نیروی سپاه هستید یا وزارت؟» با لبخند توی چشمام نگاه کرد؛ بیدمشک و بهارنارنج سفارش داده بودیم که همون لحظه روی میزمون قرار گرفت؛ با خنده گفت: «پشت تلفن نمی تونستم توضیح بدم ببخشید... یه قوانینی هست که دست و پای ما رو می بنده. ما آقا پارسا رو برای استخدام توی بیت رهبری مد نظر داریم.» چشام داشت از حدقه می زد بیرون. پارسا بره بیت رهبری چه غلطی بکنه آخه؟ من باهاش تماس نگرفتم؛ چند وقت بعد از اون ماجرا خودش توی تلگرام پیام داد:

سلام علی جون!

سلام پارسا خوبی؟

خدا رو شکر

عاقا استخدام شدی؟

کجا؟

نمی دونم والله! اومده بودن تحقیق!

جدا؟

بله؛ اونم تحقیق حرفه ای!

از کجا؟ کی؟

پارسال حدودن همین موقع‌ها.

نه والله! تو کجایی؟ درس و کار چی شد؟

درسم تموم نشده هنوز... یه روز بیا خونه مون پارسا، با بچه های بالا بیا!

بالا چیه بابا ما کف پاتیم. 

موفق باشی برادرررررررررررر!

علی جون یه سؤال؟

بفرما برادرررررررررررررررررررر!

گیتارو چه کردی؟ من هنوز به یاد اون ترانه هستم...

در همون حاله اتفاقی نیفتاده. فعلن سرم با درس گرمه. ببینم بعد از درس خدا برامون چی مقدور کرده. تو چه کردی گیتارو؟

من هیچی... می دونی کدوم آهنگو می گم؟ «خیلی غریبی واسه من، از چه شبی جدا شدی...»

عاره یادمه.

کی بیام پیشت؟

هر وقت دوست داشتی. من معمولن خونه ام.

الان بیام؟

غلط کردم! الان مامانم اینا هستن، فردا صبح بیا.

فردا صبح نیستم!

عه... فردا صبح بالایی؟

بابا بیخیال... فردا شب هستی؟

بله در خدمتیم.

فقط باید یه قولی بدی.

باشه من هر قولی بخوای می دم فقط یادت باشه شیرینی سر کار رفتنتو با خودت بیاری.

علی به خدا کار جور نشد؛ تموم شد رفت....

حالا چه قولی باید بدم؟

«خیلی غریبی واسه من» بخونی برام.

خیلی وقته نمی خونم برادر... چند ساله نخوندم....

دل منو نشکن علی...

...

...