پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مجرد» ثبت شده است

رضا برنامه نویسه و به واسطه اوقاتی که با هم گذروندیم، نسبتن همدیگه رو می شناسیم؛ مجموعه ویژگی هایی که داره باعث شده فکرم مشغولش باشه و دنبال بهونه هایی بگردم که بیشتر باهاش رابطه داشته باشم و بشناسمش:

با این که رضا عینکی نیست، هر وقت می بینمش یاد پوسترای توی عینک فروشیا می افتم: چهره سینمایی و جذابی داره و بدون مبالغه از جذاب ترین مرداییه که تو زندگیم دیدم؛ البته همون طوری که به خودش هم گفتم، به نظر من خیلی لباس های خوبی برای پوشیدن انتخاب نمی کنه و با توجه به این که مجرده و با هیچ دختری هم رابطه نداره، قطعن توی این زمینه نیاز به مشاوره داره!

با وجود این که رضا آدم باهوش و نخبه ای نیست، اما ویژگی مهمی داره که باعث شده توی مراحل زندگیش، به شکل مرموزی موفق باشه: برنامه ریزی مافوق دقیق! و اصلن مبالغه نمی کنم. برنامه ریزی رضا واسه زندگیش همیشه من رو ـ به عنوان کسی که برای ساده ترین مسائل زندگی هم نمی تونه برنامه مشخص داشته باشه ـ حیرت زده می کنه. رضا برای سیگار کشیدنش هم برنامه مشخصی داره و ابعاد مختلفش رو بررسی کرده؛ چند ساله که هفته ای یک روز برای تفریح کردن از شهر خارج می شه و تا به حال چیزی نتونسته توی این برنامه خلل ایجاد کنه؛ نشون به اون نشون که همه جاده ها و شهرهای اطراف تهران رو عین کف دستش می شناسه و اماکن دیدنی اون ها رو بلده؛ همون طور که عارض شدم، ممکنه این مسأله برای من، که با همه انحای برنامه ریزی بیگانه و بعضا مخالفم، بیش از شما خواننده محترم، جذاب بوده باشه.


توی این شرایطی که الان هستم، توی این بازه زمانی خاصی که دارم تنفس می کنم، پشیمونم از این که خیلی از کارها رو انجام دادم و می دونم که هنوز چیزای زیادی هست که چیزی درباره ش نمی دونم؛ اما با اطمینان می تونم بگم که از آشنا شدن و معاشرت کردن با هیچ آدمی پشیمون نیستم. توضیح دادن و توجیه کردن افکار و رفتار آدما سخت به نظر می رسه، اما همیشه چیزی توی آدما هست که می شه ازش چیزی یاد گرفت.

از همون بچگی می دونستم که عقیل آدم پیچیده ایه، چون زندگی پیچیده ای داشت: حاصل ازدواج دوم پدر و مادرش بود؛ پدرش - که همسر سابقش از دنیا رفته بود - مدیر یکی از درمانگاه های معروف تهران بود و سه تا بچه دیگه داشت که دو تاشون پزشک و دندون پزشک بودن و مستقل زندگی می کردن و دختر کوچیکش، که البته از عقیل بزرگتر بود، هنوز مجرد بود و با پدرش زندگی می کرد. مادر عقیل - که همسر سابقش معتاد بود و کسی از زنده یا مرده بودنش اطلاعی نداشت ـ چهار تا پسر داشت که همگی خلافکار و معتاد بودن و معمولن به صورت دوره ای توی زندان، کمپ ترک اعتیاد و یا آواره و در به در کوچه ها و خیابونا بودن؛ از همه این خواهرا و برادرای ناتنی عقیل، من فقط خواهرشو دیده بودم که با خودشون زندگی می کرد و البته یکی از برادرای معتادش که افسرده بود و از بقیه کمتر خلاف می کرد؛ اسمش علی بود و گهگاهی با موتور داغونش میومد ما رو سوار می کرد که به خیال خودش به ما یه حالی بده: سه ترکه می رفتیم پارک چیتگر، واسه ما نوشابه مشکی می خرید و خودش روی یه نیمکت سیگار می کشید و با دقت به درختای چیتگر خیره می شد؛ بابای عقیل بدش میومد که عقیل و علی، بیرون از خونه همدیگه رو ببینن و عقیل رو از این کار ممنوع کرده بود؛ واسه همین این ملاقات ها در خفا انجام می گرفت. هر چن وقت یه بار بابای عقیل زنگ خونه ما رو می زد و بعد از احوال پرسی های معمول، شروع می کرد به پرسیدن سؤال های مختلفی که جواب همه شون یه کلمه بود: «نه».

ـ ببینم، دیروز عقیل و علی با هم رفته بودن بیرون؟

+ نه، دیروز عقیل پیش من بود.

ـ علی نیومد پیشتون؟

+ نه.

ـ با عقیل که بیرون هستید، قلیون و سیگار و اینا که نمی کشید؟

+ معلومه که نه!

دوازده سیزده سالمون که بود، با همدیگه کلاس زبان ثبت نام کردیم. کلاس زبانمون مختلط بود: عقیل عاشق یکی از همکلاسیامون شد که اسمش مرضیه بود و به نظرم دختر خوب و آرومی بود؛ هر چی زمان گذشت، بیخیال مرضیه نشد؛ فهمیده بود که خونه ش کجاس و خونواده ش کیا هستن و این جور چیزا، اما خود مرضیه اصلن بهش اهمیت نمی داد.

عقیل کنکور داد و برای ادامه تحصیل رفت شهسوار؛ باباش براش توی شهسوار یه خونه بزرگ خرید، به علاوه یه اتومبیل که بتونه راحت رفت و آمد کنه؛ اون جا چهار سال تنهایی زندگی کرد؛ یادمه یه بار که منو برد اون جا بهش گفتم آخه این خونه بزرگ با این همه اتاق به چه درد تو می خوره؟ خندید: «هر دختری از یه اتاقی خوشش میاد دیگه علی جون!» بعدشم یه چشمک مسخره زد که حالم بد شد و احساس تشنگی کردم گفتم برام یه لیوان آب بیار؛ یه قلپ از آبه خوردم، دیدم مزه زهر مار می ده؛ تفش کردم بیرون: «این دیگه چه کوفتی بود دادی من خوردم؟!» تقریبن داشت از خنده روی زمین غلت می زد: «عرق خوردی علی جون! عرق بود! الان دیگه تو هم عرق خور شدی!» یکی دو سالی بود که رفته بود شمال و خیلی کمتر می دیدمش و ظاهرن زیاد عوض شده بود. بهش گفتم این یکی دو روزی که من این جا می مونم، دور عرق مرق و دود و مود و دختر مخترو خط و خوط می کشی، من که رفتم دوباره برگرد به زندگی معمولی خودت؛ گفت این کارارو نکنیم پس چیکار کنیم؟ گفتم: «فیلم می بینیم. چه فیلمایی داری؟ بیار ببینم.» سبک خاصی برای معرفی کردن فیلماش داشت: قبل از این که بگه عنوان فیلم چیه یا عواملش کیا هستن، توضیح می داد که اون فیلم رو با کدوم یکی از دخترای دانشگاهشون دیده و با اون دختره چی کارا کرده...

سال های زیادی از اون روزا می گذره... عقیل برگشته تهران، بساز و بفروش شده و با مرضیه ازدواج کرده.

دانیال محمدی اردیبهشتیه، مهربون و بی آزاره و من از صمیم قلب دوستش دارم؛ توی محله هیچ کس نمی دونه که بابای دانیال چی کاره س و خودش هم به کسی نمی گه؛ بابا و مامانش هم خیلی اهل رفت و آمد و ارتباط با همسایه ها نیستن؛ الان چند سالیه که دانیال هم مثل پدرش رفته سر یه کاری که هیچ کس نمی دونه چه کاریه و کجاس؛ وقتی بهش زنگ می زنیم و حال و احوالش رو می پرسیم، به وضوح دستپاچه می شه و چرت و پرت می گه؛ اوایل که رفته بود سر کار، یه پراید خریده بود و گاهی اوقات خودش بهمون سر می زد؛ همیشه استرس داشت و دائماً تلفنش زنگ می خورد؛ از حرفایی که پشت تلفن می زد می شد فهمید که چند نفر زیر دستش کار می کنن؛ بر خلاف بقیه بچه ها، من هیچ وقت به پر و پاش نمی پیچیدم و یه جورایی قبول کرده بودم که شغل خودش و پدرش براش مثل یه رازه که دوست نداره کسی بفهمه؛ فکر می کنم به خاطر همین همیشه با من راحت تر بوده و سفره دلش رو هم برام باز کرده و خب راستش، بهم گفته که دقیقن کجاس و چی کار می کنه... اما شما که از من توقع ندارید بشینم توی این وبلاگ و راز مردمو برملا کنم؟ مخصوصاً الان که اسم و فامیلشم بلد شدید؟!