پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ماشین» ثبت شده است

آقاکیوان سی و چهارپنج سالشه، موهای جوگندمی داره و دماغش، اون طوری که خودش می‌گه، عقابیه! هیکل متناسبی داره، اما معمولن شلخته‌س و خیلی به ظاهر و سر و وضعش نمی‌رسه: همیشه ریش بلند و نامرتب داره و با توجه به موهای سفید و جوگندمی سر و صورتش، به نظرم چند سال بیش‌تر از سنش نشون می‌ده؛ اگه یکی‌دو ساعت کارِت گیرش باشه و رابطه‌ش رو با بقیه مشتری‌ها یا دوستاش ببینی، می‌فهمی که چقدر مهربون و خوش‌برخورده و در عین حال چقدر می‌تونه پُرحرف و شوخ و فضول باشه؛ اصالتن اهل کاشانه و با همسر و سه تا پسر کوچیکش توی تهران زندگی می‌کنه، البته خانومش اهوازیه و بیشتر ماه‌های سال با بچه‌ها می‌ره اهواز؛ کیوان می‌گه: «منم به خاطر کاره که مجبورم تو این خراب‌شده بمونم. یه خرده دیگه پول جمع کنم می‌رم از این شهر.... می‌رم چن تا مغازه تو شهرستان می‌خرم و اجاره می‌دم... خانومم بیشتر دوست داره پیش مامانش باشه، پسرا رو بهونه می‌کنه، وگرنه اگه تهران باشه من صبحا نمیام مغازه، تا بعد از ناهار می‌مونم خونه کمکش می‌کنم.... الان که می‌بینی صبح تا شب اینجام به خاطر اینه که خونه حوصله‌م سر می‌ره.... یه خرده دیگه پول جمع کنم می‌رم از این شهر....»

«کجا می‌خوای بری؟ اهواز؟»

«نه.»

«پس می‌ری کاشان...»

«نه بابا... یه جایی همین اطراف تهران خوبه!»

ظاهرن پدر و مادر ثروتمندی داره و اوضاع خودش هم روبه‌راهه؛ قبلن مکانیک بوده اما الان رفته تو کار سیستم‌های پخش و باند و سایر ملحقات صوتی و تصویری اتومبیل؛ می‌گه مکانیک که بودم بیشتر مشتری‌هام کارمندای خسیس و بی‌اعصاب بودن، الان مشتری‌هام جوجه‌فُکُلی‌های بی‌غم و بی‌خیالن: پولش بیشتره، کارش راحت‌تره، دلارم که گرون بشه سودش می‌ره بالاتر.... معمولن روزا سرش خلوته و داخل مغازه داره با تبلتش سریال خارجی می‌بینه یا جنس سفارش می‌ده، اما بعدازظهر و شب سرش شلوغ می‌شه؛ من اگه باهاش کار داشته باشم مجبورم روزا برم پیشش.

یه بار ماشینم نزدیک تونل رسالت بی‌دلیل خاموش شد. حسابی مستأصل بودم. توی کیفم همه کارت ویزیتا رو نگاه کردم. مرتبط‌ترین کارتی که دیدم همون کارت مغازه کیوان‌سیستم بود که چند روز قبلش برام یه دستگاه پخش نصب کرده بود؛ وقتی با ناامیدی باهاش تماس گرفتم، چند تا سؤال پرسید و بعد از چند دقیقه مشکلم رو حل کرد؛ از اون روز هر وقت مشکلی برای ماشینم پیش میاد یا اگه بخوام یه مسافرت با ماشین برم، قبل از هر کاری می‌رم پیش کیوان که یه نگاهی بهش بندازه و ایراداشو پیدا کنه؛ اونم با این که خیلی وقته دیگه کار مکانیکی انجام نمی‌ده، با حوصله بهم توضیح می‌ده که چه اتفاقایی برای ماشین افتاده و اگه بتونه خودش درستش می‌کنه؛ همیشه خیلی اصرار داره که من کاملا بفهمم که از نظر مکانیکی، دقیقن چه بلایی سر ماشین اومده؛ مثلن فرض کنید بیست دقیقه طول می‌کشه که با مثال و آزمایش، دلایل به وجود اومدن مشکل رو بهم بفهمونه و پنج دقیقه طول می‌کشه که مسأله رو حل کنه! معمولن وقتی داره روی ماشین کار می‌کنه، با ماشین صحبت می‌کنه و ازش سؤال می‌پرسه: «برف‌پاکن‌هات که باید عوض شه ولی چرا برق پشت فرمونت نمیاد؟ خسته شدی؟ زیاد ازت کار کشیدن؟ شاید اگه باتری‌تو عوض کنم حالت بهتر شه ها؟ چی می‌گی...؟ علی‌آقا یه بار دیگه سوییچو روشن می‌کنی؟» می‌گه باید با ماشینا مهربون باشی و بتونی باهاشون حرف بزنی... با این که زیاد پیشش می‌رفتم و درباره همه چی با هم صحبت کرده بودیم، اما هیچ وقت به عنوان یه رفیق بهش نگاه نمی‌کردم، تا این که یه روز وسط کار کردن روی ماشینم پرسید: «حالا چرا نمی‌فروشی‌ش و یه ماشینِ کارکرده‌ی خوب نمی‌خری؟» جواب دادم: «می‌ترسم ماشین دست‌دوم بخرم، مثل همین هر روز خراب شه از کار و زندگی بی‌افتم...» اینو که شنید دست از کار کشید و سریع و جدی نگاهم کرد: «تا وقتی من رفیقتم واسه چی باید از خراب شدن ماشینت بترسی؟» شونه بالا انداختم، چشمامو گرد کردم و به اطراف نگاه کردم. همیشه وقتی می‌خوام بفهمم یه نفرو چقدر دوست دارم، روزی رو تصور می‌کنم که خبر مرگ اون شخصو بهم دادن و سعی می‌کنم بفهمم که چقدر ممکنه از شنیدن خبر مرگش ناراحت بشم. مثلن چن وقت پیش وقتی خبر فوت یکی از اقوام به گوشم رسید با خودم گفتم: «سنش زیاد بود و چون بازنشسته شده بود، به غیر از شعر خوندن توی خونه و غر زدن سر زنش کار دیگه‌ای نداشت و تا اون جایی که من خبر دارم افسرده و بدخُلق بود و بچه‌هاش ازش فراری بودن؛ الان که از دنیا رفته خدا رحمتش کنه، اما شاید واقعن بهتر بود زودتر بمیره.» به کیوان نگاه کردم که دوباره داشت با ماشین حرف می‌زد و سعی کردم شنیدن خبر مرگ کیوان رو تخیل کنم؛ گاهی دیدم که با آدمایی که از جلوی مغازه‌ش رد می‌شن خوش‌وبش می‌کنه؛ اگه یه خانم بدلباس یا بدحجاب از جلوی مغازه‌ش رد بشه، صداش می‌کنه و جلوش می‌ایسته، سرشو می‌ندازه پایین، چند کلمه‌ای باهاش صحبت می‌کنه، با لبخند ازش خداحافظی می‌کنه و برمی‌گرده داخل مغازه؛ چند بار دیدم که این کارو کرده و همیشه برام عجیب بوده، چون این جور کارا اصلن به روحیات و شخصیتش نمی‌خوره؛ وقتی با خانوما صحبت می‌کنه، مغازه‌دارای دیگه‌ی راسته از مغازه‌ها بیرون میان و منتظر نتیجه مکالمه می‌شن؛ بعدن کیوان برام تعریف کرد که گاهی بعضی از خانوما عصبانی می‌شن و بدوبی‌راه می‌گن، مغازه‌دارا هم واسه همین حواسشون جمع می‌شه که اگه احیانن یه خانمی دادوبی‌داد راه انداخت توی محله، هیچ صحنه‌ای رو از دست نداده باشن و به اصطلاح، دعوا رو تخمه‌خور کنن. البته اون طوری که متوجه شدم اهالی خوش‌حالن که کیوان اون جا مغازه داره. خیلی‌ها فکر می‌کنن که به خاطر تذکرهای محترمانه کیوانه که بچه‌ دبیرستانیا اون جا جرأت سیگار کشیدن ندارن و در مجموع حضور اراذل و اوباش توی محله کمتر شده (تعریف کردن داستانایی که از اهالی درباره این ماجراها شنیدم، خودش چند تا پومودوروی دیگه نیاز داره)؛ یه بار ازش پرسیدم مگه چی می‌گی به خانوما که عصبانی می‌شن؟ گفت بهشون می‌گم از نظر من وضعیت پوشش شما با عرف این محله تناسب نداره و باعث جلب توجه می‌شه، همین؛ بعدشم گفت: «علی‌آقا به نظرم آدما باید با هم مهربون باشن و بتونن با هم حرف بزنن!» من ازش نپرسیدم چرا، ولی ظاهرن چند ساله که با اعضای خونواده‌ش قهره و اون‌ها رو ندیده؛ می‌گه با پدر و مادر و برادرهام خیلی اختلاف دارم؛ معلومه که خیلی از این ماجرا ناراحته، دائماً سعی می‌کنه درباره‌ش صحبت کنه، اما من دوست ندارم درباره اختلافای خونوادگیش چیزی بدونم، واسه همین همیشه این جور موقع‌ها بحث رو می‌برم سمت خانومش و پسراش که می‌دونم همیشه خیلی دلتنگشونه؛ البته معمولن چیز زیادی درباره خانوم‌بچه‌هاش نمی‌گه، فقط می‌دونم که سن خانومش از خودش بیشتره و پدرش رو توی جنگ تحمیلی از دست داده؛ در واقع خانومش فرزندِ شهیده.


با بچه‌ها چند تا ماشین شدیم و اومدیم سفر. فک کنم اگه امیرعباس در حال رانندگی روی فرمون ضرب نگیره و شعرای دری‌وریِ سیاوش و هایده رو زمزمه نکنه، بیشتر بتونه روی رانندگی تمرکز کنه و دیگه لازم نباشه این‌قدر ترمزِ این لندرُوِرِ قراضه رو محکم و یه‌هویی فشار بده که هر چی تو معده‌مونه بیاد تو دهنمون؛ شایدم کالباس مزخرف دیشب حالمو بد کرده باشه... پیشنهاد همین امیرعباس بود؛ گفت بهترین غذای سفر، سوسیس خام و کالباس سرده: «ارزون و بی‌دردسر!» خودش هم ورق به ورق همه کالباسارو خورد؛ صبح که بیدار شدیم گفتم امیرعباس! اگه این معده بدبختتو این طوری دچار چالش نکنی شاید مشکل خُر و پُفِتم از بین بره؛ بهش گفتم چرا فک می‌کنی شقایق توی زندگی از خودگذشتگی نمی‌کنه؟ با این سر و صدایی که من دیشب توی خواب از تو شنیدم، همین که راضی می‌شه شبا کنارت بخوابه خودش بزرگ‌ترین فداکاریه به خدا... بچه‌ها که داشتن گوش می‌دادن خندیدن؛ احساس کردم از تشری که بهش زدم ناراحت شد؛ سریع گفتم: «سیبیل می‌ذاری که مثلن شخصیت درست کنی واسه خودت؟» دوباره همه خندیدن. امیرعباس و شقایق به هم نگاه می‌کردن و قهقهه می‌زدن... روز چندم این سفر طولانیه و گوشِ بچه‌ها دیگه به ارجاعات یخمکیِ من عادت کرده. اگه امیرعباس خودش افسر راهنمایی رانندگی نبود الانم به رانندگی و ماشین داغونش یه گیری می‌دادم و نشستن توی ماشینشم از چندمین مصادیق فداکاری شقایق عنوان می‌کردم. 

شقایق توی همه زمینه‌ها نقطه مقابل امیرعباسه؛ برعکس امیرعباس لاغر و نحیفه و از نظر فکری اندازه امیرعباس، سطحی و بی‌خیال نیست. معمولن وقتی امیرعباس شوخیای بی‌مزه می‌کنه، شقایق مسخره‌ش می‌کنه و می‌زنه تو بال و پرش؛ امیرعباسم معمولن به روی خودش نمیاره و بی‌تفاوت نشون می‌ده، اما چند ثانیه بعد زیر لب یه چیزی بهش می‌گه. شقایق فوق‌لیسانس داره و فکر می‌کنم امیرعباس، چون مدرکش لیسانسه، یه خرده دچار سرخوردگی شده؛ قبلن توی خونه‌شون وقتی مدرک قاب شده امیرعباس رو روی دیوار پذیرایی دیده بودم، برام توضیح داده بود که چون توی دانشگاه افسری درس خونده، مدرکش آزاد شده و شقایق چون دانشگاه سراسری درس خونده، مدرکش رو آزاد نمی‌کنن و به جاش فقط بهش یه مدرک موقت دادن؛ بهش گفتم امیرعباس! من که می‌دونم برا چی اون سرباز بی‌چاره‌تو مجبور کردی روزی چند ساعت باهات زبان کار کنه، من که می‌دونم داری درس می‌خونی برا کنکورِ ارشد که دل شقایقو به دست بیاری، من که می‌دونم چقد شقایقو دوس داری، این قدر لج به لجش نذار امیرعباس! این تابلو رو هم از این جا بردار....

روزی که با لندرور اومدن دنبالمون که با هم بریم سفر، متوجه شدم که شقایق داره گریه می‌کنه؛ یه خرده که گذشت و گریه‌ش تموم شد، شروع کرد غُر زدن سر امیرعباس؛ داشت به همه چی اعتراض می‌کرد و همه رفتارهای امیرعباس رو زیر سؤال می‌برد. امیرعباس همون جوری که هرازچندگاهی توی آینه به من نگاه می‌کرد، سعی می‌کرد همه اعتراض‌ها رو توجیه کنه تا این که شقایق، یه جایی وسط جاده ساوه و یه جایی وسط حرفاش بهش گفت: «الان سیبیل گذاشتی که مثلن شخصیت درست کنی واسه خودت؟» امیرعباس محکم ترمز کرد و به شقایق خیره شد؛ چشم‌زخمی که به آینه پهنِ لندرور آویزون بود تلوتلو می‌خورد. امیرعباس از ماشین پیاده شد و همون جا با تریمری که توی چمدونش بود سیبیلاشو زد؛ سوار ماشین شد و توی آینه صورت جدیدش رو چک کرد، لبخند زد و به حرکت ادامه داد.

روز چندم این سفر طولانیه. جاده خلوته. خورشید پایین رفته و زرد و نارنجی و قرمزش غلیظ‌تر شده. هاله بنفش و قرمز نور غروب، مثل یه فیلتر رنگی روی لنز دوربین عکاسی، سبزی چمنزار اطراف جاده و درختای روی کوهپایه رو به سمت ستون‌های گرم‌ترِ جدولِ رنگ، حرکت داده. می‌دونم که باید روی جاده و اکالیپتوس‌های اطرافش تمرکز کنم، اما مجبورم به امیرعباس درباره دایره رنگ توضیح بدم؛ درباره راز عجیبی که توی ترکیب‌بندی رنگ‌های مکمل وجود داره و این که چطوری می‌شه که زیباترین آثار هنری دنیا از ترکیب رنگ‌هایی به وجود میاد که توی دایره رنگ، مقابل همدیگه هستن؛ خودش می‌گه آدمایی که لندرور دارن آدمای خاصی هستن، اما من می‌دونم چقدر آدم ساده‌ایه و چقدر شغل ساده‌ای داره: تقریبن هر روز، دوربین کنترل سرعتو یه جایی وسطای اتوبان آزادگان می‌کاره و بقیه کارها رو سربازش انجام می‌ده، در حالی که خودش داخل ماشین نشسته و نرم‌افزار وِیز رو باز کرده و منتظره ببینه که چه زمانی مردم موقعیت دوربین رو اعلام می‌کنن که بعدش جای دوربین رو چند کیلومتر جابجا کنه؛ خودش می‌گه تا حالا هیچ وقت هیچ لندروری رو جریمه نکردم.

تامی: این بِگبی واقعن دیوونه‌س پسر! ولی خب از طرفی... رفیقمونم هست!

رگ‌یابی (۱۹۹۶)



انگار یه کلاه از برف و یخ گذاشتم رو سرم: کلمه‌ها کنار هم قرار می‌گیرن، اما قبل از این که جمله ها شکل بگیرن، منجمد می‌شن و از بین می‌رن. زمستون چیز غریبیه: اگه خوب باشی بهترت می‌کنه، اگه حالت خراب باشه، سوز سرما نابودت می‌کنه... پس هر مشکلی داری قبل از زمستون حلش کن وگرنه سوز سرما نابودت می‌کنه....

مهدی به خاطر هیکل گنده و قد بلندش، همیشه میزای آخر کلاسو اشغال می‌کرد؛ بور بود و از همون اوایل دبیرستان ریش و پشم پرپشتی داشت؛ جرأت نمی‌کردیم روش اسم بذاریم یا به اسمی غیر از اسم خودش صداش کنیم؛ آدم ساکت و آرومی بود و معمولن کاری به کار کسی نداشت؛ هیچ وقت ندیدم خیلی خوش‌حال باشه یا بلند بلند بخنده یا با کسی شوخی یا بازی کنه و متعاقبن کسی هم جرأت نمی‌کرد توی مدرسه دم‌پرش بشه؛ زنگ تفریح که می‌خورد، تا مجبورش نمی‌کردن از کلاس خارج نمی‌شد؛ من که باهاش رفیق شده بودم همه بچه‌ها تعجب کرده بودن؛ البته یادمه یه بار که با یه کلاس دیگه قرار دعوا گذاشته بودیم و بهش رو انداختم، خیلی راحت جواب رد بهم داد: «علی‌جون من با کسی دعوا نمی‌کنم، از من می‌شنوی تو هم با کسی دعوا نکن....» اما به هر حال مهدی به نظرم آدم جذابی بود و من ترجیح می‌دادم که باهاش رفیق باشم.

ترجیح می‌دادم با مهدی رفیق باشم؛ یه بار می‌خواستم سر شوخی رو باهاش باز کنم؛ زنگ خورده بود؛ مهدی سرشو گذاشته بود روی میز؛ یادم نیست چه کرمی داشتم می‌ریختم که یه دفعه دیدم بین زمین و هوا دارم می‌چرخم. مهدی رو هوا تابم می‌داد. تخته سیاه، نیمکت‌ها، میل‌پرده و موزاییک‌های زشت و بدقواره کلاسمون چند بار دور سرم چرخیدن تا این که بعد از چند دقیقه مهدی بی‌خیال شد و دوباره گذاشتم روی زمین: «وقتی حوصله ندارم با من شوخی نکن علی آقا!» من شوکه شده بودم و فقط تونستم سر تکون بدم که یعنی متوجه شدم؛ دیگه هیچ‌وقت باهاش شوخی نکردم.

پیش‌دانشگاهی که بودیم صندلی‌هامون کنار هم بود، وقت زیادی رو با هم می‌گذروندیم و خیلی توی درس‌ها به هم کمک می‌کردیم؛ قبل از کنکور یه دوره یکی دو ماهه تعطیلمون کرده بودن که خودمون درس بخونیم؛ مهدی هر روز ماشین بابای بازنشسته‌شو می‌‌پیچوند میومد در خونه ما؛ با این که من صبح‌ها ساعت نُه و ده از خواب بیدار می‌شدم، مهدی ساعت هشت صبح هر روز دم در بود؛ مامانم بهش اصرار می‌کرد که بیاد بالا تا من بیدار می‌شم، ولی مهدی قبول نمی‌کرد و توی ماشین درس می‌خوند... بعدش تا ساعت چهار بعد از ظهر بین درختای زشت پارک چیتگر درس می‌خوندیم، تا ساعت شیش چرت و پرت می‌گفتیم درباره هر چیزی و بعدشم برمی‌گشتیم خونه. 

کنکور که دادیم و دانشجو شدیم هر کدوممون رفتیم سیِ خودمون و رابطه‌مون خیلی محدود شد؛ یکی دو سال بعدش زنگ زد گفت بیا فلان جا پرزنتت کنم... رفته بود تو کار نتورک مارکتینگ؛ زمستون بود؛ کت و شلوار مشکی و پیرهن خاکستری پوشیده بود که به نظرم خیلی برازنده‌ش بود؛ مثل معلمای دبیرستانمون سعی می‌کرد جدی باشه؛ پای تخته برام یه مثلث کشید و هزار جور دری‌وری گفت؛ یاد چرت و پرتایی که تو چیتگر می‌گفتیم افتاده بودم و دبیرستان... حرفاش که تموم شد بهش گفتم دلم برات تنگ شده بود اومدم ببینمت... گفت اگه می‌خوای حمایتم کنی و کمکم کنی، ازم خرید کن؛ گفتم: «اومدم ببینمت آقا مهدی! دلم برات تنگ شده بود...» دیگه از اون روز همدیگه رو ندیدیم، البته در دوران پساتلگرام هر چن وقت یه بار، یکی‌دوتا وویس رد و بدل می‌کنیم و بعد گم‌ و گور می‌شیم توی زندگیای مشکی و خاکستری خودمون.