پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ماشین» ثبت شده است

اون موقعی که یه بچه دبیرستانی بودم و چند سال مونده بود که به سن قانونی برای گواهینامه گرفتن برسم، بعضی وقتا که بابام زودتر از روزای دیگه میومد خونه، در اتاقم رو می زد، وارد می شد و می گفت: «بچه جان! تو نمی خوای این ماشین رو ببری بیرون و با چند تا از رفیقات بری گردش؟!» خُب... بابای شیطونِ من بدش نمیومد چند ساعتی خونه نباشم...! بدیهاً من هم از این معامله بُرد ـ بُرد خوش‌حال می شدم، سوییچ رو ورمی‌داشتم، گیتار رو می‌ذاشتم روی صندلی عقب و همیشه می رفتم در خونه حسین که بچه محلمون بود و یکی دو سال از من بزرگتر بود. اما چرا همیشه می رفتم در خونه حسین؟
به دلایل مختلف: اول این که همیشه در دسترس بود و به قول یه بزرگواری «چُس‌کنش، بیست و چهاری تو برق نبود!»، دوم این که بر خلاف من، آدرس همه جا رو خیلی خوب بلد بود و مطمئن بودم هر جا باهاش برم گم نمی شم (دوره ماقبل اندروید بود) و سوم و مهمتر از همه این که هر جایی که من می گفتم می رفتیم و هر کاری که من می خواستم می کردیم (واقعن نمی دونم چرا حسین این قدر مهربون بود و این قدر به من لطف داشت)! اما کجا می رفتیم و چی کار می کردیم؟ 
می رفتم این جا (کلیک کنید) که منظره عجیبی داشت (نقشه رو دقت کنید: از شمال، ترافیکِ اتوبانِ تهران کرج و از جنوب، پارکینگ اتومبیل‌های ایران‌خودرو زیر پاهامون بود. ماشین‌هایی که توسط ایران‌خودرو تولید می‌شن، مستقیما توی اون پارکینگ پارک می‌شن. توی پارکینگ ایران‌خودرو همیشه هزار تا ماشین مختلف بود که از اون فاصله، عین اسباب‌بازی‌هایی بودن که کنار هم چیده شده بودن و تقریباً هر روز هم عوض می شدن؛ سر همین با حسین یه شوخی درست کرده بودیم که می گفتیم: «نگاه کن! ماشین هایی که دیروز توی پارکینگ بودن، امروز توی ترافیکن!») و من کنار شلوغیِ اتوبان، موزیک اون صحنه رو به عهده می گرفتم و ساز می زدم؛ حسین هم به پارکینگ ایران خودرو خیره می شد، ترانه‌ها رو گوش می داد و می رفت توی فکر: مشکلات زیادی تو زندگیش داشت؛ همیشه با پدرش دعوا داشت؛ توی همون دوره دچار پُرخوری عصبی شده بود و اضافه وزن شدیدی پیدا کرده بود؛ یادمه اواخر دبیرستانمون بود که یه رژیم شدید و ناجور گرفت و حسابی لاغر کرد، اما بعد از یه مدتی، به خاطر فشار زیادی که به بدنش آورده بود کاملا به هم ریخت: رنگ پوستش عوض شده بود، صورتش پُر از جوش شده بود و نصف موهای سرش ریخته بود؛ یا عصبی و پرخاشگر بود، یا افسرده و ساکت، اما همیشه از ترانه خوندن من کنار اتوبان لذت می برد... یادمه یه شب تابستون متوجه شدم که حالش خیلی خرابه؛ چند تا ترانه براش خوندم که فایده‌ای نداشت؛ بهش گفتم برو تشک و ملافه از خونه بیار امشب همین جا کنار اتوبان بخوابیم؛ گفته بودم که، هر چی بهش می گفتم گوش می کرد؛ فکر نمی کنم کسی پیدا بشه که بتونه کنار اتوبان، اون قدر عمیق بخوابه که ما اون شب خوابیدیم و مطمئن باشید که اگه بی‌خوابی رو تجربه نکرده باشید، نمی‌فهمید دارم درباره چه لذتی صحبت می کنم....
توی چهار تا گروه ساز می زدم و تا الان به گروه اول و دوم یه اشاره هایی کردم. گروه سوم هم همون گروهی بود که با چند تا از بچه محلای دیگه مون راه انداخته بودیم: همون گروهی که نیما توش بود؛ اما گروه چهارم گروهی بود که من راه انداختم، با دو نفر دیگه که اگه عمری بود، توی پومودوروهای بعدی درباره شون می نویسم. راستی اگه عمری نباشه، عاقبت این وبلاگ چی می شه؟

مُجی جزو دانش آموزای شرّ مدرسه محسوب می شد؛ اسمش مجتبا بود و دوست داشت بقیه «اُمید» صداش کنن؛ می گفت تلفظ کلمه مجتبا سخته و از این که مردم «مُشتبا» یا حتا «مُژتبا» صداش می کنن خیلی بدش میومد؛ البته تا اون جایی که من یادم میاد کسی به غیر از خودش اُمید صداش نمی کرد (مثل ترانه علیدوستی توی سریال شهرزاد)؛ به هر حال ما مُجی تیرکمون صداش می کردیم، چون فامیلیش تُرکمان بود؛ الان که فکر می کنم می بینم چه اسم و فامیل با مسمّا و شاعرانه ای داشت: مجتبا ترکمان.

مُجی جزو دانش آموزای شرّ مدرسه محسوب می شد؛ هیکل تر و تمیزی داشت، خوش اخلاق و البته خیلی شیطون بود؛ یه جورایی مصداق آیه «اشِداءُ عَلی الکفّار وَ رُحَماء بَینَهُم» بود: از این نظر که هوای بچه محل ها رو خیلی داشت و از طرفی خیلی با دانش آموزایی که بچه محل ما نبودن دعوا درست می کرد؛ اگه یه وقت یکی از بچه محلای ما توی مدرسه دعواش می شد، مُجی حتمن وارد دعوا می شد و اصطلاحاً بالاخواه بچه محل درمیومد؛ سر همین ماجرا که مُجی توی خیلی از دعواهای مدرسه پای ثابت بود، کادر مدرسه و معلم ها دل خوشی ازش نداشتن....

مُجی جزو دانش آموزای شرّ مدرسه محسوب می شد؛ تقریبن همه مدرسه می دونستن که کسی بهتر از مُجی پینگ پُنگ بازی نمی کنه؛ همه رو شکست می داد: وقتی سرویس می زد، سریع راکت رو می ذاشت روی میز، که یعنی حریف هرگز نمی تونه سرویس رو جواب بده؛ توی محله معروف بود که مُجی توی یه بازی حساس با یکی از مربی های پینگ پُنگ، توی جواب یکی از سرویس ها وقتی دیده که توپ از دستش خیلی فاصله گرفته و امکان نداشته که به توپ برسه، توی یه حرکت خیلی سریع، خلاقانه و فانتزی، راکت رو از دست راستش به دست چپش پرت می کنه و شیرجه می زنه و خودش رو به توپ می رسونه! مُجی هیچ وقت برای مسابقات پینگ پُنگ از طرف مدرسه معرفی نشُد، چون می ترسیدن بره اون جا هم یه شری به پا کنه...

مُجی جزو دانش آموزای شرّ مدرسه محسوب می شد؛ یادمه یه بار یکی از بچه های کلاس که از طرف مدرسه برای مسابقه دوی سرعت منطقه معرفی شده بود و البته با مقام سوم از مسابقه برگشته بود با مُجی تیرکمون، مسابقه دو گذاشت و با اختلاف فاحشی باخت! مُجی استعدادهای عجیب غریب این طوری زیاد داشت؛ اما پدرش که سر کوچه ما یه مغازه داشت، از مُجی خواسته بود که این جنگولک‌بازی‌ها رو رها کنه و بره وردستش کار یاد بگیره: خیلی وقتا پیش میومد که ما با بچه ها می رفتیم توی محله بازی می کردیم و پدر مُجی اجازه نمی داد که با ما بیاد بازی کنه.... ما هم سرگرم بازی می شدیم و مُجی رو فراموش می کردیم. 

الان ده بیست سالی از اون ماجراها می گذره و مُجی هنوز توی همون مغازه کار می کنه. ما هم سرگرم زندگی شدیم و مُجی رو فراموش کردیم؛ البته من هر از چند گاهی یه سری بهش می زنم و یه صحبتی باهاش می کنم؛ از این که بچه ها کم بهش سر می زنن دلخوره؛ از این دلخوره که بچه‌محل‌ها رو هر روز می بینه که با ماشین یا پیاده از جلوی مغازه رد می شن و اهمیتی نمی دن که کی داره توی مغازه کار می کنه....

پسردایی محمد چند سالی از من بزرگتره؛ رشته دانشگاهیش مهندسی کامپیوتر بود، اما بعد از این که درسش تموم شد، با چند تا از همکلاسی ها و رفقاش یه گروه تشکیل دادن و به صورت تخصصی کارای فنی ساختمون رو انجام می دادن؛ کارش رو دقیق و ارزون انجام می داد و برای همین همیشه هزار تا کار رو سرش ریخته بود؛ خیلی زود پولدار شد: توی سن بیست و چهار سالگی خونه و ماشین خریده بود و برای ازدواج هم احساس آمادگی می کرد؛ خودش چند نفری رو توی آب نمک خوابونده بود و خونواده ش هم چند نفری رو زیر نظر داشتن؛ اما دو تا پا شو کرده بود توی یه کفش و می خواست با یه خانومی که بیست سال ازش بزرگتر بود و دو تا بچه داشت ازدواج کنه.

توی یه پومودورو نمی تونم درباره اون خانوم هم توضیحات کامل بدم: دو تا دختر قد و نیم قد داشت و شوهرش توی تصادف از کمر قطع نخاع شده بود؛ به اذعان خود محمد، به خاطر محمد از هم جدا شده بودن؛ طبق شنیده ها شوهر خانومه موقع طلاق اجازه نداده بود که خانومه سرپرست بچه هاش باشه و خودش سرپرستیشون رو قبول کرده بود؛ واقعا کسی نمی دونه چی بین اونا گذشته؛ محمد بالاخره با وجود همه مخالفت ها باهاش ازدواج کرد. 

دایی من (ینی پدر محمد) که با ازدواجشون مخالف بود اصلا توی مراسم مختصری که گرفته بودن شرکت نکرد؛ بقیه اعضای خونواده ش هم دل خوشی ازش نداشتن ولی به خاطر حال بد دایی، خیلی مخالفتشون رو ادامه ندادن. دایی بعد از مراسم ازدواج، هیچ وقت با هیچ کدومشون صحبت نکرد و به خونه شون نرفت، تا این که یه پسر خوشگل و با نمک به دنیا آوردن و دوباره همه با هم آشتی کردن و همه چی به روال سابق برگشت!

اون روزایی که فکر می کردم همه چی توی خونواده شون درست شده، یه روز وقتی از جمع خونوادگی جدا شده بودیم، پسردایی محمد سفره دلش رو برام باز کرد: می گفت عین سگ پشیمونه از انتخابی که کرده؛ معلوم شد که داره دادگاه خانواده می ره و احتمالن به زودی از همدیگه جدا می شن؛ خیلی وقته که ازشون خبری ندارم؛ دوست ندارم خبری ازشون به گوشم برسه؛ نه از خودشون و نه از پسربچه کوچیکشون که نمی دونم کدومشون قراره سرپرستش بشه.