پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فیلم» ثبت شده است

میثم بچه محلمون بود و یه هفت هشت سالی از ما بزرگتر بود؛ خوش اخلاق و بامزه بود و وقتایی که میومد باهامون فوتبال بازی می کرد حسابی بهمون خوش می گذشت. میثم دو تا داداش کوچیک تر از خودش هم داشت که همسن و سال ما بودن ولی خیلی زیاد از خونه بیرون نمیومدن؛ از قدیمی های محله مون بودن و خیلی آبرومندانه و ثروتمندانه زندگی می کردن. پدر میثم رییس بانک بود و مادرش مدیر یکی از کتابخونه های بزرگ تهران. میثم تپل و قد کوتاه بود و به خاطر اختلاف سنیش خیلی با ما صمیمی نبود ولی دورادور از کارایی که می کرد خبر داشتیم: البته دقیقا نمی دونم چطوری با یه دختر چالوسی دوست شده بود، اما بعد از این که دانشجو شد و درست همون موقعی که خونواده ش فکر می کردن توی دانشگاه در حال دانش اندوزیه، میثم گواهینامه گرفته بود و تقریبا هر روز برنامه ش این بود که صبح پدرش رو با ماشین برسونه بانک و از اون جا مستقیم بره چالوس و بعد از ظهر برگرده تهران و رأس ساعت پنج روبروی بانک باشه و پدرش رو برگردونه خونه! خودش می گفت که فقط یکی دو ساعت وقت داشتم که دختره رو ببینم....

خلاصه این که چند بار که توی پیچ های جاده چالوس مرگ رو جلوی چشماش می بینه، به جای این که بیخیال دختره بشه، یه فکر درست حسابی به سرش می زنه: صبح ها با اولین پرواز صبح می رفته ساری و از اون جا با تاکسی می رفته چالوس و بعد از ظهرها بر می گشته تهران؛ این طوری هم با انرژی بیشتری می رفته پیش دختره و هم مدت زمان بیشتری رو می تونستن با همدیگه بگذرونن! این قدر این کار رو تکرار می کنه که بعد از یه مدتی مثل کریستین بیل توی فیلم ماشینیست همه کادر پرواز و خدمه فرودگاه ساری باهاش سلام و علیک داشتن و اسم و فامیلشو بلد بودن؛ البته میثم بعد از مدتی بی خیال دختره شد و با یکی از اقوامشون ازدواج کرد و الان یه پسر هم داره؛ وقتی درس و دانشگاهش تموم شد، پدرش با توجه به نفوذی که داشت، بهش گفته بود که میثم، تو هر جایی که دوست داری کار کنی فقط کافیه به خودم بگی تا برات جورش کنم؛ قبل از ازدواجش یه مدتی رفت یه جایی توی بازار کار کرد ولی بعد از ازدواجش از پدرش خواست که یه کاری توی فرودگاه براش پیدا کنه؛ از اون موقع توی یکی از شرکت های هواپیمایی توی مهراباد کار می کنه و خیلی هم از کارش راضیه! ما بچه محل ها هم وقتی کارمون توی فرودگاه گیر می کنه یه یادی ازش می کنیم و یه زنگی بهش می زنیم که کارمون رو راه بندازه و یه فاتحه ای برای روح پدر مرحومش می خونیم....

هدیه ده دوازده سالی از من بزرگتر بود و همکلاسی دوره ارشدمون بود؛ بیشتر اوقات با من و محسن میومد شمال؛ دو سه تا تلفن همراه داشت و همیشه سرش توی گوشی هاش بود؛ هیکل درشتی داشت و هر از چند گاهی درباره هیکل لاغر من نظر می داد و می گفت که چقدر ماکارونی با سس سفید می تونه به چاق شدنم کمک کنه؛ هر هفته چک می کرد که ماکارونی با سس سفید خوردم یا نه؟

هدیه مجرد بود و تنها نگرانی زندگیش، بعد از کم کردن وزن، عاقبت به خیر شدن خواهر و برادر کوچک ترش بود که البته اون ها هم مجرد بودن؛ درباره خواهرش زیاد صحبت نمی کرد ولی ظاهرن من خیلی اونو یاد برادرش می انداحتم که اهل فیلم و سینما بود؛ هر هفته هارد می آورد تا برای برادرش فیلم های جدید بریزم و نظرات برادرش رو درباره فیلم به من منتقل می کرد؛ اون اواخر سلیقه برادرش دستم اومده بود: فیلم های مینیمال و عاشقانه ای مثل پسربچگی و ماجراهای ناگوار لمونی اسنیکت رو خیلی دوست داشت.

هدیه به زبان انگلیسی مسلط بود و کارشناسی ارشد زبان فرانسه از دانشگاه کرمانشاه داشت؛ معماری رو به خاطر علاقه شدیدش به ساختن ساختمون شروع کرده بود؛ توی یه شرکت تجاری کارای مربوط به صادرات و واردات انجام می داد و تقریبا هر هفته به یکی از کشورهای اروپایی سفر می کرد.

هدیه همه سرمایه زندگیش رو که حدود یه میلیارد تومن بود برای یه کار تجارتی سرمایه گذاری کرد؛ اما بارش توقیف شد و همه سرمایه ش از بین رفت؛ یکی دو هفته هیچ خبری ازش نداشتیم؛ اولین روزی که بعد از اون ماجرا اومد شمال، اصلن صحبت نمی کرد و سرش بیشتر تو گوشی رفته بود؛ توی مسیر رفت حتا یه کلمه هم صحبت نکرد. وقتی رسیدیم دانشگاه، هدیه با ما سر کلاس نیومد و به جاش رفت ساحل.

خب... واقعیتش اینه که من منکر آثار و فواید وبلاگ نویسی نیستم ولی من تا این جا به اون اهدافی که می خواستم نرسیدم. از طرفی احساس می کنم خیلی ها درک نکردن که چه پتانسیل عظیمی توی این رسانه وجود داره و دوست ندارم برخورد من با این رسانه منفعلانه باشه. اما واقعاً منصفانه نیست... قرار بود تفکرات من منظم بشه نه این که هر روز پریشون تر بشم. از همه کانال های تلگرام اومدم بیرون و هیچ پروفایلی توی هیچ کدوم از شبکه های اجتماعی ندارم. خودمم باورم نمی شه ولی سه چهار روزه سیم کارتمم درآوردم و تصمیم جدی گرفتم که دیگه از تلفن همراه استفاده نکنم. کم تر کتاب می خونم و کم تر فیلم و تلویزیون می بینم. هر چیزی که ممکنه اطلاعات جدیدی رو به ذهنم وارد کنه باهاش با حساسیت و احتیاط برخورد می کنم و هنوز پریشونم. 
تصمیم داشتم حالا که این همه درباره دخترای مختلفی که باهاشون آشنا شدم نوشتم، درباره مهسا هم بنویسم ولی اصلاً حوصله ندارم. یه خلاصه ای می نویسم شاید یه روزی کاملش کردم: مهسا یکی از اقوام ما بود که از وقتی کوچیک بودیم عاشق من شده بود؛ یکی دو سال از من بزرگتر بود و این قدر تابلو بازی درآورده بود که همه فامیل فهمیده بودن به من علاقه پیدا کرده؛ خودش هم از این ماجرا باخبر بود و التبه از این موضوع استفاده راهبردی هم می کرد! 
مهسا برای من هیچی نبود، هیچی! به غیر از نگاه کردن به تلویزیون و مدرسه رفتن، از بچگی هیچ کاری توی زندگیش انجام نمی داد و کارهای بقیه براش هیچ وقت معنی نداشتن؛ دیپلمش رو که گرفت، توی یه کارخونه به عنوان منشی استخدام شد؛ اوایل که دانشگاه قبول شده بودم و اون حدودن بیست سالش بود، یه روز بهم زنگ زد و گفت که اومده محله ما ولی فقط اومده که منو ببینه و نمی خواد بیاد خونه مون؛ با ماشین بابام رفتم سوارش کردم و یه جا کنار خیابون نگه داشتم که صحبت کنیم. پشت فرمون نشسته بودم و تخمه می شکستم؛ بهش تخمه تعارف کردم؛ گفت:
+ چرا این جا نگه داشتی؟ برو یه جای سرسبز و خلوت... دلم گرفته...
ـ این جا رو دوست دارم من... اون پنجره رو می بینی توی اون ساختمون؟ ببین چقدر جالبه!
+ چیه مگه اون پنجره؟
ـ یه ساختمون چهار طبقه س و هیچ کدوم از واحدها، این طرف ساختمون پنجره ندارن؛ فقط همین واحده که پنجره داره این طرف، حتماً خودشون درست کردن... حالا صبر کن... چراغش که روشن بشه قشنگ تر می شه...
+ ...
ـ ... (صدای شکستن تخمه)
+ ...
ـ ...
+ منو می رسونی خونه؟
توی راه برام تعریف کرد که با یه نفر آشنا شده که ازش خواستگاری کرده؛ می گفت با این که پسره از همه لحاظ خوبه ولی ازش خوشش نمیاد و به خاطر همین حالش خیلی برزخه و نمی دونه باید چه تصمیمی بگیره. به نظر من توی موقعیت پیچیده ای بود و برای همین فقط به حرفاش گوش می دادم و نظری نمی دادم. الان مهسا با همون خواستگارش ازدواج کرده و دو تا بچه به دنیا آورده؛ سالی یه بار توی مهمونیا می بینمشون؛ اون سرخوشی قدیما رو نداره و خیلی ساکت تر شده... البته ظاهرن به عنوان یه زن شاغل خیلی خوب از عهده کارای خونه بر اومده و به نظر من... خیلی هم خوب میزبانی می کنه....