پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فیلم» ثبت شده است

سارا از اقوام نزدیک منه و از نظر ظاهری و باطنی، از ظریف ترین و شکننده ترین نوع آدم هاست؛ چند سال از من بزرگتره، اصفهان زندگی می کنه و ما سالی یکی دو بار همدیگه رو می بینیم؛ قدیما که مجرد بودم وقتی از اصفهان میومد تهران خونه ما، چند روزی می موند و من فرصت می کردم که هر روز ببرمش تهرانگردی و هر شب براش فیلم های سورئالی مثل آلیس در سرزمین عجایب و جادوگر شهر اُز بذارم که عاشقشون بود؛ رشته ش گرافیک بود و تخصصش نقاشی رنگ روغن بود؛ توی هنرستان تدریس می کرد و نقاشی هاش رو توی تهران و اصفهان می فروخت؛ یادمه یکی از نقاشی هاش که خیلی فروخت، تصویری از سر یه زن خندان بود که روی یه تپه سرسبز، بین سایر درخت ها ریشه کرده بود و بخشی از اون ها شده بود....

سارا خیلی زود ازدواج کرد و خیلی زود دو تا پسر خوشگل و باهوش به دنیا آورد؛ شوهر بد اخلاقی داشت و خیلی زیاد با همدیگه دعوا داشتن؛ بعضی وقتا که جدی تر قهر می کرد، بچه کوچیک ترش رو بغل می کرد و با اتوبوس میومد تهران خونه ما؛ من هم روزها می بردمش تهرانگردی و شب ها براش فیلم های سورئال می ذاشتم! یه بار که اومده بود، خیلی خیلی حالش خراب بود و هیچ فیلمی آرومش نمی کرد.... یادمه با پسرش توی مترو بودیم و داشتیم از پله ها بالا می رفتیم که سارا یه دفعه نشست روی پله ها، کفش هاشو دراورد، رفت توی گالری تصاویر موبایلش و شروع کرد به مرور کردن خاطراتش؛ عکس ها رو نشون ما می داد و با بغض، خاطره تعریف می کرد؛ به زور بلندش کردم و بردمش خونه. 

دفعه بعد که سارا اومده بود خونه مون از همسرش جدا شده بود و به خاطر مراسم عقد من اومده بود تهران؛ با این که بچه ها رو ازش گرفته بودن و حالش خیلی بد بود، به خاطر پافشاری من پای تلفن، خودش رو به مراسم رسوند؛ یادمه بعد از مراسم بهم گفت اگه واقعاً دوستش داری و می خوای همیشه باهاش زندگی کنی، یادت باشه هر وقت اشتباه کردی ازش معذرت خواهی کن و از دلش دربیار، نذار هیچی توی دلش بمونه... همین... از اون موقع دیگه هیچ وقت خونه ما نیومد؛ وقتی خیلی دلم براش تنگ شد، رفتم اصفهان پیشش؛ توی یکی از خیابون های جُلفای اصفهان قرار گذاشتیم، با همدیگه قدم زدیم و توی رستورانی که پاتوقش بود شام خوردیم؛ قرار شد شب خونه سارا بخوابم و صبح زود برگردم تهران. 

شب از نیمه گذشته بود؛ کلید رو انداخت، در آپارتمان رو باز کرد و چراغ ها رو روشن کرد؛ همه جا روشن شد، به غیر از یه دیوار سه متری که کاملا سیاه بود: سارا دیوار وسط خونه رو سیاهِ سیاه کرده بود و وسط اون حجم از سیاهی، طرح زنی رو نقاشی کرده بود که با موهای بلندش، پشت به ما ایستاده بود و در حال نواختن ویولون بود. واقعاً به خاطر اون حجم از سیاهی جا خورده بودم. با خنده گفتم: به به! چه خانوم زیبایی! سارا ذوق کرد و گفت: واقعن قشنگه؟ تازه تمومش کردم... بعد از پشت چنگ زد به پیراهنم و گفت: باید از عقب تر نگاه کنی! 

روبروی دیوار سیاه ایستاده بودم و تقریباً خشکم زده بود. سارا با ویولونش از اتاق خوابش بیرون اومد و بین من و نقاشی حایل شد؛ ویولون رو زیر چونه ش گذاشت و آرشه رو بالا برد؛ بهش خیره شدم: شال سیاهش رو دراورده بود و به جای اون، یه شال سفید و بلند روی سرش بود؛ این قدر بلند بود که چند سانتیمتری از انتهاش روی زمین افتاده بود.

میثم بچه محلمون بود و یه هفت هشت سالی از ما بزرگتر بود؛ خوش اخلاق و بامزه بود و وقتایی که میومد باهامون فوتبال بازی می کرد حسابی بهمون خوش می گذشت. میثم دو تا داداش کوچیک تر از خودش هم داشت که همسن و سال ما بودن ولی خیلی زیاد از خونه بیرون نمیومدن؛ از قدیمی های محله مون بودن و خیلی آبرومندانه و ثروتمندانه زندگی می کردن. پدر میثم رییس بانک بود و مادرش مدیر یکی از کتابخونه های بزرگ تهران. میثم تپل و قد کوتاه بود و به خاطر اختلاف سنیش خیلی با ما صمیمی نبود ولی دورادور از کارایی که می کرد خبر داشتیم: البته دقیقا نمی دونم چطوری با یه دختر چالوسی دوست شده بود، اما بعد از این که دانشجو شد و درست همون موقعی که خونواده ش فکر می کردن توی دانشگاه در حال دانش اندوزیه، میثم گواهینامه گرفته بود و تقریبا هر روز برنامه ش این بود که صبح پدرش رو با ماشین برسونه بانک و از اون جا مستقیم بره چالوس و بعد از ظهر برگرده تهران و رأس ساعت پنج روبروی بانک باشه و پدرش رو برگردونه خونه! خودش می گفت که فقط یکی دو ساعت وقت داشتم که دختره رو ببینم....

خلاصه این که چند بار که توی پیچ های جاده چالوس مرگ رو جلوی چشماش می بینه، به جای این که بیخیال دختره بشه، یه فکر درست حسابی به سرش می زنه: صبح ها با اولین پرواز صبح می رفته ساری و از اون جا با تاکسی می رفته چالوس و بعد از ظهرها بر می گشته تهران؛ این طوری هم با انرژی بیشتری می رفته پیش دختره و هم مدت زمان بیشتری رو می تونستن با همدیگه بگذرونن! این قدر این کار رو تکرار می کنه که بعد از یه مدتی مثل کریستین بیل توی فیلم ماشینیست همه کادر پرواز و خدمه فرودگاه ساری باهاش سلام و علیک داشتن و اسم و فامیلشو بلد بودن؛ البته میثم بعد از مدتی بی خیال دختره شد و با یکی از اقوامشون ازدواج کرد و الان یه پسر هم داره؛ وقتی درس و دانشگاهش تموم شد، پدرش با توجه به نفوذی که داشت، بهش گفته بود که میثم، تو هر جایی که دوست داری کار کنی فقط کافیه به خودم بگی تا برات جورش کنم؛ قبل از ازدواجش یه مدتی رفت یه جایی توی بازار کار کرد ولی بعد از ازدواجش از پدرش خواست که یه کاری توی فرودگاه براش پیدا کنه؛ از اون موقع توی یکی از شرکت های هواپیمایی توی مهراباد کار می کنه و خیلی هم از کارش راضیه! ما بچه محل ها هم وقتی کارمون توی فرودگاه گیر می کنه یه یادی ازش می کنیم و یه زنگی بهش می زنیم که کارمون رو راه بندازه و یه فاتحه ای برای روح پدر مرحومش می خونیم....

هدیه ده دوازده سالی از من بزرگتر بود و همکلاسی دوره ارشدمون بود؛ بیشتر اوقات با من و محسن میومد شمال؛ دو سه تا تلفن همراه داشت و همیشه سرش توی گوشی هاش بود؛ هیکل درشتی داشت و هر از چند گاهی درباره هیکل لاغر من نظر می داد و می گفت که چقدر ماکارونی با سس سفید می تونه به چاق شدنم کمک کنه؛ هر هفته چک می کرد که ماکارونی با سس سفید خوردم یا نه؟

هدیه مجرد بود و تنها نگرانی زندگیش، بعد از کم کردن وزن، عاقبت به خیر شدن خواهر و برادر کوچک ترش بود که البته اون ها هم مجرد بودن؛ درباره خواهرش زیاد صحبت نمی کرد ولی ظاهرن من خیلی اونو یاد برادرش می انداحتم که اهل فیلم و سینما بود؛ هر هفته هارد می آورد تا برای برادرش فیلم های جدید بریزم و نظرات برادرش رو درباره فیلم به من منتقل می کرد؛ اون اواخر سلیقه برادرش دستم اومده بود: فیلم های مینیمال و عاشقانه ای مثل پسربچگی و ماجراهای ناگوار لمونی اسنیکت رو خیلی دوست داشت.

هدیه به زبان انگلیسی مسلط بود و کارشناسی ارشد زبان فرانسه از دانشگاه کرمانشاه داشت؛ معماری رو به خاطر علاقه شدیدش به ساختن ساختمون شروع کرده بود؛ توی یه شرکت تجاری کارای مربوط به صادرات و واردات انجام می داد و تقریبا هر هفته به یکی از کشورهای اروپایی سفر می کرد.

هدیه همه سرمایه زندگیش رو که حدود یه میلیارد تومن بود برای یه کار تجارتی سرمایه گذاری کرد؛ اما بارش توقیف شد و همه سرمایه ش از بین رفت؛ یکی دو هفته هیچ خبری ازش نداشتیم؛ اولین روزی که بعد از اون ماجرا اومد شمال، اصلن صحبت نمی کرد و سرش بیشتر تو گوشی رفته بود؛ توی مسیر رفت حتا یه کلمه هم صحبت نکرد. وقتی رسیدیم دانشگاه، هدیه با ما سر کلاس نیومد و به جاش رفت ساحل.