پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فیلم» ثبت شده است

زندگی رو انتخاب کن. یه شغل انتخاب کن. یه مهارت انتخاب کن. یه خونواده انتخاب کن. یه تلویزیون لعنتیِ بزرگ انتخاب کن. لباس شویی، اتومبیل و دربازکنِ برقی انتخاب کن. سلامتی، کلسترول پایین و بیمه دندون پزشکی انتخاب کن. یه خونه انتخاب کن. دوست انتخاب کن. نشستن روی اون صندلی، تماشای نمایش های مسخره و پر کردن دهنت از آشغال‌غذاهای لعنتی رو انتخاب کن. آینده‌ت رو انتخاب کن. زندگی رو انتخاب کن... ولی چرا من باید این انتخاب ها رو انجام بدم؟ انتخاب من اینه که زندگی رو انتخاب نکنم! من یه چیز دیگه می خوام؛ دلیلم چیه؟ هیچ دلیلی ندارم! وقتی هروئین هست، کسی نیاز به دلیل داره؟

رگ‌یابی (۱۹۹۶)


مُنیره مادربزرگمه و با وجود این که فقط من و اون توی ماشین هستیم، ترجیح می ده که صندلی عقب بشینه تا هر وقت که آفتاب روش افتاد، جابجا بشه و زیر سایه بشینه (جلوتر علتش رو توضیح می دم). چون تلفظ مامان منیره از بچگی برام سخت بود، از همون موقع مامان بزرگ خطابش می کردم؛ اگه اشتباه نکنم، پیرترین آدم زنده ایه که این جا درباره ش می نویسم؛ خوش اخلاق و پُرحرفه و از خاطراتی که تعریف می کنه مشخصه که بیشتر از همه دلش واسه باباجون تنگ شده: «پس چرا تو یه بچه نمیاری علی آقا؟ الان تا حوصله شو داری چن تا بچه بیار مامان جون.... باباجونت خیلی بچه دوست می داشت. من وقتی بیست سالم بود پنج تا شیکم زاییده بودم؛ اون موقع دکتر بهم گفت که دیگه خطرناکه بسه دیگه؛ منم شونزده هیفده سال قرص خوردم که بچه نیارم؛ بعدش خسته شدم، گفتم قرص بسه دیگه، حتمن بچه نمیارم دیگه... همون سالی که دیگه قرص نخوردم عمه ت به دنیا اومد.... گفتی زنت چن سالشه الان؟»

جثه نحیف و ضعیفی داره و موقع صحبت کردن صداش می لرزه، اما موقع روبوسی که می شه غافلگیرت می کنه و محکم و دو دستی اطراف سر و صورتت رو فشار می ده؛ به غیر از پوکی استخوان، الحمدلله بدنش مشکل دیگه ای نداره و به طرز عجیبی از سلامتیش مراقبت می کنه؛ هر وقت که صحبتی از اوضاع و احوالش می شه همه بچه ها و عروس ها و دامادها به اتفاق اذعان می کنن که لازم نیست کسی نگران سلامتی مامان منیره باشه....

مامان بزرگ موهای طلایی و بلندی داره که از وقتی یادم میاد توی همین حالتیه که الان هست؛ پوست سفیدی داره و چون پونزده سال پیش دکتر بهش گفته که ایستادن بیش از اندازه زیر نور آفتاب ممکنه برای پوستش مضر باشه، از همون موقع مثل دراکولاها از آفتاب فراریه: اگه لازم باشه از خونه بره بیرون، معمولن شب ها می ره و اگه مجبور باشه بره زیر آفتاب، همه نقاط بدنش رو با کرم ضد آفتاب می پوشونه و از عینک آفتابی استفاده می کنه. اگه یه روز توی خیابون یه پیرزن سفید قدکوتاه دیدید که عینک دودی درشتی زده و بدون این که شما رو بشناسه داره به شما لبخند می زنه و سر تکون می ده، خیلی تعجب نکنید، چون مامان بزرگ اعتقاد داره که با لبخند می شه به راحتی با مردم، ارتباط خوب، دوستانه و کوتاه برقرار کرد. 

مامان بزرگ توی شهرای مختلف زندگی کرده و به لطف حافظه خوبش، خاطرات زیادی برای تعریف کردن داره؛ به نظرم توی ذهنش یه جور سیستم رتبه بندی خودکار وجود داره که خاطرات رو بر اساس محتوا دسته بندی می کنه و با توجه به سن و ظرفیت مخاطبش، خاطره مناسب رو برای تعریف کردن انتخاب می کنه؛ مثلن برای خود من، هر چی سِنّم بیشتر می شه، خاطراتی که برام تعریف می کنه سکسی تر می شن! تازگیا که مامان بزرگ آلبوم تصاویر قدیمیشون رو برام ورق می زنه (عطف به جزییات حیرت انگیزی که درباره رابطه خودش و باباجون توی داستان های اخیرش برام تعریف کرده) و عکسای جوونیای خودش و باباجون رو بهم نشون می ده، می تونم به ترتیب مراحل مغازله، ملاعبه و معاشقه مامان بزرگ و باباجون رو توی ذهنم مصورسازی کنم!

موضوعی که درباره مامان بزرگ همیشه اذیتم می کنه و هر وقت می بینمش بهش فکر می کنم، اینه که به غیر از تماشای شبکه سلامت از تلویزیون، رفتن به دکتر و تلفن زدن به اقوام، تقریبن هیچ کار دیگه ای توی زندگیش انجام نمی ده؛ معمولن بعد از این فکر، یاد مونولوگ شروع کننده فیلم رگ‌یابی می افتم و با خودم می گم که مگه خود خَرَم که تازه هنوز پیر و کم حوصله نشدم چه کار مهمی دارم می کنم تو این زندگی؟ و خلاصه این که ماجرا بالکل حل و فصل می شه.

یکی از مهم ترین دلایلی که شب ها نمی تونم درست بخوابم اینه که کابوس می بینم (یا می ترسم که کابوس ببینم؟) و از پرتکرارترین کابوس هام - بدون شوخی - اینه که صبح از خواب بیدار شدم و دوباره باید برم پشت میزهای کلاس درس بشینم. رفتن به مدرسه برای من، فارغ از اتفاقات بامزه و خنده داری که توی مدرسه می افتاد، فاجعه ای بود که طی یک دوره طولانی به تکرار شدنش عادت کرده بودم و این تازه من بودم که این قابلیت رو داشتم که همه جا خوش بگذرونم و حالا که درس و دانشگاه تموم شده، فاجعه به شکل رؤیاها و کابوس های شبانه تعقیبم می کنه: هر اتفاق مهمی که قراره توی خواب رخ بده، قطعن توی مدرسه رخ می ده: توی مدرسه های مختلف حبس می شم، توی مدرسه های مختلف زندگی می کنم و مبدأ و مقصد همه حرکت ها توی خواب های من، احتمالن یه مدرسه‌س؛ بعد از این که وارد دانشگاه شدم، سعی کردم یه جوری این مسأله رو حل کنم و تصویر دیستورت شده ای که از مدرسه توی ذهنم به وجود اومده رو اصلاح کنم: با تلاش و پیگیری، مدت زیادی معلم مدارس خوب تهران شدم و توی پنج شیش تا از بهترین مدارس تهران تدریس کردم. رشته تحصیلی من معماریه و الان می تونید حدس بزنید که موضوع پایان نامه م چی بوده: طراحی مدرسه با تأکید بر بازی دانش آموزان در فضای باز... اما ظاهرن دنیا این طوری کار نمی کنه: هرچقدر فیلمای بامزه و رنگارنگ درباره مدرسه ببینی، هرچقدر مدارس روشن و رنگارنگ طراحی کنی یا هرچقدر وارد مدارس خوب بشی و به دانش آموزای خوب و بامزه درس یاد بدی مهم نیست، شب که بخوابی، چیزی که از مدرسه توی خوابت می بینی، تصاویری از راهروهای گوتیک و تنگ و تاریک مدرسه هاگوارتزه.

فاضل همکلاسی دوره دبیرستانم بود؛ یه مقدار زیادی شجاع بود و یه مقداری عصبانی، که مجموعاً به نظرم ترکیب خطرناکی بود؛ پدرش راننده تاکسی بود و توی یه محله دورتر از ما زندگی می کردن؛ باهوش بود و معمولن نمرات خوب کلاس رو می گرفت؛ چند بار توی مدرسه با سال بالایی ها دعوا درست کرد و جمیعِ تصمیماتی که گرفت باعث شد چندین بار حسابی کتک بخوریم و با سر و صورت خونی - از باغ وحشی که توش درس می خوندیم - برگردیم خونه؛ معمولن بعد از دعواها زود از هم جدا می شدیم و فرداش با اعصاب داغون رویدادهای مهم دعوای روز قبل رو بررسی می کردیم، تا آخرش که به این سؤال می رسیدیم که اگه ما، یا دقیق تر بگم: اگه فاضل، زد و خورد رو شروع نکرده بود چی می شد؟ فاضل هم این جور موقع ها همیشه اون جمله مسخره رو واگویه می کرد: «ببینید بچه ها! برنده دعوا کسیه که مشت اولو بزنه پای چشم طرفش...» و چه آثار و کبودی هایی که تحت تأثیر این مکتب هنری گوتیکی خلق نشده بودن... فاضل از این قبیل تئوری ها در زمینه دعوا کردن زیاد داشت که از جمله اون ها می شه به: پنهان کردن بطری در آستین و شکستن آن در صورت نیاز و زدن لگد در ناحیه شکم حین صحبت کردن با طرف دعوا اشاره کرد؛ الان که مدت زیادی گذشته و دقیق تر فکر می کنم، واقعن به نظرم فاضل تو این زمینه ها مثل یه هنرمند متفکر، آوانگارد و پیشرو عمل می کرد و ما هم به عنوان پیروان مکتبش دنبالش می کردیم.

مثل هر کابوس دیگه ای، بالاخره دبیرستان هم تموم شد و فاضل برای ادامه تحصیل به یکی از شهرستانای دور رفت؛ قبل از این که بره، می دونستم که قراره برای مدت زیادی نبینمش و برای همین بهش مناسب ترین هدیه ای رو دادم که فکر می کردم یه آدم عصبانی ‍‍‌و علاقه مند به هنر (!) ممکنه دریافت کنه: یه ویالون. فاضل الان نوازندگی ویالون رو به شکل حرفه ای انجام می ده.

من شخصن تا حالا آقا حلیمی رو ندیدم و خیلی هم واسه دیدنش مشتاق نیستم، اما اسمش رو خیلی زیاد تو محله شنیدم؛ خیلی قبل از ما توی این محله بوده و این جا ملک و املاک زیادی داره؛ شغلش خرید و فروش ملک و زمینه، ظاهرن خیلی ثروتمنده و یکی از معتبرترین و بانفوذترین آدمای این محله محسوب می شه؛ توی محله چند تا «دفتر مشاور املاک» داره و یه جورایی سایر دفاتر محله هم زیر سایه آقا حلیمی کار می کنن. 

یه روز خونه آقا حلیمی رو دزد می زنه. آقا حلیمی دستور می ده همه دزدای محله جمع شن توی محل کمپ ترک اعتیاد (هر وقت به کمپ ترک اعتیاد محله‎‌مون فکر می کنم یاد «هتل کانتیننتال» توی فیلم «جان ویک» می افتم. اگه نمی دونید جان ویک چه جور فیلمیه و هتل کانتیننتال چه جور جاییه، پیشنهاد می کنم این مطلب رو بخونید). آقا حلیمی اون جا همه رو به صف می کنه و طی یک نطق کوبنده تهدیدشون می کنه که کاری نداره که دزدی کار کدومشون بوده، اما اگه ظرف سه روز آینده همه اقلام سرقتی رو برنگردونن، کاری می کنه که تا ابد کار و کاسبی همه دزدای محله تخته بشه! همون جا بین دزدا همهمه می شه که کدوم دزدی بوده که جرأت کرده خونه آقا حلیمی رو بزنه؟ البته دزدا بعد از چند روز می فهمن که کار یه دزد دیگه‌س که از یکی از محله های اطراف اومده و بی‌خبر از همه جا، از خونه آقا حلیمی سرقت کرده.

خلاصه این که نماینده دزدای محله، قبل از تموم شدن فرصتشون، به آقا حلیمی گزارش می ده که فهمیدن دزده کیه ولی چون خارج از حیطه استحفاظیِ دزدای محله‌س، کاری از دستشون برنمیاد؛ آقا حلیمی گوشش به این حرفا بده کار نبود؛ در نهایت دزدای محله مجبور شدن با اون دزد کذایی مذاکره کنن و اقلام سرقتی رو ازش خریداری کنن که بتونن برگردونن به آقا حلیمی؛ این بود ماجرای آقا حلیمی که با استفاده از الگوهای آنارشیستیِ مهندسی اجتماعی و بدون تماس با پلیس یا هر مقام ذی‌‌ربط دیگه، تونست اقلامی که از منزلش سرقت شده بود رو طی کمتر از سه روز و بدون هزینه کردن حتا هزار تومن، سر جاهاشون برگردونه.