پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عاشق» ثبت شده است

زهرا تپل و قدکوتاه بود و عاشق همسرش بود؛ هر دو خیلی کم‌حرف و خجالتی بودن و من هر وقت می‌دیدمشون، از خودم می پرسیدم که این دو تا اصلن با هم حرف هم می زنن؟ هر دو دانشجو بودن و توی یه زیرزمین تاریک زندگی می کردن: به غیر از دو سه تا پنجره خیلی کوچیک که به حیاط خونه باز می شد، توی خونه‌شون هیچ منفذ دیگه‌ای برای عبور نور وجود نداشت و پنجره های خیلی کوچیک، هیچ وقت نمی تونن یه خونه رو روشن کنن. زهرا و همسرش، هیچ وقت برای خونه‌شون وسیله جدید نمی خریدن؛ مبل و تخت خواب و میز و این چیزا نداشتن و خیلی خیلی ساده زندگی می کردن؛ خیلی از وسایلی که توی خونه‌شون بود، خودشون ساخته بودن؛ مثلا زهرا چند تا جعبه مقوایی محکم رو پارچه‌دوزی کرده بود، یه طوری قشنگ کنار هم قرار داده بود و ازشون به عنوان میز تلفن استفاده می کرد؛ می گفت: «ما تازه چند ساله زندگی رو شروع کردیم و هنوز داریم درسمون رو ادامه می دیم. وقتی درسا تموم بشن، ما هم می ریم سر یه کار خوب و پردرآمد و سر فرصت، یه خونه بزرگ می خریم که توش پُر از پنجره های بزرگه و همه جاش با نور خورشید روشن می شه؛ بعد می تونیم تصمیم بگیریم که توی اون خونه از چه جور مبلمانی استفاده کنیم و این چیزا».

زهرا و همسرش، توی یه زیرزمین تاریک زندگی می کردن؛ به همین دلیل، همیشه لامپ های خونه‌شون روشن بود و این مسأله باعث شده بود که آروم آروم به فکر خریدن لوستر و آویز برای لامپ‌های لختِ خونه بشن؛ اینترنت، لاله‌زار و حتا نمایشگاه‌های لوستر و چراغ‌های تزیینی رو گشتن... اما همون طور که احتمالن تا الان حدس زدید، زهرا فهمیده بود که انگار می تونه خودش هم لوستر بسازه: اول شروع کرد به ساختن لوسترهای کاغذی و مقوایی و همه لامپ‌های خونه رو با لوسترهای مقوایی تزیین کرد؛ بعد فهمید که با تزیین ظرف‎‌ها و سطل‌های پلاستیکی و بهتر از اون، فلزی، هم می تونه لوستر و چراغ تزیینی درست کنه! چند هفته بعد همه لوسترهاشون پلاستیکی و فلزی شده بودن و البته این ماجرا ادامه داشت؛ گرچه به نظر من بیشتر چیزایی که می‌ساخت مشکل ایمنی داشتن، اما واقعن از نظر ظاهری همه‌شون قابل قبول بودن؛ با توجه به این که رشته تحصیلیش هم هیچ ارتباطی به اصول طراحی و زیبایی‌شناسی نداشت، بعضی از موارد رو هیچ جوره باور نمی‌کردیم که کار خودش باشه.

فارغ از این که ما درباره‌ش چه فکری بکنیم، زهرا یاد گرفت که چطوری می تونه سریع و ارزون لوستر بسازه و همسرش با چند تا از دوستاش یه تیم بازاریابی و فروش تشکیل دادن. الان چند سال از اون ماجراها می گذره؛ زهرا و همسرش خونه بزرگ و قشنگی خریدن که روزها با نور طبیعی خورشید روشن می شه و شب ها با لوسترهای مدرن فلزی و چوبی، که به نظر من بیشترشون مشکل ایمنی دارن... و در ضمن، همچنان دانشجو هستن.

یونس به طرز احمقانه ای سعی کرد سر من کلاه بذاره، من البته مچش رو گرفتم و بعد باهاش قطع رابطه کردم، به هر حال دوست داشتم اون کارا رو نکرده بود و از ایران نرفته بود؛ خیلی درباره‌ش نمی‌نویسم چون وقتی بهش فکر می کنم خونم به جوش میاد؛ با هم صمیمی بودیم و چهار پنج سال از رفاقتمون گذشته بود؛ آدم خوش‌مشربی بود و با خیلی از رفقای دیگه من هم دوست شده بود؛ نمی دونم چرا عاشق کارای هنری بود: توی هر زمینه ای که به هنر ربط داشته باشه فعالیت می کرد و در کل توی هیچ زمینه ای هوش و استعداد نداشت؛ با این که هیچ چی از ساز و موسیقی بارش نبود ولی همیشه دوست داشت عضو یه گروه موسیقی باشه؛ اما چیزی که به خاطرش این پومودورو رو نوشتم اینه که بالاخره با پشت‌کار مضحکی که داشت موفق شد مخ من و چند نفر دیگه از دوستاش که ساز بلد بودن رو بزنه و یه جورایی یه گروه موسیقی تأسیس کنه (دومین گروهی که توش ساز می زدم)؛ سر این ماجرا خیلی بدو بدو کرد؛ با پارتی بازی تونست توی سرای محله یه اتاقی رزرو کنه که هفته‌ای یکی دو ساعت بریم توش تمرین کنیم؛ خودش همه هماهنگی ها رو انجام می داد و من از منظم بودنش و پیگیری‌هایی که می کرد خوشم میومد. گروه ساده‌ای بودیم و چند تا ترانه تنظیم کردیم که خود یونس خوانندگی می کرد؛ نمی دونم الان داره تو آلمان چه غلطی می کنه و واقعن برام مهم نیست، ولی اگه این جا بود شاید بالاخره می تونست تو خوانندگی یه چیزی بشه. یونس که رفت من هم از گروه اومدم بیرون و دیگه نه از گروه خبری دارم نه از یونس؛ هنوز نمی فهمم چرا فکر می کرد من احمقم و راستش یه خرده اذیتم می کنه این ماجرا... شاید بهتر بود عصبانیت رو می ذاشتم کنار و قبل از رفتنش یه بار دیگه باهاش صحبت می کردم.

پسر خوبی بود و دل بزرگی داشت؛ همسن و سال بودیم و از بچگی توی محله با هم همبازی بودیم؛ عاشق یه دختری شد و بدون این که به کسی از رفقا بگه و سر و صدا راه بندازه با خونواده رفت خواستگاریش؛ من بعدن از صمیمی‌ترین رفیقش که رفیق صمیمی من بود (!) شنیدم: شرط ازدواج خانواده دختر این بود که سه دانگ از یه خونه توی همون محله به نام دختر باشه. پدر آرش کارمند صدا و سیما بود و یه زندگی خیلی معمولی داشت؛ قطعن پدرش یه مقداری بهش کمک کرده بود ولی از حق نباید گذشت که آرش خودش رو به آب و آتیش زد. توی محله پیتزا سفارش می دادیم، آرش دلیوری می کرد؛ زنگ می زدیم به آژانس، آرش دم در بوق می زد؛ توی کار دلالی ابزارآلات و این شر و ورا هم رفته بود که به هیچ وجه کار راحتی نبود؛ صبح ها آژانس، ظهر و بعد از ظهر بازار و شب ها رستوران؛ یادمه بعضی شبا که می خواستم بخوابم با خودم فکر می کردم که آرش الان توی تخت یکی دراز کشیده و داره تن فروشی می کنه تا پول خونه رو دربیاره....

خُب... بدیهاً مشخصه که آرش عاشق شده بود.... اما «آرش عاشق شده بود» دقیقن ینی چی؟ ما (و احتمالاً شما) توی جامعه عجیبی بزرگ شدیم: جامعه ای که مردمش برای ازدواج کردنشون کمتر از اتومبیل خریدنشون مطالعه و تحقیق می کنن؛ طبعاً این زن و شوهرها، که بعد تبدیل می شن به پدرها و مادرها، بچه هاشون رو می فرستن به دبستان ها و دبیرستان ها تا مثل پدر و مادرهاشون چیزهایی یاد بگیرن که عموماً هیچ وقت به دردشون نمی خوره و ما (و احتمالاً شما) به خاطر یاد گرفتن اون چیزهای به درد نخور تشویق شدیم و به خاطر یاد نگرفتنشون تنبیه و یاد گرفتیم که فارغ از این که چیزی به دردمون می خوره یا نه، تعریف چیزها رو حفظ کنیم و مهم تر از اون یاد گرفتیم که هر چیزی توی این دنیا تعریف داره و من حاصل این سیستم آموزشی هستم: سیستمی که مثل یه پازل هزارتیکه هرچقدر از اول شروع بشه و هر کسی و با هر روشی شروعش کنه آخرش یک تصویر و فقط یک تصویر بهت می ده و من این «تصویر»ی که هستم رو قبول کردم و در نتیجه باید بدونم وقتی می گم آرش عاشق شده بود ینی دقیقن آرش چه اتفاقی براش افتاده بود؟ 

سؤال: وقتی گفته می شود آرش عاشق شده بود، برای آرش دقیقن چه اتفاقی افتاده بوده است؟ توضیح دهید. 

جواب: هیچی! هیچ اتفاقی! آرش همون آرش بود، با ابعاد، اندازه و مشخصات فیزیکی سابق؛ همون طوری راه می رفت که همیشه راه می رفت و همون طوری حرف می زد که همیشه حرف می زد و یه روز مثل خیلی از روزای دیگه که به من زنگ می زد، به من زنگ زد و گفت که برای آپارتمانی که می خواد بسازه نیاز به نقشه های فنی داره و منم براش کشیدم.