پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «طلاق» ثبت شده است

موکاچینو رو می ریزم توی آب جوش و داخل یخچال دنبال یه چیزی می گردم که باهاش بخورم: هیچی نیست، مطلقن هیچی. درب یخچال رو رها می کنم و مثل یه زامبی منتظر می مونم که خودش بسته شه. پروین روی در یخچال با ماژیک نوشته: «روغن، سفره یه‌بارمصرف، گلدان بزرگ» پروین همسرمه و به نظر من یه زن معمولیه و مثل همه زن‌های معمولی دیگه، اخلاقای خوب و بد و عجیب و غریب زیادی داره: بیش‌تر از هر چیزی توی این دنیا عاشق گل و گیاهه؛ هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شه، با مناسک و اعمال خاصی (که بخشی از زندگی خصوصی من محسوب می شه و به خاطر مسائلی که مربوط به غیرت در فرهنگ ایرانی می‎شه، جزییاتش رو نمی‌نویسم) می‌ره سمت ده دوازده تا گلدونی که انصافن هنرمندانه گوشه پذیرایی چیده، چند ساعتی باهاشون صحبت می کنه، ناز و نوازششون می کنه و به اون ها آب می ده؛ بعد از گل‌ها نوبت پرنده‌هاس: با جعبه‌های میوه توی بالکن، که از باغ بابا آورده، برای پرنده‌ها لونه درست کرده و لونه‌ها رو با مفتول‌های فلزی نقره ای و طلایی به میخ‌ها و پیچ‌های توی دیوارهای بالکن وصل کرده. معمولن چند تا کبوتر به صورت دوره ای توی لونه‌ها زندگی می کنن و معمولن هر چند ماه یک بار، ترتیب پکیج توی بالکن رو می‌دن. هر وقت آقای تعمیرکار برای تعمیر پکیج میاد خونه، مجبور می شیم همه لونه ها رو جمع کنیم و یه جا قایم کنیم که مثل دفعه اول از دست پرنده ها عصبانی نشه و دوباره خونه پرنده های بی‌زبون رو خراب نکنه. پروین به آقای تعمیرکار می گه: «اگه کبوترها توی بالکن ما لونه نکنن، پس کجا لونه کنن؟» 

پروین به فکر غذای پرنده ها هم هست؛ همیشه برام عجیب بوده که چطوری بدون این که پرنده ها ازش بترسن، بهشون نزدیک می شه، باهاشون حرف می زنه و غذاشون رو تقسیم می کنه؛ حتا وقتی از بالکن بیرون میاد هم هنوز داره با پرنده ها صحبت می کنه؛ اوایل فکر می کردم اومده توی خونه و داره با من حرف می زنه و بهش گیر می دادم که الان دیگه ازشون فاصله گرفتی و دیگه صدات رو نمی شنون؛ پروین هم به سبک جدایی نادر از سیمین جواب می داد که: «اونا صدای من رو نمی‌شنون، من که صداشون رو می‌شنوم!»

جدایی علی از پروین... دو هفته س که خونه نیومده؛ به غیر از من موجودات دیگه ای هم هستن که به این موضوع اعتراض دارن؛ مثلا مورچه‌ها بیرون ریختن و تقریبن همه جای خونه دنبال پروین می گردن و بیشتر از همه توی ظرف عسل؛ آخه چرا ظرف عسل؟ خیلی مسخره‌س ولی انگار مورچه ها غِیرت‌مِیرت حالی‌شون نمی‌شه و به بخش‌های خصوصی زندگی من کاملن واقف هستن! هر کاری می کنم مورچه ها بیخیال ظرف عسل نمی‌شن و کبوترها هم هر روز صبح به شیشه بالکن نوک می زنن و سعی می کنن به شکل نمادین، اعتراضشون رو به پروین نشون بدن؛ خُب دو هفته س که خونه نیومده و توی خونه من هیچی نیست، مطلقن هیچی. همه ظرف ها کثیف هستن و یخچال خالیه. بستنی ها و پاستیل ها تموم شدن. دیشب لباس ها رو انداختم توی ماشین لباس‌شویی و بعد آویزونشون کردم روی میز و صندلی های ناهارخوری. امروز صبح از رخت خواب بلند شدم و دیدم که لباس‌ها و جوراب‌ها همه‌ی بلندی‌های خونه رو فتح کردن و متوجه شدم که هر روز که می گذره غلظت رنگ‌ها روی تابلوهای پروین، کم‌تر و کم‌تر و کم‌تر می شه. روی تخت خواب اصلن خوابم نمی‌بره، چهار پنج تا پتو و بالش آوردم توی پذیرایی زیر بزرگ‌ترین تابلوی پروین و هر شب یکی دو تا بالش بغل می کنم و به زور می خوابم (یا نمی خوابم؟)؛ این بار اول نیست که قهر می کنه. هزار تا کار هست که باید انجام بدم و تقریبن هیچ کاری انجام نمی دم. به نظرم ما قبلن طلاق گرفتیم، فقط این جدایی از نظر قانونی ثبت نشده؛ هیچ کدوممون حوصله نداریم بریم دنبال کارای طلاق.

پسردایی محمد چند سالی از من بزرگتره؛ رشته دانشگاهیش مهندسی کامپیوتر بود، اما بعد از این که درسش تموم شد، با چند تا از همکلاسی ها و رفقاش یه گروه تشکیل دادن و به صورت تخصصی کارای فنی ساختمون رو انجام می دادن؛ کارش رو دقیق و ارزون انجام می داد و برای همین همیشه هزار تا کار رو سرش ریخته بود؛ خیلی زود پولدار شد: توی سن بیست و چهار سالگی خونه و ماشین خریده بود و برای ازدواج هم احساس آمادگی می کرد؛ خودش چند نفری رو توی آب نمک خوابونده بود و خونواده ش هم چند نفری رو زیر نظر داشتن؛ اما دو تا پا شو کرده بود توی یه کفش و می خواست با یه خانومی که بیست سال ازش بزرگتر بود و دو تا بچه داشت ازدواج کنه.

توی یه پومودورو نمی تونم درباره اون خانوم هم توضیحات کامل بدم: دو تا دختر قد و نیم قد داشت و شوهرش توی تصادف از کمر قطع نخاع شده بود؛ به اذعان خود محمد، به خاطر محمد از هم جدا شده بودن؛ طبق شنیده ها شوهر خانومه موقع طلاق اجازه نداده بود که خانومه سرپرست بچه هاش باشه و خودش سرپرستیشون رو قبول کرده بود؛ واقعا کسی نمی دونه چی بین اونا گذشته؛ محمد بالاخره با وجود همه مخالفت ها باهاش ازدواج کرد. 

دایی من (ینی پدر محمد) که با ازدواجشون مخالف بود اصلا توی مراسم مختصری که گرفته بودن شرکت نکرد؛ بقیه اعضای خونواده ش هم دل خوشی ازش نداشتن ولی به خاطر حال بد دایی، خیلی مخالفتشون رو ادامه ندادن. دایی بعد از مراسم ازدواج، هیچ وقت با هیچ کدومشون صحبت نکرد و به خونه شون نرفت، تا این که یه پسر خوشگل و با نمک به دنیا آوردن و دوباره همه با هم آشتی کردن و همه چی به روال سابق برگشت!

اون روزایی که فکر می کردم همه چی توی خونواده شون درست شده، یه روز وقتی از جمع خونوادگی جدا شده بودیم، پسردایی محمد سفره دلش رو برام باز کرد: می گفت عین سگ پشیمونه از انتخابی که کرده؛ معلوم شد که داره دادگاه خانواده می ره و احتمالن به زودی از همدیگه جدا می شن؛ خیلی وقته که ازشون خبری ندارم؛ دوست ندارم خبری ازشون به گوشم برسه؛ نه از خودشون و نه از پسربچه کوچیکشون که نمی دونم کدومشون قراره سرپرستش بشه.

الان که دارم این پومودورو رو می نویسم سهیلا در چند قدمی من توی آشپزخونه در حال آماده کردن صبحونه س. سهیلا از اقوام منه و معمولن برای من درد دل می کنه. سهیلا هیچ کس دیگه ای رو نداره که بتونه راحت باهاش حرف بزنه (جلوتر متوجه می شید چرا)؛ مهم ترین مشخصه ظاهریش موهای حناییِ فرفریشه که من فقط توی انیمیشن شجاع شبیهش رو دیدم. سهیلا حدودن پنجاه سالشه و تا الان حداقل پنجاه بار داستان زندگیش رو برای من تعریف کرده که چه بالا و پایین هایی داشته؛ قبل از این که صبجونه ش آماده بشه باید خلاصه ش رو بنویسم پس اگه خیلی سریع سکانس ها عوض می شن تعجب نکنید. این شما و این داستان واقعی زنی با موهای حناییِ فرفری:

سهیلا هفده سالش بوده و با خانواده پرجمعیتش توی شهرستان زندگی می کرده و مشغول گرفتن دیپلمش بوده که خواستگار براش میاد و خیلی ساده با یه پسر هجده ساله ازدواج می کنه؛ همون سال اول زندگی باردار می شه و به خاطر این که همسرش دانشگاه تهران قبول شده بوده با فرزند و همسرش به تهران نقل مکان می کنه. سهیلا توی تهران هیچ کسی رو نمی شناخته، هیچ کس... اما همیشه دلش به این خوش بوده که قراره بعد از این که درس همسرش تموم بشه برگردن به شهرشون؛ بعد از چند سال که همسرش هیأت علمی دانشگاه می شه و متوجه می شه که فوقش سالی یک بار می تونه برگرده به شهر و دیار خودش، احساس غربت باعث می شه که کاملا افسرده بشه و متوجه می شه که دیگه مثل سابق همسرش رو دوست نداره؛ متعاقبا علاقه همسرش هم به اون، هر روز کمتر و کمتر می شه تا اون جایی که همسر سهیلا پیشنهاد طلاق می ده و سهیلا هم می گه که دیگه هیچ چیزی براش اهمیت نداره؛ در نهایت تصمیم می گیرن که زندگی رو با هم ادامه بدن تا ببینن چی پیش میاد!

البته سهیلا و همسرش هنوز هم با هم زندگی می کنن، اما همسر سهیلا همون موقع ها یه زوجه دیگه هم اختیار می کنه که ظاهرن از همکارای دانشگاهیش بوده. به نقل از خود سهیلا خانوم، حاملگی دومش ناخواسته و «اتفاقی» بوده؛ طی این حاملگی به سهیلا خیلی سخت می گذره و از نظر فیزیکی حسابی شکسته می شه، چشماش ضعیف می شه و چند تا از دندوناش رو می کشه؛ اما وقتی پسر دومش به دنیا میاد می بینه که ارزش اون همه سختی رو داشته: پسر دومش عین یه فرشته ی خوشگل و ناز، بور بوده و چشماش آبی و نقره ای دریا بوده. 

پسر اول سهیلا ازدواج می کنه و می ره سر زندگیش؛ با این که خونه پسرش خیلی دور نیست، ولی سهیلا اعتقاد داره که دنیا قراره هر روز تنهاترش کنه. پسر دوم سهیلا دانشجوئه و سرش به کار و درس خودشه؛ سهیلا براش یه دستگاه بازی ویدیویی خریده و بهش گفته که نمی خواد سر کار بره: هر چقدر که پول بخواد بهش می ده که فقط توی خونه بمونه... نه سر کار بره و نه زیاد دانشگاه بمونه...

نمی فهمم چی توی زن دومش دیده که سهیلا نداشته....