پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «طلاق» ثبت شده است

اگه با شخصیت عمه جوزفین توی ماجراهای ناگوار لمونی اسنیکت آشنا هستید، لازم نیست این پومودورو رو مطالعه کنید؛ نازنین همه اخلاقای عمه جوزفین رو به شکل رقیق شده ای توی خودش داره؛ معمولن توی مهمونیای فامیلی می بینمش؛ حدودن سی سالشه و رشته تحصیلیش معماری بوده؛ یادمه که از همون بچگیامون، همه خاندانمون حساب ویژه ای روی نازنین و هوش و پشت کارش باز کرده بودن و در کل، بر همگان واضح بود که قراره به زودی تبدیل بشه به یکی از مفاخر خانواده؛ تحصیلاتش رو توی دانشگاه های خوب و مدارج عالی، با نمرات ممتاز به پایان رسونده؛ توی مهمونی ها همیشه کنار مادرش می شینه و وقتی می خنده نفس کم میاره و تا چند ثانیه بعدش نفس نفس می زنه و اشکاشو پاک می کنه.

خواستگار زیاد داره ولی به هیچ وجه تن به ازدواج نمی ده: «خب مگه دیوونه ام؟ یه نگاه به آمار طلاق بنداز... اصن تو فامیل خودمون چن نفر هنوز طلاق نگرفتن یا دارن بی دردسر با هم زندگی می کنن...؟» و بعد وارد پوزیشنی می شه که جلوتر توصیف می کنم....

هیچ وقت با اتومبیل خودش جایی نمی ره و همه مسافرت های درون شهری و برون شهری رو با وسایل نقلیه عمومی انجام می ده: «خب مگه دیوونه ام؟ آمار سوانح و تلفات جاده ای توی وسایل نقلیه عمومی خیلی کمتر از وسایل نقلیه شخصیه....» و بعد بازوی مادرش رو می گیره و می ره توی وضعیتی که توی پاراگراف بعدی توصیف می کنم....

همون اوایل که از دانشگاه اومده بود بیرون وارد پروژه های بزرگ و معروف تهران شد و رزومه خوبی دست و پا کرد؛ اما بعد از یکی دو سال از همه فعالیت هاش دست کشید: «خب مگه دیوونه ام؟ همه فشار پروژه روی منه، اون وقت همه سود پروژه می ره تو جیب شرکت پیمانکار... پیمانکار فقط دنبال اینه که سر مهندسشو کلاه بذاره....» همیشه بعد از مطرح کردن دلایلش، در حالی که توی چشمات خیره می شه و می خنده، دو دستی بازوی مادرش رو نگه می داره و سرش رو به شونه مادرش تکیه می ده و منتظر می مونه که مادرش حرفش رو تأیید کنه....

الان نازنین یه دوربین عکاسی خریده و تنها فعالیتش اینه که تفننی عکاسی کنه.

موکاچینو رو می ریزم توی آب جوش و داخل یخچال دنبال یه چیزی می گردم که باهاش بخورم: هیچی نیست، مطلقن هیچی. درب یخچال رو رها می کنم و مثل یه زامبی منتظر می مونم که خودش بسته شه. پروین روی در یخچال با ماژیک نوشته: «روغن، سفره یه‌بارمصرف، گلدان بزرگ» پروین همسرمه و به نظر من یه زن معمولیه و مثل همه زن‌های معمولی دیگه، اخلاقای خوب و بد و عجیب و غریب زیادی داره: بیش‌تر از هر چیزی توی این دنیا عاشق گل و گیاهه؛ هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شه، با مناسک و اعمال خاصی (که بخشی از زندگی خصوصی من محسوب می شه و به خاطر مسائلی که مربوط به غیرت در فرهنگ ایرانی می‎شه، جزییاتش رو نمی‌نویسم) می‌ره سمت ده دوازده تا گلدونی که انصافن هنرمندانه گوشه پذیرایی چیده، چند ساعتی باهاشون صحبت می کنه، ناز و نوازششون می کنه و به اون ها آب می ده؛ بعد از گل‌ها نوبت پرنده‌هاس: با جعبه‌های میوه توی بالکن، که از باغ بابا آورده، برای پرنده‌ها لونه درست کرده و لونه‌ها رو با مفتول‌های فلزی نقره ای و طلایی به میخ‌ها و پیچ‌های توی دیوارهای بالکن وصل کرده. معمولن چند تا کبوتر به صورت دوره ای توی لونه‌ها زندگی می کنن و معمولن هر چند ماه یک بار، ترتیب پکیج توی بالکن رو می‌دن. هر وقت آقای تعمیرکار برای تعمیر پکیج میاد خونه، مجبور می شیم همه لونه ها رو جمع کنیم و یه جا قایم کنیم که مثل دفعه اول از دست پرنده ها عصبانی نشه و دوباره خونه پرنده های بی‌زبون رو خراب نکنه. پروین به آقای تعمیرکار می گه: «اگه کبوترها توی بالکن ما لونه نکنن، پس کجا لونه کنن؟» 

پروین به فکر غذای پرنده ها هم هست؛ همیشه برام عجیب بوده که چطوری بدون این که پرنده ها ازش بترسن، بهشون نزدیک می شه، باهاشون حرف می زنه و غذاشون رو تقسیم می کنه؛ حتا وقتی از بالکن بیرون میاد هم هنوز داره با پرنده ها صحبت می کنه؛ اوایل فکر می کردم اومده توی خونه و داره با من حرف می زنه و بهش گیر می دادم که الان دیگه ازشون فاصله گرفتی و دیگه صدات رو نمی شنون؛ پروین هم به سبک جدایی نادر از سیمین جواب می داد که: «اونا صدای من رو نمی‌شنون، من که صداشون رو می‌شنوم!»

جدایی علی از پروین... دو هفته س که خونه نیومده؛ به غیر از من موجودات دیگه ای هم هستن که به این موضوع اعتراض دارن؛ مثلا مورچه‌ها بیرون ریختن و تقریبن همه جای خونه دنبال پروین می گردن و بیشتر از همه توی ظرف عسل؛ آخه چرا ظرف عسل؟ خیلی مسخره‌س ولی انگار مورچه ها غِیرت‌مِیرت حالی‌شون نمی‌شه و به بخش‌های خصوصی زندگی من کاملن واقف هستن! هر کاری می کنم مورچه ها بیخیال ظرف عسل نمی‌شن و کبوترها هم هر روز صبح به شیشه بالکن نوک می زنن و سعی می کنن به شکل نمادین، اعتراضشون رو به پروین نشون بدن؛ خُب دو هفته س که خونه نیومده و توی خونه من هیچی نیست، مطلقن هیچی. همه ظرف ها کثیف هستن و یخچال خالیه. بستنی ها و پاستیل ها تموم شدن. دیشب لباس ها رو انداختم توی ماشین لباس‌شویی و بعد آویزونشون کردم روی میز و صندلی های ناهارخوری. امروز صبح از رخت خواب بلند شدم و دیدم که لباس‌ها و جوراب‌ها همه‌ی بلندی‌های خونه رو فتح کردن و متوجه شدم که هر روز که می گذره غلظت رنگ‌ها روی تابلوهای پروین، کم‌تر و کم‌تر و کم‌تر می شه. روی تخت خواب اصلن خوابم نمی‌بره، چهار پنج تا پتو و بالش آوردم توی پذیرایی زیر بزرگ‌ترین تابلوی پروین و هر شب یکی دو تا بالش بغل می کنم و به زور می خوابم (یا نمی خوابم؟)؛ این بار اول نیست که قهر می کنه. هزار تا کار هست که باید انجام بدم و تقریبن هیچ کاری انجام نمی دم. به نظرم ما قبلن طلاق گرفتیم، فقط این جدایی از نظر قانونی ثبت نشده؛ هیچ کدوممون حوصله نداریم بریم دنبال کارای طلاق.

پسردایی محمد چند سالی از من بزرگتره؛ رشته دانشگاهیش مهندسی کامپیوتر بود، اما بعد از این که درسش تموم شد، با چند تا از همکلاسی ها و رفقاش یه گروه تشکیل دادن و به صورت تخصصی کارای فنی ساختمون رو انجام می دادن؛ کارش رو دقیق و ارزون انجام می داد و برای همین همیشه هزار تا کار رو سرش ریخته بود؛ خیلی زود پولدار شد: توی سن بیست و چهار سالگی خونه و ماشین خریده بود و برای ازدواج هم احساس آمادگی می کرد؛ خودش چند نفری رو توی آب نمک خوابونده بود و خونواده ش هم چند نفری رو زیر نظر داشتن؛ اما دو تا پا شو کرده بود توی یه کفش و می خواست با یه خانومی که بیست سال ازش بزرگتر بود و دو تا بچه داشت ازدواج کنه.

توی یه پومودورو نمی تونم درباره اون خانوم هم توضیحات کامل بدم: دو تا دختر قد و نیم قد داشت و شوهرش توی تصادف از کمر قطع نخاع شده بود؛ به اذعان خود محمد، به خاطر محمد از هم جدا شده بودن؛ طبق شنیده ها شوهر خانومه موقع طلاق اجازه نداده بود که خانومه سرپرست بچه هاش باشه و خودش سرپرستیشون رو قبول کرده بود؛ واقعا کسی نمی دونه چی بین اونا گذشته؛ محمد بالاخره با وجود همه مخالفت ها باهاش ازدواج کرد. 

دایی من (ینی پدر محمد) که با ازدواجشون مخالف بود اصلا توی مراسم مختصری که گرفته بودن شرکت نکرد؛ بقیه اعضای خونواده ش هم دل خوشی ازش نداشتن ولی به خاطر حال بد دایی، خیلی مخالفتشون رو ادامه ندادن. دایی بعد از مراسم ازدواج، هیچ وقت با هیچ کدومشون صحبت نکرد و به خونه شون نرفت، تا این که یه پسر خوشگل و با نمک به دنیا آوردن و دوباره همه با هم آشتی کردن و همه چی به روال سابق برگشت!

اون روزایی که فکر می کردم همه چی توی خونواده شون درست شده، یه روز وقتی از جمع خونوادگی جدا شده بودیم، پسردایی محمد سفره دلش رو برام باز کرد: می گفت عین سگ پشیمونه از انتخابی که کرده؛ معلوم شد که داره دادگاه خانواده می ره و احتمالن به زودی از همدیگه جدا می شن؛ خیلی وقته که ازشون خبری ندارم؛ دوست ندارم خبری ازشون به گوشم برسه؛ نه از خودشون و نه از پسربچه کوچیکشون که نمی دونم کدومشون قراره سرپرستش بشه.