پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «طراحی» ثبت شده است

یکی از مهم ترین دلایلی که شب ها نمی تونم درست بخوابم اینه که کابوس می بینم (یا می ترسم که کابوس ببینم؟) و از پرتکرارترین کابوس هام - بدون شوخی - اینه که صبح از خواب بیدار شدم و دوباره باید برم پشت میزهای کلاس درس بشینم. رفتن به مدرسه برای من، فارغ از اتفاقات بامزه و خنده داری که توی مدرسه می افتاد، فاجعه ای بود که طی یک دوره طولانی به تکرار شدنش عادت کرده بودم و این تازه من بودم که این قابلیت رو داشتم که همه جا خوش بگذرونم و حالا که درس و دانشگاه تموم شده، فاجعه به شکل رؤیاها و کابوس های شبانه تعقیبم می کنه: هر اتفاق مهمی که قراره توی خواب رخ بده، قطعن توی مدرسه رخ می ده: توی مدرسه های مختلف حبس می شم، توی مدرسه های مختلف زندگی می کنم و مبدأ و مقصد همه حرکت ها توی خواب های من، احتمالن یه مدرسه‌س؛ بعد از این که وارد دانشگاه شدم، سعی کردم یه جوری این مسأله رو حل کنم و تصویر دیستورت شده ای که از مدرسه توی ذهنم به وجود اومده رو اصلاح کنم: با تلاش و پیگیری، مدت زیادی معلم مدارس خوب تهران شدم و توی پنج شیش تا از بهترین مدارس تهران تدریس کردم. رشته تحصیلی من معماریه و الان می تونید حدس بزنید که موضوع پایان نامه م چی بوده: طراحی مدرسه با تأکید بر بازی دانش آموزان در فضای باز... اما ظاهرن دنیا این طوری کار نمی کنه: هرچقدر فیلمای بامزه و رنگارنگ درباره مدرسه ببینی، هرچقدر مدارس روشن و رنگارنگ طراحی کنی یا هرچقدر وارد مدارس خوب بشی و به دانش آموزای خوب و بامزه درس یاد بدی مهم نیست، شب که بخوابی، چیزی که از مدرسه توی خوابت می بینی، تصاویری از راهروهای گوتیک و تنگ و تاریک مدرسه هاگوارتزه.

فاضل همکلاسی دوره دبیرستانم بود؛ یه مقدار زیادی شجاع بود و یه مقداری عصبانی، که مجموعاً به نظرم ترکیب خطرناکی بود؛ پدرش راننده تاکسی بود و توی یه محله دورتر از ما زندگی می کردن؛ باهوش بود و معمولن نمرات خوب کلاس رو می گرفت؛ چند بار توی مدرسه با سال بالایی ها دعوا درست کرد و جمیعِ تصمیماتی که گرفت باعث شد چندین بار حسابی کتک بخوریم و با سر و صورت خونی - از باغ وحشی که توش درس می خوندیم - برگردیم خونه؛ معمولن بعد از دعواها زود از هم جدا می شدیم و فرداش با اعصاب داغون رویدادهای مهم دعوای روز قبل رو بررسی می کردیم، تا آخرش که به این سؤال می رسیدیم که اگه ما، یا دقیق تر بگم: اگه فاضل، زد و خورد رو شروع نکرده بود چی می شد؟ فاضل هم این جور موقع ها همیشه اون جمله مسخره رو واگویه می کرد: «ببینید بچه ها! برنده دعوا کسیه که مشت اولو بزنه پای چشم طرفش...» و چه آثار و کبودی هایی که تحت تأثیر این مکتب هنری گوتیکی خلق نشده بودن... فاضل از این قبیل تئوری ها در زمینه دعوا کردن زیاد داشت که از جمله اون ها می شه به: پنهان کردن بطری در آستین و شکستن آن در صورت نیاز و زدن لگد در ناحیه شکم حین صحبت کردن با طرف دعوا اشاره کرد؛ الان که مدت زیادی گذشته و دقیق تر فکر می کنم، واقعن به نظرم فاضل تو این زمینه ها مثل یه هنرمند متفکر، آوانگارد و پیشرو عمل می کرد و ما هم به عنوان پیروان مکتبش دنبالش می کردیم.

مثل هر کابوس دیگه ای، بالاخره دبیرستان هم تموم شد و فاضل برای ادامه تحصیل به یکی از شهرستانای دور رفت؛ قبل از این که بره، می دونستم که قراره برای مدت زیادی نبینمش و برای همین بهش مناسب ترین هدیه ای رو دادم که فکر می کردم یه آدم عصبانی ‍‍‌و علاقه مند به هنر (!) ممکنه دریافت کنه: یه ویالون. فاضل الان نوازندگی ویالون رو به شکل حرفه ای انجام می ده.

نرگس آدم متفاوتی بود؛ به گمونم فقط به خاطر این از همدیگه خوشمون میومد که با همدیگه خوب حرف می زدیم و خوب به حرف همدیگه گوش می دادیم، وگرنه این طوری نبود که از نظر اخلاقی خیلی شبیه همدیگه باشیم؛ می تونستم باهاش درباره چیزایی حرف بزنم که با خیلیای دیگه نمی تونستم؛ آدم شفافی بود احساسات و عقایدشو راحت ابراز می کرد؛ خیالت راحت بود چیزی که داره بهت می گه دقیقن همون چیزیه که ته دلشه؛ از همکلاسی های دوره کارشناسی‌مون بود و با دوستش، فاطمه و دوست من، امیر، یه اکیپ چهارنفره دوستانه بودیم که هر وقت حوصله کلاس ها رو نداشتیم آویزون کافه های انقلاب و ولی‌عصر بودیم. کافه هایی که تاریک تر بودن رو بیشتر دوست داشتیم و با این که سیگاری نبودیم، طرف‌دار کافه هایی بودیم که به مشتریاشون اجازه سیگار کشیدن می دادن. از همون اول با همدیگه شرط کرده بودیم که هر کسی باید پول چیزی که می خوره رو خودش حساب کنه که یادمه به نظر من خیلی مسخره بود و خیلی سر این موضوع بحث داشتیم؛ موضوعات دیگه ای که معمولن درباره شون توی کافه صحبت می کردیم شامل این موارد بودن: قراره بعد از این که درسمون تموم شد چی‌کار کنیم یا چی‌کاره بشیم، نحوه لباس پوشیدن آدما همین طوری خوبه یا باید یه جور دیگه باشه و در نهایت، با این بلایی که شبکه های اجتماعی داره سرمون میاره چی گار کنیم (اون موقع فیس بوک تازه مد شده بود بین بچه ها).

اگه نرگس رو توی خیابون یا دانشگاه می دیدی فکر می کردی اتفاقن خیلی هم متفاوت نیست و خیلی هم معمولیه: معمولی لباس می پوشید و سر کلاس ها هم یه دانشجوی معمولی بود با نمرات معمولی، اما کافی بود چند دقیقه باهاش صحبت کنی تا ببینی چقدر با آدم های دیگه متفاوته... حالا بگذریم.... بعد از دوره کارشناسی ازدواج کرد و دیگه ادامه تحصیل نداد؛ وقتی ازدواج کرد تصمیم گرفت که از صفر تا صدِ محیط داخل خونه ای که خریده بودن رو طراحی و دکوراسیون کنه؛ همه چیز رو خودش طراحی کرده بود و به طرح جزیی ترین فضاهای خونه، مثل طاقچه‌ی حمام و کشوهای آشپزخونه هم فکر کرده بود؛ وقتی همه چیزهایی که طراحی کرده بود اجرا شدن، از اون ها با دقت عکاسی کرد (اون موقع اینستاگرام تازه مد شده بود بین بچه ها) و عکس های ویرایش شده رو توی اینستاگرامش پست کرد؛ صفحه اینستاگرام یکی از مجله های معتبر ایرانی در زمینه دکوراسیون که عکس ها رو دیده بود و خوشش اومده بود، باهاش تماس گرفت و کارشناسش رو برای تهیه گزارش و عکاسی به خونه نرگس فرستاد؛ مطلبی که توی اون مجله چاپ شد، باعث شد که خواننده های مشتاق، برای مشاوره طراحی داخلی و دکوراسیون با نرگس تماس بگیرن و در ازای پرداخت هزینه ای، از راهنمایی و طراحی نرگس برای دکور کردن خونه استفاده کن؛ همین ماجرا باعث شده که سر نرگس تا همین الان که من دارم درباره ش می نویسم شلوغ باشه و کار و بارش هم خدا رو شکر، سکه باشه.

بهار یکی از خواننده های خرگوش سفید بود. ارتباط من و بهار فقط به پیام های وبلاگی محدود نشد و کار به چت اینترنتی کشید. اون زمان از نرم افزار یاهو مسنجر استفاده می شد. بعد از مدتی که باهاش چت کرده بودم به یه شناخت نسبی ازش رسیده بودم: به نظر می رسید که دختر خوبی باشه؛ بهار اون موقع دانشجوی یکی از رشته های مهندسی دانشگاه امیرکبیر بود و خیلی خوب نقاشی می کشید (طراحی با مداد)؛ عاشق خونواده ش بود؛ پدرش راننده اتوبوس شرکت واحد بود و بهار به این موضوع افتخار می کرد؛ تک دختر خونواده بود و همیشه شوخ و سر حال بود؛ به نظرم هیچ چیزی توی دنیا نمی تونست ناراحتش کنه؛ خیلی سرخوش بود و بزرگ ترین سؤال زندگیش این بود که چرا بعضی از آدما به جای بهار، بهاره صداش می کنن؟
هر دو عاشق وبلاگامون بودیم، اما یه روز همین طوری از سر شکم سیری هر دوتامون تصمیم گرفتیم وبلاگ هامون رو حذف کنیم و با همدیگه یه وبلاگ مشترک بسازیم؛ اسم وبلاگ رو گذاشتیم کاکتوس بهار و اصلا درباره این که قراراه چی توش بنویسیم هیچ بحثی نکردیم! با مداد رنگی یه نقاشی از یه کاکتوس خیالی کشیدم و براش فرستادم؛ بهش گفتم می خوام این تصویر رو بذارم بالای صفحه اصلی وبلاگ. خیلی راحت بهم گفت که نقاشی به نظرش خیلی زشت میاد و فردای اون روز با طرحی از پسرکی که از کوله پشتیش یه کاکتوس بزرگ زده بود بیرون غافلگیرم کرد. نقاشی، خیلی قشنگ و رؤیایی بود. چون هیچ عکسی از خودمون بین ما رد و بدل نشده بود، با خودم فک کردم حتما تصویری که از من توی ذهنش داره این شکلیه؛ ازش پرسیدم این تصویریه که از من توی ذهنش داره؟
بهار تعجب کرد: «چی؟ ینی به نظرت این پسره؟» متوجه شدم که اون تصویر خودشه که داره کاکتوس رو حمل می کنه. برای این که همه ابهامات رو برطرف کنه، عکس خودش هم برام فرستاد....
البته این حرفا مال خیلی سال قبله؛ من اون موقع یه بچه دبیرستانی بودم و چندبرابر الان حرفی برای گفتن نداشتم! عمر وبلاگ کاکتوس بهار هم به یک سال نکشید. سر بهار شلوغ شده بود و نمی رسید چیزی توی وبلاگ بنویسه؛ منم دقیقا یادم نمیاد چی می نوشتم توی اون وبلاگ. فقط یادمه سبز رنگ بود و طرح خیلی ساده ای داشت. بهار برنامه نویسی تحت وب بلد بود و قالب وبلاگ رو خودش طراحی کرده بود. به هر حال کمتر از یک سال شد که تصمیم گرفتیم وبلاگ رو حذف کنیم. تصویری که بهار از خودش برام فرستاده بود رو به صورت ناواضحی توی ذهنم نگه داشتم: چاق بود و موهای چتری داشت... دوست مؤدب و مهربونی بود و احتمالن الان یه مادر صبور و مهربونه!
بعد از وبلاگ کاکتوس بهار، من دو وبلاگ دیگه هم تأسیس کردم (به غیر از این که الان دارید می خونید). یکی از وبلاگ ها رو با یه دختر دیگه (که توی مطلب یکم بهش اشاره ای داشتم) و اون یکی رو خودم تنهایی می نوشتم.