پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شهرزاد» ثبت شده است

مُجی جزو دانش آموزای شرّ مدرسه محسوب می شد؛ اسمش مجتبا بود و دوست داشت بقیه «اُمید» صداش کنن؛ می گفت تلفظ کلمه مجتبا سخته و از این که مردم «مُشتبا» یا حتا «مُژتبا» صداش می کنن خیلی بدش میومد؛ البته تا اون جایی که من یادم میاد کسی به غیر از خودش اُمید صداش نمی کرد (مثل ترانه علیدوستی توی سریال شهرزاد)؛ به هر حال ما مُجی تیرکمون صداش می کردیم، چون فامیلیش تُرکمان بود؛ الان که فکر می کنم می بینم چه اسم و فامیل با مسمّا و شاعرانه ای داشت: مجتبا ترکمان.

مُجی جزو دانش آموزای شرّ مدرسه محسوب می شد؛ هیکل تر و تمیزی داشت، خوش اخلاق و البته خیلی شیطون بود؛ یه جورایی مصداق آیه «اشِداءُ عَلی الکفّار وَ رُحَماء بَینَهُم» بود: از این نظر که هوای بچه محل ها رو خیلی داشت و از طرفی خیلی با دانش آموزایی که بچه محل ما نبودن دعوا درست می کرد؛ اگه یه وقت یکی از بچه محلای ما توی مدرسه دعواش می شد، مُجی حتمن وارد دعوا می شد و اصطلاحاً بالاخواه بچه محل درمیومد؛ سر همین ماجرا که مُجی توی خیلی از دعواهای مدرسه پای ثابت بود، کادر مدرسه و معلم ها دل خوشی ازش نداشتن....

مُجی جزو دانش آموزای شرّ مدرسه محسوب می شد؛ تقریبن همه مدرسه می دونستن که کسی بهتر از مُجی پینگ پُنگ بازی نمی کنه؛ همه رو شکست می داد: وقتی سرویس می زد، سریع راکت رو می ذاشت روی میز، که یعنی حریف هرگز نمی تونه سرویس رو جواب بده؛ توی محله معروف بود که مُجی توی یه بازی حساس با یکی از مربی های پینگ پُنگ، توی جواب یکی از سرویس ها وقتی دیده که توپ از دستش خیلی فاصله گرفته و امکان نداشته که به توپ برسه، توی یه حرکت خیلی سریع، خلاقانه و فانتزی، راکت رو از دست راستش به دست چپش پرت می کنه و شیرجه می زنه و خودش رو به توپ می رسونه! مُجی هیچ وقت برای مسابقات پینگ پُنگ از طرف مدرسه معرفی نشُد، چون می ترسیدن بره اون جا هم یه شری به پا کنه...

مُجی جزو دانش آموزای شرّ مدرسه محسوب می شد؛ یادمه یه بار یکی از بچه های کلاس که از طرف مدرسه برای مسابقه دوی سرعت منطقه معرفی شده بود و البته با مقام سوم از مسابقه برگشته بود با مُجی تیرکمون، مسابقه دو گذاشت و با اختلاف فاحشی باخت! مُجی استعدادهای عجیب غریب این طوری زیاد داشت؛ اما پدرش که سر کوچه ما یه مغازه داشت، از مُجی خواسته بود که این جنگولک‌بازی‌ها رو رها کنه و بره وردستش کار یاد بگیره: خیلی وقتا پیش میومد که ما با بچه ها می رفتیم توی محله بازی می کردیم و پدر مُجی اجازه نمی داد که با ما بیاد بازی کنه.... ما هم سرگرم بازی می شدیم و مُجی رو فراموش می کردیم. 

الان ده بیست سالی از اون ماجراها می گذره و مُجی هنوز توی همون مغازه کار می کنه. ما هم سرگرم زندگی شدیم و مُجی رو فراموش کردیم؛ البته من هر از چند گاهی یه سری بهش می زنم و یه صحبتی باهاش می کنم؛ از این که بچه ها کم بهش سر می زنن دلخوره؛ از این دلخوره که بچه‌محل‌ها رو هر روز می بینه که با ماشین یا پیاده از جلوی مغازه رد می شن و اهمیتی نمی دن که کی داره توی مغازه کار می کنه....