پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سیگاری» ثبت شده است

وقتی اولین بار اومدی تهران

اون موقع هنوز با هم تلفنی صحبت نکرده بودیم

فقط پیامک و چت بود

باورت می شه؟

نه

خب باور کن

تابستون بود

چند ماه بعدش من رفتم شمال اردو

یه مدت بود که شبا تا صبح با هم چت می کردیم

شب قبل از این که برم شمال تا صبحش داشتیم چت می کردیم

اون موقع مسافرت رفتنامون خیلی جالب بود

شبای قبل از مسافرت خیلی نگران هم بودیم که مثلا الان تا چند وقت نیستیم نمی تونیم چت کنیم و اینا

مثلا اگه من قرار بود برم جایی حتمن می دونستم شب قبلش باید باهات چت کنم وگرنه حالت بد می شد

صبح شد من رفتم شمال

وقتی رسیدیم به اردوگاه، دو روز خوابیدم فقط

از بس شبای قبلش درست حسابی نخوابیده بودم

وقتی بیدار شدم، همه با هم دوست شده بودن!

هر وقت می‌دیدنم به همدیگه می گفتن همون پسره که همه‌ش خوابه!

وسطای اردو که بودم، تو هم رفتی اردو

یادم نیست کجا رفته بودی

یادمه دیگه طاقت نیاوردی زنگ زدی

قبلش هیچ وقت با هم صحبت نکرده بودیم

خیلی برام جالب بود که لحجه داری

اون شب دو بار حرف زدیم

همیشه قبل از این که زنگ بزنی پیامک می دادی

می گفتی می خوام زنگ بزنم

اون موقعی که تلفنی حرف می زدیم هنوز توی اون خونه ویلاییه بودیم

بابام می دونست من با تو رابطه دارم

از این همه که تعریف کردی فقط یادمه که بابات می دونست

بعد از این که تلفنی صحبت کردیم، خیلی اتفاقا افتاد

بعضی وقتا یه چیزایی می شد، ولی خیلی ادامه پیدا نمی کرد

بازم تا قبل از وبلاگ همه چی خوب بود

این چیزایی که تعریف می کنی مال سال اول و دوم دبیرستانه

بعد من مُخِتو زدم: وبلاگ زدیم با هم!

دوست وبلاگی هم پیدا کرده بودی!

یه دختره بود که باهاش چت می کردی

این که مخمو زدی یادمه!

جر می دادی منو که یه چیزی بنویسی توی وبلاگ یادته؟

آره یادمه... نوبتی بود خب

من زود می نوشتم، تو دیر به دیر می نوشتی

...

تو حالت بد نمی شه از اون موقع‌ها می گی؟

یه خرده دلم تنگ می شه

خیلی خوب بودن اون روزا

من دلم تنگ نمی شه اصلن

دلاشوب می گیرم همراه با حالت تهوع!

یادته من همیشه دستم درد داشت؟

همیشه نگران بودم

همیشه ناراحت بودم

از قبل از وبلاگ، دیگه چی یادته؟

دقیق نمی دونم کی بود

اما یادمه یه روز تصمیم گرفتم علاقه‌مو بهت بگم

بعد از مدرسه اومدم خونه؛ ظهر بود

وسط صحبتمون یهو گفتم بهت

چند وقت سرزنش می کردم خودمو که اشتباه کردم

نصف عمرمو من در حال سرزنش خودم بودم...

یادمه پدرمونو دراورده بودی!

من ولی از قبلش پیش‌بینی کرده بودم

اون روزی هم که می خواستی بگی قبلش می دونستم

عه؟

هی گفتی یه چیزی بگم؟

هی گفتم اون چیزی که می خوای بگی، لازم نیست بگی

خودم می دونم

دیگه آخرش ولی گفتی

بعدش چند هفته گذشت

دوباره گفتی

هی گفتی

مثلا می گفتی: «این که الان گفتم با قبلی فرق داشت؛ اونو همون طوری گفتم، اینو ولی مطمئنم!»

اینارو یادم نیست

گیتار می زدی ولی یادمه

یه آهنگ فرستادی سوت زده بودی توش

گیر داده بودم که خودت سوت نزدی

اون جا دعوام کردی

من خیلی بهت شک داشتم

یادته سیگار کشیده بودی؟

کدومشو می گی؟

تنهایی کشیده بودم؟

نه... گفتی جلوی مامان بابام کشیدم

من شخصاً گرخیده بودم

همین الان جلوی مامانم سیگار بکشم عاقم می کنه

دیگه تو صورتم نگاه نمی کنه

از بابام گرفته بودم

ما همه مون امتحان کردیم

مامانم هم امتحان کرد خودش

ولی از بقیه ش خبر ندارن!

چیه؟ رفتی تو کار تزریق؟

نه... سیگار مگه بده؟

نه خیلی خوبه واسه سلامتی

باعث استحکام لثه می شه

آدم امتحان می کنه دیگه

اینارو فردا می نویسم تو وبلاگ که آبروت بره!

جلو کی بره آخه؟

خوبه تازه... اثرات چت کردنو می فهمن!

یادته قرار بود با هم سیگار بکشیم؟

نه

چه قرارایی!

بابابزرگتو یادمه...

نمی دونم چرا دوسش داشتم

شاید چون تو دوسش داشتی

روزایی که مریض بود... نصف شبا بیدار می شد

تو هم پای کامپیوتر بودی

می گفتی بیدار شده بابابزرگت

آره... اون شبا تنها شبایی بودن که بابا مامانم خوش‌حال بودن که من تا صبح می شینم پای کامپیوتر!

ماه رمضونا

واسه ماه رمضونا دلم تنگ می شه

تا صبح بیدار می موندیم

چی می گفتیم آخه؟!

کل این وبلاگو تعریف می کردی واسه‌م!

چهارمین گروهی که من توش ساز می زدم، یه گروه سه نفره بود که به اصرار من تشکیل شد. اول فقط من و یاسین بودیم و دوئت کار می کردیم؛ پارسا بعدن بهمون اضافه شد که توی یه پومودوروی دیگه می‌نویسمش. یاسین سبزه بود و موهای صاف و چهره جذابی داشت، خیلی خوب ساز می زد و صدای خوبی هم داشت؛ چند سال از من بزرگتر بود و آدم خوش اخلاق و با مرامی بود؛ توی دنیای رفاقت، خیلی چیزا یاد من داد و خیلی جاها کمکم کرد؛ شغلش نصب و تعمیر آسانسور بود و وضعش بدک نبود؛ پدر و مادرش پیر بودن و بیش از هر چیز توی این دنیا آرزو داشتن که عروسی تک‌پسر شاخ شمشادشون رو ببینن؛ برای این که همه‌ش جلوی چشم مامان باباش نباشه، روی پشت بوم خونه‌شون یه اتاق بزرگ درست کرده بود و بیشتر وقتایی که خونه بود، اون تو بود. 

البته یاسین روی پشت بوم تنها نبود: یه سری مرغ و خروس و سگ و گربه و غاز و قرقاول و کفتر هم داشت که اون جا ازشون مراقبت می کرد؛ واقعن پشت بومشون شبیه باغ وحش شده بود و پدر و مادرش سر این موضوع از دستش شاکی بودن؛ خودش اما، صندلی چوبی رو می ذاشت وسط همه جک و جونورا و همه عصرهای زندگیش رو وقف ساز زدن و چُس‌دود کردن سیگار می کرد؛ عوضی خیلی هم قشنگ و با استیل سیگار می کشید! توی همه زندگیم هیچ چیزی مثل سیگار کشیدن یاسین من رو به سیگار کشیدن تشویق نکرده و نخواهد کرد! حتا کفترا هم موقع سیگار کشیدنش بهش خیره می شدن؛ مطمئنم برای زدن مخ دخترا هم بیش از این که از گیتارش استفاده کنه، از سیگارش استفاده می کرد...

با چند تا دختر رابطه داشت؛ خودش می گفت هیچ کدومشون جدی نیستن و فقط برا تفریح و وقت گذرونی باهاشون بیرون می ره؛ خیلی دوست داشت منو ببره توی اکیپ‌های عجیب و غریبی که باهاشون بیرون می رفت؛ بهش می گفتم: «احتمالن یه روزی اولین سیگاری که می کشم رو از دست تو بگیرم و یه وقتی بذارم برای این که ازت یاد بگیرم چطوری سیگار می کشی، اما قطعن تا آخر عمرم برا تفریح کردن با ناموس مردم وقت ندارم.» بدون این که سیگار از بین لبهاش جابه‌جا بشه می خندید و می گفت: «بابا تو دیگه خیلی خری!» نمی خوام الکی شعار بدم و آخر داستان رو به سمتی ببرم که رفیق به این خوبی به فنا بره، از طرفی یاسین هم آدم حواس‌جمع و باهوشی بود؛ واقعن نمی دونم چطوری بی‌هوا در رادیاتور ماشینش رو باز کرده بود و آب داغ پاشیده بود توی صورتش؛ به کلی از ریخت و قیافه افتاد؛ افسرده شده بود، اصلن از خونه بیرون نمیومد و حتا اجازه نمی داد کسی بره دیدنش؛ بعد از یه مدتی مثل فیلم چشمانت را باز کن شد و به هر دری زد که صورتش مثل قبل بشه و بر خلاف اون فیلم، خیلی هم شبیه قبلش شد، اما نمی دونم چرا بعد از اون ماجرا، غمی که همراهش بود هیچ وقت از بین نرفت؛ تقریبن همین ماجرا باعث شد که گروه خوبی که داشتیم از هم بپاشه.

قبلا توی مدرسه زیاد دیده بودمش و رفقای مشترک زیادی داشتیم، ولی از وقتی همکلاسی شدیم فهمیدیم چقدر باید با هم رفیق باشیم. بنیامین مثل من به حرف کسی اعتماد نداشت و دنبال سرچشمه هر چیزی بود؛ همیشه قرآن و انجیل همراهش بود و با شور اشتیاق درباره شون صحبت می کرد؛ قدبلند و ترکه ای بود و لب های سرخی داشت؛ توی یه اکیپی از بچه های خلاف مدرسه بُر خرده بود و سیگاری شده بود؛ البته بین همون رفقای خلاف هم یه مرزهایی رو برای خودش قائل بود: مثلاً فیلم های اروتیک اروپایی نگاه می کرد، ولی هیچ وقت اهل دختربازی و کثافت کاری نبود؛ سر کلاسا معمولن توی خودش بود و مشخص بود که دائما فکرش مشغوله؛ یه داداش داشت که ده دوازده سال از خودش کوچیک تر بود و خیلی بچه بانمک و خوشگلی بود؛ بنیامین می گفت از وقتی داداشش به دنیا اومده دیگه پدر و مادرش هیچ توجهی بهش نکردن....

زیاد کتاب می خوند: فلسفه، جامعه شناسی، کتب مذهبی و رمان؛ بعد از پیش دانشگاهی با همدیگه در ارتباط بودیم و فیلم و کتاب رد و بدل می کردیم و با هم بحث می کردیم؛ زیاد فکر می کرد: شلوار لوله تفنگی می پوشید و کفشای آلستارز اورجینال می خرید که اون موقع مُد بود؛ بعد از دبیرستان موهاشو دیر به دیر کوتاه می کرد و همیشه‌ی خدا یه کلاه کپ روی سرش بود؛ یه روز خیلی معمولی که با همدیگه رفته بودیم پارک، بنیامین انجیل رو از جیب بغلش (!) درآورد تا درباره یکی از آیه ها باهام صحبت کنه؛ آیه خیلی معروفی بود با این مضمون که خداوند که به فکر گنجشک ها و پرنده ها هست و روزی همه شون رو از قبل تعیین کرده، چطور ممکنه روزی آدم ها رو فراموش کنه؟ در کل، حرف اون آیات این بود که آدم ها نباید نگران روزی‌شون باشن.

اتفاقا من و بنیامین هم گشنه‌مون شده بود و اتفاقا دو نفری دو تومن هم پول نداشتیم که بریم یه آت‌وآشغالی بخریم و از گشنگی دربیایم؛ اعصابمون خرد شده بود که چرا هیچی پول همراهمون نیاوردیم و اتفاقا یه شوخی های بی مزه ای هم با اون آیات انجیل کردیم که الان گنجشکا سیر شدن ولی ما گشنه ایم و از این چرندیات... اما از این جا بشنوید که همون موقع ها یه پیرمرد که ظاهرن برای ورزش کردن اومده بود پارک، اومد و کنار ما نشست؛ ظاهرن صحبت‌هامون رو شنیده بود، متوجه شده بود که داریم انجیل می خونیم و چون تا به حال انجیل نخونده بود از بنیامین درخواست کرد که برای چند لحظه انجیل رو بهش بده؛ چند دقیقه انجیل رو تورق کرد و بعد به بنیامین گفت که انجیل رو ازش می خره! 

پیرمرد محترم و سر حالی بود و بنیامین، محترمانه باهاش برخورد کرد: بهش گفت که توی این انجیل خیلی حاشیه نویسی کرده و بیشتر صفحاتش رو خط خطی کرده اما گوش پیرمرد به این حرف ها بده‌کار نبود و الّا و بلّا که همون انجیلی رو می خواست که یادداشت های بنیامین هم توش نوشته شده بود.

آخر کار بنیامین که پافشاری پیرمرد رو دیده بود بهش گفت: با توجه به این همه پافشاری، مخالفت بیشتر رو خلاف ادب می دونم و این هدیه رو تقدیم شما می کنم: شما لازم نیست به خاطرش پولی بدید؛ اما پیرمرد، بدون این که حرفی بزنه، بیست هزار تومن گذاشت روی نیمکت و انجیل رو ورداشت و در میان بهت ما از لوکیشن خارج شد. ما هم یه نگاهی به پول کردیم و یه نگاه به پیرمردی که با انجیل داشت از ما دور می شد... با کشیدن شکل صلیب روی سینه، به حضرت مسیح (ع) ادای احترام کردیم و «جیزِز کرایست»گویان، به سمت ساندویچ‌فروشی رهسپار شدیم!