پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سینما» ثبت شده است

امیر سینما می خوند؛ یکی دو سال که از دانشگاه می گذره می فهمه که از سینما فقط تخمه شکستن پای فیلمای رزمی رو دوست داشته و این طوری می شه که تغییر رشته می ده میاد معماری و با ما همدوره می شه؛ هیکل درشتی داشت و خیلی خوب صحبت می کرد؛ مثل خیلی از بچه های معماری اهل سینما و موسیقی بود و روابط عمومی بالایی داشت؛ همه اعضای خونواده ش فرانسه بودن و با مادربزرگ تنهاش توی تهران زندگی می کرد؛ عاشق انیمیشن عصر یخبندان بود و وقتی می خواست خودشو واسه نامزدش لوس کنه با اون هیکلش، صداشو مث یکی از شخصیت های عصر یخبندان نازک می کرد؛ همون اوایل نامزدش چند بار اومد دانشگاه تا به همه دخترای دوره مون بفهمونه که امیر صاحب داره. من و امیر چون مسیرمون تا خونه تقریبا یکی بود خیلی با هم رفیق شده بودیم.

دانشگاهمون نمایشگاه اختراعات و محصولات دانشجویی برگزار کرده بود. من و امیر داشتیم توی نمایشگاه می چرخیدیم که یکی از محصولات خیلی توجهمون رو جلب کرد: یه شطرنج تاشو بود که مهره های مغناطیسی داشت؛ این قدر نازک بود که راحت لای یه کتاب جا می گرفت؛ ویژگی اصلی شطرنجه که اون رو تبدیل می کرد به یه اختراع این بود که شما می تونستی هروقت که خواستی اون رو ببندی و بعدا، بدون این که جای مهره ها تغییر کرده باشه بازش کنی؛ امیر گفت بخریمش که توی مترو حوصله مون سر نره؛ قیمتش دو هزار تومن بود.

کارمون شده بود شطرنج بازی کردن. توی مترو بازی رو شروع می کردیم و وقتی می رسیدیم به مقصدمون، از قطار پیاده می شدیم و روی سکو بازی رو ادامه می دادیم. توی حیاط دانشگاه بازی رو شروع می کردیم و سر کلاس ها، دور از چشم اساتید بازی رو ادامه می دادیم. شطرنج برای من و امیر از سرگرمی به یه رقابت خیلی جدی تبدیل شده بود. امیر کتاب های آموزش پیشرفته شطرنج می خوند و توی مسابقات شطرنج دانشگاه شرکت می کرد؛ من برای این که بازیم بهتر شه با کسایی مثل "محسن اعتیاد" که فکر می کردم بازیشون از من بهتره بازی می کردم. محسن اعتیاد در تمام طول بازی سیگارش روشن بود و هر وقت یکی از مهره های من رو می زد، می خندید و سر تکون می داد.

یادمه آخرای دوره مون که کلاس های کمتری با هم داشتیم، رابطه امیر و نامزدش به هم خورد و از همدیگه جدا شدن. توی همدوره ای هامون یه دختری به اسم بهار بود که همسن و سال امیر بود و اون موقع ها زیاد دور و ور امیر می دیدمش. یه روز به امیر گفتم چند تا آهنگ خوب واسم بلوتوث کنه؛ وقتی آهنگ ها رو گوش دادم و دیدم که همه آهنگا درباره فصل بهاره، متوجه شدم که قضیه جدیه.

چهار پنج سال بعد از آخرین باری که همدیگه رو دیدیم بهش زنگ زدم؛ گفتم که عروسی کردم، اونم عقد کرده بود؛ دوست داشتم ازش بپرسم بالاخره با کی ازدواج کرد؟ اما به جاش پرسیدم که از بچه ها خبر داره یا نه؟ گفت از پسرا به غیر از محسن اعتیاد از کسی خبر نداره اما به واسطه خانومش از دخترای همدوره مون بی خبر نیست؛ اومدم بهش بگم که پس بالاخره با بهار ازدواج کردی؟ اما ترسیدم که با اونم به هم زده باشه و با یکی دیگه از همدوره ای ها ازدواج کرده باشه! به جاش دعوتش کردم یه روز با خانومش بیاد خونه مون شطرنج بازی کنیم.

داستان مریم داستان عجیبی بود؛ این بار یه داستان عجیب تر می نویسم: داستان مطهره.
مادر مطهره همسر شهید بود، بعد از شهادت شوهرش دوباره ازدواج کرده بود و مطهره تنها فرزندی بود که از ازدواج دومش داشت؛ مطهره یه خواهر و یه برادر بزرگ تر هم داشت که هر دو پزشک و متأهل بودن. جلسه اول، صحبتم با مطهره بیش تر از دو ساعت طول کشید و تقریبن توی همه زمینه ها همدیگه رو پسندیده بودیم، حتا از نظر ظاهری. درباره جزیی ترین علایقمون توی بی ربط ترین زمینه ها هم صحبت کرده بودیم؛ مثلاً یکی از علایق مشترکمون ژانر غرب وحشی در موضوع سینما بود! مطهره پرحرف و الکی خوش بود بزرگترین تفریحاتش رانندگی با سرعت زیاد، گوش دادن به موسیقی و دیدن سریالای امریکایی بود. تپل و شلخته بود و اتاق به هم ریخته ای داشت؛ موقع انتخاب رشته دوست داشته توی دانشگاه وارد رشته عکاسی بشه ولی به خاطر تعاریفی که خونواده ش از دانشگاه هنر شنیده بودن، بهش اجازه نداده بودن هنر بخونه. مطهره به نصیحتای پدر و مادرش احترام گذاشته بود و با قبول کردن هدیه های ناقابل اون ها، یعنی یک دوربین عکاسی دی. اس. ال. آر، یک لپتاپ و یک اتوموبیل، قبول کرده بود که افتخار بده و سرش مبارکش رو توی رشته های مهندسی مشغول کنه. آخر صحبتمون ازش پرسیدم: «حالا کلاً نظر شما چیه؟ نظر من که مثبته.» خنده از رو صورتش محو نمی شد: «نظر من هم... کلاً... مثبته!»
توی راه برگشت به بابام گفتم که هم اون پسندیده هم من؛ با پدرش تماس گرفت که برای جلسه بعدی قرار بذاره؛ پدرش گفته بود که دختر من نپسندیده و تمام! واقعن فکر می کردم بابام داره سر به سرم می ذاره؛ مطمئن که شدم بابام شوخی نمی کنه شماره پدرش رو گرفتم و خودم باهاش صحبت کردم و خواهش کردم که یه جلسه دیگه اجازه بده صحبت کنیم؛ پدرش بهم توضیح داد که وقتی موضوع به دست بزرگترا سپرده شده دیگه صحیح نیست که کوچکترها دخالت کنن؛ وقتی متوجه شد که من بیخیال نمی شم قبول کرد و قرار شد یه جلسه دیگه خدمتشون برسیم.
بابای من خیلی ناراحت بود از این که من دوباره باهاش تماس گرفتم و به همین دلیل، جلسه دوم همراهمون نیومد: من و مامانم رفتیم. بزرگترین سؤالم این بود که مطهره چرا نپسندیده؟ فکر می کردم حتماً خونواده ش از من خوششون نیومده و خیلی برام مهم بود که حتماً دلیلشو بفهمم و اگه مشکلی هست حلش کنم.
دوباره لبخند روی صورتش بود. می گفت شما خونواده خیلی محترمی هستید و من نمی خوام باعث ناراحتی شما بشم؛ نمی دونم... شاید منظورش این بوده که از خونواده ت خوشم نیومده! بهش توضیح دادم که هیچ ناراحتی خاصی به وجود نمیاد و ازش پرسیدم که با توجه به این که ما با هم صحبت کرده بودیم و درباره همه مسائل اشتراک نظر خیلی خوبی داشتیم، چرا این جوابو به ما دادن؟ دوباره همون جمله عجیبشو تکرار می کرد: شما خونواده خیلی محترمی هستید و من نمی خوام شما رو ناراحت کنم!
دوباره صحبتمون حدود دو ساعت طول کشید؛ وقتی دیدم دلیلشو نمی گه، خودم شروع کردم ازش موارد رو پرسیدم: خونواده؟ ظاهر؟ وضع مادی؟ وضع فرهنگی؟ شغل؟ و ازش خواستم که جواب بله یا خیر بده. می خندید و منتظر بود که زودتر جلسه تموم بشه. بهش توضیح دادم که من فقط با شنیدن جواب از ادامه جلسات صرف نظر می کنم. ازش خواستم بیشتر فکر کنه و اجازه بده که یه جلسه دیگه با هم صحبت کنیم؛ بهم گفت فکر می کنم و توی جلسه بعدی یه راهی برای توضیح دادن مسأله پیدا می کنم؛ ازش قول گرفتم که فقط به صورت حضوری جواب منفی شو اعلام کنه نه تلفنی؛ اون هم قبول کرد و قول داد. 
چند روز بعد، با اصرارهای من، دوباره بابام تماس گرفت؛ پدرش گفته بود که مطهره نمی خواد دیگه جلسه ای داشته باشه! به خاطر این که به قولش عمل نکرده بود احساس کردم دیگه این ماجرا ارزش انرژی گذاشتن نداره.... هنوز که هنوزه و چند سال از اون ماجرا گذشته، گاهی فکرم مشغولش می شه که چرا این طوری برخورد کرد با من؛ شاید از خونواده من خوشش نیومده؛ شاید خونواده ش از من خوششون نیومده به هر دلیلی و شاید اصلاً نمی خواسته ازدواج کنه و همه رو سر کار گذاشته!
داستان عجیبی بود ماجرای مطهره؛ اما از اون عجیب تر ماجرای فائزه بود....