پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سیاسی» ثبت شده است

پارسا از بچه محلا بود، رفیق یاسین بود و بعد از یه مدتی به گروه موسیقی‌مون اضافه شد؛ هم‌سن و سال بودیم ولی هیچ وقت با همدیگه توی یه مدرسه نبودیم؛ قیافه و هیکلش شبیه لوک خوش شانس (کارتونش) بود؛ با این که خودش و خونواده‌ش درگیر یه سری مشکلات اقتصادی پیچیده شده بودن، همچنان مثبت اندیش و صبور بود؛ مثل لوک خوش شانس کم حرف می زد و خوب گوش می کرد؛ خیلی با هم بحث سیاسی و مذهبی داشتیم؛ وقتی توی این جور مسائل با هم اختلاف نظر داشتیم، هیچ وقت با اطمینان نمی گفت که نظر خودش درسته، عوضش از یه تکنیک خاصیی استفاده می کرد و همیشه فرض رو بر این می ذاشت که چیزی که من دارم می گم درسته، بعد آروم آروم ایرادایی که نظریه من داشت رو توضیح می داد و معمولن آخر بحث‌ها متوجه می شدیم که نظر اون به حقیقت نزدیک‌تر بوده؛ توی همه آدم ها فقط دنبال نکات مثبتشون می گشت و من این اخلاقش رو خیلی دوست داشتم. 

من چند سال توی مدارس علامه حلی تدریس کردم؛ یه روز که سر کلاس بودم یکی بهم زنگ زد که شماره نداشت! صدای آروم و لحن دل‌نشینی داشت که باعث می شد باهاش مؤدبانه صحبت کنم؛ بهم گفت می خواد درباره آقای پارسا ... باهام حضوری صحبت کنه؛ ظاهرن مسئول نیروی انسانی یه مجموعه ای بود که هر کاری کردم پشت تلفن نگفت کجاس؛ حدس می زدم از سپاه یا یکی از نهادهای امنیتی یا اطلاعاتی باشه؛ ازم پرسید الان دقیقن کجایی؟ گفتم تجریش، مدرسه علامه‌حلی سه. گفت تا چند دقیقه دیگه توی مدرسه می بینمت. چند دقیقه گذشت، دوباره تلفنم زنگ خورد از طرف همون شماره ای که شماره نبود؛ گفت یه کاری براش پیش اومده و اگه برام مقدور هست بعد از ظهر یه جایی قرار بذاریم؛ یه مقداری به نظرم مشکوک بود؛ می خواستم بهش بگم که یه روز دیگه توی مدرسه قرار بذاریم که خودش کافه نخلستون رو پیشنهاد داد؛ با خودم فکر می کردم: «حتمن از سپاهه؛ فقط سپاهیا این قدر جوگیرن و هیچ اطلاعاتی درز نمی دن... شایدم وزارتی چیزی باشه البته... ولی به احتمال زیاد سپاهه چون کافه نخلستون پاتوقشونه... شایدم وزارتیه که می خواد فکر منو ببره سمت سپاه؟ می رم می شینم باهاش صحبت می کنم دو تا سؤال ازش می پرسم می فهمم دیگه... چرا اصن از خود پارسا نپرسم؟ البته ممکنه اونم از همین الان جوگیر شده باشه پرت و پلا جواب بده؛ از همون یارو می پرسم می فهمم دیگه... ولی احتمالن همون سپاهه!»

من زودتر رسیدم و بهش زنگ زدم؛ فهمیدم پشت موتوره. بچه های وزارت با این که عشق موتورن، ولی توی انجام وظایفشون خیلی محتاط تر عمل می کنن و خیلی کم‎تر از سپاهیا پشت موتور می شینن: احتمالن سپاهیه؛ شایدم موتور خودشه اصن می خواد از این جا برگرده خونه... روبروم نشست و سلام و احوال‌پرسی کرد؛ به صورت شیش‌تیغش نگا کردم که مورچه روش بوکس‌وباد می کرد! فکر کردم: «بچه های سپاه عشق ریشن؛ قطعن وزارتیه! عوضی پارسا داره به کجاها وصل می شه!» شروع کردیم به گپ و گفت؛ فهمیدم خیلی درباره پارسا بیش‌تر از چیزی که فکر می کردم می دونه و خیلی هم درباره محله ما اطلاعات داشت؛ تقریبن مطمئن بودم که سپاهی نیست، از طرفی حوصله کاراگاه بازی هم نداشتم و بیشتر دوس داشتم با یه سؤال مستقیم سر و ته این شک و شبهه رو به هم بدوزم؛ اما اگه ازش بپرسم شما نیروی کجا هستید حتمن شر و ور جواب می ده و می گه من از پایگاه مقاومت بسیج منطقه.... 

نمی دونم داشت چی می گفت که دل به دریا زدم، پریدم وسط حرفش و گفتم: «عذر می خوام! من پشت تلفن متوجه نشدم... فرمودید نیروی سپاه هستید یا وزارت؟» با لبخند توی چشمام نگاه کرد؛ بیدمشک و بهارنارنج سفارش داده بودیم که همون لحظه روی میزمون قرار گرفت؛ با خنده گفت: «پشت تلفن نمی تونستم توضیح بدم ببخشید... یه قوانینی هست که دست و پای ما رو می بنده. ما آقا پارسا رو برای استخدام توی بیت رهبری مد نظر داریم.» چشام داشت از حدقه می زد بیرون. پارسا بره بیت رهبری چه غلطی بکنه آخه؟ من باهاش تماس نگرفتم؛ چند وقت بعد از اون ماجرا خودش توی تلگرام پیام داد:

سلام علی جون!

سلام پارسا خوبی؟

خدا رو شکر

عاقا استخدام شدی؟

کجا؟

نمی دونم والله! اومده بودن تحقیق!

جدا؟

بله؛ اونم تحقیق حرفه ای!

از کجا؟ کی؟

پارسال حدودن همین موقع‌ها.

نه والله! تو کجایی؟ درس و کار چی شد؟

درسم تموم نشده هنوز... یه روز بیا خونه مون پارسا، با بچه های بالا بیا!

بالا چیه بابا ما کف پاتیم. 

موفق باشی برادرررررررررررر!

علی جون یه سؤال؟

بفرما برادرررررررررررررررررررر!

گیتارو چه کردی؟ من هنوز به یاد اون ترانه هستم...

در همون حاله اتفاقی نیفتاده. فعلن سرم با درس گرمه. ببینم بعد از درس خدا برامون چی مقدور کرده. تو چه کردی گیتارو؟

من هیچی... می دونی کدوم آهنگو می گم؟ «خیلی غریبی واسه من، از چه شبی جدا شدی...»

عاره یادمه.

کی بیام پیشت؟

هر وقت دوست داشتی. من معمولن خونه ام.

الان بیام؟

غلط کردم! الان مامانم اینا هستن، فردا صبح بیا.

فردا صبح نیستم!

عه... فردا صبح بالایی؟

بابا بیخیال... فردا شب هستی؟

بله در خدمتیم.

فقط باید یه قولی بدی.

باشه من هر قولی بخوای می دم فقط یادت باشه شیرینی سر کار رفتنتو با خودت بیاری.

علی به خدا کار جور نشد؛ تموم شد رفت....

حالا چه قولی باید بدم؟

«خیلی غریبی واسه من» بخونی برام.

خیلی وقته نمی خونم برادر... چند ساله نخوندم....

دل منو نشکن علی...

...

...

سال ۸۹ وارد دانشگاه شدم. فضای دانشگاه ها در سال ۸۹ فضای جالبی بود: جنجال های ۸۸ تمام شده بود اما آتش گرمی زیر حجم وسیعی از خاکستر فعالیت سیاسی دانش جویان وجود داشت و خود را در همه وجوه و روابط دانشگاه نمایان می کرد. سخنرانی های مختلف در دانشگاه های مختلف به تشریح فتنه ۸۸ می پرداختند؛ در کل فضای جالبی بود. من وارد دنیای جدیدی شده بودم و فضای فکری و اعتقادی ام دستخوش تزلزل شده بود. 
در اثنای همان تغییرات مصمم شدم که وبلاگ جدیدی تأسیس کنم و تفکراتم را در آن استخوان بندی کنم! آن زمان اعتقاد داشتم که خداوند انسان ها را این قدر قوی خلق نکرده که بتوانند به راحتی به خودشان یا به یکدیگر آسیب برسانند و بنابراین خطاهای کوچکی که مرتکب می شوند، توسط خودشان یا اطرافیانشان به سادگی قابل شناسایی و تشخیص نیستند؛ اما در طولانی مدت ماجرا جدی تر می شود: انسان ها در فهمیدن این که چه کاری برای انجام دادن واجب تر است و چه راهی برای پیمودن درست تر است، به شدت ضعیف هستند و این به خاطر درگیر شدن بیش از حد آن ها در مسائل کم اهمیت زندگی و نگرانی های سطحی مثل خوراک و پوشاک و مسکن است؛ قطعا نَفَسِ حقیر از جای گرم بلند می شد. 
آن زمان به این باور رسیده بودم که برای بهتر زندگی کردن، اصولا باید از زندگی فاصله گرفت، اما نه آن قدر که دراویش و عرفا فاصله گرفته اند: اعتقاد داشتم که برای بهتر زندگی کردن، باید فقط، کمی از زندگی فاصله گرفت... مثلا سه متر! نام وبلاگ جدید را سه متر تا زندگی گذاشتم. هر وقت احساس می کردم که زیاد به زندگی چسبیده ام، فاصله می گرفتم و چیزی در سه متر تا زندگی می نوشتم؛ بیشتر درباره آدم ها و کارهایشان می نوشتم؛ البته آدم هایی که از درگیری های سطحی زندگی فاصله گرفته بودند. 
آن زمان به موضوع دفاع مقدس و به طور کلی «جنگ» علاقه پیدا کرده بودم؛ شهدا و جانبازان را قهرمانانی می پنداشتم که به راحتی فاصله خود را از زندگی مدیریت کرده اند. وارد کتاب خانه و کتاب فروشی که می شدم اول به سمت قفسه ادبیات دفاع مقدس می رفتم: آشنایی من با رضا امیرخانی، علی مؤذنی، احمد دهقان، مصطفا مستور و مهم تر از همه، مرتضا آوینی، از همان دوران آغاز شد. علاقه ای که به این دست از نوشته ها داشتم، صرفا به علت موضوع مدیریت فاصله از زندگی بود و نه پس زمینه مذهبی و سیاسی نویسندگان این نوشته ها؛ باری... در خیلی از مطالب سه متر تا زندگی، فاصله شهدا و جانبازان را از زندگی تشریح می کردم. خوانندگان سه متر تا زندگی، قشر مذهبی خاصی بودند که به شدت از نظر باورهای سیاسی و مذهبی با من احساس هم خویشی می کردند، گرچه برعکس این موضوع، صادق نبود. 
سه متر تا زندگی، طراحی ساده ای داشت. تصویری از مردی که سوار بر اسب بود و در دشت می تازید، بالای صفحه اصلی قرار داده بودم؛ چند سال از عمرش گذشته بود و خواننده های زیادی داشت؛ حدودا بیست نفر خواننده ثابت داشت که از میان آن ها دو خواننده وجود داشتند که به شدت پیگیر مطالب من بودند: یکی به نام آزاده که خبرنگار یکی از سایت های خبری وابسته به سپاه بود و برای من واضح بود که پسر است و در پوشش یک دختر حذب اللهی به فعالیت ـ به اصطلاح ـ فرهنگی در قالب وبلاگ پرداخته بود و دیگری سحر
سحر یک وبلاگ نویس ساده بود که زیر مطالبی که می نوشتم نظر می نوشت؛ ابتدا به موضوعاتی که در وبلاگ می نوشتم ابراز علاقه کرد و بعد، رفته رفته سؤالاتی که از من می پرسید شخصی تر می شد؛ پیگیر احوال من بود و اگر غیبتم در وبلاگ طولانی می شد، ابراز نگرانی می کرد. رفتار سحر باعث نگرانی من شده بود و از طرفی تغییرات جدیدی در زندگی شغلی من رخ داده بود. تصمیم گرفتم سه متر تا زندگی را حذف کنم؛ خودم را قانع کرده بودم که این تصمیم، ارتباطی به رفتار سحر ندارد؛ اما داشت.
سحر! تو با رفتار عجیبت باعث شدی وبلاگ گران بهایم را به همراه همه خواننده های مهربان و حذب اللهی اش از دست بدهم؛ ای کاش در ادامه زندگی خود توانسته باشی کمی بیشتر بر احساسات خود مسلط شوی. من تو را نمی شناسم و به همین دلیل قضاوت من درباره تو اعتباری ندارد؛ اما دل خوشی هم از رفتارت ندارم.