پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سربازی» ثبت شده است

... تلفن رو برداشتم تا شماره‌ای بگیرم، اما هیچ کس رو نداشتم. دفترچه تلفن من پر از اسم‌های جورواجوره، اما وقتی دنبال کسی می‌گردم تا بتونم چند کلمه‌ای باهاش حرف بزنم، می‌بینم که به صورت مفتضحانه‌ای هیچ کس رو ندارم و اون اعدادی که جلوی اسم‌ها نوشته شده، مثل اعدادی که روی یه چک بی‌محل نوشته شده باشه، بی‌ارزش و مسخره‌س. 

 قهوه سرد آقای نویسنده (۲۰۱۶)


امیدوارم خوب و سلامت باشی مرتضا. توی دبیرستان، به خاطر قد بلندت، همیشه آخرین میزای کلاس بودی و با من زیاد فاصله داشتی. بدون موالات، هر چی به ذهنم برسه می‌نویسم، ببخشید که این نامه هیچ وقت به دستت نمی‌رسه.

تو خوش‌تیپ و خوش‌قیافه هستی، هر وقت می‌بینمت یاد ادوارد نورتون می‌افتم. لباس‌های خوب بپوش و از قد بلند و اندام متناسبی که داری لذت ببر. تکلیفت رو با زگیلی که روی صورتته مشخص کن؛ یا از شرش خلاص شو یا دست از مخفی کردنش توی عکسا بردار و موقع سلفی گرفتن صورتتو کج‌وکوله و یه‌وری نکن. در کل شرمندگی هیچ وقت فایده‌ای نداره و فقط بهت آسیب می‌رسونه. چرا باید به خاطر این که چند سال پشت کنکور موندی که تلاش کنی پزشکی قبول شی و دست آخر نشد و حساب‌داری خوندی شرمنده باشی؟

حالا که فارغ‌التحصیل شدی و سربازی هم تموم شد، هر وقت تونستی مسافرت برو؛ اول جاهای نزدیک‌تر، بعد جاهای دورتر. توی دوره‌ای که زندگی می‌کنیم، سفر کردن، خالص‌ترین تجربه‌ایه که یه آدم می‌تونه داشته باشه. اگه به هر دلیلی توی مسافرت نبودی، کتاب بخون. نه این که همین جوری تند و تند کتاب بخونی... بخشی از کتاب شو... بخشی از دنیای نویسنده... در واقع کتاب وسیله‌ایه برای آشنا شدن با دنیای آدمای دیگه‌ای که از ما دور هستن یا توی زمان دیگه‌ای زندگی می‌کردن؛ این طوریه که کتاب خوندن هم خودش یه جور مسافرته.

جاودانگی افسانه‌س، دنیای واقعی همه چیز رو از بین می‌بره: وسایلی که داری، خاطرات قشنگت و تلخ‌تر از همه، اعضای خونواده‌ت. از یه جایی به بعد، هر سالی که از زندگی‌ت بگذره تنهاتر می‌شی. فکرتو مشغول به دست آوردن چیزها و آدم‌های بی‌ارزش نکن. خیلی‌ها بهت می‌گن که تنها بودن خوب نیست؛ البته نه این قدر زُمُخت که من الان گفتم، یه طوری قشنگ‌تر می‌گن: «تمام معنای زندگی شریک شدن و رابطه داشتن است. در تنهایی که بگذرانید انگار واقعن زندگی نکرده‌اید. اگر کسی نباشد که خود را در آینه او ببینید، انگار وجودتان متوقف شده است...»؛ خب واقعن هم تنهایی چیز خوبی نیست. تنهایی مثل یه چاه عمیق می‌مونه، یه خلأ بی‌انتها؛ اما مرتضا، گاهی بعد از بودن و ارتباط برقرار کردن با یه نفر می‌فهمی که تنهاتر شدی و آروم آروم احساس می‌کنی با هیچ کس جور نیستی، احساس می‌کنی شبیه انسان‌های دیگه نیستی و یه روزی به اعجاب ثروت پی می‌بری: اگه فقیر و بی‌پول باشی آدما ازت فرار می‌کنن و اگه ثروتمند و توانا باشی خودت از آدما فرار می‌کنی.... مرتضا جان! می‌دونم که توی اینستاگرام سه کا فالور داری و پست‌هات هزار تا لایک می‌خوره، اما بین من و تو یه نقطه مشترک قدرتمند وجود داره: هر دو احساس تنهایی می‌کنیم. هر دو حس می‌کنیم یه چیزی که وجود نداره، داره خفه‌مون می‌کنه. من آدم درون‌گرایی هستم و تنهایی رو تحمل می‌کنم؛ تنهایی فیلم دیدن، تنهایی رستوران رفتن و تنهایی کار کردن. به نظرم تنهایی، با همه زجری که همراهش هست، مزایای خودشو داره. بنویس مرتضا. می‌دونم تو آدم جمع‌دوستی هستی... تنهایی برای تو چه حسی داره؟


ناهید خانوم شصت هفتاد سالشه و مادر یکی از دوستای منه که مدتیه رفته سربازی و این باعث شده که من بیشتر به ناهید خانوم سر بزنم. از بچگی ناهید خانومو می شناسم ولی رفت و آمدای اخیر، باعث شده شناختمون نسبت به همدیگه عمیق تر بشه؛ خیلی از سنش جوون تر به نظر می رسه: موهای کوتاه طلایی داره که پسرونه اصلاحش می‌کنه و بخش‌هاییش سفید شده و رنگ عجیب چشم‌هاش، به نظرم ترکیبی از طلایی و آبیه که وقتی از همسر مرحومش تعریف می کنه و یه لایه اشک روی رنگ هایی که گفتم قرار می گیره، غلظتش رو از دست می ده و به رنگ نقره ای نزدیک می شه... همسر مرحومش رو همیشه در حال سیگار کشیدن دیده بودم.

ناهید همیشه خوش اخلاقه و هر وقت به دیدنش رفتم خوشحال و با انرژی بوده، انرژی خالص و خاصی که به نظرم از سلامت جسم و روحش نشأت می گیره؛ معمولن خودش سر صحبتو باز می کنه و معمولن درباره یکی از این دو موضوع صحبت می کنه: شغلی که ازش بازنشسته شده و همسری که از دنیا رفته.

ناهید در زمینه تحصیلات و اشتغال، جدی و پیگیر بوده: سال ها قبل از انقلاب، بعد از این که از دبیرستان فارغ التحصیل می شه (چیزی که اون موقع خیلی مُد نبوده)، به استخدام کتابخونه مرکزی پارک شهر درمیاد که از مهمترین کتابخونه های اون زمان تهران بوده و در ادامه، بخش زیادی از سال های خدمتش رو در کسوت ریاست همون کتابخونه سپری می کنه. دوره ماجراها و شلوغی های قبل از انقلاب بوده که ناهید از ساواک دستور می گیره تا پرونده های چند نفر از اعضای کتابخونه، که احتمالن فعالیت سیاسی می کردنو در اختیارشون قرار بده. البته همین جا باید عرض کنم که ناهید هیچ مشکلی با نظام شاهنشاهی نداشته، اما از این مسأله می ترسیده که این کارش چه تأثیری توی زندگی اون آدمایی که ساواک بهشون مشکوک بوده می تونه داشته باشه و خب خودش رو توی موقعیت خطرناکی می دیده... خلاصه این که به ساواکی ها پرونده های اشتباهی می ده تا بتونه زمان بخره و از طرفی از طریق اطلاعات داخل پرونده ها با اعضای تحت تعقیب، تماس تلفنی برقرار می کنه و در قالب یک شخص ناشناس، بهشون توضیح می ده بهتره خودشون رو یه جایی گم و گور کنن!

وقتی کنار بچه های ناهید می شینم و ناهید شروع می کنه به صحبت کردن و خاطره تعریف کردن، تقریبن گذشتن زمان رو احساس نمی کنم؛ از همسرش تعریف می کنه؛ تعریف می کنه که جلسات خواستگاری و آشنایی‌شون دو سال طول کشیده و هر دو تا خونواده با ازدواجشون مخالف بودن؛ تعریف می کنه که همسر مرحومش چقد مغرور و یه دنده بوده و یه بار که اومده بوده خواستگاری، به داداشای ناهید گفته: «لطفن چایی‌تون رو میل کنید تا گلوتون باز شه، چون من می خوام صحبت کنم.» و داداشای ناهید با پوزخند پرسیدن که شما می خوای صحبت کنی، ما چرا باید گلومون باز شه؟ و همسر مرحوم ناهید خیلی جدی جواب داده: «تا بتونید حرفامو هضم کنید!» تعریف می کنه که به خاطر این که با هم ازدواج کنن، مجبور می شن که با همدیگه از خونه فرار کنن و فشارهای زیادی رو تحمل کنن... این جور موقع‌ها من به بچه های ناهید نگاه می کنم و با خنده بهشون می گم که عجب خونی توی رگای شما جاریه... ناهید هم لبخند می زنه و اشکاش جاری می شه.