پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ساز» ثبت شده است

به استثنای وقت هایی که برای مادرم یا سارا ساز می زدم، هیچ وقت توی زندگیم احساس نکردم که نوازنده خوبی هستم یا استعداد خاصی توی موسیقی دارم که مثلاً در حال تلف شدنه. اوایل که یه دَلَنگ و دولونگی یاد گرفته بودم، هر وقت هزار تا مهمون میومد خونه‎مون، همین جوری که همه نشسته بودن و داشتن با هم صحبت می کردن، بابام یه جوری که صداش به همه برسه می گفت: «علی واسه‌مون ساز می زنی؟» پدر جان! همین الان عرض کردم، به غیر از مادرم و سارا دوست ندارم برای کس دیگه‌ای ساز بزنم... ولی خُب... وقتی برای آشنا و فامیل ساز می زدم بابام خیلی بهم افتخار می کرد و این باعث می شد همیشه واسه هر کسی که بابام دوست داشت ساز بزنم. البته مهسا وقتی میومد خونه‌مون، قبل از پدرم ازم می خواست که ساز بزنم؛ حتا یادمه چند بار اتفاق افتاده بود که بعد از این که برای همه موسیقی رو اجرا می کردم و ساز رو داخل کیفش می ذاشتم و می بردمش اتاقم، مهسا رو می دیدم که تنهایی پشت سرم راه افتاده و اومده توی اتاقم و می‌گه که اگه می شه یکی از قطعه ها رو، همین جا، دوباره برام اجرا کن؛ من هم خُب براش اجرا می کردم. 

از ابتدای امر، بیشتر به موسیقی کلاسیک علاقه داشتم و برای همین هر وقت قطعه‌ای رو برای آرمان اجرا می کردم، قبل از این که به وسطاش برسم متوجه می شدم که نارکولپسی شده (!) و تقریبن خوابیده؛ همین طوری شد که آروم آروم متوجه شدم که موسیقی، یا بهتره دقیق‌تر بگم: شنیدن و دیدن اجرای یک قطعه موسیقی، برای بعضی‌ها اصولن پدیده جذابی نیست؛ مثلن من می‌دونم که هیچ وقت برای ایمان نباید یه قطعه طولانی اجرا کنم چون از یه بخشی به بعد دیگه اصلن به موسیقی گوش نمی ده و بیشتر به عشق از دست رفته‌ش فکر می کنه تا اون نُت‌هایی که من دارم برای دقیق به صدا دراوردنشون خودم رو جر می‌دم. بعضی‌ها خوب گوش می کنن که موسیقی داره دقیقن چی می گه؟ بعضی ها ولی انگار نه انگار. فربد خوب گوش می کرد و عاشق بعضی از قطعه ها شده بود؛ همه جا و پیش همه از ساز زدن من تعریف می کرد؛ این قدر تعریف کرد که بنیامین و دانیال ساز خریدن و از من خواستن که بهشون ساز زدن یاد بدم.

جالب‌ترین بازخورد رو ولی قطعن از مِتی طَیّب می گرفتم که اون موقع‌ها که توی خونه ویلایی زندگی می کردیم، همسایه دیوار به دیوارمون بود؛ پسر چموش و بزرگ خونواده بود و می گفت که هر وقت صدای ساز زدن من از توی اتاقش به گوشش می خوره، به بهونه گوش دادن به صدای ساز من میاد توی حیاط و دور از چشم مامان و باباش چند نخ سیگار دود می کنه. 

شب از نیمه گذشته، خواب ندارم و بیش از دو هفته س که تنها زندگی می کنم.

چهارمین گروهی که من توش ساز می زدم، یه گروه سه نفره بود که به اصرار من تشکیل شد. اول فقط من و یاسین بودیم و دوئت کار می کردیم؛ پارسا بعدن بهمون اضافه شد که توی یه پومودوروی دیگه می‌نویسمش. یاسین سبزه بود و موهای صاف و چهره جذابی داشت، خیلی خوب ساز می زد و صدای خوبی هم داشت؛ چند سال از من بزرگتر بود و آدم خوش اخلاق و با مرامی بود؛ توی دنیای رفاقت، خیلی چیزا یاد من داد و خیلی جاها کمکم کرد؛ شغلش نصب و تعمیر آسانسور بود و وضعش بدک نبود؛ پدر و مادرش پیر بودن و بیش از هر چیز توی این دنیا آرزو داشتن که عروسی تک‌پسر شاخ شمشادشون رو ببینن؛ برای این که همه‌ش جلوی چشم مامان باباش نباشه، روی پشت بوم خونه‌شون یه اتاق بزرگ درست کرده بود و بیشتر وقتایی که خونه بود، اون تو بود. 

البته یاسین روی پشت بوم تنها نبود: یه سری مرغ و خروس و سگ و گربه و غاز و قرقاول و کفتر هم داشت که اون جا ازشون مراقبت می کرد؛ واقعن پشت بومشون شبیه باغ وحش شده بود و پدر و مادرش سر این موضوع از دستش شاکی بودن؛ خودش اما، صندلی چوبی رو می ذاشت وسط همه جک و جونورا و همه عصرهای زندگیش رو وقف ساز زدن و چُس‌دود کردن سیگار می کرد؛ عوضی خیلی هم قشنگ و با استیل سیگار می کشید! توی همه زندگیم هیچ چیزی مثل سیگار کشیدن یاسین من رو به سیگار کشیدن تشویق نکرده و نخواهد کرد! حتا کفترا هم موقع سیگار کشیدنش بهش خیره می شدن؛ مطمئنم برای زدن مخ دخترا هم بیش از این که از گیتارش استفاده کنه، از سیگارش استفاده می کرد...

با چند تا دختر رابطه داشت؛ خودش می گفت هیچ کدومشون جدی نیستن و فقط برا تفریح و وقت گذرونی باهاشون بیرون می ره؛ خیلی دوست داشت منو ببره توی اکیپ‌های عجیب و غریبی که باهاشون بیرون می رفت؛ بهش می گفتم: «احتمالن یه روزی اولین سیگاری که می کشم رو از دست تو بگیرم و یه وقتی بذارم برای این که ازت یاد بگیرم چطوری سیگار می کشی، اما قطعن تا آخر عمرم برا تفریح کردن با ناموس مردم وقت ندارم.» بدون این که سیگار از بین لبهاش جابه‌جا بشه می خندید و می گفت: «بابا تو دیگه خیلی خری!» نمی خوام الکی شعار بدم و آخر داستان رو به سمتی ببرم که رفیق به این خوبی به فنا بره، از طرفی یاسین هم آدم حواس‌جمع و باهوشی بود؛ واقعن نمی دونم چطوری بی‌هوا در رادیاتور ماشینش رو باز کرده بود و آب داغ پاشیده بود توی صورتش؛ به کلی از ریخت و قیافه افتاد؛ افسرده شده بود، اصلن از خونه بیرون نمیومد و حتا اجازه نمی داد کسی بره دیدنش؛ بعد از یه مدتی مثل فیلم چشمانت را باز کن شد و به هر دری زد که صورتش مثل قبل بشه و بر خلاف اون فیلم، خیلی هم شبیه قبلش شد، اما نمی دونم چرا بعد از اون ماجرا، غمی که همراهش بود هیچ وقت از بین نرفت؛ تقریبن همین ماجرا باعث شد که گروه خوبی که داشتیم از هم بپاشه.

یونس به طرز احمقانه ای سعی کرد سر من کلاه بذاره، من البته مچش رو گرفتم و بعد باهاش قطع رابطه کردم، به هر حال دوست داشتم اون کارا رو نکرده بود و از ایران نرفته بود؛ خیلی درباره‌ش نمی‌نویسم چون وقتی بهش فکر می کنم خونم به جوش میاد؛ با هم صمیمی بودیم و چهار پنج سال از رفاقتمون گذشته بود؛ آدم خوش‌مشربی بود و با خیلی از رفقای دیگه من هم دوست شده بود؛ نمی دونم چرا عاشق کارای هنری بود: توی هر زمینه ای که به هنر ربط داشته باشه فعالیت می کرد و در کل توی هیچ زمینه ای هوش و استعداد نداشت؛ با این که هیچ چی از ساز و موسیقی بارش نبود ولی همیشه دوست داشت عضو یه گروه موسیقی باشه؛ اما چیزی که به خاطرش این پومودورو رو نوشتم اینه که بالاخره با پشت‌کار مضحکی که داشت موفق شد مخ من و چند نفر دیگه از دوستاش که ساز بلد بودن رو بزنه و یه جورایی یه گروه موسیقی تأسیس کنه (دومین گروهی که توش ساز می زدم)؛ سر این ماجرا خیلی بدو بدو کرد؛ با پارتی بازی تونست توی سرای محله یه اتاقی رزرو کنه که هفته‌ای یکی دو ساعت بریم توش تمرین کنیم؛ خودش همه هماهنگی ها رو انجام می داد و من از منظم بودنش و پیگیری‌هایی که می کرد خوشم میومد. گروه ساده‌ای بودیم و چند تا ترانه تنظیم کردیم که خود یونس خوانندگی می کرد؛ نمی دونم الان داره تو آلمان چه غلطی می کنه و واقعن برام مهم نیست، ولی اگه این جا بود شاید بالاخره می تونست تو خوانندگی یه چیزی بشه. یونس که رفت من هم از گروه اومدم بیرون و دیگه نه از گروه خبری دارم نه از یونس؛ هنوز نمی فهمم چرا فکر می کرد من احمقم و راستش یه خرده اذیتم می کنه این ماجرا... شاید بهتر بود عصبانیت رو می ذاشتم کنار و قبل از رفتنش یه بار دیگه باهاش صحبت می کردم.