پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

زندگی رو انتخاب کن. یه شغل انتخاب کن. یه مهارت انتخاب کن. یه خونواده انتخاب کن. یه تلویزیون لعنتیِ بزرگ انتخاب کن. لباس شویی، اتومبیل و دربازکنِ برقی انتخاب کن. سلامتی، کلسترول پایین و بیمه دندون پزشکی انتخاب کن. یه خونه انتخاب کن. دوست انتخاب کن. نشستن روی اون صندلی، تماشای نمایش های مسخره و پر کردن دهنت از آشغال‌غذاهای لعنتی رو انتخاب کن. آینده‌ت رو انتخاب کن. زندگی رو انتخاب کن... ولی چرا من باید این انتخاب ها رو انجام بدم؟ انتخاب من اینه که زندگی رو انتخاب نکنم! من یه چیز دیگه می خوام؛ دلیلم چیه؟ هیچ دلیلی ندارم! وقتی هروئین هست، کسی نیاز به دلیل داره؟

رگ‌یابی (۱۹۹۶)


مُنیره مادربزرگمه و با وجود این که فقط من و اون توی ماشین هستیم، ترجیح می ده که صندلی عقب بشینه تا هر وقت که آفتاب روش افتاد، جابجا بشه و زیر سایه بشینه (جلوتر علتش رو توضیح می دم). چون تلفظ مامان منیره از بچگی برام سخت بود، از همون موقع مامان بزرگ خطابش می کردم؛ اگه اشتباه نکنم، پیرترین آدم زنده ایه که این جا درباره ش می نویسم؛ خوش اخلاق و پُرحرفه و از خاطراتی که تعریف می کنه مشخصه که بیشتر از همه دلش واسه باباجون تنگ شده: «پس چرا تو یه بچه نمیاری علی آقا؟ الان تا حوصله شو داری چن تا بچه بیار مامان جون.... باباجونت خیلی بچه دوست می داشت. من وقتی بیست سالم بود پنج تا شیکم زاییده بودم؛ اون موقع دکتر بهم گفت که دیگه خطرناکه بسه دیگه؛ منم شونزده هیفده سال قرص خوردم که بچه نیارم؛ بعدش خسته شدم، گفتم قرص بسه دیگه، حتمن بچه نمیارم دیگه... همون سالی که دیگه قرص نخوردم عمه ت به دنیا اومد.... گفتی زنت چن سالشه الان؟»

جثه نحیف و ضعیفی داره و موقع صحبت کردن صداش می لرزه، اما موقع روبوسی که می شه غافلگیرت می کنه و محکم و دو دستی اطراف سر و صورتت رو فشار می ده؛ به غیر از پوکی استخوان، الحمدلله بدنش مشکل دیگه ای نداره و به طرز عجیبی از سلامتیش مراقبت می کنه؛ هر وقت که صحبتی از اوضاع و احوالش می شه همه بچه ها و عروس ها و دامادها به اتفاق اذعان می کنن که لازم نیست کسی نگران سلامتی مامان منیره باشه....

مامان بزرگ موهای طلایی و بلندی داره که از وقتی یادم میاد توی همین حالتیه که الان هست؛ پوست سفیدی داره و چون پونزده سال پیش دکتر بهش گفته که ایستادن بیش از اندازه زیر نور آفتاب ممکنه برای پوستش مضر باشه، از همون موقع مثل دراکولاها از آفتاب فراریه: اگه لازم باشه از خونه بره بیرون، معمولن شب ها می ره و اگه مجبور باشه بره زیر آفتاب، همه نقاط بدنش رو با کرم ضد آفتاب می پوشونه و از عینک آفتابی استفاده می کنه. اگه یه روز توی خیابون یه پیرزن سفید قدکوتاه دیدید که عینک دودی درشتی زده و بدون این که شما رو بشناسه داره به شما لبخند می زنه و سر تکون می ده، خیلی تعجب نکنید، چون مامان بزرگ اعتقاد داره که با لبخند می شه به راحتی با مردم، ارتباط خوب، دوستانه و کوتاه برقرار کرد. 

مامان بزرگ توی شهرای مختلف زندگی کرده و به لطف حافظه خوبش، خاطرات زیادی برای تعریف کردن داره؛ به نظرم توی ذهنش یه جور سیستم رتبه بندی خودکار وجود داره که خاطرات رو بر اساس محتوا دسته بندی می کنه و با توجه به سن و ظرفیت مخاطبش، خاطره مناسب رو برای تعریف کردن انتخاب می کنه؛ مثلن برای خود من، هر چی سِنّم بیشتر می شه، خاطراتی که برام تعریف می کنه سکسی تر می شن! تازگیا که مامان بزرگ آلبوم تصاویر قدیمیشون رو برام ورق می زنه (عطف به جزییات حیرت انگیزی که درباره رابطه خودش و باباجون توی داستان های اخیرش برام تعریف کرده) و عکسای جوونیای خودش و باباجون رو بهم نشون می ده، می تونم به ترتیب مراحل مغازله، ملاعبه و معاشقه مامان بزرگ و باباجون رو توی ذهنم مصورسازی کنم!

موضوعی که درباره مامان بزرگ همیشه اذیتم می کنه و هر وقت می بینمش بهش فکر می کنم، اینه که به غیر از تماشای شبکه سلامت از تلویزیون، رفتن به دکتر و تلفن زدن به اقوام، تقریبن هیچ کار دیگه ای توی زندگیش انجام نمی ده؛ معمولن بعد از این فکر، یاد مونولوگ شروع کننده فیلم رگ‌یابی می افتم و با خودم می گم که مگه خود خَرَم که تازه هنوز پیر و کم حوصله نشدم چه کار مهمی دارم می کنم تو این زندگی؟ و خلاصه این که ماجرا بالکل حل و فصل می شه.

به تجربه فهمیدم که آدم ها بیش از این که شبیه پدر و مادرشون بشن، شبیه پدربزرگ ها و مادربزرگ هاشون می شن؛ احتمالن اگه یه دانشمند یا متفکر بزرگ بودم می تونستم با دلایل علمی یا منطقی این پدیده رو توضیح بدم، اما الان که روی تختِ خوابم - که بخش هایی از محور ایکس و وای و زد از مکان هندسی اتاق رو اشغال کرده - طاق باز دراز کشیدم و تلفن همراهم رو در محور فرضی عمودمنصّف صورتم، در فاصله ایکس - برابر با قدر مطلق وای به توان دو، اگر دامنه وای همه اعداد صحیح مثبت و منفی بین چهار و هفت باشد - سانتیمتر قرار دادم و در حال تایپ کردن این جملات هستم و دانشمند یا متفکر بزرگی نیستم، دوست دارم یه مسأله دیگه رو مطرح کنم:

سؤال: در صورتی که در زندگی نکبت بار خود، پس از رها شدن از منجلاب درس و دانشگاه، تبدیل به دانشمند یا متفکر بزرگی نشدید و به این نتیجه رسیدید که قادر به استفاده سودمند از زمان و سایر امکاناتی که در اختیار دارید نیستید، دوست دارید به چه چیزی بدل شوید؟ با ذکر مثال توضیح دهید.

جواب: الان حوصله دری‌وری نوشتن ندارم وگرنه ممکن بود همون جوابی رو تایپ کنم که شما طراح محترم سؤال دوست داشتید؛ بنویسم که دوست داشتم یه تیکه نون باشم و هدف غایی وجودم این باشه که از دستای نازک خانم میانسالی که هر روز بعد از ظهر، به پنجره یکی از واحدهای بزرگِ بلوکِ چهاردهِ شهرکِ اکباتان (تطابع اضافات، نیم نمره) تکیه می ده و با تلفن صحبت می کنه، پرتاب شم به سمت گربه های گرسنه محله و تمام مدت زمانی که طول می کشه که این یه تیکه نون فرود بیاد رو تبدیل به یه کتاب کنم که توش همه احساسات زیبا که در طول زندگی از دیدن اتفاقات کوچیک و زیبا در درونم به وجود اومده رو با جزییات به دردنخور و بی معنی توصیف کنم و پشت سر هم حرف‌تو‌حرف بیارم و جمله ها و پاراگراف های طولانی و گیج کننده ای بنویسم که از نظر دستوری صحیح باشن، تصادفی شروع بشن و بالاخره، یه جایی که احساس کنم دیگه خواننده حسابی کلافه شده، به پایان برسن.

به نظر شما ممکنه مسخره و بی اساس باشه، اما من فکر می کنم که آدم ها شبیه پدربزرگ ها و مادربزرگ هاشون می شن: می تونم پدربزرگ ابوالفضل رو توی کتابخونه شخصیِ کوچیکش تصور کنم که دسته عینکش روی لبشه و داره به مطلبی که تازه خونده فکر می کنه. می تونم تصور کنم که پدربزرگ امین روی سطح آب دراز کشیده و همون جوری که لبخند روی لبشه، داره به صدای موج های آروم دریاچه گوش می ده. تصور می کنم پدربزرگ بازنشسته فرهاد رو که زیرپیرهنی کهنه و کثیفی تنشه و روزها تا ساعت دوازده ظهر می خوابه، یا پدربزرگ بنیامین رو که برهنه جلوی آینه ایستاده و همونطور که نگاهش به حنای داخل ظرفه، دست‌هاشو برده پشت سرش و داره موهاشو باز می کنه؛ یا پدربزرگ حسن معرکه که توی گوده و داره میل می‌زنه و الکی سر و صدا راه انداخته و بین همه پدربزرگ های دیگه، پدربزرگ خودمه که با کت و شلوار و کراوات، وایساده بین بقیه و با این که به ما پشت کرده، می‌شه از دور تشخیص داد که مثل همیشه سر خودشو با یه چیزی - که از این فاصله مشخص نیست چیه - گرم کرده.... بهش نزدیک می شم. بوی سیگار بهمن و آدامس موزی اوریون، با هم قاطی شده و با هر قدمی که برمی‌دارم بیشتر می شه تا این که می رم کنارش می ایستم و متوجه می شم که بالای منقل ایستاده و داره برای بقیه کباب درست می کنه و نگران می شم که الان همه لباساش بوی دود می گیره؛ چشمش که به من می افته سیگارش رو توی منقل، کنار سیخ های کباب، خاموش می کنه و یه دونه آدامس موزی بهم تعارف می کنه. سلام باباجون...! کی دوست نداره توی این دنیا چشمای مهربون تو رو داشته باشه؟

ناهید خانوم شصت هفتاد سالشه و مادر یکی از دوستای منه که مدتیه رفته سربازی و این باعث شده که من بیشتر به ناهید خانوم سر بزنم. از بچگی ناهید خانومو می شناسم ولی رفت و آمدای اخیر، باعث شده شناختمون نسبت به همدیگه عمیق تر بشه؛ خیلی از سنش جوون تر به نظر می رسه: موهای کوتاه طلایی داره که پسرونه اصلاحش می‌کنه و بخش‌هاییش سفید شده و رنگ عجیب چشم‌هاش، به نظرم ترکیبی از طلایی و آبیه که وقتی از همسر مرحومش تعریف می کنه و یه لایه اشک روی رنگ هایی که گفتم قرار می گیره، غلظتش رو از دست می ده و به رنگ نقره ای نزدیک می شه... همسر مرحومش رو همیشه در حال سیگار کشیدن دیده بودم.

ناهید همیشه خوش اخلاقه و هر وقت به دیدنش رفتم خوشحال و با انرژی بوده، انرژی خالص و خاصی که به نظرم از سلامت جسم و روحش نشأت می گیره؛ معمولن خودش سر صحبتو باز می کنه و معمولن درباره یکی از این دو موضوع صحبت می کنه: شغلی که ازش بازنشسته شده و همسری که از دنیا رفته.

ناهید در زمینه تحصیلات و اشتغال، جدی و پیگیر بوده: سال ها قبل از انقلاب، بعد از این که از دبیرستان فارغ التحصیل می شه (چیزی که اون موقع خیلی مُد نبوده)، به استخدام کتابخونه مرکزی پارک شهر درمیاد که از مهمترین کتابخونه های اون زمان تهران بوده و در ادامه، بخش زیادی از سال های خدمتش رو در کسوت ریاست همون کتابخونه سپری می کنه. دوره ماجراها و شلوغی های قبل از انقلاب بوده که ناهید از ساواک دستور می گیره تا پرونده های چند نفر از اعضای کتابخونه، که احتمالن فعالیت سیاسی می کردنو در اختیارشون قرار بده. البته همین جا باید عرض کنم که ناهید هیچ مشکلی با نظام شاهنشاهی نداشته، اما از این مسأله می ترسیده که این کارش چه تأثیری توی زندگی اون آدمایی که ساواک بهشون مشکوک بوده می تونه داشته باشه و خب خودش رو توی موقعیت خطرناکی می دیده... خلاصه این که به ساواکی ها پرونده های اشتباهی می ده تا بتونه زمان بخره و از طرفی از طریق اطلاعات داخل پرونده ها با اعضای تحت تعقیب، تماس تلفنی برقرار می کنه و در قالب یک شخص ناشناس، بهشون توضیح می ده بهتره خودشون رو یه جایی گم و گور کنن!

وقتی کنار بچه های ناهید می شینم و ناهید شروع می کنه به صحبت کردن و خاطره تعریف کردن، تقریبن گذشتن زمان رو احساس نمی کنم؛ از همسرش تعریف می کنه؛ تعریف می کنه که جلسات خواستگاری و آشنایی‌شون دو سال طول کشیده و هر دو تا خونواده با ازدواجشون مخالف بودن؛ تعریف می کنه که همسر مرحومش چقد مغرور و یه دنده بوده و یه بار که اومده بوده خواستگاری، به داداشای ناهید گفته: «لطفن چایی‌تون رو میل کنید تا گلوتون باز شه، چون من می خوام صحبت کنم.» و داداشای ناهید با پوزخند پرسیدن که شما می خوای صحبت کنی، ما چرا باید گلومون باز شه؟ و همسر مرحوم ناهید خیلی جدی جواب داده: «تا بتونید حرفامو هضم کنید!» تعریف می کنه که به خاطر این که با هم ازدواج کنن، مجبور می شن که با همدیگه از خونه فرار کنن و فشارهای زیادی رو تحمل کنن... این جور موقع‌ها من به بچه های ناهید نگاه می کنم و با خنده بهشون می گم که عجب خونی توی رگای شما جاریه... ناهید هم لبخند می زنه و اشکاش جاری می شه.