پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

ناهید خانوم شصت هفتاد سالشه و مادر یکی از دوستای منه که مدتیه رفته سربازی و این باعث شده که من بیشتر به ناهید خانوم سر بزنم. از بچگی ناهید خانومو می شناسم ولی رفت و آمدای اخیر، باعث شده شناختمون نسبت به همدیگه عمیق تر بشه؛ خیلی از سنش جوون تر به نظر می رسه: موهای کوتاه طلایی داره که پسرونه اصلاحش می‌کنه و بخش‌هاییش سفید شده و رنگ عجیب چشم‌هاش، به نظرم ترکیبی از طلایی و آبیه که وقتی از همسر مرحومش تعریف می کنه و یه لایه اشک روی رنگ هایی که گفتم قرار می گیره، غلظتش رو از دست می ده و به رنگ نقره ای نزدیک می شه... همسر مرحومش رو همیشه در حال سیگار کشیدن دیده بودم.

ناهید همیشه خوش اخلاقه و هر وقت به دیدنش رفتم خوشحال و با انرژی بوده، انرژی خالص و خاصی که به نظرم از سلامت جسم و روحش نشأت می گیره؛ معمولن خودش سر صحبتو باز می کنه و معمولن درباره یکی از این دو موضوع صحبت می کنه: شغلی که ازش بازنشسته شده و همسری که از دنیا رفته.

ناهید در زمینه تحصیلات و اشتغال، جدی و پیگیر بوده: سال ها قبل از انقلاب، بعد از این که از دبیرستان فارغ التحصیل می شه (چیزی که اون موقع خیلی مُد نبوده)، به استخدام کتابخونه مرکزی پارک شهر درمیاد که از مهمترین کتابخونه های اون زمان تهران بوده و در ادامه، بخش زیادی از سال های خدمتش رو در کسوت ریاست همون کتابخونه سپری می کنه. دوره ماجراها و شلوغی های قبل از انقلاب بوده که ناهید از ساواک دستور می گیره تا پرونده های چند نفر از اعضای کتابخونه، که احتمالن فعالیت سیاسی می کردنو در اختیارشون قرار بده. البته همین جا باید عرض کنم که ناهید هیچ مشکلی با نظام شاهنشاهی نداشته، اما از این مسأله می ترسیده که این کارش چه تأثیری توی زندگی اون آدمایی که ساواک بهشون مشکوک بوده می تونه داشته باشه و خب خودش رو توی موقعیت خطرناکی می دیده... خلاصه این که به ساواکی ها پرونده های اشتباهی می ده تا بتونه زمان بخره و از طرفی از طریق اطلاعات داخل پرونده ها با اعضای تحت تعقیب، تماس تلفنی برقرار می کنه و در قالب یک شخص ناشناس، بهشون توضیح می ده بهتره خودشون رو یه جایی گم و گور کنن!

وقتی کنار بچه های ناهید می شینم و ناهید شروع می کنه به صحبت کردن و خاطره تعریف کردن، تقریبن گذشتن زمان رو احساس نمی کنم؛ از همسرش تعریف می کنه؛ تعریف می کنه که جلسات خواستگاری و آشنایی‌شون دو سال طول کشیده و هر دو تا خونواده با ازدواجشون مخالف بودن؛ تعریف می کنه که همسر مرحومش چقد مغرور و یه دنده بوده و یه بار که اومده بوده خواستگاری، به داداشای ناهید گفته: «لطفن چایی‌تون رو میل کنید تا گلوتون باز شه، چون من می خوام صحبت کنم.» و داداشای ناهید با پوزخند پرسیدن که شما می خوای صحبت کنی، ما چرا باید گلومون باز شه؟ و همسر مرحوم ناهید خیلی جدی جواب داده: «تا بتونید حرفامو هضم کنید!» تعریف می کنه که به خاطر این که با هم ازدواج کنن، مجبور می شن که با همدیگه از خونه فرار کنن و فشارهای زیادی رو تحمل کنن... این جور موقع‌ها من به بچه های ناهید نگاه می کنم و با خنده بهشون می گم که عجب خونی توی رگای شما جاریه... ناهید هم لبخند می زنه و اشکاش جاری می شه.

حالا چی‌کار کنیم؟

واسه چی؟ 

داریم زندگی می کنیم دیگه

ینی همین جوری تموم کنم داستانو؟

مگه تموم شده که تمومش کنی؟

چطوری تموم می شه این داستان؟

تموم نمی شه

باید بگذره

تو می گی الان بی عقلیم

دوباره چن سال دیگه به الان فک کنیم، می گیم چقدر بی عقل بودیم

چی‌کار کنیم که چن سال دیگه نگیم بی عقل بودیم؟

حالا چرا اصرار داری که بی عقل نباشیم؟

چه فایده داره الان این کارا؟

وبلاگو می گی؟

همه چی؛ این که برگشتیم عقب داریم مرور می کنیم...

دوس دارم یه روایتی داشته باشم از اتفاقایی که افتاد و از زندگیم کلا؛ گفتم اگه دوس نداری این قسمتایی که مربوط به تو می شه حذف می کنم... من منتظر موندم که ازت اجازه بگیرم

اجازه گرفتنش که چرته

مثل فیلم و داستانه دیگه

من و تو می دونیم واقعیه

اما می گم مثل اون شب که می گفتی کسی نبود راهنماییمون کنه، همین الان هم کارمون مث همون موقه‌س دیگه... تازه الان مثلن عاقل شدیم

خب چی کار کنم به نظرت؟ ننویسم؟

باشه نمی نویسم

خب الان بگو چی کار کنم؟

فقط هر چی می گی نگو نمی دونم

من نمی گم اینارو ننویسی

می گم اون شب یه جوری حرف می زدی که دیگه حالا انگار از کار الانت مطمئنی

انگار همه چی تقصیر گذشته‌س

تقصیر مامان منه و بابای تو

ینی شک داری که هیچ کسی واسه‌مون کاری نکرده؟

من دارم می گم الان تو به این سن رسیدی

منم به این سن رسیدم

عقل تو کله‌مون هست؟

نه

نیست دیگه

اگه بود تو پیام نمی دادی، منم جواب نمی دادم

روایت زندگی توی این شرایطی که داری به چه دردت می خوره؟

واسه من مهم نیست؛ خیلی هم فانه واسه من

فقط می گم می خوای چی کار کی؟