پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

سیک بوی: شخصیت... منظورم اینه که شخصیت از همه چی مهم‌تره، مگه نه؟ شخصیت باعث می‌شه یه رابطه سال‌ها ادامه پیدا کنه؛ مثل هروئین... هروئینِ لعنتی خیلی شخصیت بزرگی داره...

رگ‌یابی (۱۹۹۶)



حسام گنده‌ترین آدمیه که تا حالا از نزدیک دیدم. عاشق رستوران‌گردیه و می‌دونه که بهترین غذاها رو کجاها می‌شه با منصفانه‌ترین قیمت پیدا کرد، می‌دونه کدوم رستورانارو باید با رفیقای الدنگش بره که حال بده و کدوم رستورانا به درد عشق و حال با زنش می‌خوره؛ هم‌سن‌وسال منه و بیشتر موهای سرش ریخته؛ ویژگی‌های عجیبی داره و خیلی سخت می‌شه راجع بهش قضاوت کرد؛ آدم باهوشیه و همه جور آدمی توی رفیقاش ‌پیدا می‌شن؛ یه بار با همدیگه رفته بودیم استخر؛ توی رخت‌کن دیدم که پولیور و پیرهن و زیرپیرهنش رو، با همدیگه درآورد و داخل کمد گذاشت، طوری که لباس‌ها هنوز داخل همدیگه بودن؛ تا این جاش خیلی عجیب نبود، اما وقتی از آب اومدیم بیرون و دیدم که لباس‌هایی که داخل همدیگه بودن رو دوباره با یه حرکت پوشید دیگه واقعن تعجب کرده بودم.

حسام متأهله، مستقل زندگی می‌کنه و اوضاع اقتصادی خیلی خوبی داره؛ پدر و پدربزرگش ارتشی بودن؛ از اون ارتشی‌های عصبانی و معروف قدیمی؛ چند ساله می‌شناسمش، اما تا حالا خونه همدیگه نرفتیم؛ آدم راست‌گو و مطمئنیه و من چندین بار درباره موضوعات مختلف باهاش مشورت کردم؛ آدم مطمئنیه، اما ویژگی‌های عجیبی داره؛ یادمه یه بار زندگی خودش رو این‌طوری توصیف می کرد: «امریکن لایف استایل آقا... من وقتی می‌رم خونه، یه جای مشخصی دارم واسه خودم که با کنترل تلویزیون می‌شینم اون جا و تا وقتی خوابم بگیره یا کتاب می‌خونم یا کانالای ماهواره رو عوض می‌کنم... از همون اول ازدواج فهمیدم که با زن جماعت نباید دهن به دهن بشی... زنم هم می‌دونه من خیلی حوصله حرف زدن ندارم... امریکن لایف استایل! البته هیچ وقت نمی‌ذارم از خونه بدش بیادا... اون جوری دوس ندارم که زن از خونه فراری باشه....».

حسام کتاب‌خونه، کتاب خیلی می‌خونه: کتابای تاریخی و سیاسی بیشتر می‌خونه، ابداع کننده سبک کتاب خوندن توی ترافیکه و تا حالا ده‌ها جلد کتاب رو پشت ترافیک خونده؛ به گفته خودش اوایل کتاب رو به صورت فیزیکی پشت فرمون‌ می‌خونده که یه مقداری سخت بوده، اما الان دیگه با استفاده از یه کتاب‌خوان الکترونیکی و یه نگه‌دارنده خیلی کار راحتیه براش؛ درباره هر چیزی با هم صحبت می‌کنیم، هر چیزی؛ بیشتر نظرات و سؤالاتش برام جالبه: «چرا از سرانه پایین مطالعه توی کشور ناراحتیم؟ مگه چقدر محتوای خوب توی کتاب‌ها وجود داره که حالا ناراحت باشیم که مطالعه مردم پایینه؟ اگه مردم مغزشون رو با این محتوای بی‌فایده پر نمی‌کنن، باید ناراحت باشیم یا خوش‌حال؟ چرا با این همه جوانی که هر سال به خدمت مقدس سربازی فرستاده می‌شن و در اوج جوانی و قدرت و استعداد هستن و از نظر جسمی و روحی هم سالم هستن، یه فعالیت اقتصادی درست حسابی راه نمی‌ندازن؟ مگه کشور مشکل اقتصادی نداره؟ مگه دو سال خدمت زمان کمیه؟ بهترین استفاده‌ای که از سربازا می‌شه کرد اینه که پست نگهبانی بهشون داد و مجبورشون کرد که چای بریزن و ماشین امیر و فرمانده رو بشورن؟ چرا وضعیت ادبیات، سینما و هنر معاصر ما به این شکل درومده؟ شهرها، خیابونا و خونه‌های ما تحت تأثیر چه سیاست‌هایی به این شکل درومده؟ موبایل، ماشین، فناوری، خونه، مدرسه، دانشگاه و شغلمون اشکالی نداره غربی و شرقی باشه، اما سبک زندگی‌مون باید ایرانی اسلامی باشه؟»

با حسام که صحبت کنی احتمالن متوجه می‌شی که از جامعه‌ش جلوتر فکر می‌کنه، البته شاید این موضوع خیلی به نظرت چیز مهم و به‌دردبخوری نباشه... ولی من اخیرن از طریق یکی از دوستاش فهمیدم که حسام وقتی برای گذروندن طرحش به یه منطقه دور افتاده اعزام می‌شه و زمان طرحش به اتمام می‌رسه، چون فکر می‌کرده که هنوز توی اون منطقه کار برای انجام دادن هست، به صورت داوطلبانه چند ماه بیشتر اون جا می‌مونه و خدمت می‌کنه و دارم فکر می‌کنم که انگار این آدم داره سعی می‌کنه از خودش هم جلو بزنه... سر در نمیارم.

مارک رنتون: زندگی رو انتخاب کن. یه شغل انتخاب کن. یه مهارت انتخاب کن. یه خونواده انتخاب کن. یه تلویزیون لعنتیِ بزرگ انتخاب کن. لباس شویی، اتومبیل و دربازکنِ برقی انتخاب کن. سلامتی، کلسترول پایین و بیمه دندون پزشکی انتخاب کن. یه خونه انتخاب کن. دوست انتخاب کن. نشستن روی اون صندلی، تماشای نمایش های مسخره و پر کردن دهنت از آشغال‌غذاهای لعنتی رو انتخاب کن. آینده‌ت رو انتخاب کن. زندگی رو انتخاب کن... ولی چرا من باید این انتخاب ها رو انجام بدم؟ انتخاب من اینه که زندگی رو انتخاب نکنم! من یه چیز دیگه می خوام؛ دلیلم چیه؟ هیچ دلیلی ندارم! وقتی هروئین هست، کسی نیاز به دلیل داره؟

رگ‌یابی (۱۹۹۶)


مُنیره مادربزرگمه و با وجود این که فقط من و اون توی ماشین هستیم، ترجیح می ده که صندلی عقب بشینه تا هر وقت که آفتاب روش افتاد، جابجا بشه و زیر سایه بشینه (جلوتر علتش رو توضیح می دم). چون تلفظ مامان منیره از بچگی برام سخت بود، از همون موقع مامان بزرگ خطابش می کردم؛ اگه اشتباه نکنم، پیرترین آدم زنده ایه که این جا درباره ش می نویسم؛ خوش اخلاق و پُرحرفه و از خاطراتی که تعریف می کنه مشخصه که بیشتر از همه دلش واسه باباجون تنگ شده: «پس چرا تو یه بچه نمیاری علی آقا؟ الان تا حوصله شو داری چن تا بچه بیار مامان جون.... باباجونت خیلی بچه دوست می داشت. من وقتی بیست سالم بود پنج تا شیکم زاییده بودم؛ اون موقع دکتر بهم گفت که دیگه خطرناکه بسه دیگه؛ منم شونزده هیفده سال قرص خوردم که بچه نیارم؛ بعدش خسته شدم، گفتم قرص بسه دیگه، حتمن بچه نمیارم دیگه... همون سالی که دیگه قرص نخوردم عمه ت به دنیا اومد.... گفتی زنت چن سالشه الان؟»

جثه نحیف و ضعیفی داره و موقع صحبت کردن صداش می لرزه، اما موقع روبوسی که می شه غافلگیرت می کنه و محکم و دو دستی اطراف سر و صورتت رو فشار می ده؛ به غیر از پوکی استخوان، الحمدلله بدنش مشکل دیگه ای نداره و به طرز عجیبی از سلامتیش مراقبت می کنه؛ هر وقت که صحبتی از اوضاع و احوالش می شه همه بچه ها و عروس ها و دامادها به اتفاق اذعان می کنن که لازم نیست کسی نگران سلامتی مامان منیره باشه....

مامان بزرگ موهای طلایی و بلندی داره که از وقتی یادم میاد توی همین حالتیه که الان هست؛ پوست سفیدی داره و چون پونزده سال پیش دکتر بهش گفته که ایستادن بیش از اندازه زیر نور آفتاب ممکنه برای پوستش مضر باشه، از همون موقع مثل دراکولاها از آفتاب فراریه: اگه لازم باشه از خونه بره بیرون، معمولن شب ها می ره و اگه مجبور باشه بره زیر آفتاب، همه نقاط بدنش رو با کرم ضد آفتاب می پوشونه و از عینک آفتابی استفاده می کنه. اگه یه روز توی خیابون یه پیرزن سفید قدکوتاه دیدید که عینک دودی درشتی زده و بدون این که شما رو بشناسه داره به شما لبخند می زنه و سر تکون می ده، خیلی تعجب نکنید، چون مامان بزرگ اعتقاد داره که با لبخند می شه به راحتی با مردم، ارتباط خوب، دوستانه و کوتاه برقرار کرد. 

مامان بزرگ توی شهرای مختلف زندگی کرده و به لطف حافظه خوبش، خاطرات زیادی برای تعریف کردن داره؛ به نظرم توی ذهنش یه جور سیستم رتبه بندی خودکار وجود داره که خاطرات رو بر اساس محتوا دسته بندی می کنه و با توجه به سن و ظرفیت مخاطبش، خاطره مناسب رو برای تعریف کردن انتخاب می کنه؛ مثلن برای خود من، هر چی سِنّم بیشتر می شه، خاطراتی که برام تعریف می کنه سکسی تر می شن! تازگیا که مامان بزرگ آلبوم تصاویر قدیمیشون رو برام ورق می زنه (عطف به جزییات حیرت انگیزی که درباره رابطه خودش و باباجون توی داستان های اخیرش برام تعریف کرده) و عکسای جوونیای خودش و باباجون رو بهم نشون می ده، می تونم به ترتیب مراحل مغازله، ملاعبه و معاشقه مامان بزرگ و باباجون رو توی ذهنم مصورسازی کنم!

موضوعی که درباره مامان بزرگ همیشه اذیتم می کنه و هر وقت می بینمش بهش فکر می کنم، اینه که به غیر از تماشای شبکه سلامت از تلویزیون، رفتن به دکتر و تلفن زدن به اقوام، تقریبن هیچ کار دیگه ای توی زندگیش انجام نمی ده؛ معمولن بعد از این فکر، یاد مونولوگ شروع کننده فیلم رگ‌یابی می افتم و با خودم می گم که مگه خود خَرَم که تازه هنوز پیر و کم حوصله نشدم چه کار مهمی دارم می کنم تو این زندگی؟ و خلاصه این که ماجرا بالکل حل و فصل می شه.

به تجربه فهمیدم که آدم ها بیش از این که شبیه پدر و مادرشون بشن، شبیه پدربزرگ ها و مادربزرگ هاشون می شن؛ احتمالن اگه یه دانشمند یا متفکر بزرگ بودم می تونستم با دلایل علمی یا منطقی این پدیده رو توضیح بدم، اما الان که روی تختِ خوابم - که بخش هایی از محور ایکس و وای و زد از مکان هندسی اتاق رو اشغال کرده - طاق باز دراز کشیدم و تلفن همراهم رو در محور فرضی عمودمنصّف صورتم، در فاصله ایکس - برابر با قدر مطلق وای به توان دو، اگر دامنه وای همه اعداد صحیح مثبت و منفی بین چهار و هفت باشد - سانتیمتر قرار دادم و در حال تایپ کردن این جملات هستم و دانشمند یا متفکر بزرگی نیستم، دوست دارم یه مسأله دیگه رو مطرح کنم:

سؤال: در صورتی که در زندگی نکبت بار خود، پس از رها شدن از منجلاب درس و دانشگاه، تبدیل به دانشمند یا متفکر بزرگی نشدید و به این نتیجه رسیدید که قادر به استفاده سودمند از زمان و سایر امکاناتی که در اختیار دارید نیستید، دوست دارید به چه چیزی بدل شوید؟ با ذکر مثال توضیح دهید.

جواب: الان حوصله دری‌وری نوشتن ندارم وگرنه ممکن بود همون جوابی رو تایپ کنم که شما طراح محترم سؤال دوست داشتید؛ بنویسم که دوست داشتم یه تیکه نون باشم و هدف غایی وجودم این باشه که از دستای نازک خانم میانسالی که هر روز بعد از ظهر، به پنجره یکی از واحدهای بزرگِ بلوکِ چهاردهِ شهرکِ اکباتان (تطابع اضافات، نیم نمره) تکیه می ده و با تلفن صحبت می کنه، پرتاب شم به سمت گربه های گرسنه محله و تمام مدت زمانی که طول می کشه که این یه تیکه نون فرود بیاد رو تبدیل به یه کتاب کنم که توش همه احساسات زیبا که در طول زندگی از دیدن اتفاقات کوچیک و زیبا در درونم به وجود اومده رو با جزییات به دردنخور و بی معنی توصیف کنم و پشت سر هم حرف‌تو‌حرف بیارم و جمله ها و پاراگراف های طولانی و گیج کننده ای بنویسم که از نظر دستوری صحیح باشن، تصادفی شروع بشن و بالاخره، یه جایی که احساس کنم دیگه خواننده حسابی کلافه شده، به پایان برسن.

به نظر شما ممکنه مسخره و بی اساس باشه، اما من فکر می کنم که آدم ها شبیه پدربزرگ ها و مادربزرگ هاشون می شن: می تونم پدربزرگ ابوالفضل رو توی کتابخونه شخصیِ کوچیکش تصور کنم که دسته عینکش روی لبشه و داره به مطلبی که تازه خونده فکر می کنه. می تونم تصور کنم که پدربزرگ امین روی سطح آب دراز کشیده و همون جوری که لبخند روی لبشه، داره به صدای موج های آروم دریاچه گوش می ده. تصور می کنم پدربزرگ بازنشسته فرهاد رو که زیرپیرهنی کهنه و کثیفی تنشه و روزها تا ساعت دوازده ظهر می خوابه، یا پدربزرگ بنیامین رو که برهنه جلوی آینه ایستاده و همونطور که نگاهش به حنای داخل ظرفه، دست‌هاشو برده پشت سرش و داره موهاشو باز می کنه؛ یا پدربزرگ حسن معرکه که توی گوده و داره میل می‌زنه و الکی سر و صدا راه انداخته و بین همه پدربزرگ های دیگه، پدربزرگ خودمه که با کت و شلوار و کراوات، وایساده بین بقیه و با این که به ما پشت کرده، می‌شه از دور تشخیص داد که مثل همیشه سر خودشو با یه چیزی - که از این فاصله مشخص نیست چیه - گرم کرده.... بهش نزدیک می شم. بوی سیگار بهمن و آدامس موزی اوریون، با هم قاطی شده و با هر قدمی که برمی‌دارم بیشتر می شه تا این که می رم کنارش می ایستم و متوجه می شم که بالای منقل ایستاده و داره برای بقیه کباب درست می کنه و نگران می شم که الان همه لباساش بوی دود می گیره؛ چشمش که به من می افته سیگارش رو توی منقل، کنار سیخ های کباب، خاموش می کنه و یه دونه آدامس موزی بهم تعارف می کنه. سلام باباجون...! کی دوست نداره توی این دنیا چشمای مهربون تو رو داشته باشه؟