پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

پومودوروهای شبانه

درباره آدم ها و موجوداتی که به نظرم شبیه آدم ها بودند

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

زهرا تپل و قدکوتاه بود و عاشق همسرش بود؛ هر دو خیلی کم‌حرف و خجالتی بودن و من هر وقت می‌دیدمشون، از خودم می پرسیدم که این دو تا اصلن با هم حرف هم می زنن؟ هر دو دانشجو بودن و توی یه زیرزمین تاریک زندگی می کردن: به غیر از دو سه تا پنجره خیلی کوچیک که به حیاط خونه باز می شد، توی خونه‌شون هیچ منفذ دیگه‌ای برای عبور نور وجود نداشت و پنجره های خیلی کوچیک، هیچ وقت نمی تونن یه خونه رو روشن کنن. زهرا و همسرش، هیچ وقت برای خونه‌شون وسیله جدید نمی خریدن؛ مبل و تخت خواب و میز و این چیزا نداشتن و خیلی خیلی ساده زندگی می کردن؛ خیلی از وسایلی که توی خونه‌شون بود، خودشون ساخته بودن؛ مثلا زهرا چند تا جعبه مقوایی محکم رو پارچه‌دوزی کرده بود، یه طوری قشنگ کنار هم قرار داده بود و ازشون به عنوان میز تلفن استفاده می کرد؛ می گفت: «ما تازه چند ساله زندگی رو شروع کردیم و هنوز داریم درسمون رو ادامه می دیم. وقتی درسا تموم بشن، ما هم می ریم سر یه کار خوب و پردرآمد و سر فرصت، یه خونه بزرگ می خریم که توش پُر از پنجره های بزرگه و همه جاش با نور خورشید روشن می شه؛ بعد می تونیم تصمیم بگیریم که توی اون خونه از چه جور مبلمانی استفاده کنیم و این چیزا».

زهرا و همسرش، توی یه زیرزمین تاریک زندگی می کردن؛ به همین دلیل، همیشه لامپ های خونه‌شون روشن بود و این مسأله باعث شده بود که آروم آروم به فکر خریدن لوستر و آویز برای لامپ‌های لختِ خونه بشن؛ اینترنت، لاله‌زار و حتا نمایشگاه‌های لوستر و چراغ‌های تزیینی رو گشتن... اما همون طور که احتمالن تا الان حدس زدید، زهرا فهمیده بود که انگار می تونه خودش هم لوستر بسازه: اول شروع کرد به ساختن لوسترهای کاغذی و مقوایی و همه لامپ‌های خونه رو با لوسترهای مقوایی تزیین کرد؛ بعد فهمید که با تزیین ظرف‎‌ها و سطل‌های پلاستیکی و بهتر از اون، فلزی، هم می تونه لوستر و چراغ تزیینی درست کنه! چند هفته بعد همه لوسترهاشون پلاستیکی و فلزی شده بودن و البته این ماجرا ادامه داشت؛ گرچه به نظر من بیشتر چیزایی که می‌ساخت مشکل ایمنی داشتن، اما واقعن از نظر ظاهری همه‌شون قابل قبول بودن؛ با توجه به این که رشته تحصیلیش هم هیچ ارتباطی به اصول طراحی و زیبایی‌شناسی نداشت، بعضی از موارد رو هیچ جوره باور نمی‌کردیم که کار خودش باشه.

فارغ از این که ما درباره‌ش چه فکری بکنیم، زهرا یاد گرفت که چطوری می تونه سریع و ارزون لوستر بسازه و همسرش با چند تا از دوستاش یه تیم بازاریابی و فروش تشکیل دادن. الان چند سال از اون ماجراها می گذره؛ زهرا و همسرش خونه بزرگ و قشنگی خریدن که روزها با نور طبیعی خورشید روشن می شه و شب ها با لوسترهای مدرن فلزی و چوبی، که به نظر من بیشترشون مشکل ایمنی دارن... و در ضمن، همچنان دانشجو هستن.

موکاچینو رو می ریزم توی آب جوش و داخل یخچال دنبال یه چیزی می گردم که باهاش بخورم: هیچی نیست، مطلقن هیچی. درب یخچال رو رها می کنم و مثل یه زامبی منتظر می مونم که خودش بسته شه. پروین روی در یخچال با ماژیک نوشته: «روغن، سفره یه‌بارمصرف، گلدان بزرگ» پروین همسرمه و به نظر من یه زن معمولیه و مثل همه زن‌های معمولی دیگه، اخلاقای خوب و بد و عجیب و غریب زیادی داره: بیش‌تر از هر چیزی توی این دنیا عاشق گل و گیاهه؛ هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شه، با مناسک و اعمال خاصی (که بخشی از زندگی خصوصی من محسوب می شه و به خاطر مسائلی که مربوط به غیرت در فرهنگ ایرانی می‎شه، جزییاتش رو نمی‌نویسم) می‌ره سمت ده دوازده تا گلدونی که انصافن هنرمندانه گوشه پذیرایی چیده، چند ساعتی باهاشون صحبت می کنه، ناز و نوازششون می کنه و به اون ها آب می ده؛ بعد از گل‌ها نوبت پرنده‌هاس: با جعبه‌های میوه توی بالکن، که از باغ بابا آورده، برای پرنده‌ها لونه درست کرده و لونه‌ها رو با مفتول‌های فلزی نقره ای و طلایی به میخ‌ها و پیچ‌های توی دیوارهای بالکن وصل کرده. معمولن چند تا کبوتر به صورت دوره ای توی لونه‌ها زندگی می کنن و معمولن هر چند ماه یک بار، ترتیب پکیج توی بالکن رو می‌دن. هر وقت آقای تعمیرکار برای تعمیر پکیج میاد خونه، مجبور می شیم همه لونه ها رو جمع کنیم و یه جا قایم کنیم که مثل دفعه اول از دست پرنده ها عصبانی نشه و دوباره خونه پرنده های بی‌زبون رو خراب نکنه. پروین به آقای تعمیرکار می گه: «اگه کبوترها توی بالکن ما لونه نکنن، پس کجا لونه کنن؟» 

پروین به فکر غذای پرنده ها هم هست؛ همیشه برام عجیب بوده که چطوری بدون این که پرنده ها ازش بترسن، بهشون نزدیک می شه، باهاشون حرف می زنه و غذاشون رو تقسیم می کنه؛ حتا وقتی از بالکن بیرون میاد هم هنوز داره با پرنده ها صحبت می کنه؛ اوایل فکر می کردم اومده توی خونه و داره با من حرف می زنه و بهش گیر می دادم که الان دیگه ازشون فاصله گرفتی و دیگه صدات رو نمی شنون؛ پروین هم به سبک جدایی نادر از سیمین جواب می داد که: «اونا صدای من رو نمی‌شنون، من که صداشون رو می‌شنوم!»

جدایی علی از پروین... دو هفته س که خونه نیومده؛ به غیر از من موجودات دیگه ای هم هستن که به این موضوع اعتراض دارن؛ مثلا مورچه‌ها بیرون ریختن و تقریبن همه جای خونه دنبال پروین می گردن و بیشتر از همه توی ظرف عسل؛ آخه چرا ظرف عسل؟ خیلی مسخره‌س ولی انگار مورچه ها غِیرت‌مِیرت حالی‌شون نمی‌شه و به بخش‌های خصوصی زندگی من کاملن واقف هستن! هر کاری می کنم مورچه ها بیخیال ظرف عسل نمی‌شن و کبوترها هم هر روز صبح به شیشه بالکن نوک می زنن و سعی می کنن به شکل نمادین، اعتراضشون رو به پروین نشون بدن؛ خُب دو هفته س که خونه نیومده و توی خونه من هیچی نیست، مطلقن هیچی. همه ظرف ها کثیف هستن و یخچال خالیه. بستنی ها و پاستیل ها تموم شدن. دیشب لباس ها رو انداختم توی ماشین لباس‌شویی و بعد آویزونشون کردم روی میز و صندلی های ناهارخوری. امروز صبح از رخت خواب بلند شدم و دیدم که لباس‌ها و جوراب‌ها همه‌ی بلندی‌های خونه رو فتح کردن و متوجه شدم که هر روز که می گذره غلظت رنگ‌ها روی تابلوهای پروین، کم‌تر و کم‌تر و کم‌تر می شه. روی تخت خواب اصلن خوابم نمی‌بره، چهار پنج تا پتو و بالش آوردم توی پذیرایی زیر بزرگ‌ترین تابلوی پروین و هر شب یکی دو تا بالش بغل می کنم و به زور می خوابم (یا نمی خوابم؟)؛ این بار اول نیست که قهر می کنه. هزار تا کار هست که باید انجام بدم و تقریبن هیچ کاری انجام نمی دم. به نظرم ما قبلن طلاق گرفتیم، فقط این جدایی از نظر قانونی ثبت نشده؛ هیچ کدوممون حوصله نداریم بریم دنبال کارای طلاق.

اشکان هیکلی بود و موهای فرفریِ پُرپُشت داشت که وقتی تابستونا بلندشون می کرد شبیه مارسلو، فوتبالیست برزیلی می شد! خیلی بچه عجیب غریبی بود و راستش، من خیلی ازش خوشم نمیومد: بد دهن بود و زیاد توهین می کرد و من همیشه یه جورایی سعی می کردم ازش فاصله بگیرم. خونه اشکان اینا توی محله ما بود، اما خیلی به ما نزدیک نبود و مجبور نبودم زیاد باهاش صمیمی بشم؛ مطمئن بودم هیچ وقت قرار نیست از اشکان خیری به من برسه....
دبیرستانی که من و فربد توش درس می خوندیم خیلی به خونه‌مون دور نبود ولی ما عادت داشتیم که با اتوبوس بریم مدرسه و اتفاقاً اشکان هم صبح ها با ماشین برادرش میومد همون ایستگاهی که من و فربد می رفتیم و البته می رفت به مدرسه ای که، خدا رو شکر، مدرسه ما نبود؛ به هر حال توی دوران دبیرستان، حداقل روزی یه ربع یا بیست دقیقه باید توی ایستگاه و اتوبوس تحملش می کردیم؛ اما اصل ماجرا این که اشکان توی همون یه ربع بیست دقیقه حرفای عجیب غریب می زد و سؤالای مختلف از ما می پرسید، درباره موضوعات مختلف. یادمه هر وقت من و فربد به ایستگاه مدرسه می رسیدیم و از اشکان جدا می شدیم، تا وقتی برسیم سر کلاس درباره حرف هایی که اشکان زده بود صحبت می کردیم؛ حتا روزایی که اشکان مدرسه نمی رفت و من و فربد توی ایستگاه تنها بودیم هم درباره حرف هایی که اشکان روزهای قبل زده بود صحبت می کردیم؛ حدس می زدیم که این حرف ها رو از دو تا برادر بزرگترش یاد می گیره و احتمالن خودش هم نمی فهمه دقیقن چی داره بلغور می کنه؛ اما اشکان چی می گفت؟
یه روز میومد درباره ارتباط کلامی صحبت می کرد، مثلا می گفت وقتی یه نفر از شما سؤالی می پرسه، حتا اگه جواب رو می دونید، سریع جوابش رو ندید و چند ثانیه مکث کنید، این طوری می تونید به سؤالش فکر کنید و جواب پخته تری بدید؛ یا مثلا می گفت وقتی دوست دارید توی مدرسه حرفی که می‌زنید یا کاری که می‌کنید مورد قبول قرار بگیره، فقط کافیه با اطمینان بگید که پدر و مادرتون اون رو بهتون گفتن و برای این که به ما ثابت کنه حرفاش درباره تأثیر رابطه کلامی درسته، مدت زیادی موهاش رو کوتاه نکرد و شبیه مارسلو، فوتبالیست برزیلی شد و خودش می‌گفت که به ناظم مدرسه می‌گفته که مادرش دوست داره موهای بلندی داشته باشه و به خاطر مادرشه که موهاش رو بلند نگه می داره....
یه روز میومد درباره ارتباط چشمی صحبت می کرد، مثلا می گفت وقتی از یه نفر سؤال پرسیدی، اگه جوابی که بهت داد قانع کننده نبود، فقط کافیه سکوت کنی و توی چشم هاش نگاه کنی، این کار معمولن باعث می شه طرف تحت یک فشار نامرئی قرار بگیره و به صحبت کردن ادامه بده و برای این که به ما ثابت کنه که حرفاش درباره رابطه چشمی درسته، فقط با نگاه کردن و خندیدن، مُخ یکی از دختر دبیرستانی‌هایی که هر روز توی ایستگاه می دیدیم رو زد...
اما بیشتر اوقات درباره کلیت زندگی صحبت می کرد، مثلا می گفت معمولن افراد باهوش تنهاتر و گوشه‌گیرتر هستن چون توی انتخاب دوستاشون خیلی با وسواس عمل می کنن؛ یا مثلا می گفت اگه یه نفر از یه آهنگ خیلی خوشش میاد به خاطر اینه که با اون آهنگ یه خاطره ای چیزی داره که از نظر احساسی خیلی درگیرش کرده؛ یا مثلا می گفت پیش آدمای ساکت خودتون رو احمق تر از اون چیزی که هستید نشون بدید که گاردشون رو پایین بگیرن و باهاتون ارتباط برقرار کنن.... 
چیزی که باعث می شه این روزا به اشکان فکر کنم اینه که متوجه شدم که عملاً دارم از خیلی از چیزایی که توی ایستگاه اتوبوس می‌گفت، توی زندگیم استفاده کنم؛ به عبارتی طی اون چند سالی که صبح ها اشکان رو می دیدم، بیشتر از این که توی مدرسه چیزی یاد بگیرم که توی زندگیم به درد بخوره، توی ایستگاه اتوبوس چیزهایی یاد گرفتم که الان می تونم ازشون استفاده کنم؛ اونم از اشکان که اصلن ازش خوشم نمیومد!